چرا ضد قهرمان هستم؟
اول: چون قهرمانسازی همیشه حاوی درصدی “دروغ” است. وقتی کسی قهرمان میشود. همیشه دروغها و افسانههایی او را احاطه میکند. افسانههایی که همانقدر که شیرین هستند، غیرواقعی نیز هستند.
این افسانهها برای خود قهرمان، لذتی گناهآلود به همراه میآورند که ممکن است به آن عادت کند. ممکن است کم کم معتاد افسانههایش شود. کم کم با صدای اعتراضش یا صدای فکرش یا ندای قلبش، نه با گلوله که با کف و سوت ساکت شود. دهانش با سر تکان دادنها و هورا کشیدنها بسته میشود.
اما قهرمان خودش میداند که اینهمه نیست. اما نمیتواند به حامیانش پشت کند. در موقعیت مبهمی از انتخاب قرار میگیرد. باید بر سر یک دوراهی انتخاب کند که به لذت شهوانی افسانههایش دل ببندد، یا در بیابان واقعیت قدم بزند. بدون طرفدار و تنها با تنی عریان از افسانه با پیکری واقعی!
دوم: چون قهرمانان نه تنها خود با باور افسانههایشان کم کم هرز میروند، بلکه دیگرانی را هم به ابتذال میکشند. کسانی هستند که از خیل طرفداران قهرمان، عمر خود را وقف قهرمان میکنند. این برای روزهای شور و شر و اوج افسانهسازی خوب است. اما بعد که تب حادثه خوابید، میفهمند که قمار را باختهاند. در کف اینان چند عکس مشترک باقی مانده؛ عکس مشترک با قهرمانی که خیلی زودتر از تصورشان به تاریخ پیوسته!
سوم: قهرمانها مردم را از خود بیگانه میکنند. درست است که در هر دورهای و هر جایی کسی هست که نماد یک ارادهی همگانی شود. اما این نماد اگر قهرمان شود، اگر تن به آن افسانهها دهد، کم کم فکر میکند که خود به تنهایی این همه کار را کرده. بعد این روایت تحریف شده را همه باور میکنند که او به تنهایی این کار را کرده. بعد کم کم مردم منتظر میمانند که بار دیگر کسی پیدا شود که به تنهایی چرخ تاریخ را بگرداند. بعد منفعل میشوند. بعد تقدیرگرا میشوند. بعد سر تا پایشان بوی نوستالوژی میگیرد. بعد از خودبیگانه میشوند.
جلوگیری از سوءفهم: تا کسی به مرزهای قهرمانی نزدیک شد نباید به او حمله کرد. اگر به قهرمانی که برای عدهای محترم است، فحش بدهید این نشان نمیدهد که آزاد اندیشید یا از خود بیگانه نیستند. این نشان میدهد که بیادب هستید.