27, ژانویه, 2010

آداب مناظره

دسته: مطالعات اجتماعی /مطالعات فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

از آنجا که جامعه ی ما  همچنان در شرایط “مه جنگ” است، جدل و مناظره  و مجادله بسیار است. نمی خواهم مثال هم بیاورم چون طولانی می شود. در این چند خط، هدفم تنها بیان یک نکته ی روش شناسانه در این مباحثات است. شاید بد نباشد به سبک “صد فرمانِ” جلال سمیعی بنویسم که: “هیچ گاه با کسی که یک خط از عقایدش را مکتوب نکرده است، مناظره نکنید. پشیمان می شوید“!

کسی که عقایدش را مکتوب نکرده است مانند یک سیبل متحرک است. هر چند نقاد با هنرمندی تمام روی سیبل نشانه گیری کند و شلیک کند، به دلیل حرکت مدام سیبل، نه منتقد می فهمد که تیر کجا خورده است و نه حتی خود نقد شونده. کسی که دست به قلم ندارد، تنها حرف می زند. معمول هم بر این است که آنچه فی البداهه به ذهنش آمده است را می گوید. برای همین تغییر مواضع و بیان سخنان نامربوط و غیر منسجم، کاملاً امکان پذیر است. در نظر بگیرید که در یک مناظره، مدام تیرهایی بین دو طرف رد و بدل می شود در حالی که دو طرف در حال حرکت هستند. در این حالت مناظره نه تنها هیچ گره ای را باز نمی کند، که خود مانع دیگری نیز بر سر راه تفاهم است.

در عوض کسانی که عقاید یا انتقادات خود را مکتوب کرده اند، سیبل ثابتی را در اختیار دیگران می گذارند تا هدف گرفته شود. حالا این دیگر به قدرت تیر اندازی منتقد وابسته است که درست هدف بگیرد. بعد می توان به برآورد بهتری از قدرت دیدگاه ها و توان استدلالی دو طرف رسید. این ایضاح مواضع به نظر من ابتدایی ترین هدف هر گفتگو است.

پ.ن: به علت مشکلات فنی، مجبور شدم این پست را پاک و دوباره به روز کنم. ببخشید که در گودر دوباره این پست را می بینید!

16, ژانویه, 2010

یک پایان منصفانه

دسته: فلسفه و عرفان – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

اینها سطور پایانی یادداشتی است از دکتر وحید کریمی پور، استاد دانشگاه شریف و همکلاسی و دوست سابق شهید مسعود علی محمدی:

دلم می خواهد که بر ترس غلبه کنم؛ دلم می خواهد که فکر کنم زندگی خودم، همسرم و فرزندانم لااقل پایان منصفانه ای خواهند داشت. دلم می خواهد که لااقل این حق را داشته باشم که پیکر بی جانم بر روی دوش دانشجویانم، دوستان نزدیکم و خانواده ام و کسانی که لااقل نام مرا یک بار شنیده اند، آنهم بدون شعار و هیاهو و با سکوت حمل شود. من در کلام درمانده ام و تنها با کورسوی یک شعله ی نحیف در اعماق قلبم زندگی می کنم. این شعله ای است که دوندگانی از دانشجویان قدیم آن را از پیشینیان خود گرفته اند؛ و افتان و خیزان و مجروح و خسته به آیندگان می سپارند.

این پاراگراف دو لایه دارد؛ هم سوگواره ای است برای یک شعله ی نحیف و هم یکی از عمیق ترین دردهای بشری را نشان می دهد. از حیث سوگواره بودنش، فکر می کنم یادداشتی است که شاید ناخودآگاه یک اثر ادبی را خلق کرده و از حیث نمایانگری دردهای بشری، یک تأمل فلسفی است.

به لحاظ ادبیات بودنش باید بگویم هر سطری و کلمه ای که در حین تجربه ی “فقدان”، خلق شود مایه های ادبی دارد. می خواهد فقدان دوستی دیرین باشد یا فقدان امید، فقدان عدالت یا آنچنان که در شهادت و تشییع استاد شهید دیدیدم، فقدان هر سه ی آنها با هم! این تجربه ی ناب، همان قدر که مولد ترس است، بستر ظهور ادبیات نیز هست.

از سوی دیگر؛ تجربه ی فقدان، تجربه ی تهی شدن، تجربه ی از دست رفتن همه چیز، تنه به تنه ی تجربه ی حیرت می زند و “حیرت” آغاز فلسفه است. “پایان منصفانه” برای زندگی مان چیزی است که خیلی از ما به آن می اندیشیم. سوال: “چه پایانی منصفانه خواهد بود؟”، سوالی فلسفی است.

یکی از جنبه های جذابیت بی حد ویتگنشتاین برای من، آن صفتی است که همیشه در پسِ اسمش می آید. می گویند ویتگنشتاین؛ فیلسوف “مرگ اندیش” معاصر! آنچه ویتگنشتاین دارد، حیرت است. نمی خواهد در دو کلام تمام عالم را تبیین کند. “سکوت” را به رسمیت می شناسد. می گوید جایی هست که انسان باید سکوت کند. جایی هست که در آن نمی توانیم سخنی بگوییم. جایی وجود دارد که کلام و سخن به بن بست می رسد و “ما کاشفان کوچه های بن بستیم!” (*) برای ما مرگ و پایان، سوال اصیل است. اما نه سوالی که در خطی بتوان جوابش را داد.

مرگ منصفانه از نظر من مرگی است که نتوان وصفش را در خطی گفت. نتوان گفت برای انقلاب مُردم، برای فلانی مُردم، برای تو مُردم، برای دیگری مُردم، برای خلق مُردم، برای عدالت مُردم و الی آخر. برای همین پایان فیلم “شجاع قلب” برایم بیشتر خنده دار است تا گریه آور. آنجا که مل گیبسون در حال مرگ فریاد می زند: FREEDOM ! که یعنی من الان دارم برای این یک کلمه می میرم.

من برای آزادی نمی میرم. برای چیزی می میرم که نتوانم به کلام بیاورمش. برای سخنی می میرم که خلاصه نمی شود. برای سخنی می میرم که پایان ندارد. این یک پایان منصفانه است.

 

پ.ن *: گروس عبدالملکیان می گوید:

ما کاشفان کوچه های بن بستیم

حرف های خسته ای داریم

این بار

پیامبری بفرست

که تنها گوش کند!

9, ژانویه, 2010

پیامبر ترانزیستوری

دسته: مطالعات اجتماعی /مطالعات فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

جفری الکساندر، جامعه شناس مطرح امریکایی، مقاله ی مطوّلی دارد با عنوان “نوید جامعه شناسی فرهنگی”. چند وقت پیش آن را ترجمه کردم. نقطه ی هیجان انگیز این مقاله جایی است که الکساندر، گفتمانی که در زمان ظهور اولین کامپیوتر ها شکل گرفت را بررسی می کند.

او نقل قول های متعددی را از مجله های معروف آن زمان مانند “تایم” و “پاپیولار ساینس” می آورد که در آنها از کامپیوتر به عنوان یک شیئ قدسی یاد می شود. چیزی که نویسنده، اسمش را “تعالی سکولاریستی” (1) می گذارد. چیزی شبیه ته نشین و بازمانده ی عقاید مسیحیت که در ظاهری سکولار، در پیرامون یک دستگاه مقدس شکل می گیرد. دستگاهی که قرار است بهشت زمینی را بسازد.

نمونه ای از این نقل قول ها را در زیر آورده ام:

مجله ی تایم می نویسد: ماشین جدید [کامپیوتر های بزرگی که تنها در یک سالن بسیار بزرگ جای می گرفتند] “مسائل بر روی زمین را به خوبی مسائل آسمانی” حل خواهد کرد.

“کامپیوتر ها، در اتاق هایی مجهز به سیستم تهویه هوا، ردیف در کنار ردیف چیده شده بودند. جوانانی با لباس های سفید و پاکیزه بر کارشان نظارت می کردند. کسانی که در میان آنها به آرامی قدم بر می داشتند، چونان کشیش هایی بودند که در زیارتگاه مشغول به کار هستند. این کامپیوترها کارشان را به خوبی انجام می دهند، اما در بسیاری مواقع به دور از انظار عامه مردم!”

حتی در یک مقاله ی تایم، سخنی از یک کشیش نقل می شود که: این پیامبر ترانزیستوری میتواند در تطبیق یافتن با نیازهای معنوی مدرن به کلیسا کمک کند!

مجله ای دیگر می نویسد: ماشین های متفکر، تمدنِ سالم تر و سعادتمندانه تری، نسبت به تمام آنچه پیش از این شناخته شده بود، را فراهم خواهند کرد.

الکساندر معتقد است یک شیئ برای اینکه مقدس باشد باید به شدت از دنیای روزمره تفکیک شده باشد. در این گفتمان که سال ها (حداقل از بدو تولید اولین کامپیوتر ها تا اوایل دهه ی هشتاد) ادامه داشت، دقیقاً همین تفکیک صورت می گرفت. او معتقد است که امروزه نیز ما آثار بسیاری از آن را حتی در جامعه شناسی رسمی می بینیم.

بعد از چندین سال از ظهور کامپیوتر، کم کم رویه ی دیگری از این تصور فرا-انسانی شکل گرفت که این دستگاه را عامل تباهی بشر و عامل ویرانگری می دانست. در مقابلِ آن “خدا انگاری”، این “شیطان پنداری” شکل گرفت.

با ظهور PC یا کامپیوتر خانگی دیگر آن قدسیت کامپیوتر از بین رفت. چون کامپیوتر وارد زندگی روزمره ی مردم شد. “امروزه، اخبار کامپیوتر از روی جلد مجله تایم به بخش اگهی ها در صفحه های ورزشی روزنامه ها فرستاده شده است. این نوعی “روزمره سازی” (2) است. در حقیقت، شاید ما شاهد آخرین بخش تاریخ آن گفتمان تکنولوژیکی باشیم که به تاریخ سپرده شد.” در واقع، این، لحظه ی مرگ پیامبر ترانزیستوری بود.

پ.ن1: Secular Transcendence

پ.ن2: Routinization

1, ژانویه, 2010

تاریخ سرد

دسته: یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

                       

بعد از این مدت که به نسل قبلی مان نگاه می کنم، یک چیز هایی را می فهمم که قبلاً نمی فهمیدم.  مثالم را، تنها، از نسل گذشته ی جامعه شناسان می زنم که از نزدیک بسیاری شان را می شناسم.

بسیاری از اساتید جامعه شناسی امروز ایران با یک موج وارد این رشته شده اند؛ موج شریعتی! موج انقلاب، موج مکاتب مارکسیستی و ضد امپریالیستی، موج اصطلاحات پر طمطراقی مثل ریویزیونیست، آپورچیونیست، کاپیتالیست و قس علی هذا. موجی که کف پیاده رو های جلوی سر در دانشگاه تهران شکل گرفت. موجی که در آن همه می خواستند دنیا را تغییر دهند. موج چه گوارا، موج انقلاب کارگری، موج رستگاریِ در دسترس، موجی که زمزمه می کرد “نه قفل و نه زنجیری/ در اوج خدا هستی”، موج بیانیه هایی که در هر سطرش یک بلوک قدرت نیست و نابود می شد. نسلی که فکر می کرد کم کم انقلاب های رنگارنگ جهان سومی دارد تمام دنیا را تغییر می دهد.

بعد الان این افراد برای خودشان میان سال یا پیرمرد شده اند و کم کم دارند از صحنه ی دپارتمان های جامعه شناسی ایران بیرون می روند. نسل های بعدی با آنها چندان هم زبانی ندارند. گاهی تنش هایی هم بین شان شکل می گیرد. چون زبان هم را نمی فهمند.

آنها متعلق به موجی هستند که دیگر مرده است. موجی که خیلی وقت است که مرده. برای آنها جامعه شناسی یک عشق جوانی بود و بسیاری از اوقات تنها یک شغل کسل کننده در میان سالی و پیری. در اتاق های کوچک شان می نشینند و پشت سر هم سیگار می کشند. اغلب افسرده اند. نه مقاله ای می نویسند نه ذوقی برای کتاب ها و ایده های جدید دارند. گاهی اوقات یک عکس کهنه ی شریعتی را هم می بینی که روبروی میزشان نصب کرده اند، به دیوار. از این عکس هایی که دیگر چاپ نمی شود و شریعتی خوش تیپ زمان جوانی شان، با یک کراوات آبی و سفید و صورت سه تیغه دارد به سمت راست تصویر نگاه می کند.

برای این نسل دنیا تمام شده. هیجان ها به سر رسیده و زندگی معنای کلانی ندارد. جامعه شناسی هم عشق زود گذری بود.

می خواهم بگویم گاهی به خودم تشر می زنم که این حوادثِ “تاریخ داغِ” امروز هم روزی سرد می شود. شاید راهی باشد که انتخاب های امروز ما به هیجان های موقتی محدود نشود. مبنای تصمیمات سرنوشت ساز ما تنها همین داغی نباشد. تاریخ را از زاویه ی دید هیجانات زودگذر تفسیر نکنیم.

مرتبط در کلمه: تاریخ داغ