26, آوریل, 2011

شهر و کولاژِ نوستالوژی و ایدئولوژی

Category: شنبه‎ی پس از انتخابات,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني


هر جامعه در هر دوره‌ای برای خودش ذائقه‌ای تعریف می‌کند. یعنی هنر و موسیقی خاص خود، نظریات و فلسفه‌ و ژانر شعری و معماری خاص خودش را پرورش می‌دهد. این ژانرهای خاص و منحصر به فرد از دل حیات یک جامعه در هر دوره می‌جوشند.

مثلاً عصر صفوی نمونه‌ی خوبی از ژانرهای مرتبط به هم نقاشی و معماری و شعر عارفانه/عاشقانه و غیره است. عصر صفوی به ما نزدیک است و بقایای آثارش را می‌توانیم امروزه ببینیم: مسجد امام و میدان نقش جهان اصفهان و صحن اسمال طلای حرم امام رضا (ع) یا حتی اشعار شیخ بهایی و بسیار آثار دیگر.

همینطور دوره‌ی قاجار و یا عصر پهلوی، ژانر معماری خودشان را داشتند؛ دانشگاه تهران، میدان آزادی، باغ نادری مشهد و مقبره‌ی فردوسی و بسیاری دیگر مانند این از بقایای ایدئولوژی پهلوی هستند. این ایدئولوژی به نوعی ارجاع به ایران باستان داشت و در عین حال سعی می‌کرد این لایه‌ی هویتی را با ایدئولوژی‌های متجددانه ترکیب کند. چیزی که در معماری پردیس مرکزی دانشگاه تهران کاملاً مشهود است.

سوالی که می‌خواهم مطرح کنم این است که ژانرهای فرهنگی انقلاب اسلامی کجا هستند؟ بعد از سی سال که از انقلاب می‌گذرد، بنایی را می‌شناسید که نمونه‌ی خوبی از معماری این دوره باشد؟ مثلاً صحن جامع رضوی در حرم امام رضا (ع) چنین ظرفیتی را دارد که به عنوان نمونه‌ای از ژانر معماری ایرانِ پساانقلابی شناخته شود؟ برج میلاد، که پروژه‌ی عظیمی در نوع خودش بود، چطور؟ مصلای بزرگ امام خمینی (ره) چطور؟ ما ژانر رمانِ انقلابی داریم؟ رمان جنگ داریم؟ ژانر پویایی از شعر انقلاب داریم؟ (ادامه…)

7, آوریل, 2011

داستان کسانی که دیر قانع می‌شوند

 

بخش اول سخنم عمومی‌تر است:

حلقه‌های مطالعاتیِ دوستانه، گمشده‌ی دانشکده‌های علوم انسانیِ ما هستند. عده‌ای از دوستان که دور هم جمع شوند و بدون ملاحظه و نیاز به تدارکات با هم مباحثه و مناظره کنند. این دقیقاً کاری است که ما الان نیاز داریم.

غولِ علم و فلسفه در غرب نه بر پایه‌ی همایش‌های بین المللی و بزرگ و معظم که اصولاً بر پایه‌ی کارگروه‌ها و حلقه‌های مطالعاتی کوچکِ پنج تا ده نفری و جلسات چند نفره‌ی کتابخوانی استوار است. در بسیاری از دانشگاه‌های غربی در کتابخانه و دپارتمان‌ها، اتاق‌ها و سالن‌های متعددی با تخته و مبل و صندلی تدارک دیده‌اند که فقط گروه‌های دانشجویان بنشینند و با هم بحث کنند یا درس بخوانند.

کار آکادمیک از نظر من در چهار حوزه تعریف می‌شود: سخنرانی، مطالعه، مباحثه‌ و نوشتن.

در میانه‌ی سخنرانی‌ها و کلاس‌های درس باید تنها به دنبال سرنخ‌ها بود. ایده‌هایی که جرقه‌ی کارِ آکادمیک هستند، معمولاً از همین سخنرانی‌ها آغاز می‌شوند. اما سخنی که از دهان خارج می‌شود، بادِ هواست. نه نیاز به منبع دارد، نه چندان دقیق «است» و نه «می‌تواند» دقت داشته باشد.

مطالعه‌ و جستجوی فردی، در سالن‌های ساکت کتابخانه و در میانِ قفسه‌های کتاب یا در خلوتِ اتاقِ خواب در میانه‌ی شب، اصل است. جستجویی که اگر به موضوع علاقه‌ داشته باشی، شیرین است. راه‌یافتن به ذهن دیگران، آشنا شدن با افق‌های جدید و در یک کلام «دانستن»، لذت بخش است.

اما دو گام بعدی به نظر من نه تنها مهم هستند که از اصول‌اند. درباره‎‌ی «نوشتن» بعداً می‌نویسم. اینجا می‌خواهم از «مباحثه» بگویم. مباحثه‌ی مداوم، مسائل را در ذهنِ آدمی استوار می‌کند. به عمق می‌کشاند. «اندیشیدن» و زیر و بمِ سخنی را سنجیدن، چیزی است جدای از مطالعه. مطالعه، مثل دیدن یک اثرِ زیباست و مباحثه، خلقِ پر مشقتِ یک اثر. هر چه هم که گالری‌دارِ خوبی باشی، نقاشی کردن چیز دیگری است. (ادامه…)