خوانندهی عزیز!
در این شب سرد زمستانی در خانهام نشستهام و هوای نوشتن از «شهر» به سرم زده. شهر، برای من، محمل خاطرههاست. محلهها و کافهها و کتابفروشیها و دانشگاهها و بقالیها و پاساژها، محلِ تکوینِ هویت است. هویت چیست، جز خاطره؟ خاطرهها هویت را میسازند؛ چه هویت فردی، چه جمعی!
وقتی که بعد از سالها به کافهای بر میخوریم که دوستی را برای اولین بار آنجا دیدهایم، حس میکنیم که آن کافه از ماست. برای ماست. جزوی از ماست. ضمیمهی خاطراتمان است. به هویتمان سنجاق شده! خاطرههای جمعی، سرمایهی اجتماعاند، چون هویت اجتماعی ما را میسازند. ما وقتی خود را به عنوان “ما” تعریف میکنیم که با هم باشیم، با هم خاطره داشته باشیم.
خاطرات هم در فضای انتزاعی شکل نمیگیرند، در این دنیای فیزیکی ساخته میشوند. ما یک “جایی” با هم جمع میشویم تا “ما” شویم. تکوینِ یک “ما” به وجودِ یک “جا” نیاز دارد! برج میدان آزادی، تجسمِ خاطراتِ نسلهایی از ماست. در ما حضور دارد. حتی اگر تا به حال آن را از نزدیک ندیده باشیم و در روستایی دور زندگی کرده باشیم، آزادی را میشناسیم. این حجم فیزیکی برای ما مهم است. معنادار است.
اما در شهرِ من، خاطرات نسلها متراکم نمیشوند. بر دوش هم نمیایستند و آنقدر نمیپایند که حتی نسلی بگذرد. چون مکانها دیری نمیپایند و تخریب میشوند. خاطراتی که متراکم نشوند، با صاحبش و با نسلش به زیر خاک میروند. در شهرِ من، فیزیک محلات و ساختمانها دائماً در حال “نوسازی” است، در حال تغییر است.
کلنگ “نوسازی” که به جانمان افتاده، دو آبشخور دارد، از یک سو ایدئولوژیِ مهندسی و آرزوی پیشرفت و نزدیک شدن به “ممالک راقیه”، کورمان کرده – که در این زمینه زیاد نوشتهاند و گفتهاند. از سوی دیگر، ارادهگراییِ دیکتاتورمأبانه در جایی از حافظهی تاریخیمان به ما جسارت میبخشد؛ جسارتِ تخریب! تخریب شهرها و بناها و به همراهش خاطرات نسلها، جهالت میخواهد. جهالت هم برای اینکه به عمل درآید، گستاخی میخواهد. گستاخی و جسارتِ نوسازی زمانی تقویت میشود که بر اساس ارادهای ویرانگر و افسارگسیخته بنا شده باشد. «چیزی که من اراده میکنم باید محقق شود». «دیگران همه اشتباه میکردند و من درست میگویم». «همه به خطا بودند و من یک تنه باید جور آنها را بکشم». این جملات احیاناً برای شما آشنا نیستند؟ تنها یک عنصر کوچک در این جملات معمولاً پوشانده میشود. آن هم کلمهی “من” است. به جایش میگوییم: “ما” یا “مردم” یا “عزم ملی” یا “تودهها” و … . کلمهی “من”، آشکارا، دیکتاتورمأبانه است. باید زهرش را گرفت. باید سر و وضع بهتری به توجیهاتمان بدهیم.
همین جا بگویم که دیکتاتوری و دکوراتوری دو روی یک سکهاند. دیکتاتورها -که ما باشیم- همیشه به دنبال دکورهای خوباند. دکورهایی که عفونتِ داخلی را بپوشانند. یک چیزی که فجایع را قشنگ نشان بدهد. سختیها را “درد زایمان” جلوه بدهد. ایدئولوژی و توهمی که دردها را با آرزوی فرزندی خجسته طاق بزند. خیالات را پر و بال بدهد. بوی تعفن واقعیت را با توهمِ “نوسازی” عوض کند. دکوراتورها، تکنیسینهای گندزداییاند. دکوراتورها، تکنوکراتهای دیکتاتورها هستند، تا به واقعیت، ظاهری زیبا دهند. دیکتاتورها، دکوراتورند. دکوراتورها، دیکتاتورند. هیتلر نام دیگرِ گوبلز است.
به داستان شهر بازگردیم. ما دیکتاتورها، شهرمان را خراب میکنیم. خیابانها را مدام نوسازی میکنیم. بناهای بیارزش را جایگزین بناهای بیارزشتر میکنیم. با این کار مدام خاطرات نسلها را خراب میکنیم. منی که این را مینویسم، اگر بخواهم برای نسلهای بعدم از دوران تحصیلم در ایران بگویم. حداقل برای اشاره به دو دورهی تحصیلی باید به مدارسی اشاره کنم که دیگر وجود ندارند. چند سال بعد به کل ویران شدند. خیابانهای مدارسم هم عوض شدند. مبلمان شهریاش عوض شد. اما بهتر نیست به جای بیان خاطرات مبهمی که مابهازای فیزیکی ندارند، اصلاً قیدِ خاطره گفتن و نوستالوژی را بزنم؟!
خوانندهی گرامی!
در این شبِ سرد که پشت میزم نشستهام و این خطوط را مینویسم، از سفری کوتاه به استراتفورد باز میگردم. استراتفورد شهر کوچکی است که خانه و محل تولدِ شکسپیر بوده است. یک خانهی کوچک قدیمی که واقعاً فکر نمیکردم اینقدر جذاب باشد. فکرش را بکنید که سدههاست که مردم شهر و روشنفکران از این خانه محافظت کردهاند. کسانی، خوشنام و شهیر یا گمنام و ناشناخته که با جان و دل برای حفظ این بنای ساده کوشیدهاند (مثلاً چارلز دیکنز یکی از کسانی بوده که برای حفظ این خانهی قدیمی و به غایت ساده، تلاش کرده و در داخل بنا به نامش اشاره شده). از همه چیز و بناهای اطراف و خیابان و باغها و … مانند اشیاء مقدس نگهداری شده، که محمل حفظ هویت جمعی باشد. تا یک جوان انگلیسیِ امروز تا با سوال از «کیستی» مواجه میشود، به گذشتهی ناشناختهی مبهم روبرو نشود. با بناها و شهری روبرو شود که نویسندهای در آن زیسته و قرنهاست که پدرانش از آن با چنگ و دندان محافظت کردهاند. حداقلش یک خانهی ساده، تو را به تمام گذشتهات وصل میکند.
در این نقطهی کرهی زمین، اگر پدری بخواهد به فرزندش بگوید که چه دورانی را سپری کرده به کافهای اشاره میکند که خودش و پدرش و پدرِ پدرش، هر روز صبح در آن چای میخوردند و روزنامه میخواندند. به روزنامهای اشاره میکند که یک قرن است بدون وقفه منتشر شده. به کوچهای اشاره میکند که سنگ فرشش از دهها سال پیش دست نخورده. اینطور نبوده که یک روز صبح با صدای بلدوزرِ تکنوکراتها از خواب بلند شود و ببیند که کافهی آن طرف خیابان تبدیل به تلی از خاک شده چون در مسیر اتوبان قرار گرفته یا … .
اما داستانِ شهرِ من، داستان قسمت نهاییِ سریالِ «خانهی سبز» است. خانهی سبزی که محل خاطراتِ چندین نسل بوده، در مسیر اتوبان قرار میگیرد و هر لحظه در معرض فروپاشی است. شهر، محمل خاطرههاست. باید تاریخِ شهر را حفظ کنیم. باید برای نوسازی تعریف دیگری بیابیم که به خودویرانگری نیانجامد. باید بدانیم که انسانِ بیخاطره، انسانِ گستاخی است، انسانِ خطرناکی است.
مرتبط در کلمه: جامعهای که تاریخش میجهید!
مرتبط بیرون از کلمه: آبی، رنگ برجستگان لندن
دست مرا بگیر خدایا!
دستی که کورمال به هر سوی
در جستجوی توست
وز هیچ مخزن کتب اینجا
یک پنجره به سوی تو نگشود
اوراق هر کتاب
چون برگهای زرد خزانی
در لحظه تلاطم طوفان
تنها
بر دامن تحیرم افزود
دست مرا بگیر!
محمدرضا شفیعی کدکنی
تفسیر شما از این عکس چیست؟
پ.ن: عکس از کتابخانه دانشگاه واریک، زمستان 2010
در باب یقین (2)
همانطور که گفتم در حوزههای فلسفه و علم –و به عبارتی علوم اکتسابی- یقین به معنای پیش فرض گرفتنِ بداهتِ یک گزاره یا نوعی تصمیم جزمی است که –به هر دلیلی- «منِ دانشمند بر این گزاره میایستم». یا با خود میگویم: «در اینجا قانع شدم» که از این جلوتر نمیشود رفت.
ما میتوانیم که اعتقادات عمیق دینیمان را هم بر این مبنا استوار کنیم. بگوییم که حال که اینطور است، «منِ دیندار هم بر این نقطه میایستم.» بدیهی است که در اینجا فرقی بین این دو تصمیم جزمی وجود ندارد. تنها چیزی که نیاز است کمی جسارت است تا ما نیز هویتِ دینی خود را بر مبنای یک تصمیم جزمی استوار کنیم. این دین، “هویتی” است چون چیزی بیش از یک نوع سبک زندگی دیندارانه نیست. فیلسوف تصمیمش را بر فلسفه استوار میکند، عالِمِ تجربی بر علمِ تجربی و دیندار هم بر برداشت خود از دین. این برداشتِ دینی، از حیات اجتماعی و فرهنگیِ فرد دیندار برمیخیزد. چیزی جز هویت و برچسب اجتماعی نیست.
مبتنی کردنِ باورِ دینی بر نوعی تصمیم جزمی، درست به اندازهی مبتنی کردنِ باور فلسفی بر نوعی تصمیمِ جزمی، جزمی است. یعنی در اینجا یقینِ دینی ما چیزی جز محصول سبک زندگی و فرهنگ ما نیست. این همان یقین نوعِ اول است. پس در اینجا دین هم گزینهای است، مانند فلسفه و علم. میتوان دین را بهجای آنها برگزید. اما مانند آن حوزهها، در این بین دیگر خبری از “حقیقت” نیست. “حقیقت” در این معنا برساختهای اجتماعی است و نه بیش از این.
حقیقتی که اجتماع بر ساخته است، حقیقتی است که با آموزش منتقل میشود و در اثر تکرار بر روان فرد تاثیر میگذارد و خود را بدیهی جلوه میدهد. آموزش هم میتواند آموزشِ رسمی در مدرسه و دانشگاه باشد یا آموزشِ غیر رسمی در خانه و بین دوستان و … .
سوال اصلی این است که آیا سخن از نوعی حقیقت که مبتنی بر “تصمیم جزمیِ من” نباشد، ممکن است؟ من هر چه بگویم، هر جملهای که از دهانم خارج شود، در نهایت به “من” باز میگردد. “منِ” من چطور میتواند خالی از “من” شود؟ “منِ” من چطور میتواند کسی جز “من” باشد؟ تصمیمِ “من” چطور ممکن است تصمیمی جزمی و مبتنی بر فرهنگ و آموزش نباشد؟
ایمانم به من میگوید که جایی چنین یقینی وجود دارد. حضرت امام صادق (ع) در سخنی کوتاه اما پرمعنی به “عنوان بصری” که پیرمردی جویای حقیقت بود میفرماید: «لیس العلم بالتعلم». «علم به آموزش ربطی ندارد!» و :
… همانا علم نوری است که در دل کسی که خداوند تبارک و تعالی ارادهی هدایت او را کرده قرار میگیرد. پس اگر خواهان علم هستی ابتدا در جانت حقیقت عبودیت را طلب کن و علم را با عمل کردن به دانشت بخواه و از خداوند طلب فهم کن تا خدا به تو بفهماند .
پ.ن1: استاد دینانی در جایی اینطور میگوید که میدانیم که خداوند به ما –که مخلوقاتش هستیم- علم دارد. از رگ گردن به ما نزدیکتر است. میداند که زیر و زِبَر ما و افعال و افکارمان چیست. اما علم خدا به ما چگونه علمی است؟ علم اکتسابی یا حضوری؟ یقیناً علم حضوری است. علم اکتسابی مخصوص ذهن محدود انسانِ ظاهربین است. اما علم خداوند به ما، علم خالق به مخلوق است و علم حضوری است. اَینَما کُنتُم مَعَکُم! یعنی هر جا هستید، خداوند با شماست. اما این “با هم بودن” یا معیت، معیتِ ظاهری نیست. یعنی دوگانگیای وجود ندارد که از بعدش خداوند تصمیم بگیرد که با ما باشد. او با ماست، چون مُقَوِم ماست. مَعَکُم یعنی مُقَوِمَکُم!
حالا به اینجا میرسیم که اگر علم خداوند به ما حضوری است، پس علم ما به او هم باید حضوری باشد. پس علمی که منجر به شناخت حق شود، علمِ حضوری است. علم بلاواسطه است. علم آموختنی و دانشگاهی و حوزوی نیست.
پ.ن2: و روایت است که:
“عرب بیابانگردی نزد پیامبر(ص) آمد. حضرت به یکی از اصحاب خود فرمود تا به او قرآن بیاموزد. آن صحابی سوره زلزال را بر مرد عرب خواند تا به این آیات رسید: پس هر کس هم ذره ای عمل خیر انجام داده باشد، (پاداش) آن را می بیند و هر کس هم ذره ای عمل ناشایست انجام داده باشد، (کیفر) آن را می بیند.
اعرابی گفت: آنچه خواندی مرا بس است، و به راه خود رفت. مرد صحابی جریان را برای پیامبر اکرم(ص) نقل کرد. پیامبر(ص) چنان که در روایت آمده فرمود: این مرد وقتی آمد بیابانی (اعرابی) بود، ولی اکنون که باز میگردد فقیه است.“
مرتبط در کلمه:
در باب یقین (1): خاک تردید | دین اصیل
در باب یقین (1)
هر فلسفه و نظریه و دیدگاهی، هر چند هم که استوار و زیبا و دقیق به نظر بیاید، در نهایت مبتنی بر تصمیمی جزمی و دگماتیک است.
در مورد هر نظریه، چرا نباید از مبناها فراتر رفت و در خودِ آنها شک کرد؟ نباید این کار را کرد، چون نظریه بودنِ نظریه به پیش فرض گرفتن و استوار ایستادن بر گزارههایی است که خودِ آنها یقینی نیستند اما تصمیمِ جزمیِ خالقِ آن نظریه این بوده است که بر روی این گزاره بایستد و در این شک نکند تا بتواند بنای نظری خود را بسازد.
از همه چیز میتوان سوال پرسید. در همه چیز میتوان شک کرد. میتوان یک «چرا» بر سر تمام گزارهها گذاشت. چه چیز ما را از این کار باز میدارد؟ چه چیز ما را از سوال دربارهی بدیهیترین و بنیانیترین پیشفرضهای هر دیدگاه منع میکند؟ هیچ مانع منطقی و علمی و فلسفیای در این بین وجود ندارد. اگر ما این کار را نمیکنیم به دلیل موانع روانشناختی و درونی و همچنین فرهنگی است که “کامل و بیعیب بودن” هر نظریه را به ما القا میکنند.
در نظریه پردازی، چارهای جز اخذ این تصمیمِ جزمی نیست. اگر نه تا همیشه میتوان در همه چیز شک کرد و یک “چرا؟” اول هر گزاره قرار داد. ما بر خاکِ تردید زندگی میکنیم. این عالَم از صدر تا ذیل شُبههناک است. نظریهپردازی که تصمیم نگیرد که جایی متوقف شود، مانندِ اسطورهی سیزیف (یا سیسیفوس) تا ابد سنگی را به زحمت به بالای کوه میرساند ولی سنگ از بالا به پایین رها میشود و به این معنا، کار بیحاصلی را مدام تکرار میکند. اگر نخواهیم مانند سیزیف کار بیهوده انجام دهیم باید به یک تصمیمِ جزمی برسیم و بخواهیم که جایی و بر گزارهای بایستیم تا از آن به بعد مبتنی بر این نقطهی “ثابت” فرض شده، کار خود را پیش ببریم.
آنطور که من میفهمم در حوزهی فلسفه و علم و نظریهپردازی سخن در بابِ یقین، سخن در بابِ این تصمیمِ جزمی است. این نوع “یقین”، نوعی برساختهی اجتماعی (و روانی) است. پس هر نوع بررسیِ ریشههای این نوع “یقین” با توسل به روانشناسی و پژوهشِ تاریخی و سرگذشتپژوهی و … ممکن است. یعنی باید هر متفکر را در بستر تاریخیاش دید تا فهمید که چرا او «اینجا» ایستاده و نه دو قدم آن طرفتر!
اما به نظر من این تنها معنای “یقین” نیست.