23, دسامبر, 2012

من تدریس رو goddamn دوست دارم

Category: حواشی دانشگاه,قصه های جزیره – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

شاید بدانید که در سیستم آموزش عالی انگلیس کلاس‌های درس بچه‌های کارشناسی را به دو قسمت تقسیم می‌کنند. اول استاد لکچر می‌دهد یا سخنرانی می‌کند. در حین ارائه‎ی سخنرانی معمولاً کسی سوال نمی‌پرسد. این معمولاً پنجاه دقیقه تا یک ساعت طول می‌کشد. بعد سمینار همان سخنرانی ممکن است به دنبال سخنرانی استاد بیاید یا اینکه یک روز دیگر برگزار شود.

در سمینار دیگر فقط دانشجویان مشارکت دارند و در مورد موضوعات مطرح شده بحث می‌کنند و سوال می‌پرسند. برای همین هم معمولاً برای یک سخنرانی چند سمینار برگزار می‌شود تا تعداد شرکت‌کننده‌ها در هر سمینار کم باشد و همه بتوانند اظهار نظر کنند.

باز بسته به اینکه یک کلاس چه تعداد دانشجو داشته باشد تعداد سمینارها زیاد و کم میشود. اگر دانشجویان یک واحد زیاد باشند، مثلاً صد نفر باشند، دیگر طبعاً خودِ استاد نمی‌تواند تمام سمینارها را اداره کند. دانشگاه دانشجویان دکترا را استخدام می‌کند که سمینارها را اداره کنند.

یک بار استادم خواست که سمیناری را اداره کنم. درس جامعه‌شناسی رسانه بود که با توجه به تخصص استادم، به صورت بین رشته‌ای و نزدیک به جامعه‎شناسی علم تدریس می‌شد. در سمینار مربوطه هم استاد می‌خواست که در مورد علم و رسانه صحبت کند. مقاله‌ی مربوطه را خواندم و برای سمینار آماده شدم. اما چند ساعت قبل از برگزاری کلاس استادم ایمیل زد و گفت که در سخنرانی ترجیح داده مباحث گذشته را جمع‌بندی کند و طبق برنامه پیش نرفته. اما از من خواست که طبق برنامه پیش بروم با این تفاوت که دانشجویان متن مربوطه را نخوانده‌اند و باید سوالات مربوطه را بیشتر باز کنم و کمی هم در موردشان توضیح بدهم.

به عنوان اولین روز تدریس برای بچه‌های کارشناسی کمی کارم سخت‌تر شده بود. اما سعی کردم تمرکز کنم و در معدود دقایق باقی مانده مباحثی را انتخاب کنم که ثقیل و خسته کننده نباشد اما بچه‌ها را به چالش بکشد. دستم حالا بازتر بود و نمی‌بایست به سخنرانیِ ارائه شده اکتفا کنم.

راس ساعت از دفترم بیرون رفتم. کلاس در همان طبقه‌ی دپارتمان برگزار می‌شد. بچه‌ها بیرون کلاس منتظر بودند. پرسیدم “شما برای ج. رسانه اینجایید؟” گفتند “آره.” گفتم: “خوب بفرمایید داخل.” حدود بیست نفر بودند. پانزده نفری انگلیسی و پنج نفر هم چینی. مخاطبینت بسته به اینکه چطور نگاهت کنند چنددسته‌اند. کسانی که ساکتند و فعالانه می‌نویسند یا از نگاه‎شان متوجه می‌شوی که علاقه دارند. دو نفر از بچه‌ها که بسیار هم باهوش و اهل مطالعه بودند اینطور بودند. در حین صحبتم یادداشت بر می‌داشتند و با علاقه گوش می‌دادند. عده‌ای دیگر فقط نگاه می‌کردند و سخت بود که بفهمی که ارتباطی برقرار شده یا نه. اینها همینطور خاکستری می‌ماندند و این دیگر هنر معلم است که آنها را سمت فعال‌ها هل بدهد.

اما مشکل اصلی با دسته‌ی سوم بود که به من خیره نگاه می‌کردند. آدامس می‌جویدند. حتی قسم می‌خورم که یکی‌شان که یک بوت زمستانی به پا داشت، تقریباً پایش را گذاشته بود روی میز و با صندلی‌اش بازی می‌کرد. معلوم بود که با این عزیز دل‌انگیز مشکل خواهم داشت. بعد از ده دقیقه صحبت کردن سوالی پرسیدم و منتظر جواب بودم که یکی دو تا از همین دل‌انگیزهای دسته‎‌ سومی به هم لبخندی زدند. گرچه در ظاهرم چیزی معلوم نبود اما در باطن مدام از خودم می‌پرسیدم که به سر و وضعم تسخر زده‌اند؟ در آن زمان ریش بلندی داشتم. یا شاید به لهجه‌ام می‌خندد؟ شاید هم بحث را بد مطرح کرده ام؟

چون سکوت برقرار بود سوالم را بیشتر شرح دادم اما دفعه‌ی دوم حس کردم که باز هم جوابی دریافت نخواهم کرد. از استراتژی دیگری رفتم. تفرقه بیانداز و حکومت کن! خواستم که به سه دسته تقسیم بشوند و با هم بر سر دو سوالی که روی تخته نوشته‌ بودم بحث کنند. من هم به هر گروه ملحق می‌شدم و برای پانزده دقیقه، به قول انگلیسی‌ها، بحث را کییک آف می‌کردم (به بحث لگد می‌زدم یا بحث راه می‌انداختم.)

اول از همه رفتم سراغ گروهی که چگالی دانشجوهای ناآرام درش زیاد بود. از قضا دانشجویان فعال دسته‌ی اول هم در همان گروه بودند. اول با آنها بحث را شروع کردم و نظرشان را پرسیدم. جواب‌های خیلی خوبی دادند. چند مثال آوردم که دیدگاه‎‌شان را به چالش بکشم. از مثال‌هایی که آوردم یکی بنیاد اجتماعی ریاضیات بود. مثالی را زدم که ویتگنشتاین در یادداشت‌های پراکنده‌ای که از او به جا مانده می‌زند و با بیانی ریاضیاتی ادعا می‌کند که

2+2+2=4

طبعاً این مثال خیلی بحث برانگیز بود. اما استدلال وینگنشتاین محکم‌تر از این بود که بتوانند به سادگی به چالشش بکشند. بحث بالا گرفت. رو کردم به پسرِ ناآرام و خواستم که نظرش را بگوید. لبخند تلخی زد. مدام می‌گفت که نمی‌داند و نظری ندارد. تازه متوجه شدم که لبخندی که در ابتدای کلاس می‌زدند مربوط بود به لغات قلمبه سلمبه‌ای که در حین سخنم به کار می‌بردم و اینها برداشتی از آنها نداشتند، نه چیز دیگر. معلمانه، سوال را آسان‌تر کردم. نیمی از جواب را تحویلش دادم که نیم دیگر را بقاپد و جلوی بچه‌های دسته اولی کم نیاورد. قاپید و چیزکی گفت که بیشتر تشویقش کردم و حرفش را کامل کردم.

بعد از پانزده دقیقه به گروه دوم ملحق شدم و همین بحث را با مثالی دیگر با آنها دنبال کردم. آنجا هم بحث به صورت خاص با یکی از بچه‌ها داغ شد. به همین منوال به گروه سوم هم رسیدم.

پنج دقیقه مانده به پایان سمینار، رفتم پای تخته تا بحث را جمع بندی کنم. با چند جوک، باز به قول انگلیسی‌ها، سخن نهایی را اسپایس آپ (پیاز داغش را زیاد) کردم. بعد خیلی سریع جواب‌هایم را گفتم و تکه‌های بحث را به هم دوختم. چون وقت کم بود، خیلی تند صحبت می‌کردم. بحث هم داغ شده بود و همه به دقت گوش می‌دادند. در نهایت جمله‌ی جمع بندی را بلند گفتم و به سبک سخنرانی‌های داغ سیاسی گفتم “متشکرم.” و آمدم که وسایلم را جمع کنم. با تعجب دیدم که پسر ناآرام و باقی بچه‌ها برایم کف زدند. الانسان عبد الاحسان!

بعد از کلاس به استادم داستان را گفتم. گفت که تا به حال ندیده بود که بچه‌‌‌های کارشناسی معلم سمینار را تشویق کنند. بعد از این اولین تجربه‌ی تدریس مدام به خودم می‌گفتم “من تدریس رو –این‌دفعه به قول امریکایی‌ها- گاد دَم دوست دارم!”