29, ژوئن, 2010
سایت خبری کلمه در یادداشتی از اشتباه در ذکر منبع مطلب “تراکم قهرمان و تکثر دنکیشوت” عذرخواهی کرد. الان مطمئن هستم که این یک اشتباه بوده است و قصدی در میان نبوده. این عذرخواهی نشاندهندهی شرافت اخلاقی گردانندگان سایت مذکور است. لازم به ذکر است که من همچنان منتظر پاسخ روزنامهی محترم کیهان هستم.
در زیر توضیحاتی که در سایت خبری کلمه منتشر شد را آوردهام. با این تذکر که متن توضیحات طولانیتر از این –و حاوی اعتراضاتی به روزنامهی کیهان- است. من تنها آن بخشی که به وبلاگ خودم مربوط است را ذکر کردهام:
توضیحات [سایت خبری] کلمه:
1. ضمن تشکر از نظر نویسنده به اطلاع می رساند آنگونه که در وبلاگ خود نوشته اید، تاکنون نامه نویسنده وبلاگ” کلمه” به دست مسولان سایت کلمه نرسیده است اما از درج آن در وبلاگ نیز استقبال می کند.
2. استفاده از مطالب وبلاگها با ذکر نام و محل درج مطلب نیاز به کسب اجازه از افراد ندارد. این مساله در سایت کلمه نیز رعایت شده است. در منبع گذاری این نوشته عینا شبیه نوشته های وبلاگی دیگر عمل شده است یعنی نام نویسنده همراه با نام وبلاگ، اما در این مورد خاص چون نام وبلاگ با سایت مشابهت اسمی داشته باعث سوءتفاهم شده است. ضمن اینکه کلمه نیازی به جازدن مطلب به نام خود ندارد . قاعدتا اگر منبع خود سایت کلمه بود نباید در انتها ذکر منبع می شد. اما با شما موافقیم که بهتر بود با توجه به مشابهت دقت بیشتری می شد. ضمن اینکه کاش بدانید که در چه شرایطی پرچم کلمه را بالا نگاه داشته ایم تا این گونه سهو ها را بر ما ببخشید. با این حال سایت کلمه از این سوتفاهم پیش آمده، عذرخواهی می کند.
3. در وبلاگ اثری از اینکه این یک مطلب سه گانه باشد نیافتیم البته خود این مطلب به نظر کلمه می تواند حاوی معنای مستقل و قابل فهم و ارزشمند باشد. اینکه ستون نویس کیهان به طور مثال به راحتی “عقلانی بودن یک جنبش“ را از متن برعکس میکند ارتباطی به سوءفهم ندارد. و بعید میدانیم روزنامهای که یک مطلب را اینگونه واروونه میکند و حتی به نقل از شخص دیگری! آن را به خورد مخاطبان خود میدهد مشکلش سوء برداشت از متن باشد. کلمه از مخاطبان محترم دعوت میکند متن فاخر آقای هاشمی مدنی+ را با آنچه در کیهان + آمده است مقایسه کنند.
مرتبط در کلمه:
در باب اخلاق (1): هواپیماهای کاغذی
در باب اخلاق (2): تراکم قهرمان تکثر دنکیشوت
در باب اخلاق (3): آنچه دولت آبادی ندید و فوکو دید!
دو نامه به سیاستمداران
28, ژوئن, 2010
داستان من شده است داستان چارلی چاپلین در فیلم “عصر جدید”، زمانی که در خیابان قدم می زد و کامیون حامل تیرآهن از جلویش رد شد. پرچم قرمزی که سر تیرآهنها نصب کرده بودند به زمین افتاد. بعد چارلی، پرچم را برداشت و در هوا تکان داد تا شاید راننده ببیند و بایستد. همینطور که پرچم قرمز را تکان می داد و فریاد می زد، از خیابان های اطراف، کارگران حامی سوسیالیسم که پرچم سرخ کمونیستها را دیده بودند دنبالش راه افتادند و تظاهرات شد. بعد که پلیس آمد، عدل همین علمدار مبارزات کمونیستی را دستگیر کرد!
داستان ما از هم این قرار است که بنده مطلبی نوشتم با عنوان “تراکم قهرمان و تکثر دنکیشوت” بعد “وب سایت خبری کلمه” بدون اطلاع و اجازهام بازنشرش داد و زیرش هم نوشت “منبع: کلمه“! بعد روزنامهی کیهان در یک “خبر ویژه” به این یادداشت پرداخت. آن هم با این تیتر کذایی: “موسوی: میرزا کوچک خان اگر عقل داشت با انگلیس و رضاخان نمیجنگید!”
نامههایی را به هر دو طرف ماجرا نوشتم و اعتراض کردم. با توجه به اینکه بیست و چهار ساعت از ماجرا میگذرد و هنوز جوابی نگرفتهام، این نامهها را اینجا منتشر میکنم.
مسئول محترم سایت خبری کلمه
سلام علیکم
در تاریخ جمعه چهارم تیرماه 1389 یادداشتی با عنوان “تراکم قهرمان و تکثر دنکیشوت” از وبلاگ شخصیام در سایت خبری شما منعکس شده بود. اما نحوهی نشر این یادداشت وبلاگی باعث سوء تفاهمهایی شده است که در زیر اشاره میشود. ابتدا میخواهم اعتراضم به نحوهی بازنشر این یادداشت را اعلام کنم:
اول: یادداشت مذکور متشکل از سه قسمت است. شما قسمت دوم را بدون اشاره به قسمت اول و سوم منتشر کردید که موجب بدفهمی و سوء تعبیر میشود. مثلاً در ابتدای یادداشت این سوال مطرح شده که “چرا مسخ شدیم؟” درک معنای این سوال بدون مطالعهی قسمت اول یادداشت اصولاً ناممکن است و منجر به برداشتهای اشتباه خواهد شد.
دوم: برای بازنشر این یادداشت وبلاگی، به هیچ وجه و به هیچ طریقی از من اجازه گرفته نشده است. گرچه بازنشر یادداشتهایم با ذکر مأخذ مجاز است.
سوم: همانطور که میدانید نام وبلاگ بنده هم “کلمه” است. این وبلاگ را مدتها پیش از تاسیس سایت خبری شما، درست کردم و این همنامی کاملاً تصادفی است. اشتباه شما در ذکر منبع این بود که در ذیل متن بازنشر شدهی یادداشت مذکور نوشته بودید “منبع: کلمه” و منظور از “کلمه” وبلاگ بنده بود، اما نه لینکی به وبلاگ بنده داده بودید و نه نام کامل آن را ذکر فرمودید؛ “کلمه: روزنوشتهای سید مرتضی هاشمی مدنی”!
جداً امیدوارم که این نحو بیان منبع از سر اشتباه باشد و نه نوعی شیطنت! امیدوارم گردانندگان سایت خبری شما نخواسته باشند که این یادداشت را یک “یادداشت تولیدی” از “سایت خبری کلمه” جا بزنند.
بنابر این اشتباه سایت خبری شما، روزنامهی کیهان در خبری با عنوان “موسوی: ميرزاكوچك خان اگر عقل داشت با انگليس و رضاخان نمی جنگيد! (خبر ويژه)” به نقد یادداشت من (البته به شیوهی مرسوم کیهانیان) پرداخته است. همینطور این “خبر ویژه” را سایتهایی مثل سایت “الف”، “خبرگزاری افق” و “مرکز اسناد انقلاب اسلامی” (هر کدام به شیوهی خود) بازنشر دادهاند.
در نامهای جداگانه به تحریف آشکار یادداشت مذکور در روزنامهی کیهان، اعتراض خواهم کرد، اما از شما میخواهم که توجه بفرمایید که؛
اولاً این یادداشت برای نشر در یک وبلاگ شخصی نوشته شده و نه برای یک نشریه و خبرگزاری سیاسی. ثانیاً میبایست سه قسمت یادداشت را با هم منتشر میکردید تا از بدفهمی جلوگیری شود. ثالثاً حتی اگر مایل به اجازه گرفتن از صاحب یادداشت نبودید، می بایست منبع را با دقت ذکر میکردید.
در نهایت خواهش میکنم بنابر اصول مصرح در قانون و اصل اخلاقی صداقت، این نامه را در همان صفحهی اول سایت خبری کلمه منتشر کنید و بابت اشتباه در ذکر منبع یادداشت مذکور توضیح دهید.
متشکرم
سید مرتضی هاشمی مدنی
نویسندهی وبلاگ کلمه
6 تیر 1389
مدیر مسئول محترم روزنامهی کیهان
سلام علیکم
در تاریخ 6 تیر ماه 1389 در صفحهی دوم روزنامهی شما به یادداشتی از بنده اشاره شده بود. لازم میدانم جهت تنویر افکار عمومی نکاتی را تذکر بدهم.
یادداشت “تراکم قهرمان و تکثر دنکیشوت” به قلم من و در وبلاگ شخصیام منتشر شده بود. این یادداشت قسمت دوم از یک متن سه قسمتی بود که در وبلاگ من به آدرس hashemimadani.net قابل دسترسی است. “سایت خبری کلمه” بدون اطلاع اینجانب این یادداشت را بازنشر داده است. از قضا نام وبلاگ من هم “کلمه” است و مسئولین “سایت خبری کلمه” نیز در انتهای یادداشت مذکور به منبع اینگونه اشاره کرده بودند؛ “منبع: کلمه”!
این نحو ارجاع به وبلاگ شخصی موجب این سوء تفاهم شده بود که بنده همکاریای با “سایت خبری کلمه” دارم. که این مسأله را به کلی تکذیب میکنم و در نامهای جداگانه مراتب اعتراضم را به مسئولین محترم سایت خبری مذکور اعلام کردهام.
تا اینجای کار تنها اشتباه (یا شیطنت) “سایت خبری کلمه” منجر به این سوء تفاهم شده بود. اما وقتی تفسیر شما از یادداشتم را دیدم، حقیقتاً از عمق بدفهمی شوکه شدم. موارد بدفهمی را در زیر میآورم:
اول: این یادداشت با نام من در سایت مذکور بازنشر داده شده. درست است که سایت مذکور منسوب به آقای مهندس میرحسین موسوی است، اما تعجب میکنم که چرا از ایشان به عنوان نگارندهی یادداشت نام بردهاید؟
دوم: تیتر خبر روزنامهی شما این بوده است: “میرزا کوچک خان اگر عقل داشت با انگلیس و رضاخان نمیجنگید!” کجای متن چنین چیزی گفته شده؟ در یادداشت مذکور به صراحت نوشته بودم: “این عمل [بسیاری از قیامهای نخبگان در تاریخ ایران] عقلانی است؟ جواب من مثبت است. این عمل برای آنها کاملاً عقلانی است.” از کجای این یادداشت و با کدام قرائتی میشود برداشت کرد که بنده ضد این را گفتهام؟
سوم: نوشتهاید که این نوعی “اهانت به مبارزات تاریخ ملت ایران” است. که البته باز در همان یادداشت نوشته بودم:
“با به کار بردن استعارهی “دنکیشوت”، قصد توهین به این نخبگان جوانمرد و بیتاب اخلاق را ندارم. برعکس اگر قرار بر توهین باشد، این توهین به جامعهای برمیگردد که ظرفیت تحمل قیام اخلاقی را ندارد. دنکیشوت نماد انسانی است که در دنیای اشتباهی قدم گذاشته و قواعد این دنیای اشتباهی را نمیپذیرد یا درک نمیکند.“
شاید شما به کار بردن اصطلاح “دنکیشوت” را به-جا ندانید و به آن نقد داشته باشید (و حتی شاید این نقد وارد هم باشد) اما این نحو وارونه نشان دادن هدف یادداشت، خلاف اخلاق است. در ادامهی “خبر ویژه”ی خود هم به سبک مرسوم خود به طرح مطالب و اتهاماتی به سیاستمداران منتقد پرداختهاید که به یادداشت بنده مربوط نمیشود. در نهایت لازم میدانم به سه نکته اشاره کنم:
اول: بنده هیچ نوع همکاریای با سایت محترم خبری کلمه ندارم و این یادداشت بدون اجازه و اطلاع من منتشر شده است (گرچه بازنشر یادداشت وبلاگیام با ذکر منبع مجاز است).
دوم: همنامی وبلاگ من و سایت خبری مذکور کاملاً تصادفی است و نشانهاش اینکه وبلاگ شخصی من، مدتها پیش از تاسیس سایت مذکور آغاز به کار کرده بود.
سوم: از تصمیم شما برای چاپ این نامه در روزنامهی کیهان استقبال میکنم اما جداً درخواست میکنم که اگر تمام نامه را منتشر نکردید، برداشت و تفسیر خود از مطالب این نامه را هم در روزنامه درج نفرمایید.
متشکرم
سید مرتضی هاشمی مدنی
نویسندهی وبلاگ کلمه
6 تیر 1389
27, ژوئن, 2010
در باب اخلاق (3)
چطور میتوان از این مسخ شدگی و بیحسی اخلاقی رها شد؟ حداقل این است که نمیتوان برای بیماری ریشه دار یک ملت و یک تمدن، نسخهای ساده پیچید و در وبلاگ شخصی منتشر کرد … “غالباً اینقدرم عقل و کفایت باشد!”
اما اینقدر میتوان گفت که طولانیترین سفرها هم با اولین گام آغاز میشوند و از نظر من اولین گام برای رهایی از مسخ شدگی، “آگاهی” به بیماری است. یعنی بیمار بپذیرد که بیمار است. توهم پرواز در ارتفاعات را از سرش بیرون کند. ببیند که آنچه میکند نه تنها عین اخلاق نیست که ضد اخلاق است. لازم نیست که از خلبانی هواپیمای کاغذیمان به سرعت و در ثانیهای انصراف بدهیم. چشمها را بشوریم به تجربیات نزدیک تاریخیمان نظری بیاندازیم. من فکر میکنم باید به یک تجربهی تاریخی نزدیک بازگردیم؛ انقلاب اسلامی پنجاه و هفت!
طور دیگری پاسخم را صورتبندی میکنم. در اینجا تنها یک نیرو برای بازسازی جامعه و رفع مسخ می تواند به ما کمک کند و آن هم نیروی غیرمتمرکز، گسترده و عملیاتی “دین” است.
لازم به یادآوری نیست که در تحلیل انقلاب 1357 آنچه بسیاری از متفکرین داخلی و خارجی را متعجب ساخته بود این نیروی سرتاسری دین در بسیج تودهای بود. دولت آبادی در “نون نوشتن” به این غافلگیری اشاره میکند و میگوید: “نسل من با ارزشها و ارتباطات مذهبی بار نیامد. چه بسا برای همین غافل ماند از قدرت و تکانههای مذهب و کاربرد آن در میان مردم” [پ.ن1]!
این دقیقاً چیزی است که فوکو به آن اشاره میکند. پیش از پرداختن به دیدگاه فوکو به انقلاب ایران باید اشاره کنم که ،از نظر من، چارچوب تبییتی او برای فهم انقلاب اسلامی به کلی ناکارآمد است. تصور او این بود که شاهد یک انقلاب پساتجددی است، که اینطور نبود. اما توصیفات او بسیار هوشمندانه و قابل اتکاست. چون او اولاً به عنوان یک ناظر خارجی به ماجرا نگاه میکند. پس فاصلهی لازم از پدیده برای فهم و درک عمیق –به دور از احساسات- آن را دارد. ثانیاً کنجکاوانه دنبال درک ابعاد مختلف ماجراست و گرچه مقالات او برای یک روزنامه است اما او یک روزنامه نگار نیست، فیلسوف است و فیلسوفانه میاندیشد. برای همین توصیفات دقیق او برای درک انقلاب اسلامی بسیار قابل اتکاست [پ.ن 2].
او از “ارادهی سهمگین همگانی” صحبت میکند که اسطورهای سیاسی است. هیچگاه در تاریخ یک “عزم ملی” رخ نمیدهد. اما از نظر او در ابتدای انقلاب این اسطورهی دست نیافتنی به وقوع پیوست و ما شاهد یک ارادهی همگانی بودیم. “همگانی بودن” این اراده به چه چیز بازمیگردد؟ به نظر من این به “شبکهی اجتماعی دین” بر میگردد. به همان چیزی که دولت آبادی اذعان میکند که نسلی از روشنفکران از آن غافل شدند.
این انقلاب با ارادهی دینی توانست حامل ارادهی همگانی شود. اما آیا این ارادهی همگانی توانست به رنسانس تبدیل شود و “انسانی جدید” بسازد؟ یعنی توانست که به مسخ تاریخی ما پایان دهد؟ جواب من –متاسفانه- منفی است. همانگونه که امروز حتی در قالب انقلابیگری شاهد بازتولید هویت ناساز و بیاخلاق تاریخیمان هستیم.
پیشنهاد من این است که به انقلاب اسلامی به عنوان یک انقلاب که در سال پنجاه و هفت انجام گرفت و تمام شد نگاه نکنیم. بلکه آن را به عنوان نقطهی آغازی برای حرکت به سمت رفع مسخ شدگی بدانیم و بنامیم. انقلاب اگر به معنای تغییر یک رژیم سیاسی و جایگزینی دیگری باشد، منجر به تغییرات بنیانی نمیشود و نخواهد شد. اما اگر انقلاب را به معنای آغازی بر یک پایان، آغازی بر پایان مسخشدگی تاریخی بدانیم، انتظار نخواهیم داشت که در همان روز بعد از پیروزی، تغییرات عمیق را حس کنیم.
آیا ممکن است که فردای انقلاب، انسانی تازه متولد شود؟ پس آن هویت کژتاب تاریخی چه میشود؟ یک شبه از بین میرود؟ هرگز! این هویت تاریخی هنوز با انسان ایرانی همراه است. اما یک تفاوت در انقلابیون و غیر انقلابیون دیده میشود و آن عنصر “آگاهی” است. تفاوت بین جهل مرکب و جهل بسیط است. انقلابیون واقعی به این مسخ شدگی آگاهی دارند و در پی از بین بردن این معظلهی تاریخی هستند نه تغییر سادهی اسامی خیابانها و وزارت خانهها!
به نظر من میتوان اولاً انقلاب اسلامی را پروژهای ناتمام دانست. ثانیاً میتوان امید داشت که به وسیلهی قدرت انقلاب دینی و دین انقلابی به سمت رفع آن مسخ شدگی و هویت آسیبزای تاریخی حرکت کنیم. ثالثاً برای این حرکت باید صبر داشت و انتظار پاسخ یک روزه و دو روزه را از سر بیرون کرد.
پ.ن1: نون نوشتن، صفحهی 169
پ.ن2: برای اطلاعات بیشتر از دیدگاه فوکو به مصاحبهی “ایران روح جهان بدون روح” و کتاب کوچک “ایرانیان چه رویایی در سر دارند؟” مراجعه کنید!
مرتبط در کلمه: هواپیماهای کاغذی و تراکم قهرمان و تکثر دنکیشوت
24, ژوئن, 2010
در باب اخلاق (2)
چرا مسخ شدهایم؟ تاریخ پرفراز و نشیب و خونآلودمان مقصر است؟ شاید! شاید این به خاطر تنش مدام در اجتماع ماست. تنش از سمت دولتهای خودکامه، تنش از سمت متجاوزان همسایه و غیرهمسایه و بسیاری از تنشهایی که در روح ایرانی کارساز میشدند.
سوال این است که پس از هر تنش تاریخی، ما همان ماندهایم که قبلاً بودهایم؟ طبیعتاً نه! پس چه بلایی بر سر ما میآمده و میآید؟
شاید به لحاظ “اخلاقی”، ایرانیها دو دسته میشدند. دستهی اول اکثریتی است که بعد از هر تنش تاریخی بنابر غریزهی انسانی میخواستند زندگی کنند و مجبور بودند با آه و ناله و تحقیر، تن به استبداد و خفقان بدهند و اخلاق را در پای امنیتشان فدا کنند. یعنی هر چه میشده است از پای حقوق خود عقب مینشستهاند تا آرامش داشته باشند. بزدلانه و تحقیر شده و خشن! (خشن؛ چون تحقیر و خشونت دو روی یک سکه هستند. مثلاً خشونت مردی که در بیرون خانه توسط حکومت تحقیر شده برای خانوادهاش است. فرزند هم حامل این خشونت برای نسلهای آینده خواهد بود!)
دستهی دوم کسانی بودند که بعد از مدتی تسلیم این بیاخلاقی اجتماعی نمیشدند و قیام میکردند. قیام بر ضد استعمار، بر ضد استثمار، بر ضد بهرهکشی بیاساس، بر ضد بیدینی تحمیلی، بر ضد دینداری تحمیلی، بر ضد مالیات گیری بی حد و حصر و بسیاری دیگر.
این وفور قیامها، این وفور قهرمانان اخلاقی، وفور شهدای راه احیای اخلاق و وفور حماسههای ملی و محلی نشانهای برای یک واقعیت تاریخی تلخ است. نشانهای بر این است که اجتماع آنقدر ناهنجار بوده که عدهای از نخبگان نمیتوانستند تحملش کنند.
کافی است که این نشانه را با دیگر جوامع مقایسه کنیم تا عجیب بودن ماجرا برایمان روشن شود. مثلاً مشهور است که انگلیسیها به تاریخ و هویت تاریخیشان اهمیت زیادی میدهند. هر کجای شهرهای بزرگ و کوچک انگلیس که پای بگذارید یادگارهای جنگها و حوادث تاریخی و مجسمههای بزرگان ادب و فرهنگ و سیاست را میبینید. درصد ناچیزی از اینها مربوط به گرامیداشت قیامهای داخلی است. اکثریت این مجسمهها و یادبودها یا برای بزرگداشت سربازان جنگهای خارجی و یا برای گرامیداشت کسانی است که چیزی ساختهاند. حالا یا بنایی را ساختهاند، یا اثری هنری آفریدهاند یا بنیانی نو در سیاست انداختهاند.
در مقابل، در وطن ما، اگر قرار بر بزرگداشتی باشد برای بیشمار افرادی است که بیاخلاقی حاکم را تاب نیاوردهاند و قیامی را سامان دادهاند. یعنی چیزی نساختهاند بلکه در پی ویرانی بنایی غیراخلاقی بودهاند. جالبتر اینکه بسیاری از این قیامها را که بررسی کنیم، متوجه میشویم که بیشتر شبیه خودکشی دستهجمعیاند تا قیام همگانی!
چه کسی باور میکند که شورش چند صد نفری در جنگل منجر به پیروزی بر سپاه حاکم شود؟ یا چند صد نفر از ایلات بتوانند قوای انگلیسی را در بخشی از ایران متوقف کنند؟ یا چند نفر مسلح با گرفتن یک پاسگاه در یک شهرستان بتوانند با رژیم مستقر در بیافتند؟ پس چرا به این خودکشی دسته جمعی اقدام میکنند؟ این عمل عقلانی است؟
جواب من مثبت است. این عمل برای آنها کاملاً عقلانی است. چندین عامل دست به دست هم میدهد تا این قیامهای متکثر در تاریخ ما رخ دهد. یکی نیروی قوی برخی قرائتها از دین و احساس عمل به وظیفه، دوم بیاخلاقی نهادینه شده در جامعه و نبود امکان بسیج همگانی و سوم بیتابی عدهای از نخبگان از ظلم و بیعدالتی و فساد سرتاسری. اینها دست به دست هم میدهند که در تاریخ شاهد وقوع مدام و دایرهوار قیامهای بیحاصل یا کمحاصل (به نسبت هزینهی قیام) باشیم. اما در کل نتیجهای حاصل نیاید جز اضافه شدن به خیل قهرمانان و اسطورههای ملی و میهنی!
قاعده بر فساد و مسخ و بیحسی جزاموار بوده اما کسانی بودند که دن کیشوتوار (2) این فساد را تاب نمیآوردند و تسلیم نمیشدند. اما از مبارزهشان هم حاصلی به کف نمیآمد در عوض تاریخمان دچار “تراکم قهرمان” شد.
پ.ن1: پیشتر در یادداشت “جامعهای که تاریخش میجهید!” نوشته بودم:
“افراد جامعه ی ما به راهی که آمده اند، فکر نمی کنند. حماسه زیاد داریم، اما اندیشه کم! قهرمان بسیار داریم اما حاصل تلاش قهرمانان انباشته نمی شود. قهرمانان ما بر دوش هم نمی ایستند.“
پ.ن 2: با به کار بردن استعارهی دن کیشوت، قصد توهین به این نخبگان جوانمرد و بیتاب اخلاق را ندارم. برعکس اگر قرار بر توهین باشد، این توهین به جامعهای برمیگردد که ظرفیت تحمل قیام اخلاقی را ندارد. دنکیشوت نماد انسانی است که در دنیای اشتباهی قدم گذاشته و قواعد این دنیای اشتباهی را نمیپذیرد یا درک نمیکند.
مرتبط در کلمه: در باب اخلاق (1) : هواپیماهای کاغذی
ادامه دارد …
19, ژوئن, 2010
در باب اخلاق (1)
من میترسم واژهی “مسخ” را دربارهی مردمی که خود از آنم به کار برم؛ اما بهتر و رساناتر از آن را نمییابم؛ و نظرم [...] همین است که ما ملت مسخ شدهای هستیم.
محمود دولت آبادی [پ.ن 1]
این واژه، خلاصهای است از آنچه بر ملت ما رفته؛ مسخ! “مسخ” معنای تند و غلیظی دارد. اما نه به تندی و غلظت و دردناکی واقعیتی که در جامعهمان در جریان است. مسخ شدن یک نوع بیحسی است؛ بیحسی اخلاقی – انسانی! بیحسی نسبت به غیراخلاقی بودن اعمالمان؛ نوعی عادت به زشتیها و عمل مدام به آنها بدون احساس عذاب درونی یا مواخذهی بیرونی! اما این به معنای توحش نیست. بدتر است.
مسخ شدگی یک نوع بیحسی هوشیارانه نیست. بیحسی مستانه و متوهمانه است. در حالی که از نظر اخلاقی کاملاً به بیحسی جزاموار دچار شدهایم، یک حس تعالی دروغین داریم. یعنی فکر میکنیم این افعالمان، عین اخلاق است. مسخشدگی مستلزم همچنان توهمی است. در حالی به فعل غیر اخلاقی میپردازیم که در خیالاتمان در اوج هستیم، تصور میکنیم نحوهی زیست ما نه تنها اخلاقی است که اصولاً معیار اخلاق همین است!
بیرحمانه فعل خلاف اخلاقمان را تئوریزه میکنیم. مثالهایش فراوان است. مثالهایی میزنم که قطعاً عدهای میرنجند اما میخواهم خواهش کنم که تا آخر متن را بخوانید و ببینید که من خود و عزیزانم را هم در قلهای ورای این جامعه نمیبینم. طرح مسالهی من دقیقاً برای خود ماست. مصداق بارز این بیاخلاقیها بسیاری از روشنفکران امروز ما هستند.
اگر آقای دکتر سروش به “جامعهی اخلاقی” میاندیشد و آن را نیاز امروز ما میداند پس این نامهنگاریهای هر روزه برای این و آن و ملقب کردنشان به لقبهای متفاوت چیست؟ سید جواد طباطبائی که “با هگل در گل مانده”، محمود دولت آبادی که “از غار سوسیالیستیاش درآمده”، آقای فردید و آقای داوری اردکانی هم که “تئوریسین خشونت” هستند، فلان روحانی حامی حکومت هم که “رسماً خبط دماغ دارد” و … چه کسی میماند؟ جامعهی اخلاقی چه طور جامعهای است که خیرات این القاب در آن یک فضیلت است؟
در سوی دیگر همین جامعه، چند جوان که جامع المقدمات را هم نخواندهاند، راه میافتند دور قم و برای علما و مراجع خط و نشان میکشند و بیت دو- سه نفر را هم غارت میکنند. به این توحش هم رویهای دینی میپوشانند که گویی روز عاشورا است و این هم یک فتح الفتوح است که بدون مجوز وارد خانهی یک عالم شوی و در را بشکنی و اهل خانه را بیرون کنی. باز هزاران رحمت به آن طلبهی دیگری که وسط کارزار فریاد میزند که “در این خانه ناموس مردم است و این کار را نکنید”!
یا عدهای حین سخنرانی نوادهی امام هلهله میکنند و شعار میدهند، بعد این میشود “قیام مردمی” برای اقامهی عدالت؟ این مبارزه با مفاسد و فتنهها برای تحقق جامعهی عادلانه است؟ در کدام دینی این فضیلت اخلاقی بوده که نگذارند انسانی که برای عدهای محترم است سخنش را بگوید؟ گیرم که سخنران گناهکارترین فرد زمین باشد، گیرم که اصلاً در حین جنگ هم باشیم، این عمل اخلاقی است که جلوی سخنرانی رهبر دشمن را در حین جنگ بگیریم و او را تحقیر کنیم؟
الگوی کنش در میان روشنفکران اپزسیون و افراطیون دینمأب، سکولارها و -به ظاهر- دینداران و درسخواندهها و عوام یکی است. همه به یک توهم دچار هستیم اما با شدت و ضعف و رنگ و لعاب متفاوت.
با اینحال آنچه مهم است، وقوع این بیاخلاقیها نیست. مهم، اول گرایش تودهای و بعد توجیه و تئوریزه کردن این بیاخلاقیهاست. این دقیقاً همان ظهور اجتماعی مسخ شدگی است؛ بیحسی متوهمانه نسبت به اعمال غیر اخلاقی؛ ارتفاع پست! در تصورمان در اوج اخلاق و روشنفکری و عزت و عظمت و دینداری هستیم اما در واقع که ببینی روی هواپیمای کاغذی سوار شدهایم و تنها خیالاتمان اوج گرفته و میان ابرها سیر میکند.
پ.ن1: نون نوشتن، صفحهی 118
ادامه دارد …