30, نوامبر, 2010

انسانِ‌ دانشگاهی

 

الان که کتاب “انسان بودن” را نگاه می‌کردم یاد جلسه‌ی چند هفته پیش افتادم که برای بازنشستگی مارگارت آرچر  (Margaret Archer) برگزار شده بود. خیلی از اساتید دپارتمان و دانشجویان دکترا و اساتیدی از دانشگاه‌های سرتاسر انگلیس جمع شده بودند. جلسه در سالن کوچکی در دانشگاه تشکیل شد، سالنی که حدود چهل نفر گنجایش داشت و همین حدود هم آمده بودند.

میز بزرگ مستطیل شکلی وسط سالن بود و دور تا دورش صندلی. مارگارت (یا مگی) سمت چپ یک سر میز نشسته بود. روبرویش “روی باسکار” (Roy Bhaskar) بود. باسکار از صندلی چرخدار استفاده می‌کند. زیادی چاق است. موهای بلند و سیاهی دارد که از دو طرف صورتش آویزان‌اند. با این وضع بیشتر شبیه چهره‌های مذهبی و سنتی هند شده تا یک فیلسوف علوم اجتماعی. مادرش انگلیسی است و پدرش هندی. اما هر دو به فلسفه‌ی سنتی و حکمت دینی علاقه‌ داشتند. جالب است که کسانی که به عنوان مشاهیر مکتب رئالیسم انتقادی می‌شناسیم همه پیشینه‌ی گرایش به مذهب دارند. مارگارت در طرف دیگر روبروی باسکار نشسته بود. موهایش کاملاً سفید بود. آرام صحبت می‌کرد، یعنی با طمأنینه کلمات را انتخاب می‌کرد.

در تمام جلسه کسی از مارگارت تعریف و تجلیل و تکریم نکرد. در حدود سه ساعت و خرده‌ای که جلسه برقرار بود، سخنرانان در مورد ابعاد آراء و نظریاتش مقالات و سخنرانی‌های کوتاهی ارائه کردند. هر کس ده دقیقه فرصت داشت و پنج دقیقه‌ی بعدش، دیگران از او سوال می‌پرسیدند. در آخر هر پنل هم ده-پانزده دقیقه‌ای، مارگارت جمع بندی و از خودش دفاع می‌کرد. تنها در آخر جلسه رئیس پنل از او تشکر کرد و اینکه او از بنیانگذاران این دپارتمان در واریک بوده و در طول این سی سال مشارکت زیادی در نظریه‌ی اجتماعی داشته و الخ.

همان‌طور که اشاره کردم مارگارت و باسکار از بنیان‌گذاران دیدگاهی در فلسفه‌ی علوم اجتماعی هستند که به رئالیسم انتقادی  (Critical Realism) مشهور است. دیدگاه جالبی است که وجود و در دسترس بودن نوعی “حقیقت” یکی از پیش‌فرض‌هایش است. مارگارت در همین کتابی که اول اشاره کردم، با نقد نسبیت‌گرایی‌های معاصر می‌گوید که چیزی به نام “واقعیت عینی” وجود خارجی دارد و این جدای از شناخت ماست. اما در عین حال به پوزیتیویسم خام هم نقدهای زیادی را وارد می‌داند که مثلاً در علم، قدرت‌های غیرتجربی و نامرئی زیادی دخالت دارند که خارج از دسترس و شناختِ خودِ عالِم هستند.

از یک حیث دیگر هم کارهای مارگارت انقلابی محسوب می‌شود؛ او بر خلاف جو روشنفکری زمانه بحث فطرت را در علوم اجتماعی وارد کرده است. او به شدت مذهبی است. در واقع عضو آکادمی علوم اجتماعی وابسته به پاپ  (Pontifical Academy for Social Sciences)  در واتیکان است. سالی هم یک بار پاپ را می‌بیند و او را از تحولات اخیر علوم اجتماعی آگاه می‌کند.

“آکادمیِ وابسته به پاپ”، در خودِ واتیکان مستقر است. حدود چهل عضو دارد. همه‌ی اعضا هم نباید لزوماً مسیحی باشند. چند نفر استاد یهودی و یک هندو هم عضو این آکادمی‌اند. اعضای این آکادمی از بزرگان علوم اجتماعی اروپا هستند –تنها دو نفرشان برنده‌ی نوبل اقتصادند- اما آرچر جایی می‌گوید: “ما الان بیشتر یک تینک‌تنک  (Think Tank) سیاست‌گذاری هستیم، تا حرّاف دانشگاهی (Academic talk-shop)!” این توجه پاپ و کلیسا به علوم اجتماعی و استفاده از قدرت مذهبی‌اش برای گردآوردن اساتیدِ برجسته در علوم اجتماعی جالب است. در واقع واتیکان تلاش می‌‌کند در علوم اجتماعیِ سکولارِ تثبیت‌شده‌ی اروپا برای خودش لابی‌ دست و پا کند و اهداف مذهبی‌اش را از این طریق هم پی‌گیری کند.

جالب است که از وقتی وارد آکادمی اروپایی شده‌ام –واقعاً نمی‌دانم از روی اتفاق است یا نه- اساتید زیادی را می‌بینم که به حمایت از دین به نقد جنبه‌های ضد دینیِ نظریات علوم اجتماعی، برخاسته‌اند. یکی هم استاد راهنمای خودم –استیو فولر  (Steve Fuller) - که یکی از مهم‌ترین حامیان نظریه‌ی “خلقت حکیمانه” (Intelligent Design) است. این نظریه گرچه مساوی همان خلقت‌گراییِ مسیحی (Creationism) نیست –اتفاقاً بسیار هم سکولاریستی است- اما از جنبه‌ای وابسته به آن دیدگاه است و امروزه رقیب اصلی داروینیسم محسوب می‌شود.

حامیان خلقت حکیمانه در برابر دیدگاه داروینیستیِ حیاتِ خودجوش و تطور انواع، از فرضیه‌ی وجود خالقی حکیم و دانا دفاع می‌کنند. البته لازم به یادآوری است که این خالق، لزوماً خدای متعال و نادیدنیِ ادیان ابراهیمی نیست. استیو در یکی از مقالاتش به طنز نوشته بود که در اینجا داریم از خالق دانا صحبت می‌کنیم؛ حالا چه خدای واحد ادیان ابراهیمی، چه یک “هیولای اسپاگتی پرنده”! بعد هم توضیح می‌دهد که منظورش از “هیولای اسپاگتی”، اشاره به دیدگاه یک شیمی‌دان اروپایی است که معتقد بود که خالق دانای این جهان در  واقع آدم فضایی‌ها هستند! گذشته از این دیدگاه‌های طنز آمیز، دفاع از فرضیه‌ی وجود نوعی خالقِ هوشمند، بیشتر به نظر کلیسا نزدیک است.

بگذریم! از جلسه‌ی خداحافظی می‌گفتم. مارگارت، در آخرِ جلسه‌، اسم تک‌تکِ همکارانش را برد و گفت از همراهی شما متشکرم و به طنز گفت: “متشکرم که انسان بودید!” در واقع، “انسان بودن” (Being Human) نام یکی از کتاب‌های مهم او و آخرین جلد از سه‌گانه‌ای است که در بسط دیدگاه فلسفی خودش نوشته- همان که در خط اول یادداشت اسمش را آوردم.

19, نوامبر, 2010

دو برداشت از سیاست سرمایه‌دارانه

دسته: مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

برداشت اول: با دوست انگلیسی‌ام در مورد سیاست‌ورزیِ انگلیسی صحبت می‌کردم که بحث به خاندان سلطنتی و ملکه رسید. گفت: “ببین! من دلیلی نمی‌بینم که امروز خاندانی به نام خاندان سلطنتی در فضای سیاسی این کشور وجود داشته باشه. اما مسأله این نیست. مسأله اینه که دلیلی هم نمی‌بینم که نباشه. حداقل برای توریست‌ها خوبه!”

برداشت دوم: در پایان دومین سال ریاست جمهوری اوباما امروز بیشتر از همیشه روشن شده که عجیب این نیست که فرزندِ یک «مسلمانِ» «مهاجرِ» «سیاه‌پوستِ» «کنیایی» می‌تواند رئیس جمهور امریکا شود و در کاخ سفیدی زندگی کند که چندین دهه قبل، توسط برده‌های سیاه ساخته شده. بلکه نکته‌ی عجیب اینجاست که بعد از این تغییر رادیکال هم باز سیستم امپریالیسم امریکا سرپا باقی می‌ماند – یا دقیق‌تر بگویم «آب از آب تکان نمی‌خورد!»

مرتبط در کلمه:
اوباما
انتخابات امریکایی
دموکراسی اشتباهاتش را جبران می‌کند؟

8, نوامبر, 2010

ارواح لگدمال‌شده

دسته: یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

             

                     

از ابتدای دبستان تا سال اول دانشگاه، هر سال باید یک کتاب ادبیات را می‌خواندیم و درس را پاس می‌کردیم. الان که فکر می‌کنم می‌بینم از همان ابتدا هم به ادبیات و شعر علاقه داشتم. از معدود دروسی بود که از روی عشق می‌خواندم‌شان.

هم، آهنگ و وزن و قافیه‌ی اشعار برایم هیجان انگیز بود، هم معانی و نکته‌بینی و نکته‌سنجی‌شان. برای همین سعدی و حافظ (مخصوصاً دومی) یک جای لوکس در ذهنم برای خودشان داشتند. انگار که حافظ برای لحظات و شرایط خاص است و نباید به ‌یک‌باره خواند و تمام‌ش کرد.

اما باز از همان ابتدای دبستان تا سال اول دانشگاه تنها دو معلم ادبیات داشتیم که “عاشقانه” درس بدهند. معیار عاشقانه‌ درس دادن، برای من، این است که معلم خودش از خواندن شعر لذت ببرد. بگذارد دانش‌آموزان هم لذت ببرند. استاد ادبیات عمومی سال اول دانشگاه همینطوری با لذت شعر نادرپور را می‌خواند که “پیکرتراش پیرم و با تیشه‎‌ی خیال/ یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده‌ام!” یکی هم یک معلمی بود که سال دوم دبیرستان داشتیم.

فاجعه این است که به غیر اینها معلمی نداشتم که شعر را –به قول کرمانی‌ها- “از سر حلاوت” حداقل یک بار به آرامی بخواند و مجال دهد که روح کودکی که روی نیمکت نشسته، تنها لذت ببرد. نه می‌خواهد معنی را بفهمد، نه می‌خواهد وزن و قافیه را بشناسد، نه می‌خواهد نهاد و گزاره را ببیند. با خود می‌گفتم بگذارید –حداقل دمی- در آهنگ شعر غرق شوم. در عوض تا به صفحه‌ی شعر می‌رسیدیم، شعر را خشک و بی‌احساس -مثل نثر- خط به خط می‌خواندند و “معنی” می‌کردند و می‌گفتند که زیر کلمات خط بکشیم و نهاد و گزاره و بیت و قافیه و ردیف را معلوم کنیم! گویی لذت می‌بردند از این کالبد شکافی و شرحه شرحه کردن شعر!

شعری که نهاد وگزاره و بیتش از هم جدا نشده، زنده است. روح دارد. نفس می‌کشد. اما شعری که تکه‌تکه شده و بیت و مصرع و قافیه‌اش جدا افتاده‌اند دیگر یک پیکر واحد نیست. به نظر من کودکی که شعر می‎‌آموزد، ابتدا باید صدای نفس کشیدنش را بشنود. بعدها فرصت برای کالبد شکافی زیاد است. اصولاً تراژدی بزرگ شدن، شامل همین تکه‌تکه کردن چیزها هم می‌شود. چه اصراری است که از ابتدا آنها را به دنیای تلخ بزرگسالی پرتاب کنیم؟

سوالم این بوده و هست که این لذتِ انسانیِ روخوانیِ شعر برای یک کودکِ دانش‌آموز، به نفع چه چیز حذف شده است؟ به نفع نظم و انضباط و دیسیپلین؟ دانش و معرفت و خرد؟ تربیت صحیح؟ وقتی روح انسانی کودک را لگدمال می‌کنید، وقتی شعر نمی‌فهمید، وقتی لذت روخوانی شعر را از بین می‌برید چه مابه‌ازایی به او می‌دهید؟ شاید تنها در توهم این به سر می‌بریم که دانش با سختی کشیدن و سختی دادن به دست می‌آید و دانشی که لذت‌بخش هم باشد، دانش نیست.

پ.ن1. الان که هر چه می‌خوانم را با لذت می‌خوانم و کار تخصصی‌ام با روحم سازگار است، یاد آن ایام افتادم. در این هماهنگی کار و روح انسانی چه ضرری هست که آن را به خود و دیگران حرام می‌کنیم؟ مثلاً چرا در دانشگاه‌ها برای تحقیق اجتماعی، قواعد سفت و سخت و “من درآوردی” می‌گذاریم؟ دانشجویی که از این تونل‌های روح‌کُشِ روش‌شناسانه رد شود، چه مزیتی دارد بر دانشجویی که از درسش لذت ببرد و ارتباطی انسانی با آن داشته باشد؟ این لذت هماهنگی روح و درس و کار به نفع چه مزیتی حذف می‌شود؟

پ.ن2. کاریکاتور اثر مانا نیستانی