28, سپتامبر, 2013

آیا روحانی، گورباچفِ ایران است؟

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

531953_486886661364496_25265623_n

در باب سفر رئیس جمهور به نیویورک

آیا روحانی، گورباچفِ ایران است؟ جواب من منفی‌ست اما مشروط. تصور می‌کنم که گورباچف یک فرد نبود. گورباچف نماینده‌ی انسان‌هایی بود که یک روز صبح در شوروی از خواب بلند شدند و هر چه به هم خیره ماندند دیدند که چیزی از شور انقلابی در چشمان هم نمی‌بینند. چیزی مثل رمانِ «کوری» ژوزه ساراماگو. کم کم حس کردند که آرزو‌های بلندپروازانه‌ای‌ برای تغییر جهان در سر ندارند. من تصور نمی‌کنم که لبخند گورباچف، لبخندِ یک خائنِ به شوروی بود. او نماینده‌ی واقعیِ یک دوره‌ی سپری شده بود. گورباچف حاصلِ یک لبخند همگانی روس‌ها به سرمایه‌داری بود.

تا زمانی روحانی، گورباچف نمی‌شود که پشتِ لبخند سیاستمدارانه‌‌اش به اوباما، یک اخم باقی بماند. منظورم اخم کسانی است که چند خط از یک روزنامه در حافظه‌ی جمعی‌شان ماندگار شده. چند خطی که یک روزنامه‌ی صبح تهران، فردای کشتار شانزده آذر نوشت که «آقای نیکسون! وجود شما آنقدر گرامی و عزیز بود که در قدوم شما سه نفر از بهترین جوانان این کشور یعنی دانشجویان دانشگاه را قربانی کردند.»

حسن روحانی در نیویورک گفت که ایران «لنگرگاه ثبات» است. چند ماه پیش از انقلابِ 57 هم جیمی کارتر تعبیر مشابهی برای ایران به کار برده بود. اما از “جزیره‌ی ثبات” جیمی کارتر تا “لنگرگاه ثباتِ” روحانی یک انقلاب راه است. و این راه کمی نیست. مهم‌تر از قدرتِ بازدارندگیِ نظامِ مستقر، آنچه باعث ثبات ایران است از جنسِ آگاهی‌ست: آگاهیِ سیاسیِ مردمانی که یک انقلاب را تجربه‌ کرده‌اند.

انقلاب، انسانِ خاصِ خود را می‌سازد. اصولاً انسانِ پساانقلابی چه در ایرانِ 57 چه در فرانسه‌ی 1789 و چه در روسیه‌ی 1917 با انسانِ پیشاانقلابی متفاوت است. انسان پساانقلابی در پسِ ذهنش یک گزاره‌ را بدیهی می‌پندارد. اینکه او قادر است «توی دهن این دولتِ» داخلی یا آن دولتِ خارجی بزند. او فکر می‌کند که هیچ کدام‌شان «هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند.» انسانِ پساانقلابی، غول‌آسایی دولت‌ها و دستگاه‌های سرکوب‌شان را نمی‌بیند. کُرکُری‌های مرسومِ نظامیان و سیاستمداران را تحقیر می‌کند. ما، حال چه حامی نظامِ حاکم باشیم چه مخالفِ آن، در این اعتماد به نفس با هم شریکیم. و این همه برای وجود یک خاطره‌ی‌ جمعی است: یعنی خاطره‌ی جمعیِ فروپاشی نظمِ موجود با دستانِ خالیِ مردمان. این مردم کسانی هستند که می‌توانند «جزیره‌ی ثباتی» که «جیمی کارتر» می‌خواست را به دریای آشوب بدل کنند تا از دلش استخوانی در بیاید که سی‌ و خرده‌ای سال در گلوی امریکا بماند.

اما امروز انقلاب فرونپاشید، بلکه پوست انداخت. ایده‌ی قطع رابطه با امریکا، آن هم به هر نحو و با هر هزینه‌ای، بازمانده‌ی یک کینه‌ی قدیمی بود که دیگر توجیهی ندارد. بیشتر به جوکی می‌ماند که دیگر خنده‌دار نیست. تمامِ این سال‌های بعد از جنگ، شعار «مرگ‌ بر امریکا» به یک کالای کیچ بدل شده بود که دیگر شوری بر نمی‌انگیزد. دیر یا زود باید این کیچ را دور می‌انداختیم و تعریف جدیدی از رابطه‌مان با ابرقدرت‌ها ارائه می‌کردیم. تعطیلیِ سفارت امریکا در سال 57، از منظرِ فهمِ کنشگرانِ انقلابی، کار درستی بود. چون امکان تکرار تاریخ و هدایت کودتایی دیگر نظیر کودتای امریکاییِ 28 مرداد دور از ذهن نبود. اگر تعطیلی سفارت امریکا در ایرانِ پس از انقلاب توجیه داشت، امروز دیگر، ایران آن کشور آشوب‌زده نیست.

اما باید اذعان کرد که اگر ایران نه به سال 57 باز می‌گردد، نه سوریه‌ی بشار اسد می‌شود و نه روسیه‌ی میخائیل گورباچف، به خاطر موشک‌های شهاب 3 نیست. اگر نه روسیه‌ی کمونیستی که موشک‌های اتمی بی‌شماری داشت. اما فروپاشید. ایران روسیه نمی‌‎شود و روحانی هم گورباچف نخواهد شد، چون در پسِ لبخندِ روحانی، اخمِ انسان پساانقلابی‌ست. در پسش آگاهی سیاسی و تاریخی مردمان کوچه و بازار است که نمونه‌اش را در سوریه‌ و افغانستان و عراق و امارات نمی‌توان یافت. رئیس جمهور یک عبارت کاملاً درست را چندین بار در سخنرانی‌های نیویورکش به کار برد و آن هم این بود که این فرصتی‌ست که «مردم ایران» به امریکا (و همینطور به دولت ایران) داده‌اند تا مشکلات‌شان را حل کنند. این‌ها همان مردمی هستند که آتشِ چندین خاطره‌ی تلخ تاریخی را در سینه دارند. سیاست قدرت‌مند و عزت‌مند،  سیاستی است که ترکیب متعادلی از این اخم و آن لبخند باشد.

زمان زیادی تا «روز دانشجو» نمانده. سه دانشجوی ایرانی در این روز در پای نیکسونِ امریکایی قربانی شدند. سال‌ها قبل علی شریعتی یادداشت کوتاهی به مناسبت سالگردِ این روز نوشت. در ابتدای یادداشت آرزو کرد که ای کاش می‌توانست خود را در برابر دانشگاه تهران آتش بزند اما در نهایت یادداشتش را با این جمله به پایان می‌برد: “اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.”  جواب من به سوال ابتدایی منفی‌ست اما مشروط به اینکه این آتش خاموش نشود. یعنی اگر یک صبح از خواب بلند شدیم و هر چه خیره به هم نگاه کردیم جرقه‌ی «آذر»ی را در چشمان هم ندیدیم، آن زمان گورباچف خودش پیدایش می‌شود.

عکس: «به روایت یک شاهد عینی» | بازسازی صحنه‌ی شهادت سه دانشجوی دانشگاه تهران در شانزده آذر | آزاده اخلاقی