29, مارس, 2010

همچون بنفشه‌ها

Category: یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست …

پ.ن: استاد شفيعي كدكني روزهايي مثل امروز جعبه هاي چوبي گل‌هاي بنفشه را در دست باغبان ها مي‌بيند و اين شعر را مي‌سرايد. خاك، وطن بنفشه‌هاست كه با خودشان به هر سو مي‌برندش:

در روزهای آخر اسفند،
کوچ بنفشه های مهاجر،
زیباست.

در نیمروز روشن اسفند،
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد،
در اطلس شمیم بهاران،
با خاک و ریشه
- میهن سیّارشان -
در جعبه های کوچک چوبی،
در گوشه ی خیابان، می آورند:
جوی هزار زمزمه در من،
می جوشد:
ای کاش…
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یک روز می توانست،
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست.
در روشنای باران، در آفتاب پاک!

اسفند 1345 

18, مارس, 2010

طبیعت و تمدن

Category: سوالاتی برای زیستن,فلسفه و عرفان – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

پاسخی به “سوالاتی برای زیستن (1): لحظه‌ی‌ ناب یا زندگی روزمره؟”

باز جمله‌ی معروف دیگری از یک روان‌شناس هست که می‌گوید: “تمدن زائیده‌ی کنترل غرایز است”. این به نظر من یکی از کامل‌ترین تعاریف تمدن است. “تمدن” لحظه‌ای شروع می‌شود که طبيعت تمام می‌شود. وقتی ما بتوانیم غرائز و امیال طبیعی و خام‌مان را کنترل کنیم تمدن شروع  می‌شود. یکی از تفاوت‌های اساسی انسان و حیوان هم همین است. انسان، مثلاً، تا غذا می‌بیند و حس گرسنگی می‌کند غذا نمی‌خورد. خود را معطل یک نوع تشریفات می‌کند. حالا این تشریفات می‌تواند یک بسم الله باشد، یا منتظر ماندن تا همه‌ی اعضای خانواده دور سفره جمع شوند.

یک حس بدوی و ابتدایی و طبیعی مانند تعصب، میتواند به صورت طبيعی با واکنش خشن و لحظه‌ای خود را نشان دهد يا اينکه با يك واکنش حساب شده و شايد ملايم. می‌توان مثل فردين و جيمز باند در جا تمام “آدمبدها” را لت و پار کرد، يا اينکه دستگاههای قضایی و پليس را طوری سازمان داد که با آنها برخورد کنند. این صورت دوم به شدت کسل کننده و بی‌مزه است. کسی که خانه‌اش را دزد زده و او دزد را دیده است، بیاید و تلفن را بردارد و پلیس را بگیرد و … . اما فرض کنید که همان فرد از روی نرده‌ها بپرد و دزد را تعقیب کند و … .

هیجان دفعی دومی، همان هیجان مشترک بین انسان و حیوان است. برای همین هم فیلم‌فارسی‌سازها و هالیوود به این نوع هیجان توجه دارند. اصولاً آنها سودشان در دست گذاشتن بر غرایز حیوانی/انسانی است. غرایزی که بین انسان‌ها مشترک است و به سادگی تحریک می‌شود. این هیجان، نگاه نهایی تام کروز در فیلم “مأموریت غیرممکن”، لبخند فردین در صحنه‌ی لت و پار شدن آدم بدها، همه و همه با شکوه است. حماسی است. این نوع حماسه است که بخش‌های رشد نیافته‌ی وجود ما را بیشتر تحریک می‌کند.  

زندگی روزمره و مدام دشوار و کسل کننده است و اصلاً حماسی نیست. اما متمدنانه است. آرام‌تر است. انسان‌های رشد یافته، خود را با تمدن سازگار می‌کنند تا بتوانند تا حد ممکن بر غرایز و امیال طبیعی خود مسلط باشند. این کمک می‌کند که دستاوردهای خود را کم کم انباشته کنند. دستاوردهای تمدنی ته‌نشین می‌شود. در خاطره‌ی جمعی رسوب می‌کند و برای زندگی‌آیندگان جهت دهنده خواهد بود. تمدن به ارث می‌رسد. اما آن شکوه دفعی و حماسی به جای نمی‌ماند. سریع از بین می‌رود. با خوابیدن تب حادثه، شکوه هم از بین می‌رود. یادمان باشد، چریک‌ها روزی می‌میرند.

جالب‌تر از آن این است که تمدن در درون خود، حماسه سازی می‌کند و آن را در قالبی پذیرفته شده و ماندنی، عرضه می‌کند؛ مانند شاهنامه‌ی فردوسی! این نوع حماسه‌ها مثل نگین در انگشتر فرهنگ و تمدن جای می‌گیرند. اینها با آن حماسه‌های دفعی و لحظه‌ای متفاوت‌اند. تمدن چریک‌هایی را خلق می‌کند که نمی‌میرند. چون نبرد اینها نبرد احساسات دفعی با یک نیروی مخالف نیست. نبرد اینها نبرد تمدن است با طبیعت و بدویتی که می‌خواهد تمدن را از بین ببرد.

این است تفاوت جنبش کسانی که گرسنه‌اند با کسانی که برای اقامه‌ی “عدالت”، قیام می‌کنند. این تفاوت کسانی است که منتظرند هر دقیقه در راه آرمانی جان بدهند و جاودان شوند با کسانی که می‌خواهد آرمان‌شان را نگاه دارند و تقویت کنند، حالا در این مسیر اگر لازم شد، جان هم می‌دهند.

در فیلم “گاهی به آسمان نگاه کن”، روح یک رزمنده‌ی جبهه که شهید شده است، از فرشته (رضا کیانیان) می‌پرسد که چرا سال‌هاست به بهشت نرفته و حتی به اعمالش رسیدگی نشده است؟ فرشته جواب می‌دهد که او قرار بود در جنگ کشته نشود و هفتاد سال زندگی کند. اما او با نیت شهادت حتمی به جبهه رفت و شهید هم شد. برای همین روحش می‌بایست ‌سال‌های باقی‌مانده تا هفتاد سالگی را در زمین بماند. “ما جنگ نمی ریم که شهید شیم! جنگ می‌ریم که بجنگیم، حالا شهید هم شدیم، چه بهتر”!

بازمی‌گردم به جمله‌ی سالینجر: “علامت انسان رشد نیافته این است که می خواهد بزرگوارانه در راه یک هدف جان بسپارد، و حال آنکه علامت انسان رشد یافته این است که می خواهد در راه یک هدف به فروتنی زندگی کند”.

13, مارس, 2010

سوالاتی برای زیستن (1): لحظه‌ی ناب یا زندگی روزمره؟

Category: سوالاتی برای زیستن,فلسفه و عرفان – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

در رمان مشهور “ناطور دشت”، اثر سالینجر، یک جمله آمده که به نظر من جالب توجه است:

“علامت انسان رشد نیافته این است که می خواهد بزرگوارانه در راه یک هدف جان بسپارد، و حال آنکه علامت انسان رشد یافته این است که می خواهد در راه یک هدف به فروتنی زندگی کند”.

اگر مایل بودید لطف کنید و نظرتان را درباره‌ی این جمله بگویید. چرا موافق/مخالف این ادعا هستید؟ شکوه و عظمت پایانی و دفعی و لحظه‌ای را ترجیح می‌دهید یا زندگی دشوار و مداوم را – که هم‌زمان بی‌شکوه هم هست؟ لحظه‌ی ناب یا زندگی روزمره؟

8, مارس, 2010

پیامبر و هنرمند

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

درباره‌ی به رنگ ارغوان (2)

اول: می‌دانید تا به حال چند بار عکس حاتمی‌کیا روی جلد مجلات پر مخاطبی مثل “شهروند امروز” یا “ایران دخت” آمده؟ مطمئناً او یکی از کارگردان‌هایی است که در این زمینه رکورددار است. چرا عکس استادی مثل مهرجویی یا کیارستمی همیشه روی جلد نمی‌آید؟ از سوی دیگر چرا تقریباً هر بار که او فیلمی ساخته است، برنده‌ی حداقل بخش مخاطب جشنواره‌ی فجر شده است؟ چرا معمولاً فیلم‌هایش گیشه‌ی خوبی دارند؟

جواب سوال بخش اول از نظر من این است؛ چون او بنیاناً با جامعه در ارتباط است. مسائل او مسائل مورد ابتلای جامعه است. حرف او حرف توده‌ی جامعه است. سخن او را ما می‌فهمیم، چون سخن ماست. وقتی می‌گویم “سخن ما”، نه اینکه یعنی درد دل ماست، نه! ممکن است درد دل ما باشد، اما ممکن هم هست که نقل‌قول‌های فیلم‌نامه‌های او جملات ناخوانده‌ی پس و پشت ذهن ما باشند. جایی در ناخودآگاه‌ ذهن هر کدام از ما، جملاتی زندگی می‌کنند. هنرمند آن جملات را می‌خواند.

حاتمی‌کیا در مصاحبه‌ای با آخرین شماره‌ی ایران دخت می‌گوید: «اگه آژانس شیشه‌ای تکیه‌اش روی واژه‌ای به اسم “مصلحت” بود، توی ارغوان واژه‌ی “امنیت” برام پررنگ شد.» این سیر تطور برای من کاملاً آشناست. با تمام گوشت و پوستم این را چشیده‌ام و می‌چشم؛ جنگ، مصلحت، اصلاح، امنیت و اخلاق! این‌ها فقط مضامین و کلیدواژه‌های فیلم‌های حاتمی‌کیا نیستند. این‌ها کلیدواژه‌های زندگی بیست و پنج ساله‌ی من‌اند. او می‌گوید: “همیشه گفته‌ام؛ من فیلم‌ساز واکنشی‌ام؛ مثل جیوه تو دماسنج. بسط و قبض من با احوالات اطرافم نسبتی صریح داره.” برخی دیگر از کارگردان‌ها با اینکه هنرمندان بزرگی هستند، اما کارگردان واکنشی نیستند. با جامعه‌شان آن طور متصل و پیوسته نیستند که حاتمی‌کیا. (ادامه…)

2, مارس, 2010

گوشت قربونی

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

درباره‌ی به رنگ ارغوان       

در یکی از نقد‌ها به فیلم “به رنگ ارغوان”، آمده بود که این فیلم پنج سال پیش یک فیلم پیشرو و خط شکن محسوب می‌شد اما الان اینطور نیست. با این دید وارد سینما شدم. اما بعد از دیدن فیلم کاملاً نظرم عوض شد. دقیقاً برعکس، من فکر می‌کنم این فیلم مربوط به امروز و الان جامعه‌ی ماست.

تفسیرم از داستان فیلم این است که گزارشی از مردم معمولی است که بعد از مدت‌ها هنوز دارند تاوان دعوای ایدئولوژی‌های رنگارنگ را می‌دهند. ایدئولوژی‌هایی که بر خلاف ادعای اولیه نه تنها ربط مستقیمی به سعادت بشر ندارند، بلکه خود مانعی برای سعادت بشری هستند.

آدم‌های حاتمی‌کیا، دنبال شعارهای بزرگ برای تغییر جهان نیستند. قهرمان داستان فیلم “ارتفاع پست” می‌گوید که تنها دنبال جهانی است که در آن، اوقات روزش اینگونه دسته بندی شوند؛ “هشت ساعت خواب، هشت ساعت کار و هشت ساعت پیش زن و بچه‌”. ارغوان هم تنها دنبال زندگی ساده و به دور از سیاست است. او پیش از این با از دست دادن پدر و مادرش، طعم ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه را چشیده است.

سه شخصیت محوری در “به رنگ ارغوان”، یکی خود ارغوان است، یکی پدرش و دیگری بهزاد. ارغوان در نقطه‌‌ی مرکزیِ خطی ایستاده که آن دو دیگر در دو سر طیفش قرار می‌گیرند. در سیر داستان، پدرش بنابر احساس پدری، و بهزاد بنابر حس انسانی عشق به سمت نقطه‌ی مرکزی کشیده می‌شوند.

می‌توان مضمون اصلی داستان را اینگونه در نظر گرفت که، زمانی در این دنیا، ایدئولوژی‌هایی به وجود آمدند که دنبال ارائه‌ی طرح‌هایی برای سعادت بشر بودند. اما آنها تا جایی پیش رفتند که دنیای دست‌سازشان، حتی برای زندگی معمولی جای امنی نیست. طلسم ایدئولوژی‌های تمامیت خواه تنها با یک اکسیر شکسته می‌شود و آن اکسیر روابط انسانی تعالی بخشی مانند عشق است. این روابط، رمزهایی هستند که سیستم‌های ایدئولوژیک نمی‌توانند رمزگشایی‌شان کنند.

ایدئولوژی‌ها نمی‌توانند این روابط را درک کنند، اما می‌توانند که از آنها سوء استفاده بکنند تا به اهداف خود برسند. جایگاه روابط انسانی کجاست؟ در زندگی روزمره انسان‌ها. می‌توان برای به دام انداختن یا کشتن پدر ارغوان، دخترش را طعمه کرد. بهزاد مأمور است که بر زندگی روزمره‌ی ارغوان نظارت کند، تا ببیند چه زمانی پدر برای دیدن دخترش باز می‌گردد. اما ورود او به زندگی روزمره‌ی ارغوان باعث می‌شود که طلسم درونی ایدئولوژی‌ها برای او خنثی شود. او عاشق می‌شود و برای تحقق آرمان‌های ایدئولوژیک سست می‌گردد. همان طور که پدر ارغوان هم به عنوان یک ایدئولوژیست تمام عیار پشیمان شده و تازه فهمیده که “هیچ چیز” ارزش از دست دادن ارغوان را نداشت.

به عبارت دیگر، دو فضا و قلمرو وجود دارد. یکی قلمرو فرمانروایی ایدوئولوژی‌ها و یکی قلمرو زندگی روزمره‌ی انسانی. یک نفر مانند پدر ارغوان از قلمرو اولی فرار می‌کند تا ساکن قلمرو دومی شود. بهزاد هم در تعقیب او از قلمرو اول وارد قلمرو دوم می‌شود. اما هر دوی آنها شیفته‌ی فرشته‌ی قلمرو دوم می‌شوند و در اراده‌ی ایدئولوژیک و ویرانگرشان خلل وارد می‌شود. فرمانروایان قلمرو ایدئولوژی‌ها از این سستی و خیانت عصبانی می‌شوند و لشکر کشی خونینی را آغاز می‌کنند.

در پایان فیلم، دو سر طیف کاملاً به نقطه‌ی مرکزی نزدیک می‌شوند. در یک موقعیت عجیب، پدر و بهزاد در یک نقطه (در یک قدمی ارغوان) می‌ایستند. آنها به رنگ ارغوان در آمده‌اند و ارغوان یعنی زندگی معمولی و انسانی. این درست چیزی است که ایدئولوژی‌های تمامیت خواه را دیوانه می‌کند. پس فرمانروایان قلمرو ایدئولوژی‌ها، با تمام ساز و برگ و تجهیزاتشان آنها را محاصره و جنگ خشونت باری را آغاز می کنند. فکر می‌کنم همه‌ی ما می‌دانیم که “ای وسط گوشت قربونی عباس مویه”!

به رنگ ارغوان | کارگردان: ابراهیم حاتمی کیا | نویسنده: ابراهیم حاتمی‌کیا | بازیگران: حمید فرخ‌نژاد، خزر معصومی و … | محصول بشرا فیلم 1383