27, آگوست, 2010

کارکردهای ایدئولوژیک ابهام

Category: شنبه‎ی پس از انتخابات,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

فکر می‌کنم مفهوم مبهم “مدرنیته”، امروزه، همان نقشی را برای روایت رسمی بازی می‌کند که مفهوم مبهم “گذار” در دوره‌ی اصلاحات برای اصلاح‌طلب‌ها بازی می‌کرد.

بسیاری از متفکرین و جامعه‌شناسان ایران، سال‌ها در جواب سوال از چیستی وضع موجود، یک جواب آماده و استاندارد داشته‌اند؛ “این از ویژگی‌های جامعه‌ی در حال گذار است”. در این دیدگاه ما در حال گذار از سنت به مدرنیته هستیم. بعد در ذیل این صورتبندی کلی، می‌توان گفت که مثلاً به لحاظ سیاسی از استبداد به سمت دموکراسی حرکت می‌کنیم. معماری‌مان از معماری سنتی به سمت معماری مدرن حرکت می‌کند. همینطور هنر، شهرسازی، فلسفه و … .

تا از چیستی وضع موجود بپرسیم، جواب استاندارد در پی‌ می‌آید که این در‌هم‌ریختگی و اغتشاش از ویژگی‌های دوره‌ی گذار است. دوره‌ی گذار چیزی نیست که بتوان زیاد درباره‌اش صحبت کرد. یک نوع آنومی است. بی‌هنجاری است. منطق و ثباتی ندارد. بلومنبرگ (جامعه‌شناس آلمانی) مثالی از این ابهام را برای اصطلاح “سکولاریزاسیون” می‌زند. او می‌گوید برای خیلی از ما این اصطلاح به اندازه‌ی مرجع ضمیر It در جمله‎ی “It’s raining!” مبهم است! در واقع همه درک می‌کنیم که در باران خیس می‌شویم اما در سطح زبانی معلوم نیست که It به چه چیز باز می‌گردد.

برای این دسته از جامعه‌شناسان این “ابهام” کارکردی ایدئولوژیک داشت/دارد. با طفره رفتن از توصیف  دقیق وضع موجود و در حال “گذار” دیدنش، تاریخ را تک خطی و در حال پیشرفت می‌دیدند/می‌بینند. آن  هم پیشرفت به سمت و سویی که در ایدئولوژی آنها تعریف می‌شد.

همین ابهام امروزه در کاربرد گسترده‌ی اصطلاح “مدرنیته” برای روایت رسمی وجود دارد. روایت رسمی، این و آن گرایش سیاسی را “مدرن” می‌نامد و “علوم انسانی مدرن” را رد می‌کند. نکته اینجاست که این اصطلاح برای حامیان روایت رسمی معنای دقیقی ندارد، یا اگر دارد بیان نمی‌شود، یا اگر بخواهد بیان شود به یک تعریف کلی و مبهم دیگر بسنده می‌شود که “مدرنیته یعنی انسان‌محوری”! انسان‌محوری هم که چیز بدی است، چون باید “خدا محور” بود! این تعاریف دم دستی و سخیف تنها یک فضای مبهم ایجاد می‌کند که اهداف ایدئولوژیک روایت رسمی پیش برود.

وقتی از مدرنیته صحبت می‌کنیم، از چه چیز صحبت می‌کنیم؟ مدرنیته‌ به لحاظ جامعه شناختی چند شاخص مهم دارد؛ شهرنشینی، صنعتی شدن و دموکراسی. درست مواردی که در سند چشم انداز بیست ساله ذکر شده‌اند. قانون اساسی ما بر اساس یک دیدگاه کاملاً مدرن نوشته شده. لازم به یادآوری نیست که تفکیک سه‌گانه‌ی قوا، ابداع منتسکیو، از آباء نهضت روشنگری است. وقتی در روایت رسمی از صنعتی شدن، فرستادن موشک به فضا و شبیه‌سازی و غیره به شدت دفاع می‌شود، باید پرسید که مدرنیته‌ی مورد حمله چیست به جز اینها!

شاید جواب این باشد که اینها تنها ابزار هستند در دست بشری که خود مدرن نیست. چون به علوم انسانی غربی باور ندارد. انسان مدرن، فلسفه و جهان‎بینی مدرن اصل است. من هم موقتاً می‌پذیرم و مته‌ی هایدیگری به خشخاش تکنولوژی نمی‌گذارم. اما درخواست من این است که اینجا فقط به صورت سلبی نگوییم که ما به اینها باور نداریم. بیاییم کمی در مورد این صحبت کنیم که ایجاباً به چه چیز “باور داریم”؟ چه نوع نگاهی داریم که غیر/فرای/ضد مدرنیته است؟

بحث بر سر این نیست که فرا رفتن از مدرنیته، نقد آن یا ایستادن در برابرش ممکن هست یا نیست. بحث بر سر این است که اگر این امر ممکن هم باشد به این طریق مطمئناً حاصل نمی‌شود. ما عمداً یا از روی جهالت از چیزی صحبت می‌کنیم که نمی‌شناسیمش. ساده‌انگاری و فروکاهش مدرنیته به چند اصطلاح تو خالی دردی را دوا نمی‌کند. چه شیفته‌ی مدرنیته باشیم، چه دشمنش!

ایدئولوژی‌های روایت رسمی و اصلاح طلبی، به دو سوی متفاوت نظر دارند، اما نتیجه‌ی هر دو یکی است؛ نشناختن وضع و ترکیب فعلیِ جامعه‌ی موجود! جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم نه مدرن است، نه سنتی است، در عین حال شامل هر دوی آنهاست. اینکه با اصطلاحات مبهمی چون “جامعه‌ی در حال گذار” یا جامعه‌ی “دینی” یا “سنتی” یا هر چیز دیگر این جامعه را توصیف کنیم، مشکلی حل نمی‌شود. چون جامعه‌ی ما “دیندار” است، درست مانند جامعه‌ی مصر، یا عراق یا لبنان! اما ایران، مصر و عراق و لبنان نیست. درست مانند اینکه در توصیف انگلستان و امریکا و فرانسه بگوییم، که اینها مدرن هستند. این دردی را دوا نمی‌کند. فرانسه، امریکا نیست، فرانسه، فرانسه است و امریکا، امریکا!

نشناختن ترکیب فعلی جامعه تنها راه را برای ایدئولوژی‌های ویرانگر باز می‌کند تا با پیش فرض گرفتن شناختی اجمالی از چیستی جامعه، اهداف گروهی خود را پیش ببرند. به قول دکتر توفیق “این جامعه هر چه باشد، یک نوع ترکیب است که ممکن شده. کار ما –به عنوان متفکر اجتماعی- این است که این ترکیب بدیع و یگانه را بشناسیم”. اما پیش از شناختن جامعه یک مرحله ضروری است؛ کاوش مفهومی در مورد “مدرنیته”. وقتی از مدرنیته صحبت می‌کنیم، از چه چیز صحبت می‌کنیم؟

11, آگوست, 2010

باران نانجیب

Category: قصه های جزیره – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

       

باران، اینجا، عجیب نانجیب است. باران نجیب و عاشقانه‌ای که ما می‌شناسیم نیست. بارانی که ریز ریز و ملایم ببارد و بشود زیرش قدم زد و خیل خیال را رها کرد، نیست. باران، اینجا، با بادهای شدید و همیشگی همراه است. آن هم تقریباً هر روز –روزی چند ساعت- در پاییز و زمستان و بهار و حتی گاهی در تابستان!

اصلاً در بهار کاونتری نمی‌شود از چتر به صورت متمدنانه و شیک استفاده کرد؛ آنطور که چتر را بالای سرت بگیری و با وقار راه بروی! باید چتر را خلاف جهت وزش باد بگیری اگر نه می‌شکند. یعنی در طی مسیر مدام باید چتر را روبرویت نگه داری و پشتش پناه بگیری و همین‌که مسیر باد یا مسیر راه رفتنت عوض شد، جهت چتر را هم عوض کنی.

اینجا چتر به کار نمی‌آید. باید از این لباس‌هایی پوشید که کلاه دارند. به مدل معروفی از این لباس‌های کلاه‌دار، هودی (Hoody  یا  Hoodie) می‌گویند. مثل کاپشن ورزشی که جیب و سرپوش‌های بزرگ دارد. اکثر جوان‌ها معمولاً هودی به تن دارند. اوایل که چشمم به آنها می‌افتاد یک تصویر قدیمی برایم تداعی می‌شد. تصویر لباس‌هایی که بر تن راهبان در کارتونهای کودکی‌ام در دهه‌ی شصت دیده بودم؛ لباس‌هایی بلند با سرپوش‌های بزرگ در پشت گردن، مثل لباس کشیشِ کارتون رابین‌هود! نَسَب هودی هم به همان ردای راهبان قرون وسطی می‌رسد.

هودی، آدم‌ها را مشکوک و مرموز هم نشان می‌دهد. فکر بکنید در خیابانی قدم می‌زنید که مردم چهره‌هاشان را زیر کلاه‌ هودی پوشانده‌اند و دست‌هایشان را در جیب‌هایش فرو کرده‌اند. گاهی ترسناک هم می‌شوند. عجیب نیست که نماد اروپایی مرگ، مرد بلند قامتی است که کلاهِ قبای بلندِ راهبانه‌اش را بر سر گذاشته و صورتش پیدا نیست. همان که یک داس با دسته‌ای بلند دارد که مثل عصا در دست می‌گیرد.

یادم می‌آید که بعد از انفجارهای انتحاری سال 2005 لندن، عکس روی یک مجله، جوانی را نشان می‌داد که کلاه هودی‌اش را بر سر گذاشته و صورتش پیدا نیست. روی سینه‌اش هم جمله‌ای در مورد نسل جوان مسلمانان اروپایی نوشته بود. آن بمب‌گذاری‌ها توسط جوانانی انجام شده بود که در انگلستان به دنیا آمده بودند و از نسل مهاجرینی بودند که امروزه انگلیسی محسوب می‌شدند. همین برای انگلیسی‌ها شوک‌آور بود. این تصویر مجله هم از آن جهت مشهور شد که نشان‌دهنده‌ی همین معضل جدید بود. جوانان پاکستانی تباری که نسلی است در انگلیس زندگی می‌کنند اما به اسلامگرایان افراطی مرتبط می‌شوند. یعنی غولی که دولتمردان در بیرون مرزها می‌دیدند، اکنون ممکن است همین کسی باشد که سرپوشِ هودی‌اش را بر سر گذاشته و در خیابان بِیکِر استریت لندن از کنار تو می‌گذرد.

باران‌های مداوم و نانجیب، گذشته از اینکه جزیره‌ی سرسبزی را برای انگلیسی‌ها به ارمغان آورده، در شخصیت آنها هم مطمئناً اثر گذاشته؛ خونسرد، منزوی، مغرور، خسته‌کننده و کتاب‌خوان! وقتی سه فصل از سال به طور مداوم باران ببارد و همه در خانه‌هاشان زندانی باشند، باید طوری خود را سرگرم کنند، مثلاً با کتاب. شاید این به آن ربط داشته باشد… حتماً ربط دارد. حالا یا مستقیم یا غیرمستقیم!

این همه بی‌تغییری و نظم و فراهم بودن همه چیز، حوصله‌ی آدم را سر می‌برد. حتی تغییر فصول هم بیشتر با تقویم قابل فهم است تا با حس تغییر در محیط پیرامون. ناتالیا گینزبورگ در کتاب “فضیلت‌های ناچیز” می‌گوید:

“انگلستان کشوری است که هر کسی در آن قطعاً همانی که هست باقی می‌ماند. روح کمترین تغییری نمی‌کند. به همان حال باقی می‌ماند؛ بی‌حرکت؛ بی‌تغییر. تحت آب و هوایی دلپذیر؛ ملایم؛ مرطوب؛ بی‌ جهش‌های فصول. به همان‌سان که چمن سبز مراتع در هر فصل آن‌چنان بی‌تغییر می‌ماند که اندیشیدن به سبزتر از آن ناممکن است. که هیچ‌گاه نیش سرما نمی‌گزد و هرگز آفتاب نمی‌بلعد. روح به همان شیوه‌ی چمن در سبزینه‌ی تنهایی‌اش، سیراب بارانی ولرم، خود را در سکوت می‌رهاند”.

وقتی تابستان می‌شود، هوا بهتر است و کمی خورشید پیداست. انگلیسی‌ها در تابستان سر از پای نمی‌شناسند و بیرون می‌آیند و حمام آفتاب می‌گیرند. جشن می‌گیرند و این طرف و آن‌طرف می‌روند. یک روز “نیک” یکی از دانشجویان کارشناسی ارشد و مسئول ساختمان ما در خوابگاه، به من و یکی از دوستان افریقایی‌ام رسید و گفت که برنامه‌ای برای دیدار از قلعه‌ی واریک داریم. بعد با خوشحالی گفت: “بیایید برویم تا از خورشید در کنار قلعه‌ی واریک لذت ببریم”.

ذوق از چشمانش می‌بارید. من و دوست افریقایی‌ام به هم نگاهی انداختیم. ذوقش به نظر ما حماقت‌آمیز بود. دوستم برگشت و به او گفت: “هی مرد! ما فرزندان خورشیدیم”! حرفش را ادامه دادم “چیزی که در کشور ما زیاد است، خورشید است. ما آمدیم باران ببینیم”. هر سه خندیدیم.

 

مرتبط در کلمه: قصه‌های جزیره

4, آگوست, 2010

آدم فضایی‌های سبز رنگ به چه کار می‌آیند؟

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

یک کلمه؛ قانون (2)

 

اگر فرض را بر این بگیریم که قانون در تمدن ما اصولاً شکل نگرفته است. حال باید پرسید که پس مبنای عمل ما چه بوده و هست؟ اگر سندی خارج از کنترل ما نیست که دست و پای ما را ببندد و بگوید که به کدام سمت برویم، پس چه چیزی راهنمای عمل ماست؟ چه چیزی به جامعه‌مان انسجام می‌دهد؟ به هر حال با همه‌ی کاستی ها این جامعه سرپا ایستاده و دارد به حیاتش ادامه می‌دهد. علت عدم فروپاشی جامعه‌مان را کجا باید جست؟

سال‌ها پیش یکی از دوستانم کتابی را به من داد از دکتر معیدفر با عنوان “جامعه شناسی مسائل اجتماعی معاصر در ایران” ایشان در این کتاب به مفهومی اشاره می‌کنند به نام “سازگاری عرفی”! سازگاری عرفی نوعی نظم خودجوش است که مردم با هم بر سرش به توافق می‌رسند و به آن وفادار می‌مانند. اما این نظم در قالب متن نوشته شده وجود ندارد. یعنی سندی بیرونی مبنای عمل جامعه قرار نمی‌گیرد، بلکه سندی نانوشته و بین الاذهانی و عرفی وجود دارد. نوعی توافق جمعی بر سر اصول عمل! همین توافق ضمنی اجتماعی است که تداوم اجتماع را ممکن می‌کند.

اگر به مفهوم سازگاری عرفی، شکاف همیشگی دولت/ملت در تاریخ ایران را هم اضافه کنیم، بسیاری از کنش‌ها برای ما معنادار می‌شوند. “سازگاری عرفی” خود را در تضاد با هیئت حاکمه تعریف می‌کند. در زندگی روزمره نوعی اصول، مبنای عمل افراد می‌شود که برای “دولت” قابل کشف و مشاهده نیست. این نظم عرفی در بین ملت است و به سطح حکام کاری ندارد و حتی در بسیاری موارد در تضاد و تخالف آن شکل می‌گیرد.

در یادداشت “عاشقانه‌های سیاسی” نوشته بودم:

“امر سیاسی در جامعه‌مان سالیان درازی است که آنقدر فربه است که هر جا که ایستاده باشی، درست در مرکز امر سیاسی ایستاده و اصولاً چیزی به نام امر خصوصی حضور خارجی ندارد. ممتنع است. نمی گویم سیاست است که از دین و مذهب، تا پوشش و لباس و خورد و خوراک، به ما چیزی را تحمیل می‌کند. بلکه معتقدم که زمین بازی ما برای تعیین همه‌ی اینها سیاسی است. یعنی ما در زمین امر سیاسی است که امر خصوصی‌مان را پیش می‌بریم، برایش چانه می‌زنیم و حالا یا پیروز می‌شویم یا شکست می‌خوریم.

این هم روایت دیگری از “سازگاری عرفی” است. سیاست‌ورزی ما هم در زمین عرصه‌ی خصوصی و زندگی روزمره صورت می‌گیرد. مبنای بازی در این زمین، “سازگاری عرفی” است، نه قانون!

وقتی که مبنای عمل، سازگاری عرفی باشد، وقتی که اصولی مبنای عمل اجتماع باشد که در لایه‌های پیچیده‌ی فرهنگی زنده هستند و به سادگی قابل شاهده نیستند و وقتی سیاست‌مداران یا جامعه شناسان ابزاری برای فهم این پیچیدگی در اختیار نداشته باشند، اتفاقی که می‌افتد این است که کنش‌های اجتماعی پیش‌بینی ناپذیر، دفعی و بی‌منطق تصور می‌شوند.

در حالی که هیچ کنشی بی‌منطق نیست. “ما” فاقد ابزار مناسب برای فهم منطق آن کنش هستیم و گاه شجاعت ابراز این فقدان را هم نداریم. پس در عوض کنش‌های اجتماعی را بی‌منطق و پیش‌بینی ناپذیر می‌نامیم!

سوال آخر اینکه؛ قانونی که مبنای عمل مردم نیست به چه کار می‌آید؟ هیچ! نوعی شیئ زینتی برای توجیه اعمال‌مان است. مثل آدم فضایی‌های سبز رنگ که در زندگی‌روزمره‌ی ما نقشی ندارند (برای ما بلاموضوع‌اند) اما برای داستان قبل از خواب کودکان به کار می‌آیند!

 

مرتبط در کلمه: یک کلمه؛ قانون (1) : یک نفر کز مادرش هنگام زاد آزاد زاد …