وقتی یادداشتهای وبلاگیِ سرتاسر عصبانیت و نفرتِ برخی بسیجیان را میبینم از خودم میپرسم چه شده که ما اینقدر عصبانی هستیم؟ چرا هر کس جلوی موضع ما بایستد به سادگی به انواع و اقسام خصال مذموم منتسب میشود؟ چرا برخی از ما اینقدر خشن شدهاند؟ برای یافتن پاسخ به نوجوانی خودم بازگشتم.
نوجوانی نسلی از ما در دوران بعد از جنگ طی شد؛ حدود دههی هفتاد و اوایل دههی هشتاد. یادم میآید که در نوجوانی همیشه عکسی از امام و رهبر و برخی از شهدا (مخصوصاً خوشتیپترینشان که همت بود و آوینی) را به در و دیوار آویزان میکردم. از چفیه انداختن لذت میبردم. موسیقی مورد علاقهام موسیقی انقلاب و جنگ بود. «سنگر خوب و قشنگی داشتیم | روی دوش خود تفنگی داشتیم» و «کجایند مردان بیادعا؟» ابیاتی بودند که در ذهن ما نقش بسته بودند. برچسبهای تصاویر شهدا را روی کلاسور و کتابهایم میزدم. یک برچسبی بود که خیلی مشهور بود. همان که شهیدی را نشان میداد که به سرش تیر خورده و خونِ تازه و بینهایت سرخ روی زمین جاری است. روی آن عکس نوشته بودند: «بعد از شهدا چه کردیم؟» یا «شهدا شرمندهایم.»
وقتی به حس و حال آن روزگار برمیگردم به یاد میآورم که چقدر دچار حس نوستالوژیِ گذشتهای بودم که اصلاً تجربه نکرده بودم. در واقع من در سال 1363 به دنیا آمدم و اولین تصاویری که به یاد دارم مربوط به چهار یا پنج سالگیام است. در آن زمان هم جنگ رو به اتمام بود. در نوجوانی حس میکردم که «در باغ شهادت» و ایضاً در باغ رستگاری بسته شده و ما از «قافله» جا ماندهایم.
برخی از نسلِ ما که مذهبیتر بودند، نسلِ حسِ خسران بودند؛ حسِ فقدانِ گذشتهای قریب، حسِ عقبماندن از قافلهی رستگاری. ما فکر میکردیم که درهای رستگاری برای مدتی باز بوده و شاید ما لیاقتِ این رستگاری را نداشتیم. اما الان در زمانهی عسرت و دوری از رستگاری باید در تبعید زندگی کنیم. کمدی بودنِ این احساس در نسلِ من از این جهت بود که ما جنگ را تجربه نکرده بودیم. نوستالوژیِ گذشتهای را داشتیم که نمیدانستیم چیست. حسِ غربت در زمانی را داشتیم که در واقع زمانِ ما بود. فرزند زمانِ خود نبودیم. (دنباله…)