27, آوریل, 2010

عاشقانه‌های سیاسی

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

وقتی چند ماه پیش و در اوج التهابات سیاسی، این یادداشت در مورد شعر قدیمی “مرا ببوس” را خواندم، واقعاً شگفت زده شدم. نمی‌دانستم که یک شعر عاشقانه و شاید کوچه بازاری مثل “مرا ببوس”، اینقدر سیاسی است.

خلاصه‌‌ی داستان سرودن این شعر به نقل از سایت مذکور و کتاب “پان‌ایرانیست‌ها و پنجاه سال تاریخ” اینگونه است که:

«رقابی» [شاعر شعر "مرا ببوس"] روزی به نويسنده گفت: «من بيش از 28 امرداد با اين دختر پيمان بسته بودم که پس از پايان دوران دانشگاه با او پيوند زناشوئی ببندم. ولی اکنون بر سر دو راهی ايستاده‌ام. زيرا از يک‌سو به پيمان خود پای‌بندم، و از وسوی ديگر، مسئوليت بزرگ و خطرناکی را نيز پذيرفته و هماهنگ کنندۀ نهضت مقاومت ملی در دانشگاه شده‌ام

به او گفتم: عشق تو، از دست نخواهد رفت. هم‌اکنون به ايران بينديش. دمی خاموش ماند و سپس مرا نگريست و لبخند تلخی زد و گفت: من هم همين‌گونه می‌انديشم.

[...] سرانجام تظاهرات بزرگی در روز شانزدهم آذر ماه 1332 در دانشگاه تهران رخ داد و سربازان فرماندار نظامی به‌خلاف مقررات، به درون دانشگاه و دانشکده فنی ريختند، و به انگيزۀ تيراندازی آنان در راهروهای اين دانشکده، سه تن دانشجو به‌نام‌های «قندچی، بزرگ‌نيا، و شريعت رضوی» کشته و شماری در خور نگرش زخمی شدند.

در شب پيش از روزی که حادثه دانشگاه رخ دهد. «رقابی» به چاپخانۀ مطمئنی می‌رود و اعلاميه «نهضت مقاومت» را چاپ می‌کند و به دوستان خود می‌رساند، تا آن را پنهانی در سراسر تهران پخش کنند. و چون حدس می‌زده که فردای آن‌شب، روزی توفانی خواهد بود، در ساعت دوازده شب، همراه يکي از دوستان يک‌دل خود که از «پان‌ايرانيست‌ها» بود، به ديدار دختر دلخواهش برای بدرود می‌رود. زيرا می‌دانست که چه بسا ديگر نتواند او را ببيند.

شبي تاريک و سرد بود، و دو تن ياد شده، در حالی که بيم دستگير شدن‌شان می‌رفت کوچه‌ها و کوی‌های يخ‌زده تهران را پشت سر نهاده به سوی خانۀ مورد نظر پيش می‌رفتند. پيش از رسيدن به خانۀ دلدار، رقابی دو بيت نخست ترانه «مرا ببوس» را که می‌گويد: «مرا ببوس. مرا ببوس. برای آخرين‌ بار، تو را خدانگهدار، که می‌روم به‌سوی سرنوشت. . .» را می‌سرايد و برای دوست همراهش می‌خواند.

دوست رقابی –مجید وفادار- برای این شعر آهنگی را می‌سازد. بعدها خواننده‌ای گم‌نام آن آهنگ را می‌خواند که تنها سبب ماندگاریش در تاریخ موسیقی به دلیل خواندن همین عاشقانه است.

فهمیدم آنجا که می‌گوید: “به نیمه شب‌ها دارم با یارم پیمان‌ها/ که بر فروزم آتش‌ها در کوهستان‌ها”، اشاره به یکی از نمادهای مقاومت بعد از کودتای بیست و هشت مرداد، دارد. یعنی جوانانی می‌رفتند و در کوهستان‌های اطراف تهران آتش روشن می‌کردند، که از داخل شهر دیده می‌شده و این نمادی بوده برای اینکه جنبش زنده است.

خدای من! مانیتور جلوی رویم شعری را نشان می‌داد که می‌گفت: “مرا ببوس، مرا ببوس / برای آخرین بار / خدا تو را نگه‌دار/ که می‌روم به سوی سرنوشت …” و این یک شعر سیاسی است. به مانیتور خیره مانده بودم و به پشتی صندلی تکیه داده بودم: تو یک شعر عاشقانه هستی. تو مربوط به خصوصی‌ترین آرزوها و تصاویر ذهنی آدم‌ها هستی. تو برای خلوت تنهایی‌های چندین نسل جوانان سرزمین منی. تو نباید سیاسی باشی! (ادامه…)

21, آوریل, 2010

عظمت و عقلانیت

Category: دوبی,قصه های جزیره – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

صبح روز یازده فروردین هشتاد و نه، باید به سمت انگلستان پرواز می‌کردم. بعد از پانزده روز اقامت در دوبی،خوشحال بودم که بالاخره ویزایم صادر شد. شب قبلش –مثل تمام شب‌هایی که صبحش عازم سفر هستم- نتوانستم بخوابم. چمدان‌هایم را می‌بستم. صبح زود حدود ساعت سه و نیم به منشی هندی و خوش اخلاق هتل گفتم که برایم تاکسی بگیرد.

دوبی سه فرودگاه بزرگ دارد که یکی تنها مخصوص پروازهای شرکت هواپیمایی امارات است. فرودگاه بزرگی با سقف بسیار بلند و تقریباً خالی از مسافر. چنین فرودگاه عظیمی -که بیشتر شبیه قصر بود تا فرودگاه- هر چقدر هم که پر از مسافر می‌شد باز به نظر خالی می‌آمد.

بلیط را گرفتم و رفتم طبقه‌ی دوم تا به گیت ورود به هواپیما برسم. هنوز ساعتی به پرواز مانده بود. طبقه‌ دوم پر بود از مغازه‌های بزرگ و مسافرینی که در راهرو و مغازه‌ها وول می‌خوردند. لیست پرواز‌ها را هر ده قدم بر روی سه مانیتور بزرگ نمایش می‌دادند.

از همه نوع نژاد و قومیتی پیدا می‌شد. دوبی بهشت روس‌هاست. آنها که سال تا ماه، آفتاب نمی‌بینند، دوبیِ لبریز از آفتاب و دریا و شن، برایشان سرزمین آرزوهاست. وقت رفتن پوست‌شان قرمز و تیره شده است، لابد بس که در ساحل جمیره زیر آفتاب خوابیده‌اند. در طبقه‌ی دوم فرودگاه، روس‌های چاق، هندی‌های لاغر و سیاه، پاکستانی‌های سبزه و چینی‌های چشم باریک هر کدام به سویی می‌رفتند.

به گیت شماره‌ی 112 رسیدم. پروازم به مقصد بیرمنگام بود. بیرمنگام، به شهر محل تحصیل من –یعنی کاونتری- نزدیک‌تر است تا لندن. گیت کناری شماره ی 113 بود. ایرانی‌ها را می‌دیدم که صف کشیده‌اند. نوشته بود: مقصد: تهران! سر دوراهی بیرمنگام-تهران بودم.

مسافران بیرمنگام قریب به اتفاق موبور و انگلیسی بودند. اما مثل همیشه، هر جا انگلیسی باشد، حتماً هندی‌ها هم هستند. به غیر از این‌ها ملیت دیگری را ندیدم. در یک ساعتی که معطل بودیم. ده-دوازده نفر از انگلیسی‌ها کتاب در دست داشتند. از هر فرصتی برای مطالعه استفاده می‌کردند (ر.ک: نون خواندن) . اکثراً، داستان‌ها و رمان‌های پرفروش و عامیانه را می‌خواندند.

وقتی که داشتم سوار هواپیما می‌شدم نگاهم به چهره‌های آشنای صف ایرانی‌ها افتاد. یک لحظه هوس کردم از روی میله‌ها بپرم و برگردم تهران! پیرزن کناردستی‌ام تعادلش به هم خورد و گفت “ساری”. نگاهم به سمت صف برگشت و بعد قاطی انگلیسی‌ها وارد هواپیما شدم. دیگر ایرانی‌ها را ندیدم. مانیتور روبرویم می‌گفت که شش ساعت پرواز در پیش داریم. به مقصد که رسیدم، نوشته بود که پنج هزار و پانصد و چهل و نه کیلومتر از خانه دور هستم. تا به حال اینقدر از خانه دور نشده بودم.

فرودگاه بین المللی بیرمنگام –برعکس فرودگاه امارات- یک فرودگاه کوچک دو طبقه بود که هرچه گشتم حتی یک کیوسک اطلاعات ندیدم. ساختمان شیک ولی به شدت معمولی و کاربردی‌ای داشت. در صف چک کردن گذرنامه، فکر می‌کردم از این معماری‌‌ها می‌توان حدس زد که پس و پشت ذهن یک غربی و یا حاکم دوبی چه می‌گذرد.

شیخ محمد می‌خواست که همه، انگشت به دهان بمانند. عظمت و پشرفته بودن کشورش را ببینند و ناخواسته تحسینش کنند. که موفق هم شده بود. حتی این میزان از تکنولوژی در فرودگاه امارات، غربی‌ها را مبهوت کرده بود. فقط ببینید که در دو بند اول همین یادداشت، چند بار از واژه‌ی “بزرگ” و “عظیم” و مشتقاتش استفاده کرده‌ام! اما یک انگلیسی فقط به کاربردی بودن فکر می‌کند. در بیرمنگام کارها منظم بود، لباس‎‌ها متحدالشکل بود و به عنوان یک مسافر خارجی به من هیچ بی‌احترامی نشد و کارم در اسرع وقت انجام گرفت.

در همان طبقه‌ی دوم مذکور در فرودگاه امارات، یک صرافی بود که بدون کارمزد پول‌ها را تبدیل می‌کرد. اما در فرودگاه بیرمنگام، یک صرافی بود که سردرش بزرگ نوشته بود که چند درصد کارمزد می‌گیرد. همه باید سخاوت حاکم دوبی را تحسین می‌کردند. اما برای یک انگلیسی این تحسین زیاد اهمیتی نداشت. عقلانیت سرمایه دارانه بر رفتار یک انگلیسی حاکم است. لازم به توضیح دوباره نیست که اینجا قصد دفاع از هیچ یک از دو سوی ماجرا را ندارم و تنها دارم آنچه در سرم می‌گذشت را روایت می‌کنم.

با یک قطار به سمت کاونتری راه افتادم. پانزده دقیقه‌ای در راه بودم و ظهر یک روز بارانی-مثل تمام روزهای بهار کاونتری- وارد این شهر شدم.

14, آوریل, 2010

قصه‌های جزیره

Category: قصه های جزیره – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

شایگان در “زیر آسمان‌های جهان” اینگونه از انگلیسی‌ها یاد می‌کند که:

انگلیسی‌ها مردمانی نسبتاً عجیب‌اند. به قول ادمون ژالو، مردمی “جزیره‌جو”اند (Insularisant) و بیهوده نیست که نمونه‌ی تیپ ادبی انگلیسی، رابینسون کروزو است. (ص 30)

انگلستان جزیره‌ای است، در غرب اروپای قاره‌ای. نام انگلیس برای ما ایرانیان آمیخته به هزاران تصور و تصویر درست و غلط است که خود حاصل سال‌هایی است که انگلیسی‌ها پابرهنه وارد سیاست و زندگی روزمره‌ی شرقی‌ها شدند؛ از استعمار بگیرید تا تصرف بازارها و از کودتا تا انواع نهضت‌های رهایی بخش آسیایی!

نه فقط این که نیمی از کسانی که در رشته‌ی تحصیلی من به عنوان متفکر جهانی شناخته می‌شوند نه امریکایی یا اسپانیایی و … که انگلیسی‌اند. در هشت سالی که از تحصیلم در این رشته می‌گذرد، با نظریات بسیاری از آنها سر کردم و چانه زده‌ام. انگلیسی‌ها –بد و خوب- نه فقط در تاریخ و رویاهای سرزمین من، که در زیست روزمره و عقاید شخصی‌ام به عنوان یک دانشجوی جامعه‌شناسی دخالت کرده‌اند. … و حالا باید چند سالی را در این جزیره بگذرانم.

در یادداشت‌هایی تحت عنوان “قصه‌های جزیره” نه به آن تاریخ می‌پردازم و نه به این تصورات. تنها می‌خواهم سفرنامه‌ بنویسم و بگویم که یک ناظر معمولی و یک دانشجوی خارجی در انگلیس، چه می‌بیند و چه تجربه‌ای دارد. پس لازم است که یک هشدار را در نظر بگیرید. در این یادداشت‌ها به هیچ وجه در پی نوعی تعمیم جامعه‌شناختی –آنگونه که در سایر یادداشت‌هایم ممکن است ببینید- نیستم. تنها می‌خواهم روایت‌گر زندگی در مهد یک جامعه‌ی متجدد باشم، روایت‌کننده‌ای که در اینجا به عنوان یک نفر از اقلیت، گزارش می‌دهد.

پ.ن: زیر آسمان‌های جهان، گفتگوی رامین جهانبگلو و داریوش شایگان، نشر فرزان، 1386.

10, آوریل, 2010

یادداشت‌های دوبی: نونِ خواندن

Category: دوبی,کتاب – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني


باری … که زندگانی گویی فراهم آمدن است و فروپاشیدن.

محمود دولت آبادی

 

1.”نون نوشتن” اثر محمود دولت آبادی نه زندگی نامه است و نه یادداشت‌های فلسفی و نه نقد ادبی و نه مجموعه تأملات جامعه شناختی و نه هیچ چیز دیگر. در عین حال تمام آنهاست. “نون نوشتن”، زندگی نامه نیست. خودِ زندگی است در قلم بی‌نظیر نویسنده‌ای که تلخ است. خودش و قلمش و سرگذشتش به تمامه تلخ است؛ درست مثل خود زندگی!

کاملاً معلوم است که دولت آبادی در کلمه کلمه‌ی سطور کتاب، زندگی را دیده و تجربه کرده. اینگونه بگویم که فرض کنید می‌دانید-خدای ناکرده- تا چند دقیقه‌ی دیگر بیشتر زنده نیستید و دوست و آشنایی در کنار شماست. به او چه می‌گویید؟ در این لحظات کوتاه سعی آدمی بر این است که در کمترین کلمات، بیشترین معانی را بریزد. در هنگام نوشتن این کتاب، دولت آبادی در لبه‌ی چنین پرتگاهی است. آنجا که می‌گوید:

“… نهایتاً هر فرد مواجه است با کلیتی بی‌نهایت عظیم و پیچیده و قادر که باید بتواند خود را در برابر آن توجیه کند و از پسش بر آید. اما فشرده‌ی موضوع چیزی جز فراهم شدن و فروپاشیدن نیست، و این را من در این برش از عمر به عینه و تجربه می‌بینم. ” (ص 95)

2. “نون نوشتن” را در دوبی خواندم. چند روزی آنجا منتظر صدور ویزای انگلیس بودم و چقدر خوش اقبال بودم که از میان آن همه کتابِ ناخوانده، دستم به این یکی رفت و برداشتمش برای خواندن در مسافرت. می‌دانید به علت گرمی هوا، زندگی در دوبی از ساعت حدود پنج بعد از ظهر آغاز می‌شود. خیابانی که من در آن ساکن بودم (خیابان الرقه)، مرکز تجمع شبانه بود. سر تا سر خیابان پر بود از رستوران‌هایی که صندلی‌های خود را در پیاده‌روی عریض چیده‌اند و بهانه‌های خوبی برای شب‌گردی مردم هستند. در همین پیاده‌روهای عریض، مبلمان شهری مفصلی هم چیده شده تا محل خستگی در کردن و جمع شدن و گعده‌های مردم شود.

خنکای غروب در این خیابان قدم می‌زدم. در رستوران فانتاسی، چای سفارش می‌دادم و کتاب را باز می‌کردم. بعد زمانی می‌دیدم که نور کم شد. فروشگاه روبرو چراغش را خاموش کرده بود. سر از کتاب بلند می‌کردم. می‌فهمیدم که شش ساعت است که سر در کتاب دارم و از جهان بی‌خبرم. کشش عجیبی دارد قلم این پیرمرد. کلماتش پرخونند!

3. در این کلان شهرِ (گویا) متجدد، ندیدم که کسی در خیابان و پارک، روزنامه یا کتاب بخواند. گعده بود، سیگار بود، شب‌نشینی بود، خنده بود، خرید بود، خورد و خوراک بود اما روزنامه و کتاب نبود! اگر دو نفر کتابخوان دیگر همراهم بودند، حتماً از شیخ محمد –حاکم دوبی- (که عکسش را همه جا می‌توان ملاحظه کرد)، بودجه ای می‌گرفتیم؛ که همین چند نفر سرمایه‌ی فرهنگی دوبی را می توانستیم چند پله بالا ببریم!

پ.ن: نون نوشتن، اثر محمود دولت آبادی، نشر چشمه، 1388.