30, نوامبر, 2011

تنهاترین سلیمان

دسته: مناجات, یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

خاطرات انگشترم را که کنار هم بگذارم برای خودش داستانی می‌شود، طولانی. اولین خاطره‌اش مال حدود سال‌های هشتاد و سه است، که با محمد که یکی از دوستان دوران کارشناسی‌ام بود، رفته‌ بودیم مشهد. انگشتری دیدیم که چشممان را گرفت و برای اینکه نشان برادری‌مان باشد، هر دو یک شکلش را خریدیم. انگشتری که رکابش معمولی بود. اما سنگ خاتمش، عقیقِ سرخ و بر خلاف معمولِ انگشترهای عقیق، مستطیل شکل بود؛ مثل یک کتیبه. جان می‌داد که بدهم رویش چیزی بنویسند. رفتیم طبقه‌ی دوم بازار رضا. آنجا کسانی هستند که روی طلا و خاتمِ عقیق، چیز می‌نویسند، با خط خوش. مرد میان‌سالی که پیش‌بند بلند پلاستیکی به تن داشت و پشت چند دستگاه نشسته بود پرسید «چی بنویسم؟» گفتم: «لطفاً بنویسید؛ السلام علی الشیب الخضیب!»

مهر ماه سال بعد بود گویا. اگر حافظه‌ام یاری کند. در کتابخانه‌ی دانشکده‌مان داشتم چیزی می‌خواندم که یکی از بچه‌های چپ آمد و یک تراکت را گذاشت کنار دستم. بیرون، توی حیاط، به روند معمول آن سال‌ها در دانشگاه علامه، هر دو سه هفته‌ای یک تحصن و اعتصاب و اعتراض داشتیم. مثل الانِ دانشگاه‌ها نبود که گَرد مرده پاشیده باشند بر رویشان و بچه‌هایش همه به یک گوشه‌ای خزیده باشند. در هر حال، تراکت، طرح قشنگی داشت. یک دست مشت کرده بود که بالایش با خط درشت نوشته بود: «دانشگاه زنده است.» نگاهش کردم و برگشتم سر کار. محمد آمد. این، یک محمد دیگر است. تازه یک دوربین دیجیتال حرفه‌ای خریده بود و ذوق داشت. آمد بالای سرم و قبل از سلام و علیک، گفت: «چه ترکیب قشنگی! تکون نخور بذار یه عکس بندازم.» عکسی انداخت که در کادرش، گوشه‎‌ی کتابم بود و آن تراکت. سطح میز چوبی کتابخانه هم در زمینه بود و دستِ راستم که علاه بر انگشتر، یک مداد تیز را هم نگه داشته بود. مدادم را در این مدت تراشیده بودم و اضافه‌های تراش را روی تراکت ریخته بودم. ترکیب دست و مداد و کتاب و شعار «دانشگاه زنده است» برای محمدِ عکاس‌باشی جالب بود. یادم هست که در وبلاگش در آن زمان منتشرش کرد. الان هر چه می‌گردم عکس را پیدا نمی‌کنم.

سال هشتاد و پنج بود که حج رفتم. روز آخر برای خداحافظی رفتم کنار کعبه. ظِل آفتاب همه را تارانده بود. برای همین دور کعبه خلوت بود. رفتم و پرده‌ی کعبه‌ را بوسیدم و صورت و دستانم را رویش گذاشتم. در حال دعا بودم که یکی از سلفی‌هایی که همیشه آنجا پلاس‌اند آمد و گفت: «بوسیدن کعبه، شرک است.» می‌خواست به رسم نگهبانان آنجا با شیعیان بحث کند. انگشتر را دستم دید. پرسید رویش چه نوشته. گفتم: «السلام علی الشیب الخضیب.» پرسید: «یعنی چی؟» گفتم: «منظور حسین علیه‌السلام است که محاسن سفیدش به خونش خضاب شد.» با حالت مودبانه‌تری گفت: «ابی‌عبدالله!» حس کردم یادآوری کرد که حسین صدایش نزنم. به رسم اعراب با احترام با کنیه بخوانمش. بعد از ثانیه‌ای که خیره مانده بود به انگشتر، باز برگشت سر خط و گفت: «این نوشته‌ی‌ روی انگشتر هم شرک است.» پرده‌ی کعبه را نشانش دادم گفتم دولت سعودی اینجا هم نوشته «الله | محمد (ص).» این هم شرک است؟ روی ستون‌های همین اطراف نوشته محمد، ابوبکر، عمر و … این هم شرک است؟ مثل کسی که جوابی نداشته باشد چشمانش را به اطراف چرخاند و گفت من با آن پرده کاری ندارم…

امسال بود که یکی از بچه‌های بریتانیایی که تازه دکترایش را گرفته، آمده بود توی دفترم. داشت با هم‌دفتری‌ام صحبت می‌کرد. دم غروب بود. آفتاب دم غروب “گردی زعفران رنگ” را به داخل اتاق می‌ریخت. من تهِ اتاق در نقطه‌ی مقابل پنجره، پشت میزم نشسته بودم. کتاب را دستم گرفته بودم. نگین انگشتر توی آفتاب می‌درخشید. شاید درخشان‌ترین شیئ داخل اتاق بود. دوستم گفت: «انگشترت قشنگه.» گفتم: «ممنون، نمونه‌ی کلاسیک انگشترهای شرقیه، نه؟» پرسید: «چی روش نوشته؟» گفتم: «ترجمه‌ش سخته. اشاره به داستان شهیدِ کربلا داره که چیزی شبیه ماجرای “جان دِ باپتیست” یا “یحیی تعمیددهنده” است. نوشته‌ سلام بر ریش به خون آغشته‌. اشاره به ریش سفید شهید کربلا داره که در ماجرای شهادتش به خونش آغشته شد.» کنجکاوانه نگاه می‌کرد. گفت: «اینترستینگ!»

بگذریم، این انگشتر، که چندین سال است همراه دارمش، من را یاد یکی از ابیات شاهکار محتشم کاشانی می‌اندازد: بودند دیو و دد، همه سیراب و می‌مکید | خاتم ز قحط آب، سلیمان کربلا

خدا می‌داند چند صنعت ادبی با ظرافت در کنار هم این بیت را ساخته‌اند. دیو و دد، اسیر و در خدمتِ سلیمان نبی بودند. مشهور است که سلیمان، انگشتری هم داشت که قدرتِ اعجاب‌انگیزی داشت. اما ابی‌عبدالله، سلیمانی بود که دیو و دد آب بر او بستند. سلیمان‌ِ تشنه‌ی کربلا، از تشنگی چند باری در روز عاشورا، خاتم انگشترش را مکید. انگشتری که به دستش نماند و عصرش از دست جدا شد و … لا حول و لا قوه الا بالله

مرتبط در کلمه: دین اصیل