30, مارس, 2011

آدم‌های بی‌صورت

Category: حواشی دانشگاه,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

نقد یک مصوبه‌ی وزارت علوم

شاید این خبر که چند هفته پیش منتشر شد را شنیده باشید. وزرات علوم اعلام کرد که «انتخاب رساله با موضوع ایران برای دانشجویان خارج از کشور ممنوع است.» و این طرح، هم شامل دانشجویان بورسیه وزارت علوم می‌شود و هم شامل دانشجویانی که با هزینه‌ی شخصی تحصیل می‌کنند!

نکته‌ی اول: ابتدا بگویم که به دلیل تشنگی غربیان برای شنیدن از ایران، با پیشنهاد موضوعی در مورد ایران به راحتی می‌شود از بسیاری از دانشگاه‌های معتبر پذیرش گرفت و چه بسیار دانشجویان و اساتیدی که تنها در این وسط «دلالی معرفت» می‌کنند و از این طریق در دانشگاه‌های غربی جایگاهی برای خودشان دست و پا می‌کنند. یعنی به دلیل ممانعت از همکاری‌های بین دانشگاهی، ارتباط علمی معمول بین اساتید و دپارتمان‌های داخلی و خارجی، یک عده از دانشجویان و اساتید، بدون داشتن استعداد ویژه یا خلاقیت، تنها به واسطه‌ی اینکه در مورد ایران کار می‌کنند، برای خود جایگاهی پیدا می‌کنند. در حالی که در واقع هیچ نوآوری‌ای و مشارکتی در جریان مباحث ندارند.

من با حامد قدوسی در این زمینه همدلی دارم و آن اساتید و دانشجویانی را ترجیح می‌دهم که:

… درایت و جدیت خاصی دارند. ابتدا روی مسایل جهانی کار می‌کنند و به اتکای آن اعتبار کسب کرده و استاد می‌شوند و وقتی آردها را بیختند و الک‌ها را آویختند، شروع به کار جدی روی مسایل ایران و خاورمیانه و جهان اسلام و الخ می‌کنند. این‌ها به نظرم هم آن اعتبار واقعی را کسب می‌کنند و هم لذت ناشی از صرف وقت روی موضوعات مورد علاقه را.

نکته‌ی دوم: در این هم شکی نیست که در کشورهای اروپایی و امریکایی همانطور که علوم تجربی و فنی با صنعت گره خورده‌اند، علوم انسانی هم با سیاست گره خورده. یعنی دانشگاه‌ها گرچه مستقل از دولت هستند اما در نهایت تحقیقاتشان در سیاست‌گذاری‌های جزء و کلان مورد توجه است. یک تحقیق که درباره‌ی خاورمیانه انجام می‌گیرد به راحتی به آرشیو دانشگاه سپرده نمی‌شود. بلکه در سیاست‌گذاری‌ها به دستاورد تحقیقات توجه می‌شود. نتیجه‌ی سیاست‌گذاری‌ها هم طبعاً می‌تواند بر ضد منافع کشورهای دیگر باشد. یا حتی در راستای استعمارِ دیگران مورد استفاده قرار بگیرد.

نکته‌ی سوم: اما بحث این است که این تمام ماجرا نیست. اگر تنها به همین بُعد نگاه کنیم، تصویر ساده‌انگارانه‌ای از واقعیت پیچیده‌ی در جریان در کشورهای موسوم به کشورهای شمال، به دست داده‌ایم. واقعیت در هیچ جا یکدست نیست. اتفاقاً مهم‌ترین هسته‌های مقاومت در برابر سیاست‌گذاری‌ها هم در همین دانشگاه‌ها شکل گرفته و می‌گیرند. محقق مستقل بودن در غرب سخت نیست. (ادامه…)

19, مارس, 2011

آن روی آقای جامعه‌شناس

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی,یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

هنوز کتب کلاسیک جامعه شناسی بسیاری‌شان به فارسی ترجمه نشده، اما در عین حال بعضاً از عطسه‌های آنتونی گیدنز هم چندین ترجمه در دست است! وقتی اینقدر گیدنز تحلیل‌گر خوبی است، چرا این مقاله‌ای که چهار سال پیش بعد  از دیدار با قذافی نوشته را به فارسی ترجمه نکنیم؟

“لیبی به عنوان یک دولت تک حزبی چندان سرکوب‌گر نیست. آن طور که به نظر می‌رسد، واقعاً بین مردم محبوب است. بحث ما [با کلنل قذافی] بر سر حقوق بشر بیشتر بر آزادی رسانه‌ها متمرکز بود. او دیدگاه‌های متنوع‌تر در کشور را می‌پذیرد؟ چنان چیزی در حال حاضر وجود ندارد. خب، به نظر می‌رسد که او موافق این امر است.”

من هم می‌دانم که جامعه‌شناسان پیامبر نیستند که همه چیز را پیش‌بینی کنند. آن هم این انقلاباتِ پیچیده و دفعی در خاورمیانه که همه را گیج کرده است. مته هم به خشخاش نمی‌گذارم که دقیقاً منظورش از صفت تفضیلی “متنوع‌تر” چیست؟ یعنی آن زمانی که ایشان از لیبی دیدار کرده‌اند (در سال 2007) فقط دیدگاه‌ها متنوع بوده، اما چانه زنی بر سر یک “تر” است؟ اما شمای جامعه‌شناس چطور در یک کشور با رژیمِ فاشیستی و دیکتاتوری و سیستم سرکوبی که حتی اجازه‌ی یک نظرسنجی ساده را هم نمی‌دهد، متوجه محبوبیتِ آقای قذافی در بین مردم شدید؟

مشکل سر اصطلاح “مردم” است. “مردم”، یکی از ایدئولوژیک‌ترین اصطلاحات سیاسی است. چون به یک هستی انتزاعی اطلاق می‌شود که زبانی ندارد که بگوید «به من چیزی را نسبت ندهید که نیستم.» همه می‌توانند “مردم” را از خود، موافق با خود، راضی از خود و حتی همراه و هم‌قدم با خود ببینند و بدانند. هر چه هم که گوینده‌ی سخن قدرتمندتر باشد، اصطلاح مردم را با شهوت بیشتری به کار می‌برد. گویی که “مردم” چیزی است درون جیبش! این قدرت می‌تواند سیاسی و نظامی باشد، چنانچه کلنل قذافی هم چندی پیش در حین درگیری‌ها گفته بود “مردم مرا دوست دارند” و مشکل این است که معترضین “مردم” نیستند. نامردمانی‌اند اجیر شده‌ی بیگانه! یا اینکه این قدرت می‌تواند نمادین باشد و از جایگاه علمی و دانشگاهی فرد بیاید، دقیقاً آنچه که آقای جامعه شناسِ داستانِ ما دارد.

حالا اگر این حوادث رخ نمی‌داد کسی از آن یک میلیون و اندی پوندِ اهداییِ قذافی به دانشگاه ال‌اس‎‌ای هم یادی نمی‌کرد. شاید هنوز هم پسر نخبه‌ی قذافی، سیف الاسلام، در ال‌اس‌ای می‌توانست قدم بزند. سیف دکترایش را در سال 2007 در همین دانشگاه به پایان رسانده بود. عنوان رساله‌ی دکترایش این است: «نقش جامعه‌ی مدنی در دموکراتیزه کردنِ نهادهای حاکمیت جهانی: از قدرت نرم تا تصمیم‌گیری جمعی»! … عالمِ بی عمل به چه ماند؟ زنبور بی‌عسل!

سیف آنقدر با همه خودمانی شده بود که معتقد بود، گیدنز، مفهومِ “راه سوم” را از پدر فاضلش (قذافی) به سرقت برده! در واقع یک تقسیم کار جهانی بین دیکتاتورهای سابق و لاحق خاورمیانه با غربی‌ها وجود دارد. دیکتاتورهای خاورمیانه‌ای حرف‌های گنده گنده می‌زنند و (به قولِ ناصرالدین شاه که در خاطراتش مدام می‌نوشت «داشتیم خیالات می‌فرمودیم») اینها خیالات می‌فرمایند، غربی‌ها هم قربان صدقه‌شان می‌روند. این وسط، علم و دانشگاه و سیاست و حقوق بشر و دموکراسی و عدالت و حق و بالاخص “مردم” هم سوءتفاهمی بیش نیست.

همه‌ جای این پازل درست است، جز یک جا! آن هم همان داستانِ مردم است. این روزها به مفهوم مبهم و گنگ “مردم” تکیه کردن و بنای جاه‌طلبی را بر حماقت آنها سوار کردن، مصداق بارز گره بر باد زدن است. یک دو روزی شاید شادمان کند، اما یک روز طشت رسوایی از بام می‌افتد و توده‌ی مبهم و گنگ مردم به سخن می‌آیند و حقشان را می‌خواهند. بعد نه فقط قذافی به گزافه‌گویی می‌افتد و کار را کارِ اجنبی می‌پندارد، نه فقط رساله‌ی دکترای سیف تحت بررسی دوباره قرار می‌گیرد که اثری از پلیجریسم در آن یافت شود، که حتی «هوارد دیویس» رئیس ال‌اس‌ای هم از فشار افکار عمومی مجبور به استعفا و عذرخواهی می‌شود و اعتبار آقای جامعه‌شناس هم به زیر سوال می‌رود و خلاصه … این اصطلاح مبهم، «از دور دل می‌بره، از جلو زَهره!»

 

پ.ن: شورای امنیت سازمان ملل، لیبی را منطقه‌ی پرواز ممنوع اعلام کرد. الان که این خطوط را می‌نویسم، هر لحظه منتظر شروع یک جنگ مفصل بین دول غربی و عربی در یک طرف و بقایای دولت قذافی در طرف دیگر هستم. اعلام صدور این قطعنامه خود به خود به معنای پایان قذافی است. اما آنچه نگرانم می‌کند این است که قذافی الان هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد. هیچ چیز در این دنیا خطرناکتر از دیکتاتوری نیست که چیزی برای از دست دادن ندارد!

مرتبط در کلمه: آن روی آقای فیلسوف

7, مارس, 2011

آخرین برگ

Category: یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني


داستانی کوتاه از: او هِنری (1862-1910)

ترجمه: سید مرتضی هاشمی مدنی

 

در محله‌ی کوچکی در غربِ «واشینگتن اسکوئر»، خیابان‌ها حالت عجیبی دارند و همدیگر را در باریکه‌هایی قطع می‌کنند | باریکه‌هایی که “محله” خوانده می‌شوند | این محله‌ها زاویه‌ها و پیچ‌های عجیبی می‌سازند | یک خیابان‌ یک یا دو بار خود را قطع می‌کند | روزی یک هنرمند به توانِ الهام‌بخشی این خیابان پی‌برد | تصور کنید یک نفر با یک لیست خریدِ وسایلِ نقاشی، کاغذ و بوم –در حال گز کردن این مسیر- ناگهان خود را می‌بیند که به نقطه‌ی اول برگشته، بدون اینکه حتی یک سِنت هم خرج کرده باشد!

برای همین است که در این منطقه‌ی قدیمیِ “گرینویچ ویلِیج” عده‌یی هنرمند جماعت، پرسه می‌زدند تا مکان‌هایی با پنجره‌های رو به شمال و زیرشیروانی‌های قرن هجدهمی و هلندی و ارزان پیدا کنند | بعد آنها تعدادی ماگِ مِسی و یک چراغ خوراک‌پزی یا هر دو را از خیابان ششم آوردند و یک راسته را تشکیل دادند.

در یک ساختمان‌ آجری سه طبقه‌ی این راسته، سو و جانسی کارگاه هنری خودشان را داشتند | اسم دیگر جانسی، جوانا بود | یکی از دخترها از ایالت مِین آمده بود، دیگری از کالیفرنیا | آنها در رستورانِ “دلمونیکوز” در خیابان هشتم هم را ملاقات کرده بودند و وقتی به هم‌سلیقه‌ بودنشان در زمینه‌ی هنر، سالاد کاسنی و آستینِ اسقف پی بردند، نتیجه شد؛ کارگاه مشترک.

این آشنایی به ماه مِی برمی‌گشت | در نوامبر غریبه‌ای سرد و نادیدنی که دکترها آن را ذات‌الریه می‌‌نامیدند در کمین راسته بود و با انگشتان یخی‌اش در این سو و آن سو قربانی می‌گرفت | این بیماری ویرانگر، در بخش شرقی میدان، بی‌پروا به پیش می‌تاخت و قربانیانش را هلاک می‌کرد اما در “محله”های پرپیچ و خم و پوشیده از خزه‌ی این طرف میدان، به کندی پیش می‌رفت.

آقای ذات‌الریه را نمی‌شد پیرمردی نجیب و جوانمرد نامید | دخترکی که با نسیم غربیِ کالیفرنیا خو گرفته بود برای این پیرِ سگِ سرخ‌رویی که نفس نفس می‌زد، حریف منصفانه‌ای نبود اما او به جانسی حمله کرد | جانسی در بستر افتاد، به ندرت تکان می‌خورد، بر روی تخت فلزی رنگ شده‌اش از پنجره‌ی هلندیِ کوچک به سمتِ خالیِ دیوارِ خانه‌ی آجریِ همسایه خیره نگاه می‎‌کرد.

یک روز صبح، دکتری که این روزها سرش شلوغ بود، با آن ابروهای خاکستری و آشفته، سو را به جلوی درِ ورودی دعوت کرد.

دکتر درحالیکه جیوه‌ی دما‌سنج را تکان میداد به او گفت: “شانس زنده موندنش، بذارید ببینم، یک به دهه | اونم درصورتی که خودش بخواد زنده بمونه | اینطور که ملت پشت سر مرده‌شورها صف کشیدن، کار داروسازی به  نظر احمقانه میاد | خانومِ جوونِ شما تصمیم گرفته که دیگه خوب نشه | چیز خاصی تو سرشه؟”

سو گفت: “اون… اون تصمیم داشت یه روز خلیج ناپل رو نقاشی کنه.”

“نقاشی؟ چرنده! چیزی تو فکرش هست که ارزش دو بار فکر کردن در موردش رو داشته باشه- مثلاً یه مرد؟”

سو با پوزخند گفت: “یه مرد؟ یه مرد مگه ارزشش رو داره؟! ولی نه دکتر! همچین قضیه‌ای وجود نداره.” (ادامه…)