12, اکتبر, 2011

دود، آرامش، تمایز، ورزش

Category: حواشی دانشگاه,قصه های جزیره,یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني


حدود
ساعت ده شب بود که داشتم قدم زنان از کتابخانه‌ی دانشگاه به سمت خانه‌ام میرفتم که استاد راهنمایم را دیدم که دارد می‌دود و به سمت من می‌آید. سلامی کردم و جوابی داد و همینطور دوان دوان رد شد. مثل همیشه لباس ورزشی تنش بود و داشت سر شبی ورزش می‌کرد. ذهنم فلش‌بک زد به روز اولی که با او دیدار داشتم.

با لباس مرتب و یک کیف چرمی، آماده‌ی دیدار شده بودم. رأس ساعت جلوی در اتاقش روی مبل نشستم تا بیاید. البته از دیدنش غافلگیر نشدم! چون در ایران تعدادی از فیلم‌های سخنرانی‌اش را روی گوگلویدئو و یوتیوب دیده بودم. طرز رفتار و لباس پوشیدنش را کم و بیش می‌شناختم. در هر حال، شنیدم که از انتهای راهرو صدای جرینگ جرینگِ کلیدها در جیب کسی می‌آید که دارد به صورت رزمی می‌دود. وقتی به من رسید، گفت «تو باید مرتضی باشیمن سری تکان دادم و «نایس تو میت یو»یی حواله کردم.

کلاه بیس‌بالی به سر داشت. یک شلوار ورزشی مندرس که زانو انداخته بود و یک جلیقه‌ی بنفش هم تنش بود. به پهنای صورت عرق می‌ریخت. از آن روز به بعد، تا زماننا هذا من او را با لباس غیر ورزشی ندیده‌ام. مدام در حال دویدن از دانشگاه تا خانه و از خانه تا دانشگاه. می‌گفت ایده‌هایش را در حین دویدن پرورش می‌دهد.

وارد اتاقش شدم. با خنده گفت «همون طور که می‌بینی فقط یک صندلی هست که بشینیدر واقع انتهای اتاق را نمی‌شد دید بس که پر از کتاب بود. تمام سطح اتاق تا نیمه‌ی دیوار را کتاب پرکرده بود. حتی حدس می‌زنم که یک سری کامل مبل هم در زیر کتابها مدفون بود. وقتی که صحبت می‌کردیم، گاهی مجبور می‌شد که کتاب و مقاله‌ای را نشانم دهد. عجیب اینکه در آن غوغای شلوغی درست می‌رفت سروقت همان کتابی که می‌خواست. (ادامه…)