19, می, 2010
پاسخی به “سوالاتی برای زیستن 2: تنهایی در برابر سعادت؟”
در تنهایی، چیزی به نام لذت وجود ندارد. غذایی که به تنهایی میخوریم، هیچ گاه لذیذ نیست. به تنهایی به دیدن یک بنای تاریخی رفتن، به تنهایی لباس خریدن، به تنهایی قدم زدن، به تنهایی زندگی کردن، “سعادتمندانه” نیست بلکه “اصیل” است.
در تنهایی، ما اصالتها را تجربه میکنیم. احساسات عمیق و اصیل و بدویِ انسانی در تنهایی تجربه میشوند. ترس اصیل، ترسی است که در تنهایی تجربه شود. درد اصیل، درد در تنهایی است. گریهی اصیل، گریه در تنهایی است. دردها وقتی که به اشتراک گذاشته شوند، از کیفیتشان کاسته میشود. برای همین مصائب جمعی قابل تحملتر هستند، چون “همدل” و “همدرد” زیاد است. دردهای جمعی، دردهای اصیل نیستند. حتی عبادت اصیل، عبادت در تنهایی است.
اما در تنهایی، چیزی به نام لذت وجود ندارد. در تنهایی اگر، در بهترین خانهها با بهترین مناظر و بهترین لباسها باشید و بهترین غذاها را بخورید، باز هم لذت نمیبرید. به عبارت دیگر، احساس سعادت نمیکنید. باید کسی باشد که این مناظر زیبا را با او تقسیم کنید. باید کسی باشد که لذتِ خوردنِ غذای دلچسب را با او شریک شوید. باید کسی باشد که با او بخندید. تا تنها هستید، سعادتمند نخواهید بود.
از سوی دیگر که به این قضیه نگاه کنیم، باید بگوییم کسی که سعادتمند است، حسرت اصالت دارد و بالعکس کسی که اصالت را دریابد در حسرت سعادت میماند. یکی از جنبههای تراژدی زندگی همین حرکت پاندولی بین این دو است. زندگی متعادل، نوعی زندگی است که هیچ کدام را قربانی دیگری نکند. تعادل در همراهی با اجتماع و از یاد نبردن اصالت است!
شاید یکی از دلایلی که پیامبرانی مثل موسی (ع) و محمد (ص) مدتی از مردم غایب میشدند و در غار و کوهی به عبادت میپرداختند همین بود. وحی در تنهایی صادر میشود. دعای زکریا (ع) در تنهایی مستجاب میشود و برای مریم (س)، در تنهایی است که غذای بهشتی نازل میشود. اما هیچ وقت آنها به تنهایی عادت نمیکردند، بلکه با اجتماع بودند.
من با نتیجهگیری “کریس مَکَندلِس” موافقم اما به نظرم میرسد که این جمله دو جنبه دارد. جنبهی دوم مخفی است و در این عبارت نیامده است. میشود آن را اینگونه تکمیل کرد: “سعادت تنها زمانی واقعی است که با کسی تقسیم شود” اما “اصالت در تنهایی به دست میآید“.
مرتبط در کلمه: طبیعت و تمدن و دین اصیل
12, می, 2010
پسری بود به نام “کریس” که از زندگی مادی و تمام زرق و برقش بُرید. بدون اطلاع به خانوادهاش و با پای پیاده به راه افتاد تا از جنوب امریکا به آلاسکا برود. او تمام دارایی هایش را به یک خیریه بخشید و مدارک شناساییاش را آتش زد. میخواست تنهای تنها و بیهیچ نوع دارایی و یا حتی مدرکی -که نشانی از هویت سابقش باشد- راهی یک مسافرت بیبازگشت شود.
کریس با پای پیاده راه میافتد و هر از گاهی همسفر کسی میشود اما هیچ وقت دل در گرو این چند قدم همراهی، نمیگذارد. همه را رها میکند و به راه خود ادامه میدهد تا به آلاسکا میرسد. آلاسکا یعنی طبیعت وحشیِ وحشیِ وحشی! یعنی جایی که طبیعت دست نخورده باقی مانده و روی خشن و بدویاش را نشان میدهد. آلاسکا یعنی جایی که نشانی از تمدن نیست.
این یک داستان نیست. این زندگی واقعی “کریس مَکَندلِس” است. کسی که “شان پَن” فیلمی از زندگیاش ساخته با عنوان In to the Wild !
در پایان سفر دور و درازش در تنهایی و در دل طبیعت وحشی آلاسکا او به تمام آرزوهایش رسیده است اما باز هم این کافی نیست. این احساس رضایت چیزی کم دارد. او که بر اثر حوادثی قربانی همان طبیعت وحشی میشود، در آخرین لحظات زندگی، در میان صفحات یک کتاب مینویسد: “سعادت تنها زمانی واقعی است که با کسی تقسیم شود“!
آیا با کریس موافقید؟ سعادت در تنهایی بیمعناست؟ سعادت تنها در تمدن رخ میدهد؟ نمیتوان در طبیعت و در تنهایی سعادتمند بود؟
مرتبط در کلمه: سوالاتی برای زیستن (1) : لحظهی ناب یا زندگی روزمره؟
5, می, 2010

اوایلی که به دنبال دانشگاهی خارج از کشور برای تحصیل بودم، سعی کردم که علایقم را تثبیت کنم و مطمئن شوم که میخواهم عمر دانشگاهیام را در یک حوزهی خاص صرف کنم یا حداقل بخش مهمی از جوانیام را در این حوزه بگذرانم. از اواسط دوران کارشناسی ارشد، یقین پیدا کردم که چند حوزه در جامعه شناسی و فلسفه برایم مهم است. فهمیدم که حداقل شروع کارم باید از اینها باشد؛ مطالعات علم و جامعه شناسی معرفت!
هم به طور شخصی و هم برای پایان نامه مطالعاتم را گسترش دادم. چهرههای شاخص این حوزهها را شناسایی کردم و با بسیاری از آنها نامهنگاری کردم. مقالات مرتبط زیادی را خواندم. در آخر به این نتیجه رسیدم که سه استاد هستند که علایق پژوهشیشان با علایق مطالعاتی من سازگار است. از قضا هر سهی آنها هم در انگلیس بودند؛ یک نفر در دانشگاه ادینبورو، یک نفر در دانشگاه کمبریج و یک نفر هم همین استاد فعلیام در دانشگاه واریک.
با هر سهی آنها نامهنگاری کردم و کارنامهی پژوهشی و تحصیلیام را برایشان فرستادم. استاد اول در ادینبورو، بازنشست شده بود. از قضا در نامهاش گفت که با توجه به علایقت فکر میکنم این دو استاد به درد کار تو بخورند و دو استاد دیگر در کمبریج و واریک را معرفی کرد – همانهایی که قبلاً شناساییشان کرده بودم! (دنباله…)
2, می, 2010
اسطورهها دربارهی موجودات فراطبیعیاند. موجوداتی که در ابتدای خلقت کارهایی را کردهاند که کسی نمیتوانسته و نمیتواند بکند. اسطورهها سرقفلی “اولین بار او بود که این کار را کرد” را دارند. آنها مثل غولهایی میمانند که چرخهای تاریخ را خود به تنهایی با تکیه بر یک ارادهی سهمگین، میگردانند.
هنوز اطلاعی از تشییع جنازهی محمد بهمنبیگی ندارم، اما اگر بروید شرط میبندم که فرصت یگانهای خواهید داشت که نسلهای مختلف عشایر و مردم شیراز و خوزستان و لرستان و ترکمن و عرب و فارس و غیره را ببینید که همه برای یک نفر اشک خواهند ریخت. تشییع جنازهی این مرد، فقط تشییع یک پیرمرد نیست. تشییع پیکر یک بازمانده از نسل غولهایی است که چرخ تاریخ را میچرخانند.
پ.ن 1: مجموعهی داستانهای کوتاه “بخارای من، ایل من” اثر معروف محمد بهمنبیگی است. مخصوصاً داستان کوتاه “آل” در همان کتاب، شاهکار است. برشی واقعی است از زندگی یک نفر که در میان عشایر زندگی میکند.
پ.ن 2: یکی از فامیلهای روزنامهنگار و کتابخوانمان که برای اولین بار بهمنبیگی را به من معرفی کرد، مصاحبهای هم با او کرده بود. آنجا، او از خاطراتش میگفت که چگونه برخی بزرگان اهل ادب را -که از دوستانش بودند- با خود به میان عشایر میبرده و آنها در مسیر و بر پشت شترها با هم بر سر پراگماتیسم و آخرین برداشت های فلسفی یا نظریات نقد ادبی مباحثه میکردند. فقط چشمانتان را ببندید و بروید به سالهای چهل و پنجاه و فکر کنید که بهمن بیگی پشت یک شتر نشسته و فریدون مشیری و استاد شفیعی کدکنی بر شترهای دیگری سوار شدهاند. حرکت رقصان شترها در بیابان را تصور کنید و بحث جدی این سه نفر بر سر تأثیرپذیری نیما یوشیج از فرانسویها در تأسیس شعر نیمایی. حکماً در طول زندگیاش زیاد از این صحنههای سوررئال دیدهاست!