صحنههای نهایی فیلم “خداحافظ لنین” نشانههای روشنی دارد. در واقع کمتر فیلمی این میزان در رساندن پیام و حسش به مخاطب شفاف است. اما نمیدانم چه چیز مرا وامیدارد که دربارهاش بنویسم.
صحنهی مشهوری که در این عکس میبینیم(در یوتیوب)، مجسمهی لنین است که دستش را به سوی زنی دراز کرده که روزی به ایدئولوژی مارکسیسم باور داشته اما در زمانی که در کما بوده، ایدئولوژی و آرمانشهرش دود شده و به هوا رفته است. دیوار برلین فرو ریخته و کاپیتالیستها، برلین شرقی را از آنِ خود کردهاند. مارک کوکاکولا و مکدونالد همهجا دیده میشود. زنِ قهرمانِ داستان تازه از بستر و کما برخواسته و در شهری قدم میزند که در فکر او آرمانشهر مارکسیستی است اما در عمل، در زمانی که خواب بوده واقعیت عوض شده و شهر به تصرف سرمایهداران در آمده و آرمانشهر بر باد رفته.
زن، مجسمهی لنین را میبیند که در آسمان معلق است. یک هلیکوپتر، مجسمه را کنده و دارد به جای دیگری منتقل میکند. پیش از فروپاشی دیوار برلین، مجسمهی سنگی، در یک دست کتاب داشت و دست دیگرش رو به سوی تودهها، راه درست را به آنها نشان میداد. در واقع لنین با تکیه به دانش و نظریه و ایدئولوژیاش (که کتاب نماد آن است) راه درست را با دست دیگر به مردم نشان میداد. ترکیب دو دستِ این مجسمه در زمان اقتدارِ شوروی به معنای پیوستگی نظر و عمل بود و نشان از کامل بودن ایدئولوژی چپ داشت. اما همین دستِ سنگی بدون اینکه تغییر کند، در زمان شکستِ شوروی، معنای دیگری پیدا میکند.
زن به مجسمهی لنین نگاه میکند که در هوا معلق است. وقتی هلیکوپتر مجسمه را از جلوی او عبور میدهد، در یک لحظه مجسمه به سوی زن برمیگردد گویی لنین دستش را به سمت زن دراز میکند. همان دستی که روزی نشان از قدرت بود، امروز به سمت زن دراز شده. انگار لنین از آخرین پیروِ وفادارش میخواهد که او را نجات بدهد. چهرهی ثابتِ مجسمهی لنین این بار نگران به نظر میرسد. هلیکوپتر او را به جای نامعلومی میبرد. او هم کتابش را زیر بغلش زده و مجبور است به سرنوشتش تن دهد.
پ.ن1: این هم یک نمونه از گشتالت سویچ است. مجسمهی لنین، سنگی است. در هیچ زمانی تغییری نکرده، اما معنای دست لنین با توجه به موقعیت فرق میکند.
