23, اکتبر, 2010
و مرزهای ناروشن تمدن
بهترین تعریف تمدن از نظر من، این است که تمدن جایی است که طبیعت تمام شود. تمدن چیزی نیست جز کنترل و دستکاری انسان در طبیعت؛ حالا میخواهد طبیعت بیرون باشد، یا طبیعت درون و غرایز فردی! قبلاً در یادداشت، “طبیعت و تمدن” به این تعریف پرداختهام.
نکتهای که میخواهم اینجا به آن اشاره کنم این است که گرچه به نظر، این مرز (بین طبیعت و تمدن) روشن میرسد، اما در واقع ترسیم این مرز برای زندگی یک فرد هم کار دشواریست، چه رسد به حرکات پیچیدهی یک اجتماع. ما انسانها مدام بین مرزهای تمدن و توحش در حرکت هستیم، هر چند ندانیم.
این قضیه را اینطور شرح میدهم؛ اول باید در نظر داشته باشیم که تمدن تنها در اجتماع شکل میگیرد و امکان ندارد که کسی به تنهایی و به دور از جامعه، متمدن شود. وقتی از یک نوع تمدن صحبت میکنیم، در هر صورت ارجاعمان به نوعی اجتماع است که حامل آن تمدن بود یا هست. اجتماعی که بر سر نوعی دستکاری در طبیعت توافق کرده و مثلاً قواعد خاصی را برای رفتار با بدن انسانها وضع کرده (مثلاً لزوم داشتن موی بلند برای یک زن و موی کوتاه برای یک مرد). در این مثال، بدن انسان، طبیعت است. اما آن قواعد وضع شده برای رفتار با بدن، تمدن است.
در حالتِ فرضیِ فقدان اجتماع (مثلاً برای رابینسون کروزوئه)، شکل گرفتن چنین قواعدی اصولاً بیمعناست. به قول پیتر وینچ، وضع این قوانین (و همچنین شکلگیری زبان) مثل بازی طنابکشی است. طنابکشیِ تک نفره اصولاً بیمعناست. حداقل باید دو نفر وجود داشته باشند که بعد قواعدی برای رفتار و ارتباط و تفکرشان شکل بگیرد.
گام بعد این است که فرض کنیم که جامعهای زبان و قواعد خاص خودش را شکل داده و به سطحی از تمدن رسیده است. حالا اگر فردی از این جامعه جدا شود و به جامعهی دیگری پای بگذارد، رفتار او تا چه حد تابع تمدن است؟ جواب من این است: تا حدی که تمدن مبدأ برای او درونی شده است. تا زمانی که مرزهای بین طبیعت و تمدن، مرزهایی در ذهن من هستند و من به این مرزها وفادار هستم، رفتاری متمدنانه (مطابق با تمدن خودم) خواهم داشت.
گام سوم؛ به همین منوال اگر من با موقعیتی مواجه شوم که تمدنم پاسخ روشنی برایش نداشته باشد، یک راه فرار این است که از سر ناچاری به رفتار غریزیام پناه ببرم. در این لحظه من از مرزهای تمدن عبور کردهام یا به عبارت دقیقتر به بیرون پرت شدهام.
گام نهایی –و نکتهای که اینجا میخواهم اشاره کنم- این است که وقتی تمدنی، محدودیتهای بیشماری را برای رفتار فرد و شئون زندگیاش، وضع کند، همزمان بذرهای طغیان بر علیه خودش را هم در وجود افرادش میکارد. چون این مرزها در محدودهای معین ضمانت اجرایی دارند. اما همین که فرد طاغی از مرزهای عرصهی عمومی و یا مرزهای کشورش گذر کند و مطمئن شود که ضامنی برای کنترل او وجود ندارد، احتمال زیادی دارد که سعی کند از مرزهای تمدنی که در ذهنش نیز شکل گرفته فراروی کند (1).
مساله این نیست که آیا واقعاً این محدودیتها خوب یا بد هستند. مساله این است که خود فرد اینها را چطور ارزیابی میکند! وقتی کسی از کثرت محدودیتها در فرهنگ خودش بیتاب و سرخورده باشد، احتمال شکل گیری تصور طغیان برایش بیشتر خواهد بود. با این فراروی او در تصور خود به دنبال نوعی “اصالت” است. هرچند غالباً آنچه به دست میآید نوعی از انواع “توحش” است. چون او که از مرزهای تمدن “الف” عبور کرده، مرزهای تمدن “ب” را هم درونی نکرده است. بنابراین راهنمای رفتارش چیزی جز غرایز یا آمال و آرزوهای فروخفتهاش نیست. مبنای این تصورات و آمال تنها یک برداشت اجمالی از “امر اصیل” است. یعنی رفتار “اصیل”، انسان “اصیل” یا جامعهی “اصیل” و خلاصه “حیات اصیل” برای او در این تصویر اجمالی خلاصه میشود.
این تصویر اجمالی همان عکس از سواحل امریکا یا بازیگران هالیوود و بالیوود است که بر روی داشبورد ماشین یک تاکسی میبینیم. تصور اجمالیای که با بردن نام “خارج” به ذهن ایرانیها میرسد چیست؟ تصور اجمالی مردم ما از زندگی در اروپا چیست؟ جواب اجمالی ما به سوال از زیبایی، خوشی، لذت بردن چیست؟ به نظر من اگر کسی بتواند این برداشتهای اجمالی را به طریقی (منظورم بیشتر با روشهای کیفی و مردمنگارانه است) بیابد، میتواند به شناخت خوبی از مرزهای درونی هر تمدن برسد … و من گاهی به این طریق به مرزهای تمدن و توحش در فرهنگمان فکر میکنم.
پ.ن1: هنوز هم شک دارم که به رفتار ایرانیها در دوبی و ترکیه اشاره کنم یا نه؟! خوش ندارم که صحنههای رقتبار راه رفتن ایرانیهای مست در هتلهای کشورهای همسایه و تمسخر و تأسف خدمتکاران پاکستانی و هندی و … را برای خودم یادآوری کنم! کم کم دارم برادههای توحش در میان رفتار شیک برخی ایرانیانِ مقیمِ فرنگ را تشخیص میدهم.
پ.ن 2: گمانهی من این است که اگر کسی خطوط این تصور اجمالی را ترسیم کند، یکی از خطوط اصلی بایستی تلقی جنسی از “خارج” باشد. یعنی امر سرکوب شده در تمدن ما امر جنسی است و رهایی از این مرزهای محدودیتزا در جایی است که این تمدن و محدودیتهایش وجود نداشته باشد: خارج! در “خارج” ما دنبال زندگی غرق در لذت هستیم. چیزی که از ما در ساختار تمدنی موجود دریغ شده است، یا حداقل ما تصور میکنیم که از ما دریغ شده. شاید به همین صورت بتوان ریشههای تصور تحریف شده و بیمعنای بیبند و باری افسارگسیخته در “خارج” (همه جای “خارجِ” مرزهای تمدن ما!) را یافت.
پ.ن 3: نقل قولی که در یادداشت “آدم سرزمین محدویت” از کیارستمی آوردم را میتوان در این چهارچوب اینطور تفسیر کرد که او محدودیتهای تمدنی خود را میشناسد و به آنها در “خارج” از این تمدن هم وفادار است. چون میداند که تخطی از این مرزها ممکن است که او را به وادی بیتمدنی بکشاند. آنگاه او دیگر کارگردان ایرانی نیست. بلکه چیزهای مهمی از “خودِ” ایرانیاش را فراموش کرده و از مرزهایی تخطی کرده که ورایش را نمیشناسد، اِلا به اجمال! برای همین او به شدت ایرانی میماند و همین باعث اقبال جهان به اوست. جهانی که یک نگاهِ ایرانی، کم دارد.
مرتبط در کلمه: آدم سرزمین محدودیت و طبیعت و تمدن
20, اکتبر, 2010

شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیافتد
جدا ز دامن مادر، به دام دانه بیافتد
ز نازکی ز ندامت، ز بیم صبح قیامت
بدان نشان که شنیدی، سری به شانه بیافتد
به کار آنکه برون از بهشت گشته عجب نیست
که در جهنم غربت، به یاد خانه بیافتد
نشان گرفته دلم را، کمان ابروی ماهی
خدای را که مبادا، دل از نشانه بیافتد
دلم به کشتی کربت، به طوف لجّه غربت
چو از کرانهی تربت، به بیکرانه بیافتد
شوم چو ابر بهاران، ز جوش اشک چو باران
که دانه دانه برآید، که دانه دانه بیافتد
جهان دل است و تو جانی، نه بلکه جان جهانی
کم سکندر و دارا، کزین فسانه بیافتد
خیال کن که غزالم، بیا و ضامن من شو
بیا که آتش صیاد، از زبانه بیافتد
الا غریب خراسان، رضا مشو که بمیرد
اگر که مرغک زاری از آشیانه بیافتد
خواننده: محمد اصفهانی (نسخهی صوتی، نسخهی تصویری)
پ.ن: هر چه گشتم شاعر این شعر را پیدا نکردم. اگر میشناسید، لطفاً، معرفی کنید.
17, اکتبر, 2010
عدالت رسانهای چیست؟ عدالت رسانهای برای من به این معناست که تودههای مردم از هر طبقه و قشری بتوانند خود را بروز دهند. هر کس بدون توجه به موقعیت سیاسیاش در ساختار قدرت یا توان اقتصادیاش بتواند نمایندهای در رسانههای جمعی داشته باشد و رسانه یا رسانههایی دیدگاه او را بازنمایی کنند.
از زمانی که رسانه به وجود آمده، فرآیند پیچیدهای هم در کنارش شکل گرفته با عنوان “فرآیند حذف” یا کنار گذاشتن! هرگاه رسانهای بنابر سیاست رسانهای خود حادثهای را برجسته میکند، در عین حال حوادث دیگر را نادیده میگیرد یا بازنمایی کمرنگی میکند.
بخشی از فرآیند حذف، کاملاً طبیعی است. کلامی که از دهان گوینده بیرون میآید، هزاران کلام ناگفته را در پس و پشت خود دارد. این مسأله اجتناب ناپذیر است. اما از این که بگذریم، بخش مهمتر همان است که آگاهانه و عامدانه حذف میشود. لزوماً سیاست سوئی هم ممکن است در پشت ماجرا نباشد، اما در هر حال از میان هزاران خبر، در هر روز، هر رسانهای باید دست به گزینش بزند و هر گزینشی، همیشه، از منطقی پیروی میکند. پس و پیش گفتن اخبار در سی ان ان و بی بی سی و الجزیره و پرس تی وی، طبیعتاً بنابر منطق و سیاستی است، اگر نه حادثهای که در ساحل غزه میافتد، یکی است.
اما مسالهی محوری در بحث عدالت رسانهای این است که چه کنیم که این سیاستها رو به سوی مظلومین و مستضعفین داشته باشد؟ چه کنیم که همیشه مستضعفین در همان بخش حذف شده قرار نگیرند؟ با هر نقشهای و خط کشی گویا جایی برای روایتهای سرکوب شده در رسانهها وجود ندارد. اما این طلسم رسانهای را چگونه میتوان شکست؟
(دنباله…)
3, اکتبر, 2010
حرف من تکرار یک واقعیت بدیهی است. هرچه که به ذهن وارد بکنی، خروجی ذهن هم متناسب با آن است. درست؟! حالا بحث من در مورد مینیمالنویسی است.
داستان مینیمالنویسی از اساماسهای طنز شروع شد. اساماسهایی که سرعت توزیعشان همه را گیج کرده بود. طنزهای مکتوبی که عمدتاً روایت رسمی و بعضاً سریالهای تلویزیونی و حوادث ورزشی را به ریشخند میگرفت و در یک شبکهی پیچیده و پنهان از دید و دسترس راویان روایت رسمی، توزیع میشد. بعد از انتخابات با فشار فضای سیاسی، اساماسها از رونق افتاد و مینیمالنویسان به محیط مجازی روی آوردند.
از یک طرف هر روز وبلاگهای مینیمالنویس افزایش پیدا میکنند، از سوی دیگر توئیتر و فیس بوک و دیگر شبکههای اجتماعی هم هستند که اساسشان بر مینیمالنویسی است. هر کسی که در اینترنت مینویسد آرزو دارد که دیده شود و خوانده شود پس راههای “لایک” گرفتن بیشتر را جستجو میکند. امروزه هم مینیمالنویسی بهترین راه است. در نهایت چیزی که باقی میماند وسواس عجیبی است برای کوتاه نوشتن و دور هم خوش بودن.
غالب یادداشتهای مینیمال، طنز هستند؛ نوعی تیکه و متلک مکتوب یا طنز به اختصار. بنابر اقتضای طنز هم در همان یک خط، قضاوت محکمی دربارهی واقعیت بیرونی صادر میشود. این قضاوتهای سطحی و قطعی و محکم و البته دروغین نگرانم میکند. یعنی نگران ذهنم میشوم که دارد به تیکه انداختن و خندیدن به همه چیز عادت میکند. نگران جامعهام میشوم، وقتی به وضوح میبینم که متنهای بلند و استخواندار یا خوانده نمیشوند، یا تند و تند و با پرش خوانده میشوند.
شاید بگویید همهی ما دقیقاً به همان دلیل که انسان هستیم، در لحظاتی با دوستانمان میگوییم و میخندیم. در این گفتگوهای دوستانه و روزمره هم از سقراط و افلاطون نمیگوییم. بسیاری مواقع به معنای دقیق کلمه “چرند” میگوییم. این واقعیت زندگی روزمره است. همین واقعیت در زندگی روزمرهی مجازی هم وجود دارد.
حالا با این استدلال میتوان نتیجه گرفت که جایی برای نگرانی نیست؟ من اینطور فکر نمیکنم! نمیگویم که بیایید در مورد مسائل “مهم” صحبت کنیم. مساله این است که مینیمال نویسی چه به لحاظ فرم و چه به لحاظ محتوا ذهن ما را درگیر امور پست میکند که در زندگی روزمره هم به آنها میپردازیم اما نه به این وسعت و نه در عرصهی عمومی (= عرصهی عمومی مجازی)! مساله، وسعت، همهگیری و شدت مینینویسی است، اگر نه ژانر مینیمالنویسی هم طبعاً نوعی ژانر نوشتاری محترم است.
به اصل بدیهی بالا بازمیگردم. وقتی تعداد زیادی از ما مدام به ذهنمان مینیمال وارد میکنیم. دنبال تولید و توزیع مینیمال هم هستیم. اندیشیدن ماکسیمال فراموش میشود. ماکسیمال اندیش و ماکسیمال نویس دیده نمیشود و خوانده نمیشود. به عنوان یک گمانه میگویم که این جریان میتواند نشاندهندهی نوعی ابتذال و خردگریزی باشد که در لایههای زیرین اجتماعمان در جریان است.
در یادداشت “عاشقانههای سیاسی” نوشته بودم:
عرصهی سادهی سیاست که بخواهد به عرصهی پیچیدهی فرهنگ دستور بدهد، نتیجهاش تخریب پرهزینهی فرهنگ از یک سوی و بر انگیختن مقاومت در میان لایههای پیچیدهی فرهنگی، از سوی دیگر است. چیزی که در تاریخ ما بسیار است. وقتی این لایههای فرهنگی بخواهند مقاومت کنند، زمینی، برای مبارزه ندارند، جز زندگی روزمره! بنابراین زندگی روزمرهی ما –از سر ناچاری- سیاسی میشود. [...] در آخر، نتیجهی این مقاومتهای همیشگی در فرهنگ ما هر چه باشد، سطحی از تخریب فرهنگی و همچنین نسلهایی ناکام را بر جای خواهد گذاشت.
الان باید اضافه کنم که مینیمالنویسی معترضانه و ریشخند کلان روایتها را میتوان به عنوان یک نوع مقاومت در لایههای زیرین فرهنگ در نظر گرفت. فرهنگ و زندگی روزمرهای که عرصهای عمومی برای بیان آزادانهی نقد سیاسی نبیند، در عمیقترین لایههای خود سیاسی میشود و مقاومت میکند. بحث من الان دربارهی چگونگی این مقاومت نیست. بحث میزان تخریب و هزینهای است که این نوع مقامت به زندگی روزمرهی مردم تحمیل میکند. کمترین هزینهی گسترش “مینیمالِ طنزِ معترضانه” تقویت جنبهی مبتذل زندگی روزمره و تربیت و تقویت نسلهای خردگریز است.
مرتبط بیرون از کلمه:
شعر جدولی ؛ آسیبشناسی نسل خردگریز (مقالهای از استاد شفیعی کدکنی)
دربارهی افول محبوبیت وبلاگنویسی نزد ایرانیها
بازتابها:
آسیبشناسی مینیمالِ طنزِ معترضانه – رضا ساکی