19, نوامبر, 2010

دو برداشت از سیاست سرمایه‌دارانه

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

برداشت اول: با دوست انگلیسی‌ام در مورد سیاست‌ورزیِ انگلیسی صحبت می‌کردم که بحث به خاندان سلطنتی و ملکه رسید. گفت: “ببین! من دلیلی نمی‌بینم که امروز خاندانی به نام خاندان سلطنتی در فضای سیاسی این کشور وجود داشته باشه. اما مسأله این نیست. مسأله اینه که دلیلی هم نمی‌بینم که نباشه. حداقل برای توریست‌ها خوبه!”

برداشت دوم: در پایان دومین سال ریاست جمهوری اوباما امروز بیشتر از همیشه روشن شده که عجیب این نیست که فرزندِ یک «مسلمانِ» «مهاجرِ» «سیاه‌پوستِ» «کنیایی» می‌تواند رئیس جمهور امریکا شود و در کاخ سفیدی زندگی کند که چندین دهه قبل، توسط برده‌های سیاه ساخته شده. بلکه نکته‌ی عجیب اینجاست که بعد از این تغییر رادیکال هم باز سیستم امپریالیسم امریکا سرپا باقی می‌ماند – یا دقیق‌تر بگویم «آب از آب تکان نمی‌خورد!»

مرتبط در کلمه:
اوباما
انتخابات امریکایی
دموکراسی اشتباهاتش را جبران می‌کند؟

8, نوامبر, 2010

ارواح لگدمال‌شده

Category: یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

             

                     

از ابتدای دبستان تا سال اول دانشگاه، هر سال باید یک کتاب ادبیات را می‌خواندیم و درس را پاس می‌کردیم. الان که فکر می‌کنم می‌بینم از همان ابتدا هم به ادبیات و شعر علاقه داشتم. از معدود دروسی بود که از روی عشق می‌خواندم‌شان.

هم، آهنگ و وزن و قافیه‌ی اشعار برایم هیجان انگیز بود، هم معانی و نکته‌بینی و نکته‌سنجی‌شان. برای همین سعدی و حافظ (مخصوصاً دومی) یک جای لوکس در ذهنم برای خودشان داشتند. انگار که حافظ برای لحظات و شرایط خاص است و نباید به ‌یک‌باره خواند و تمام‌ش کرد.

اما باز از همان ابتدای دبستان تا سال اول دانشگاه تنها دو معلم ادبیات داشتیم که “عاشقانه” درس بدهند. معیار عاشقانه‌ درس دادن، برای من، این است که معلم خودش از خواندن شعر لذت ببرد. بگذارد دانش‌آموزان هم لذت ببرند. استاد ادبیات عمومی سال اول دانشگاه همینطوری با لذت شعر نادرپور را می‌خواند که “پیکرتراش پیرم و با تیشه‎‌ی خیال/ یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده‌ام!” یکی هم یک معلمی بود که سال دوم دبیرستان داشتیم.

فاجعه این است که به غیر اینها معلمی نداشتم که شعر را –به قول کرمانی‌ها- “از سر حلاوت” حداقل یک بار به آرامی بخواند و مجال دهد که روح کودکی که روی نیمکت نشسته، تنها لذت ببرد. نه می‌خواهد معنی را بفهمد، نه می‌خواهد وزن و قافیه را بشناسد، نه می‌خواهد نهاد و گزاره را ببیند. با خود می‌گفتم بگذارید –حداقل دمی- در آهنگ شعر غرق شوم. در عوض تا به صفحه‌ی شعر می‌رسیدیم، شعر را خشک و بی‌احساس -مثل نثر- خط به خط می‌خواندند و “معنی” می‌کردند و می‌گفتند که زیر کلمات خط بکشیم و نهاد و گزاره و بیت و قافیه و ردیف را معلوم کنیم! گویی لذت می‌بردند از این کالبد شکافی و شرحه شرحه کردن شعر!

شعری که نهاد وگزاره و بیتش از هم جدا نشده، زنده است. روح دارد. نفس می‌کشد. اما شعری که تکه‌تکه شده و بیت و مصرع و قافیه‌اش جدا افتاده‌اند دیگر یک پیکر واحد نیست. به نظر من کودکی که شعر می‎‌آموزد، ابتدا باید صدای نفس کشیدنش را بشنود. بعدها فرصت برای کالبد شکافی زیاد است. اصولاً تراژدی بزرگ شدن، شامل همین تکه‌تکه کردن چیزها هم می‌شود. چه اصراری است که از ابتدا آنها را به دنیای تلخ بزرگسالی پرتاب کنیم؟

سوالم این بوده و هست که این لذتِ انسانیِ روخوانیِ شعر برای یک کودکِ دانش‌آموز، به نفع چه چیز حذف شده است؟ به نفع نظم و انضباط و دیسیپلین؟ دانش و معرفت و خرد؟ تربیت صحیح؟ وقتی روح انسانی کودک را لگدمال می‌کنید، وقتی شعر نمی‌فهمید، وقتی لذت روخوانی شعر را از بین می‌برید چه مابه‌ازایی به او می‌دهید؟ شاید تنها در توهم این به سر می‌بریم که دانش با سختی کشیدن و سختی دادن به دست می‌آید و دانشی که لذت‌بخش هم باشد، دانش نیست.

پ.ن1. الان که هر چه می‌خوانم را با لذت می‌خوانم و کار تخصصی‌ام با روحم سازگار است، یاد آن ایام افتادم. در این هماهنگی کار و روح انسانی چه ضرری هست که آن را به خود و دیگران حرام می‌کنیم؟ مثلاً چرا در دانشگاه‌ها برای تحقیق اجتماعی، قواعد سفت و سخت و “من درآوردی” می‌گذاریم؟ دانشجویی که از این تونل‌های روح‌کُشِ روش‌شناسانه رد شود، چه مزیتی دارد بر دانشجویی که از درسش لذت ببرد و ارتباطی انسانی با آن داشته باشد؟ این لذت هماهنگی روح و درس و کار به نفع چه مزیتی حذف می‌شود؟

پ.ن2. کاریکاتور اثر مانا نیستانی