24, دسامبر, 2010

یاد استاد

Category: آدم ها,حواشی دانشگاه – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

                        

 

الان شنیدم که متاسفانه دکتر عبداللهی فوت کرده‌اند. خدا رحمت‌شان کند. یاد دوران کارشناسی افتادم که شیرین ترین درسمان نظریه‌های جامعه‌شناسی بود که ایشان تدریس می‌کردند. یاد ذوق و شوق کلاس نظریه‌ها و درسی که برای ما به مثابه‌ی ورود به حیطه‌ای کاملاً حرفه‌ای بود. یاد احساس غرور بعد از فهمیدن یک نظریه‌ و شیرینی بحث با سایر دوستان بر سر این مباحث … خداوند رحمت کند استادی را که برای اولین بار ما را به وادی جامعه‌شناسی وارد کرد. یاد کلاس‌هایش به خیر و روحش شاد.

12, دسامبر, 2010

یلداترین شبِ تاریخ

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی,یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

در زندگیِ هر کسی انقلاب‌های بزرگ روحی وجود دارد. زمانی که به قول روان‌شناسان، “گشتالت سویچ” رخ می‎‌دهد. لحظاتی است که تمام احساس و افکار گذشته را در یک چهارچوب جدید درک می‌کنیم: یک طور پوست‌اندازی روحی!

گشتالت سویچ‌ هیچ وقت یک نوع گسست رادیکال نیست. یعنی تحول روحی‌ای نیست که در طی آن همه چیز نو شود. زمانی هست که همان احساسات قدیمی و همیشگی، همان افکار پراکنده و عادی، همان امور روزمره را در لحظه‌ای -و اندکی کمتر از لحظه‌ای- در قالب و چهارچوبی جدید درک می‌کنی. گشتالت سویچ در واقع انقلابِ محتوا نیست، تغییر فُرم است. نظمِ جدیدِ امورِ قدیمی است.

در هر حال، می‌گفتم که فرآیند بالغ شدن شامل گشتالت سویچ‌های بسیار است. برای من، یکی از بزرگ‌ترین گشتالت سویچ‌ها، فروپاشی اِطلاق و استواریِ تمایزِ “ظالم” و “مظلوم” بود. یعنی از یک لحظه‌ای به بعد فهمیدم که مفهوم ظالم لزوماً به بداهتِ مصداق «شِمر» نیست. مفهومی سیال است –مثل تمام مفاهیم. هر لحظه و در ثانیه ممکن است که جای ظالم و مظلوم عوض شود. ممکن است که مظلومِ ساکتِ دیروز ظالم‌ترین و بی‌رحم‌ترین ظالم شود و بالعکس.

چند روز پیش که فیلم وحشتناکی را که منسوب به خیابان‌های کرج است می‌دیدم همین در ذهنم گذشت. زنی میان‌سال که مردی را در وسط خیابان و در جلوی چشم مردم –با چاقو- سلاخی می‌کند. من از این فیلم نمی‌ترسم. جنایت همیشه در تاریخ بوده است (گرچه کمتر زمانی بوده که از جنایت فیلم تهیه شود).

آنچه مرا می‌ترساند زنان و مردان دیگری هستند که خودمان –من و شما- باشیم. وقتی یک زنِ مظلوم آنقدر از مردی عصبانی است که در جلوی چشمان دیگران او را با چاقو سلاخی می‌کند و بعد از ضربات متعدد فریاد می‌زند: “بمیر دیگه!”، او تنها نیست. این قله‌ی کوه یخی است که دامنه‌اش در اقیانوس است. چه زنان و مردان بسیاری که در اطراف به سادگی از مراسمِ قربانی فیلم می‌گیرند و ساکت نگاه می‌کنند، در ذهن‌‌شان ظالمی را تصور می‌کنند و فکر می‌کنند که «اگر می‌شد او را به خاک سیاه می‌نشاندم».

بترسید! مثل من بترسید. ما همان آدم‌های ساکتِ جامعه هستیم که این روزها ندایی تاریخی در حافظه‌مان ما را به سمتی می‌کشد که سال‌ها پدرانمان رفتند. این ندا،  ندای “نفرت” از دیگری است. جامعه‌ای که از ظالم و ظلمِ ظالم متنفر است، به دنبال راهی برای ظهور نفرتش است. این وجدانِ اخلاقی اوست که ظلم را نکوهش می‌کند. اما بغض‌های متراکمی که راهی برای ظهورِ متمدنانه ندارند، به دنبال مکانی برای فریاد زدن می‌گردند. این فریاد می‌تواند دو سویه داشته باشد: ابتذال یا توحش! این طور است که حس اخلاقیِ حفظ حقوق مظلوم در برابر ظالم جایش را به نفرت و نفرت به ابتذال و نهایتاً توحش می‌دهد … نفرت، ابتذال و توحش.

“ابتذال” یعنی به ریشخند گرفتن ظالم اما با منطقی خشونت‌بار –گیرم که خشونتش نمادین و با استفاده از کلمات و عبارات باشد.‌ “توحش”، یعنی به چالش کشیدن هستیِ ظالم در زمان مناسب –همان طور که او هستیِ مظلوم را به چالش کشیده است و او را در موقعیت مظلومیت قرار داده.

خطر اساسی در ذهن مردمانی است که ما باشیم. مایی که خیره تنها شاهد جان دادن کسی هستیم که با چاقو زخمی شده. خطر اصلی حافظه‌ی ماست و حافظه‌ی موبایل‌های‌مان که پر شده از فیلم‌های جان دادن مظلومینی در میدان کاج و کرج و … . خطر اصلی مظلومینی هستند که بنابر ندای وجدان‌شان به ظلم اعتراض دارند، اما حاصل عمل‌شان بازتولید مناسبات ظالمانه است. چون با “ظالم” جنگیده‌اند نه با “ظلم”، پس در یک لحظه می‌تواند جای ظالم و مظلوم عوض شود.

بترسید! وقتی این گشتالت سویچ در جایی از حافظه‌ام رخ داد، وقتی که مرز محکم و استوار و بدیهی بین ظالم و مظلوم برایم مات و مبهم شد، وقتی خودم را ظالم دیدم و نه مظلوم، من هم ترسیدم. انگار کن که در «یلداترین شبِ تاریخ» قدم می‌زدم.

مرتبط در کلمه:

علیه مینی‌مال

هواپیماهای کاغذی

تراکم قهرمان، تکثر دن‌کیشوت