استوارت هال در سال 1996کتابی با عنوان «سوالاتی از هویت فرهنگی» را تدوین کرده است (1). «زیگموند باومن» هم در این کتاب که مجموعهی مقالات است، مقالهی مختصری دارد با عنوان «از زائر به توریست- یا تاریخچهی هویت.» در این مقاله، باومن، هویت متجددانه و پساتجددی را با هم مقایسه میکند. از نظر او کلیدواژهی درک هویتِ متجددانه، “زائر” و کلیدواژهی هویتِ پساتجددی، “توریست” است.
در اینجا قصد بررسی آن مقاله و دیدگاه هیجانانگیز باومن را ندارم. برای من این دوگانهی زائر/توریست الهامبخش است. در اینجا نیز مایلم که درک خودم از سیر تاریخ کوتاه عملکردِ جامعهشناسانِ ایرانی را در قالب این دوگانه بیان کنم.
دوگانهی زائر/توریست:
تفاوت زائر با توریست در چیست؟ معبد مشهور هندوان در «بنارس» را فرض کنید. یک هندوی زائر با دیدنِ این معبد چه حسی دارد؟ زائر تجربهای درونی دارد. زائر برای زیارتش ابزار و تدارکات چندانی نیاز ندارد. ابزار زیارت به صورت ارگانیک در درون وجود زائر پدید میآیند؛ مانند اشک و ناله و فغان و دعا و راز و نیاز. او لازم ندارد که شعری را حفظ کند که برایِ حضور قلب در معبد بخواند. زائران در لحظهی زیارت، خود، شاعر میشوند. شعر از درونشان میجوشد.
او با سفر به معبد، روح خود را جلا میدهد. تجربهای عمیقاً درونی و لبمرزی دارد. او در محیطی تاریک و مبهم و در خط مُقدم، قدم برمیدارد. واسطه و مفاهیم چندانی برای توصیف حال او وجود ندارد. کسی (مانند تورگاید) نیست که دست او را بگیرد و رمز و راز ساختمان معبد را به او نشان بدهد. او تجربهای بلاواسطه از معبد دارد. زائر، نقش و نگار معبد را میبیند، همانطور که توریست، اما نه به صورت عناصری مادی و جدا از هم. او معبد را، با منارهها و نقش و نگار دیوارها و حوضهایش، به عنوان یک کل به هم پیوسته در درون خود حس میکند. زائر، ترتیب و آدابی نمیجوید. ترتیب و آداب از آنِ فقیهانِ عالِم است. زائرانِ شاعر جای دیگر نشینند.
باومن میگوید: “برای زائر، تنها خیابانها معنادار هستند، نه خانهها- خانهها آدم را وسوسه میکنند که بیارامد و آسوده باشد، مقصد را فراموش کند.” برای زائر مقصدی وجود دارد و تقدیری. زندگی او هدفدار است. آن هم هدفی ثابت و معین؛ هرچند دستنایافتنی. هدف، یگانگی با مطلوب است. هدف او ادغام است نه پراکندگی. برای وجود همین مقصد است که او خیابان و مسیر رفتن را معنادار میداند. زائر در مسیر تعریف میشود. زائرِ خانهنشین، متناقضنماست. او هر لحظه در حال شدن است.
تصویر زائر هندوی ما را همینجا نگه دارید. کمی آنطرفتر یک توریست اروپایی هم در همان معبد حضور دارد. تجربهی او از این معبد چگونه است؟ توریستها برای چیزی سفر میکنند که اروپاییان “اَدونچر” مینامند؛ ماجراجویی. ماجراجویی یعنی کسب هیجان و دیدنِ جاهای تازه. ماجراجویی یعنی کسب تجربه در حالتی آگاهانه، یعنی جهاندیده شدن.
توریستها برای بیشینه کردن لذت، سفر میکنند. برای این امر هم به ابزارآلات زیادی نیاز دارند. امروزه توریسم، بدون دوربین عکاسی ناممکن است. صحنههایی که توریست میبیند ممکن است که بعد از مدت کمی فراموش شوند. برای همین باید به صورت دیجیتال ذخیره شوند تا بعد از مدتی یادآور لذاتی باشند که توریست در گذشته برده. حتی شاید این عکسها مایهی فخرفروشی او به دوستان و آشنایان باشند.
زائران، با فلاشهای پی در پی دوربینهای توریستها بیگانهاند. آنها از فلاشها گریزانند. زائر، نمیخواهد صورتِ خیس از اشکش را دوربینها ثبت کنند. زائران با خود، دوربین نمیبرند. عکسِ معبد در قلب و جان آنان حک شده. برای آنان معبد، مکانی یگانه در روی زمین است. به دلیل همین یگانگی است که امکان ندارد که آن را فراموش کنند. مگر ممکن است کسی صورتِ پدر و مادرش را فراموش کند؟ اما برای توریست، معبد بنارس چیزی است شبیه مسجد امام اصفهان و مسجد امام هم چیزی است شبیه برج ایفلِ پاریس و برج ایفل هم چیزی است شبیه کلیسای سنت پلِ لندن. توریست مقصدی ندارد. او در تمام این مکانها یک رفتار دارد؛ عکس گرفتن، کنجکاوانه به عناصر پراکندهی بنا نگاه کردن و کسب اطلاع از تاریخِ ساختِ فلان مناره و ترسیمِ فلان نقاشی. او ماجراجوست. ماجرا را در بیرون میجوید. زائر هم ماجراجوست، اما ماجرای او در درون است و به همین خاطر قابلیت ثبت دیجیتال ندارد!
هدف از مقایسهی این دو در واقع بیان دو سنخ مجزای رفتار و شخصیت بود؛ رفتار و شخصیتِ زائرانه و رفتار و شخصیت توریستوار. این دو سنخ شخصیت دو سرِ طیفی از سنخهای رفتاری ما در اجتماع هستند. به همین ترتیب ما، نویسندگان و فلاسفه و جامعهشناسانی داریم که زائرانه یا توریستوار رفتار میکنند. آن حوزهای که اکنون من میخواهم به آن بپردازم، حوزهی نظریهی اجتماعیِ ایرانی و یا تاریخ کوتاه شکلگیری جامعهشناسی به عنوان علمی متجددانه در ایران است. (دنباله…)