24, سپتامبر, 2010

هنرهای قاب نشدنی؛ جلد کتاب فارسی

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی,کتاب – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

مشهور است و بسیار شنیده‌ایم که ایرانیان –برعکس اروپاییان- با هنرشان زندگی می‌کردند و می‌کنند. هنر چیزی نبوده که قابش بکنید و به دیوار بزنید. محلی به نام موزه در فرهنگی شکل می‌گیرد که نیاز داشته باشد که هنر را جایی سازماندهی کند تا در زندگی روزمره‌ی مردم گم نشود. اما هنر شرقی نیاز به موزه نداشته. چون همیشه در زندگی مردمش در جریان بوده و هست.

بسیار گفته‌اند که هنر، همان قالی‌ای است که زیر پایت انداخته‌ای. اگر مانند من به یاد کودکی‌ات بیافتی، حتماً لحظات بسیاری را به یاد می‌آوری که گل‌های پیچ در پیچ قالی خانه را می‌شمردی. یا با دست پیچ‌های ساقه‌اش را پی می‌گرفتی، ببینی به کجا می‌رسد. یا روی لبه‎‌ی قاب قالی راه می‌رفتی طوری که انگار دو طرفت، پرتگاه است و باید پایت را، قرص، روی خطوط قاب دور قالی بگذاری. یا ریشه‌های قالی را می‌بافتی و یا، پنهان از مادر، می‌کندی تا نخ بادکنکت شوند!

این هنر، لبخند نامحسوس ژوکوند یا تن برهنه‌ی عیسی (ع) نیست که به دیوار لوور پاریس یا نشنال گالری لندن آویزان باشد و یکی دو باری شانس این را داشته باشی که با بچه‌های مدرسه به دیدنش بروی. این هنر در تمام خاطرات گذشته و زندگی آیندهات گره خورده.

اینها را زیاد شنیده‌ایم. اما آنچه کمتر شنیده‌ایم این است که هنوز هم که هنوز است، ما با هنرمان زندگی می‌کنیم. حتی در جایی که تصورش را نمی‌کنیم؛ جلد کتاب‌ها.

                              

در این سال‌های دانشجویی، طبعاً، با کتاب، زیاد سر و کار دارم. مخصوصاً از اواخر دوره‌ی کارشناسی که به صرافت افتادم تا کتاب انگلیسی بخوانم، بسیار شده که کتاب‌های فارسی و انگلیسی را با هم مقایسه کنم. کتاب فارسی چیزی دارد که تا به حال در تولیدات هیچ کدام از ناشرین انگلیسی زبان ندیده‌ام. طرح روی جلد کتاب‌های فارسی، خود قابی است از احساسات و تفکرات و برداشت‌های طراح. خودش اثری هنری است که می‌توان قابش کرد و به دیوار زد.

فقط نگاهی به عناوین کتب نشر “نگاه معاصر” بیاندازید. طرح‌های “باسم الرسام”، ستودنی است. اینها تنها روی جلد کتاب نیست. این‌ها هنری است که ما با آن زندگی می‌کنیم – و دقیقاً به همین دلیل بسیاری اوقات از آن غافلیم. نگاهی به طرح‌های “نشر نی” و نام مشهور “پرویز بیانی” بیاندازید! مشتاقم بدانم هیچ کجای دنیا، یک طراح جلد کتاب برای طرحش اینقدر وقت و فکر و احساس می‌گذارد؟

ناشران معروف انگلیسی زبان –در علوم اجتماعی- “روتلج”(مثلاً سری کلاسیک‌های روتلج ، “سیج” و “پالیتی” هستند. طرح جلد کتاب‌های‌شان معمولاً یا یک رنگ یک‌دست است، یا حداکثر یک عکس، که به اندازه‌ی روی جلد بزرگ شده. تمام هنر طراح جلد کتاب این است که عکس خوبی انتخاب کند. اسم این را می‌گذارم “رئالیسم آزار دهنده‌ی اروپایی”!

اما از سوی دیگر، جلد کتاب‌های فارسی، خلاقیت، هنر و احساس هنرمند و طراح را نمایش می‌دهد. این طرح‌ها، معمولاً، شامل نمادهای در هم پیچیده‌ای است که در قاب جلد کتاب فارسی، نمایشی از رقص همزمان نماد و معنا و زیبایی را نشان‌مان می‌دهد. درست مثل قالی‌های زیر پایمان. نمایشی هر روزی که کم‌تر به آن توجه می‌کنیم. چون با آن زندگی می‌کنیم. این هنر، گذشته و حال و آینده‌ی ماست. کودکی و جوانی و پیری ماست. نمی‌شود قابش کرد برای موزه!

11, سپتامبر, 2010

رویاهای سرزمین من

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

:: این یادداشت در شماره‌ی اخیر دوماه‌ نامه‌ی هابیل چاپ شده است.

 

“مهم‌ترین افراد در رویاهای سرزمین من کسانی هستند که به مهم‌ترین سوالات، پاسخ داده‌اند.”

 

در هر جامعه ای معیارها و موازینی برای عقلانیت وجود دارد. هر جامعه ای بنابر سبک زندگی اش، نوعی تعریف از عقلانیت را معیار خود قرار می دهد. سرجمع که در نظر بگیرید، آن جامعه گرایش دارد که فلان نوع امور را معقول ببیند و فلان دسته ی امور را نامعقول.

مثلاً از دیدگاه یک قبیله ی سرخپوست امریکایی، طلا بی‌ارزش‌ترین شیئ دنیا است. اما یک اروپایی ممکن است عمرش را برای کشف طلا صرف کند و همه چیزش را قربانی کند تا شاید روزی به آن دست یابد. نه این سرخپوست دیوانه است و نه آن اروپایی! در نظر هر کدام از اینها، کاری که می‌کنند کاملاً عاقلانه است و از سوی دیگر کاری که دیگری می‌کند، اصولاً قابل فهم نیست. بنا بر فرهنگ‌های متفاوت، معیارها نیز متفاوت است. این مسأله‌ای است که جهانگردان بهتر درک می‌کنند.

چه چیز، این معیار عقلانیت را تعیین می‌کند؟ این در هر جامعه‌ای و بنابر هر فرهنگی متفاوت است. مثلاً برخی از جامعه‌شناسان معتقدند که در جوامع متجدد غربی، این عالمان هستند که گروه نخبگان مرجع را تشکیل می‌دهند و قرائت آنها از “امر معقول”، میزان و معیارِ فهم عامه‌ی مردم است. این معیار در جامعه‌ی متجدد غربی توسط علم تجربی وضع می‌شود؛ یعنی حاملان علم تجربی متجددانه هستند که مرز امر معقول و نامعقول را برای جامعه ترسیم می‌کنند (2). مردم جوامع متجدد غربی به این عالمان اعتماد و اطمینان زیادی دارند، تا حدی که تعیین مرز مهم‌ترین تمایز در حیات بشری، یعنی تمایز “معقول” و “نامعقول” را به آنها می‌سپارند. یا مثلاً در بسیاری از جوامع قبیله‌ای این کدخدا یا ریش سفید است که مرزهای عقلانیت را ترسیم می‌کند. آنها مرجع هستند.

 

هویت ما در جهان متجدد

می‌خواهم بپرسم که این مرز در ایران کجاست و چه کسانی این مرز را تعیین می‌کنند؟

طبیعتاً پاسخ به این سوال مستلزم بررسی دقیق تاریخی و اجتماعی است. سعی می‌کنم پاسخم را اینگونه صورتبندی کنم. اگر به گذشته‌ای نه چندان دور بازگردیم می‌بینیم که مراجع تقلید و علمای دین چنین قدرتی را در دست داشته‌اند. یک مرجع تقلید مانند آیت الله میرزای شیرازی می‌تواند با دست خطی کوتاه فتوا بدهد که الیوم استعمال توتون و تنباكو بای نحو كان، در حكم محاربه با امام زمان (عج) استو بعد از آن، تاریخ استعمار در خاورمیانه دیگرگون شود. این مرجع تقلید و عالم ربانی است که معین می کند که مردم چه چیز را معقول و چه چیز را نامعقول ببینند. این مرجع تقلید است که مرزهای این تفکیک را ترسیم می‌کند.

پس بنابر نظر او حتی پادوی سفارت انگلستان هم تنباکو را تحریم می‌کند و همسر شاه هم قلیان ها را می‌شکند. جالب این است که این همه مردمی که سال‌ها به توتون و تنباکو عادت کرده‌اند، این تحریم را “نامعقول” نمی‌بینند. این خلاف آمد عادت را کاملاً یک تصمیم “منطقی” ارزیابی می‌کنند. هیچ نوع شورش و اعتراضی بر علیه این فتوا در تاریخ ذکر نشده است. همه تسلیم تصمیم این مرجع هستند.

زمان می‌گذرد. با رحلت حضرت آیت الله العظمی بروجردی، دوران مراجع یگانه در عالم تشیع پایان می‌یابد. اما این به معنای پایان قدرت مراجع نیست. کما اینکه حضرت امام خمینی (ره) چنین نقشی را در رهبری مردم بازی می‌کنند. تا جایی که تنها در یک نمونه، اعلامیه‌ای از ایشان در شکستن حکومت نظامی، قاطعیت و ابهت حکومت سابق را در هم می‌شکند.

اما سوال این است؛ آیا هر مرجع تقلیدی چنین ابهتی دارد؟ آیا هر مرجع تقلیدی تعیین کننده‌ی مرزهای عقلانیت جامعه‌ی ایرانی بوده یا هست؟ جواب من منفی است. نمونه‌های اینگونه مراجع را هم می‌توان به وفور در میان مراجع فعلی و گذشته‌ی تاریخ ایران مشاهده کرد.

چه چیز یک نفر را به جایگاه “مرجع عقلانیت” یک جامعه بر می‌کشد؟ پاسخ به این سوال برای هر جامعه متفاوت است. عوامل و حوادثی در طول تاریخ هر جامعه وجود دارند؛ عواملی که کمک می‌کنند که یک نفر کم‌کم به نماد عقلانیت جامعه بدل شود. این عوامل همیشه عواملی هستند که مهم‌ترین تأثیر را بر حیات ذهنی جامعه گذاشته‌اند؛ عواملی که برای جامعه مهم بوده است. بود و نبودشان، وضع‌شان، چگونگی‌شان، برای مردم سرنوشت‌ساز بوده است.

معتقدم که این عامل سرنوشت‌ساز و مهم در حافظه‌ی تاریخی ایرانیان معاصر، رابطه‌ی بین سنت و تجدد است. کسانی در تاریخ ماندگار می‌شوند که به این سوال اساسی از رابطه‌ی ما و تجدد پاسخی درخور داده باشند. حتی کسانی که این سوال را به خوبی مطرح می‌کنند نیز در حافظه‌ی ما ایرانیان، به عنوان حاملان یک سوال مهم، برجسته می‌شوند.

اولین این افراد عباس میرزاست. اوست که در مکالمه‌ای با یک سفیر اروپایی می‌گوید: “نمی‌دانم اين قدرتی که شما (اروپایی ها) را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟ خدايی که مراحمش بر جميع ذرات عالم يکسان است خواسته شما را بر ما برتری دهد؟ گمان نمی‌کنم!” (3). حافظه ی تاریخی ایرانیان، عباس میرزا، ولیعهد هوشمند و هوشیار فتحعلی شاه، را به عنوان یکی از اولین کسانی که رابطه ی ما و تجدد را صورتبندی کرد، می‌شناسد.

بعد از او کسان بسیاری به این سوال پاسخ دادند. یکی از آنها قائم مقام، یکی امیرکبیر، برخی سران مشروطه، میرزای شیرازی، مدرس، مصدق، شریعتی، علامه طباطبائی، شهید مطهری و امام خمینی و همینطور در دوران پس از انقلاب چهره‌هایی دیگر. البته هر کس در سطحی به این سوال پاسخ دادند؛ برخی در حد یک روشنفکر، برخی مانند یک رهبر دینی و مردمی، برخی به عنوان یک سیاستمدار هوشمند و … .

سخن این است که سوال از چیستی سنت و تجدد و چگونگی بازیابی هویت در جهان متجدد، سوالی اساسی در قوام هویت یک ملت است. این سوال مربوط به رویاهای یک ملت است. رویاهایی از “خودِ مطلوبِ” یک ملت، رویاهایی که یک ملت برای آینده‌ی “خود” در سر دارد. مهم‌ترین افراد در رویاهای سرزمین من کسانی هستند که به مهم‌ترین سوالات، پاسخ داده‌اند.

بررسی زندگی نامه و عملکرد کسانی که در بالا نام بردم نشان می‌دهد که آنها به این سوالات توجه داشته‌اند. یک نمونه، همان عباس میرزا بود که در بالا مختصراً به طرح سوال او اشاره شد. اما فرد دیگر علامه طباطبائی است. شاید عجیب باشد که چرا نام این حکیم مسلمان، که نقش سیاسی بارزی نداشته، را در این لیست آورده‌ام. اما کافی است به شهرت علامه توجه داشته باشیم. بعد بپرسیم که چرا باید یک فیلسوف گوشه‌نشین که حتی در قم کمتر تدریس می‌کرد، تا این حد برجسته شود و در خاطر عوام و خواص بماند؟

جواب من این است که علاوه بر نقش بی‌بدیل فلسفی و حکمی، نحوه‌ی اجرای این نقش هم در ماندگار شدن او در رویای ایرانیان، نیز مهم بود. او در جوانی در تبریز زندگی می‌کرد. تبریز هم محل تجاوز شوروی و در برهه‌هایی محل نفوذ ایدئولوژی مارکسیستی بود. برای مذهبیون آن دیار این برخورد متجددین روس و ایدئولوژی آنها، “مسأله” بود. ایشان حدود سال های 1315 از نجف به تبریز بازگشتند. این دوره مصادف بود با حضور پیشه‌وری و جنجال مارکسیسم در تبریز. بعدها در بحران ظهور ایدئولوژی مارکسیستی با تألیف “اصول فلسفه و روش رئالیسم”، مبانی این مکتب نوظهور در ایران را به چالش کشید که همین مسأله تأثیر به‌سزایی در تقویت جناح مسلمان داشت و جوابی بود به سوال‌های یک ملت. سوال از اینکه در برابر ایدئولوژی مبارز و عدالت خواه -اما متجددِ- چپ، چه باید بکنیم؟ مسائل کلاسیک فلسفه‌ی اسلامی ناظر بر نقد ایدئولوژی‌های متجدد در این اثر مطرح شد (4). گویی رویای ایرانی، این پاسخ را پذیرفت و جایگاهی برجسته را به علامه اختصاص داد. جایگاهی که برخی از بزرگان فلسفه‌ی اسلامی معاصر به دست نیاوردند.

در سوی دیگر، سیاستمدارانی هستند مانند محمد رضا پهلوی. جواب محمد رضا شاه به این سوال، جوابی پذیرفتنی نبود. او می‌خواست پیرو گفتمان رضاخانی، لایه‌ی هویتی فراموش شده و وارداتی را جایگزین کند. این لایه‌ی هویتی چیزی بود بین باستان‌گرایی فراموش شده و تفاسیر شدیداً ناسیونالیستی و تجددگرایی شیفته‌وار. به دلیل تسلیم گفتمان پهلوی در برابر تجدد، و همچنین به علت تمسک به تمدن باستانی‌ای که دیگر در حافظه‌ی جمعی ما حضور نداشت، این پاسخ با رویاهای ایرانی سازگار نبود. ارجاع او به تاریخی بود که ما هیچ حافظه‌ای از آن نداشتیم. تمسک او به نمادهایی مانند کورش و داریوش و گارد جاودان و غیره، توسط حافظه‌ی جمعی ما رمزگشایی نمی‌شد. نمادهایی که در دورترین رویاهای ما نیز معنادار نبود، نمی‌توانست، پاسخ درخوری باشد. همینطور تسلیم به تجدد، آن چیزی نبود که روح ایرانی در پی آن بود.

در مقابل پاسخ امام خمینی همانی بود که در رویاهای سرزمین من معنادار می شد. در این جواب بود که اصولی از مردم سالاری با دین سازگار می شد. جوابی که می گوید “می توانید دین دار باشید و در همین دنیای امروز هم زندگی کنید”، پاسخ درخوری بود به آن سوالات. دین برای ایرانیان ملموس بود، تجدد هم همینطور. اما هر ترکیب و التقاطی برایش قابل درک نبود. تفاسیر مارکسیستی از قرآن مانند همان لیبرالیسم امریکایی برایش غریب بود. اما نوعی از سازگاری دین و دنیای امروز که این دو را به نوعی و در نسبتی با هم سازگاری دهد، که در این میان دین قربانی نشود، برایش مطلوب بود.

همینطور می توانیم ادامه بدهیم و در زندگینامه و عملکرد و سخنان هر شخصیت سیاسی و دینی و فلسفی تعمق کنیم، تا ببینیم که او با این سوال بنیانی از رابطه ی ما و تجدد درگیر شد، یا نه؟ پاسخش مورد اقبال بود یا نه؟ بعد شاید برایمان روشن شود که چرا او ماندگار شد، یا نشد.

 

یادداشت ها:

1. عنوان “رویاهای سرزمین من” را از کارگردان برجسته ی ایران، مجیدی مجیدی، به عاریت گرفته ام. او این عنوان را در یک سخنرانی در مورد حوادث بعد از انتخابات به کار برده بود. 

2. Construction and Constraint: The shaping of scientific rationality, Ernan McMullin, University of Notre Dame Press, 1988, P.138.

3. مسافرت به ارمنستان و ایران، ب.آ. ژوبر، ترجمه‌ی محمود مصاحب، ص 94 و 95.

4. مهرتابان، يادنامه ی علامه طباطبایی، تاليف حسين طهرانی، دانشگاه باقرالعلوم، 1368.