22, اکتبر, 2011

ضد قهرمان

دسته: مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

چرا ضد قهرمان هستم؟

اول: چون قهرمان‌سازی همیشه حاوی درصدی “دروغ” است. وقتی کسی قهرمان می‌شود. همیشه دروغ‌ها و افسانه‌هایی او را احاطه می‌کند. افسانه‌هایی که همان‌قدر که شیرین هستند، غیرواقعی نیز هستند.

این افسانه‌ها برای خود قهرمان، لذتی گناه‌آلود به همراه می‌آورند که ممکن است به آن عادت کند. ممکن است کم کم معتاد افسانه‌هایش شود. کم کم با صدای اعتراضش یا صدای فکرش یا ندای قلبش، نه با گلوله که با کف و سوت ساکت شود. دهانش با سر تکان دادن‌ها و هورا کشیدن‌ها بسته می‌شود.

اما قهرمان خودش می‌داند که این‌همه نیست. اما نمی‌تواند به حامیانش پشت کند. در موقعیت مبهمی از انتخاب قرار می‌گیرد. باید بر سر یک دوراهی انتخاب کند که به لذت شهوانی افسانه‌هایش دل ببندد، یا در بیابان واقعیت قدم بزند. بدون طرفدار و تنها با تنی عریان از افسانه با پیکری واقعی!

دوم: چون قهرمانان نه تنها خود با باور افسانه‌های‌شان کم کم هرز می‌روند، بلکه دیگرانی را هم به ابتذال می‌کشند. کسانی هستند که از خیل طرفداران قهرمان، عمر خود را وقف قهرمان می‌کنند. این برای روزهای شور و شر و اوج افسانه‌سازی خوب است. اما بعد که تب حادثه خوابید، می‌فهمند که قمار را باخته‌اند. در کف اینان چند عکس مشترک باقی مانده؛ عکس مشترک با قهرمانی که خیلی زودتر از تصورشان به تاریخ پیوسته!

سوم: قهرمان‌ها مردم را از خود بیگانه می‌کنند. درست است که در هر دوره‎ای و هر جایی کسی هست که نماد یک اراده‌ی همگانی شود. اما این نماد اگر قهرمان شود، اگر تن به آن افسانه‌ها دهد، کم کم فکر می‌کند که خود به تنهایی این همه کار را کرده. بعد این روایت تحریف شده را همه باور می‌کنند که او به تنهایی این کار را کرده. بعد کم کم مردم منتظر می‌مانند که بار دیگر کسی پیدا شود که به تنهایی چرخ تاریخ را بگرداند. بعد منفعل می‌شوند. بعد تقدیرگرا می‌شوند. بعد سر تا پایشان بوی نوستالوژی می‌گیرد. بعد از خودبیگانه می‌شوند.

جلوگیری از سوءفهم: تا کسی به مرزهای قهرمانی نزدیک شد نباید به او حمله کرد. اگر به قهرمانی که برای عده‌ای محترم است، فحش بدهید این نشان نمی‌دهد که آزاد اندیشید یا از خود بیگانه نیستند. این نشان می‌دهد که بی‌ادب هستید.

12, اکتبر, 2011

دود، آرامش، تمایز، ورزش

دسته: حواشی دانشگاه, قصه های جزیره, یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني


حدود
ساعت ده شب بود که داشتم قدم زنان از کتابخانه‌ی دانشگاه به سمت خانه‌ام میرفتم که استاد راهنمایم را دیدم که دارد می‌دود و به سمت من می‌آید. سلامی کردم و جوابی داد و همینطور دوان دوان رد شد. مثل همیشه لباس ورزشی تنش بود و داشت سر شبی ورزش می‌کرد. ذهنم فلش‌بک زد به روز اولی که با او دیدار داشتم.

با لباس مرتب و یک کیف چرمی، آماده‌ی دیدار شده بودم. رأس ساعت جلوی در اتاقش روی مبل نشستم تا بیاید. البته از دیدنش غافلگیر نشدم! چون در ایران تعدادی از فیلم‌های سخنرانی‌اش را روی گوگلویدئو و یوتیوب دیده بودم. طرز رفتار و لباس پوشیدنش را کم و بیش می‌شناختم. در هر حال، شنیدم که از انتهای راهرو صدای جرینگ جرینگِ کلیدها در جیب کسی می‌آید که دارد به صورت رزمی می‌دود. وقتی به من رسید، گفت «تو باید مرتضی باشیمن سری تکان دادم و «نایس تو میت یو»یی حواله کردم.

کلاه بیس‌بالی به سر داشت. یک شلوار ورزشی مندرس که زانو انداخته بود و یک جلیقه‌ی بنفش هم تنش بود. به پهنای صورت عرق می‌ریخت. از آن روز به بعد، تا زماننا هذا من او را با لباس غیر ورزشی ندیده‌ام. مدام در حال دویدن از دانشگاه تا خانه و از خانه تا دانشگاه. می‌گفت ایده‌هایش را در حین دویدن پرورش می‌دهد.

وارد اتاقش شدم. با خنده گفت «همون طور که می‌بینی فقط یک صندلی هست که بشینیدر واقع انتهای اتاق را نمی‌شد دید بس که پر از کتاب بود. تمام سطح اتاق تا نیمه‌ی دیوار را کتاب پرکرده بود. حتی حدس می‌زنم که یک سری کامل مبل هم در زیر کتابها مدفون بود. وقتی که صحبت می‌کردیم، گاهی مجبور می‌شد که کتاب و مقاله‌ای را نشانم دهد. عجیب اینکه در آن غوغای شلوغی درست می‌رفت سروقت همان کتابی که می‌خواست. (دنباله…)