الان که کتاب “انسان بودن” را نگاه میکردم یاد جلسهی چند هفته پیش افتادم که برای بازنشستگی مارگارت آرچر (Margaret Archer) برگزار شده بود. خیلی از اساتید دپارتمان و دانشجویان دکترا و اساتیدی از دانشگاههای سرتاسر انگلیس جمع شده بودند. جلسه در سالن کوچکی در دانشگاه تشکیل شد، سالنی که حدود چهل نفر گنجایش داشت و همین حدود هم آمده بودند.
میز بزرگ مستطیل شکلی وسط سالن بود و دور تا دورش صندلی. مارگارت (یا مگی) سمت چپ یک سر میز نشسته بود. روبرویش “روی باسکار” (Roy Bhaskar) بود. باسکار از صندلی چرخدار استفاده میکند. زیادی چاق است. موهای بلند و سیاهی دارد که از دو طرف صورتش آویزاناند. با این وضع بیشتر شبیه چهرههای مذهبی و سنتی هند شده تا یک فیلسوف علوم اجتماعی. مادرش انگلیسی است و پدرش هندی. اما هر دو به فلسفهی سنتی و حکمت دینی علاقه داشتند. جالب است که کسانی که به عنوان مشاهیر مکتب رئالیسم انتقادی میشناسیم همه پیشینهی گرایش به مذهب دارند. مارگارت در طرف دیگر روبروی باسکار نشسته بود. موهایش کاملاً سفید بود. آرام صحبت میکرد، یعنی با طمأنینه کلمات را انتخاب میکرد.
در تمام جلسه کسی از مارگارت تعریف و تجلیل و تکریم نکرد. در حدود سه ساعت و خردهای که جلسه برقرار بود، سخنرانان در مورد ابعاد آراء و نظریاتش مقالات و سخنرانیهای کوتاهی ارائه کردند. هر کس ده دقیقه فرصت داشت و پنج دقیقهی بعدش، دیگران از او سوال میپرسیدند. در آخر هر پنل هم ده-پانزده دقیقهای، مارگارت جمع بندی و از خودش دفاع میکرد. تنها در آخر جلسه رئیس پنل از او تشکر کرد و اینکه او از بنیانگذاران این دپارتمان در واریک بوده و در طول این سی سال مشارکت زیادی در نظریهی اجتماعی داشته و الخ.
همانطور که اشاره کردم مارگارت و باسکار از بنیانگذاران دیدگاهی در فلسفهی علوم اجتماعی هستند که به رئالیسم انتقادی (Critical Realism) مشهور است. دیدگاه جالبی است که وجود و در دسترس بودن نوعی “حقیقت” یکی از پیشفرضهایش است. مارگارت در همین کتابی که اول اشاره کردم، با نقد نسبیتگراییهای معاصر میگوید که چیزی به نام “واقعیت عینی” وجود خارجی دارد و این جدای از شناخت ماست. اما در عین حال به پوزیتیویسم خام هم نقدهای زیادی را وارد میداند که مثلاً در علم، قدرتهای غیرتجربی و نامرئی زیادی دخالت دارند که خارج از دسترس و شناختِ خودِ عالِم هستند.
از یک حیث دیگر هم کارهای مارگارت انقلابی محسوب میشود؛ او بر خلاف جو روشنفکری زمانه بحث فطرت را در علوم اجتماعی وارد کرده است. او به شدت مذهبی است. در واقع عضو آکادمی علوم اجتماعی وابسته به پاپ (Pontifical Academy for Social Sciences) در واتیکان است. سالی هم یک بار پاپ را میبیند و او را از تحولات اخیر علوم اجتماعی آگاه میکند.
“آکادمیِ وابسته به پاپ”، در خودِ واتیکان مستقر است. حدود چهل عضو دارد. همهی اعضا هم نباید لزوماً مسیحی باشند. چند نفر استاد یهودی و یک هندو هم عضو این آکادمیاند. اعضای این آکادمی از بزرگان علوم اجتماعی اروپا هستند –تنها دو نفرشان برندهی نوبل اقتصادند- اما آرچر جایی میگوید: “ما الان بیشتر یک تینکتنک (Think Tank) سیاستگذاری هستیم، تا حرّاف دانشگاهی (Academic talk-shop)!” این توجه پاپ و کلیسا به علوم اجتماعی و استفاده از قدرت مذهبیاش برای گردآوردن اساتیدِ برجسته در علوم اجتماعی جالب است. در واقع واتیکان تلاش میکند در علوم اجتماعیِ سکولارِ تثبیتشدهی اروپا برای خودش لابی دست و پا کند و اهداف مذهبیاش را از این طریق هم پیگیری کند.
جالب است که از وقتی وارد آکادمی اروپایی شدهام –واقعاً نمیدانم از روی اتفاق است یا نه- اساتید زیادی را میبینم که به حمایت از دین به نقد جنبههای ضد دینیِ نظریات علوم اجتماعی، برخاستهاند. یکی هم استاد راهنمای خودم –استیو فولر (Steve Fuller) - که یکی از مهمترین حامیان نظریهی “خلقت حکیمانه” (Intelligent Design) است. این نظریه گرچه مساوی همان خلقتگراییِ مسیحی (Creationism) نیست –اتفاقاً بسیار هم سکولاریستی است- اما از جنبهای وابسته به آن دیدگاه است و امروزه رقیب اصلی داروینیسم محسوب میشود.
حامیان خلقت حکیمانه در برابر دیدگاه داروینیستیِ حیاتِ خودجوش و تطور انواع، از فرضیهی وجود خالقی حکیم و دانا دفاع میکنند. البته لازم به یادآوری است که این خالق، لزوماً خدای متعال و نادیدنیِ ادیان ابراهیمی نیست. استیو در یکی از مقالاتش به طنز نوشته بود که در اینجا داریم از خالق دانا صحبت میکنیم؛ حالا چه خدای واحد ادیان ابراهیمی، چه یک “هیولای اسپاگتی پرنده”! بعد هم توضیح میدهد که منظورش از “هیولای اسپاگتی”، اشاره به دیدگاه یک شیمیدان اروپایی است که معتقد بود که خالق دانای این جهان در واقع آدم فضاییها هستند! گذشته از این دیدگاههای طنز آمیز، دفاع از فرضیهی وجود نوعی خالقِ هوشمند، بیشتر به نظر کلیسا نزدیک است.
بگذریم! از جلسهی خداحافظی میگفتم. مارگارت، در آخرِ جلسه، اسم تکتکِ همکارانش را برد و گفت از همراهی شما متشکرم و به طنز گفت: “متشکرم که انسان بودید!” در واقع، “انسان بودن” (Being Human) نام یکی از کتابهای مهم او و آخرین جلد از سهگانهای است که در بسط دیدگاه فلسفی خودش نوشته- همان که در خط اول یادداشت اسمش را آوردم.
