30, نوامبر, 2009

غریبه ای در قفسه ی کتاب ها

Category: کتاب – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

                    

کتاب که تمام می شود. وقتی که نگاهی می اندازم به  ورق های کج شده و سفیدی های خط خطی شده ی کناره ی برگه ها، احساس خوبی پیدا می کنم. کتابی که برگه هایش مثل ورق های فلزی، صاف و محکم و منظم کنار هم چیده شده، خودی نیست. دنیای کشف نشده است. غریبه ای است در قفسه ی کتاب ها!

انگار کن که در خانه ات مهمانی بیاید که تو او را اصلاً نشناسی. حرف هم نزند. بیاید بنشیند روی مبل و بِر و بِر تو را نگاه کند. باید بروی و به حرفش بکشی. اگر نه یک روز نگاه هایش خسته ات می کند و محترمانه در خروجی را نشانش می دهی. حتماً این تجربه ی خجالت کشیدن از قفسه ی کتاب ها را داشته اید. عذاب وجدان از “نخوانده ها” را حتماً چشیده اید. این عذاب وجدان ناشی از همان نگاه غریبه وار کتاب های منظم و دست نخورده است.

من اصلاً آنهایی که در کتاب هایشان خطی نمی کشند را درک نمی کنم! شاید به فکر این هستند که این کتاب ها را به ارث بگذارند برای دیگری. اما برای من، کتاب، محل کار است، محل زندگی، محل قدم زدن. کتاب تخت امپراطوری من است. می خواهم نظرم را در مورد سطر سطر خطوط بنویسم، قسمت های مهم را های لایت کنم یا اصلاً شاید دلم خواست به سبک فیلم “انجمن شاعران مرده” برگه هایی را پاره کنم و بیاندازم دور. چرا که نه؟ دارم نسکافه می خورم که خواب از سرم بپرد، شاید یک قطره ای هم ریخت روی برگه ها! کسی مشکلی دارد؟

اصلاً می خواهم بعد از مرگم هیچ کس نتواند از کتاب هایم استفاده کند بس که خط خطی هستند. بس که من در هر سطرشان حضور دارم؛ یا نظرم را نوشته ام یا رفرنس داده ام به کتابی دیگر، یا های لایت کرده ام و … . می خواهم کتاب ها را جایی کنار قبرم، خاک کنند. کتاب های نخوانده را هم وصیت می کنم که ببخشند به یک کتابخانه ی عمومی. باشند برای دیگری. آنها از اول هم غریبه بودند.

27, نوامبر, 2009

چگونه «نوشتن» به تفاهم می انجامد؟

Category: کتاب – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

یکی از سنت های خوب در سیاست امریکایی این است که سیاستمداران و افرادی که کمترین میزان محبوبیت را به دست می آورند یا نقشی در تاریخ سیاسی ایفا می کنند، در برنامه ی خود نگارش یک کتاب را وارد می کنند.

معمولاً این نوع کتاب ها از زندگی نامه ی نویسنده آغاز می شود، بعد کم کم به نقش برجسته شان در مقطعی از تاریخ می رسند. البته تفاوت هایی میان آنها با کتاب هایی از این سنخ که ما در سیاست ایرانی می شناسیم، وجود دارد. برای نمونه آنها معمولاً سرگذشت خود را شاعرانه نمی نویسند. نگارش زندگی نامه به نوعی درونکاوی است برای فهم ریشه های عقاید امروزین شان. مثلاً اوباما در فصول ابتدایی کتاب “رویاهای پدرم“، بر نقش و دیدگاه های مادرش تأکید دارد. آنگونه که خودش تصویر می کند، مادرش زنی مانند دیگر زن هایی نبود که ما می شناسیم. بسیار آرمان گرا، ضد نژادپرستی و عمل گرا بود. اوباما سعی می کند درونکاوی کند و بفهمد که چه چیزی در ذهنش می گذرد:

“اینکه پدرم هیچ مشابهتی به افرادی که اطرافم بودند، نداشت-اینکه او مانند قیر سیاه و مادرم مانند شیر سفید بود- به زور در ذهنم جا گرفت” (صفحه ی 29).

تطور دیدگاه هایش را بررسی می کند و جایی که لازم است با دید انتقادی به اطرافیانش نگاه می کند. مثلاً در سطور زیر مادربزرگ و پدربزرگ مادری اش -که نمونه ای از شهروندان بی خبر آمریکایی بودند- را نقد می کند. او از زمانی می گوید که به اندونزی رفته و با دیدن خشونت ها و فقر در آنجا باز دارد با یک فاصله به زندگی امریکایی نگاه می کند:

“من فهمیدم جهان، خشن، غیر قابل پیش بینی و اغلب بی رحم است. به این باور رسیدم که پدربزرگ و مادربزرگ ماهیت اصلی جهان را نمی شناسند. در زندگی آنها، هیچ کسی نبود که با طرح سوالاتی که آنان نتوانند پاسخش را بگویند برایشان مزاحمت ایجاد کند” (صفحه ی 57).

زندگی نامه های از این دست، تحلیلی اند. تنها صِرف مرور خاطرات و خوشی ها و ناخوشی ها نیستند. نویسنده می تواند نتیجه گیری ها را با هم مرتبط کند تا هم با درونکاوی خود را بشناسد و هم به مخاطبین کمک کند تا تصور دقیق تری از شخصیت او (که سیاستمدار مشهوری است) داشته باشند. فصول بعدی به حوادث سیاسی می پردازند و معمولاً بر روی یک حادثه ی برجسته تمرکز می کنند. اما حالا برای مخاطب معنادار تر است که فلان سیاستمدار چرا در فلان حادثه اینگونه عمل کرد!

در کشور ما هم نگارش این سنخ کتاب ها سابقه دارد. مانند کتاب “خاطرات سیاسی” آقای ری شهری یا خاطرات روزانه ی آقای هاشمی رفسنجانی و همینطور مصاحبه های زیادی که با افراد مختلف شده است. اما چیزی که من (با مطالعه ی اندکی که تا به حال در این زمینه داشته ام) فهمیده ام، این بوده که در بسیاری مواقع دو آسیب در این آثار دیده می شود:

اول اینکه زندگی نامه ها به شکل شاعرانه و آرمانی در می آیند و بیشتر قدردانی از این و آن هستند تا بررسی تحلیلی و خودکاوی! دوم اینکه امکان زیادی دارد که چاپ یک کتاب بیشتر در جهت اهداف سیاسی خاص باشد. یعنی خاطرات و اسنادی چاپ می شود اما این تنها در یک نقشه ی بازی سیاسی، به عنوان یک گام مطرح است- نه بیشتر.

الان که می شنوم که سارا پالین کتابی نوشته و در آن به بررسی زندگی خود و ظهور موقتی اش در سیاست امریکا پرداخته است و از مک کین انتقاد کرده، الان که می شنوم که در انتها برنامه های خود را برای آینده نوشته و برای رقابت با اوباما در سال 2012 اعلام آمادگی کرده، الان که می شنوم که مردم شب ها جلوی در کتاب فروشی ها خوابیده بودند تا کتاب اخیر او را سریع تر بخرند و بخوانند، دلم بدجوری هوس می کند که دو طرف ماجرای جنجال های سیاسی اخیر ایران، چنین کاری می کردند. دلم می خواست ببینم پس و پشتِ ذهن دو طرف ماجرا چه چیزهایی می گذرد.

الان مدام باید نشانه شناسی کنیم و ابهام مواضع و تصاویر را برای خودمان معنادار کنیم تا بفهمیم چه خبر است. اما اگر این اتفاق می افتاد دنیا را راحت تر از دید نویسنده ارزیابی می کردیم. مرزها روشن تر می شد. آن وقت فکر کنم مسیر تفاهم در جامعه هم هموار تر می شد.

پ.ن: ترجمه ی فارسی “رویاهای پدرم” توسط ریتو بحری ،نشر دُر دانش، منتشر شده. ارجاعات به این ترجمه است. اما فعلاً یک سوم کتاب را خوانده ام و دنبال نسخه ی انگلیسی می گردم. کسی نمی تواند کمک کند؟ لطفاً! : )

16, نوامبر, 2009

تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی!

Category: یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

می گویند که آرامش و ایمان مومن در صورتش هم جلوه می کند و ظاهرش هم برای مردم جذاب می شود. نقل خوش قیافه بودن نیست. نقل بینی باریک و چشم های درشت و ابروی کمون نیست. نقل به دل نشستن یک آدم است. سخن از دلخواه بودن یک نفر است؛ “تو دل برو” بودن، آرامش بخش بودن، متانت داشتن و از این جور چیزها.

حتماً شما که دارید این سطور را می خوانید در ذهن تان چند نفری ردیف می شوند که فکر می کنید همینطور هستند. آدم مدام فکر می کند که چه چیز این بشر به کیانو ریوز و تام کروز و نیکلاس کیج رفته، یا طرف فاصله ی قابل تأملی با آنجلا جولی و ژولیت بینوش دارد، اما باز بد جور به دل می نشیند. اسم این مقوله را می خواهم بگذارم مقوله ی “زیبایی پنهان” یا “زیبایی، با تأخیر”. یعنی اول که نگاه می کنی شاید دلت را نبرد اما بعد که کمی بگذرد از “ظاهر ابرو” به “اشارت های ابرو” می رسی. آنوقت انگار که چیزی را کشف کرده ای، دلت غنج می رود.

اینها یک جور زیبایی هایی است که آدم باید مثل مستشرقین و کاشفان اروپای قرن نوزدهم برود و با هزار زحمت پیدایشان کند. بعد که پیدایشان کرد، یک حس غروری به آدم دست می دهد. می گویند یک نفر قالیچه اش را داشت می تکاند. عارفی این را دید و از خود بی خود شد. این همه قالیچه را می تکانند ما هیچمان نمی شود. اما این عارف بود که زیبایی این اشارت را دید که بله! “کیست که دل را بتکاند؟ تا مثل قالیچه ی ایرانی باز لایق بهترین جای خانه باشد”.

می گویم آدم باید چشم زیبابین داشته باشد که ببیند این زیبایی های پنهان را. باید زحمت بکشد. ادبیات بخواند. شعر بفهمد. عارف باشد. در وادی عشق –اگر هم رهرو نیست- قدمی زده باشد، تا بفهمد که اشارت یعنی چه!  بعد کسی که اهل اشارت است، می تواند بشارت بدهد. کسی که اشارت ها را می فهمد، می تواند در ادبیات ماندگار شود. می تواند اثر جاودان خلق کند. کسی که اشارت شناس است طبیعتاً صلاحیت آن را دارد که بعد به دیگران بشارت هم بدهد: آنکس است اهل بشارت که اشارت داند!

بگذریم! چه شد که یاد این مقوله ی “زیبایی پنهان” افتادم؟ این مصاحبه ی اخیرِ سیمین دانشور را می خواندم، به یک بخشی برخوردم که میخ کوبم کرد. همه اش خلاصه می شود در این پاراگراف و این پاراگراف هم خلاصه می شود در همان یک جمله ای که تیتر این یادداشتم شده است. دانشور می گوید:

نيما به موسی صدر حسودی اش شد. موسی صدر خيلی خوش تیپ بود. حالا لیبی [قذافی] يا گمش كرده يا كشتدش، نمیدونم. غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون يكی از زیباترين مردهای دنیا بود. چشم های خاكستری، درشت، زيبا. لباس آخوندیش هم شیك، از اين سینه كفتری ها. من در رو باز كردم. گفتم ببینم! شما امامی، پيغمبری! توحق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید. گفت: جلال هست. گفتم: آره، بيا تو. اومد تو.

نیمام كه هميشه اينجا بود. ديگه من نرسیدم چايی به نيما بدم. نيما تو خاطراتش نوشته كه: سيمين محو جلال امام موسی صدر شد و چايی ما رو خودش نداد و منم چایی نخوردم. موسی صدر سه چهار روز اينجا موند. نيما خيلی حسوديش شد. نيما خيلی وسواسی بود. بايد چایی رو خودم می ریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اينقدر خالی باشه. خودمم می دادم بهش. من محو جمال صدر شدم. خيلی زيبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتيم قم. او رئيس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربی ترجمه كرد.

مثلاً من الان می خواهم تشکر کنم از خانم دانشور نه بابت آن همه رمان و ترجمه و نقشی که در ادبیات معاصر داشته است، بلکه فقط برای همین یک جمله ای که خلق کرده است و گفته: “تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی”! می خواهم تشکر کنم که ما را یک دفعه پرتاب می کند به عالم زیبایی های پنهان.

12, نوامبر, 2009

ترس و لرز

Category: فلسفه و عرفان – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

اذعان می کنم که نمی دانم که این نوشته نتیجه ی پریشان گویی های یک ذهن خسته است که چهل و هشت ساعت نخوابیده یا تأملاتی جدی درباره ی زندگی است. نمی خواهم بیش از این هم به آن توجه کنید.

موقعیت ما انسان ها موقعیت دردناکی است. بیشتر ترحم آور است. انسان بودن از این جهت دردناک است که مدام باید دست به انتخاب بزنی در حالی که ابزار آلات این انتخاب، بدواً به تو داده نشده. مدام باید برای آینده ای برنامه بریزی که سیاهی محض است. در جنگلی با درختان تو در تو هستی که نمی دانی لحظه ای دیگر برایت چه رخ می دهد. نمی دانی به کجا می روی. تنها همراهانی داری که آنها دقیقاً در همین شرایط هستند. اشتباه محض این است که به آنها دل ببندی. فکر کنی آنها هدایتت می کنند یا این “با هم بودن” تو را نجات می دهد. تنها دلت به آنها گرم است. نه بیش از این.

زندگی پیچیده است، تاریک است و بی نهایت و تنها کاری که می توانی بکنی این است که میان دوراهی ها دست به انتخاب بزنی در حالی که نه بدواً چراغی داری نه راهنمایی هست و نه از عمق جنگل خبر داری. یک جبر جغرافیایی تمام عیار. اینجا در این مرز جغرافیایی زاده شدی، پس همین جا باید زندگی کنی؛ در همین زندانِ به ظاهر باز. یک چیزی مثل محدوده ی حفاظت شده برای حیوانات که به ظاهر جنگل فراخی است و در باطن، اسارت است، در قالبی فریبنده. حیوان بی چاره در این موقعیت فکر می کند آزاد است اما این آزادی عین اسارت است. محدود است بی چاره و نمی فهمد و وای از روزی که بفهمد.

این سخن راسل واقعاً عمیق است که می گوید “من برای اعتقاداتم نمی میرم چون ممکن است اشتباه باشند”. اگر انسان تنها در این جنگل رها شده بود، واقعاً این سخن راهگشا بود. شاید “راه گشا” لغت مناسبی نباشد. منظورم این است که این سخن به خوبی موقعیت دردناک او را نشان می داد. (ادامه…)

6, نوامبر, 2009

بغض های متراکم

Category: شنبه‎ی پس از انتخابات,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

                  

چهارشنبه صبح داخل ایستگاه متروی مفتح شلوغ بود. عده ی زیادی داشتند شعار می دادند. تعجب کردم که چرا مردم، داخل مترو جمع شده اند. بعد دیدم که درها را بسته اند و نمی گذارند کسی بیرون بیاید. یک دفعه همه شروع به دویدن کردند. صدای جیغ و فریاد و شعار می آمد. گویا چند نفر با لباس شخصی از پایین پله ها داشتند مردم را می زدند. همه هجوم بردند به سمت درها. تنها یک در خروجی تا نیمه باز بود. یک نفر یک نفر می توانستند بیایند بیرون.

من هم روی پله ها بودم. به پشت سرم نگاه کردم. جمعیت به صورت متراکم روی پله ها ایستاده بودند. چند نفر با بدن تنومند پایین پله ها ایستاده بودند و با زنجیر و قفل موتور مردم را می زدند. دستشان به ردیف آخر می رسید که جا مانده بودند. ردیف آخر حدود چهار دختر دو سه تا پسر جوان بودند با یک مرد مسن تر. به هر کدام از اینها که در صف خروج بودند چندین ضربه زدند. ردیف آخری ها داد می زدند “نزن” و به جمعیت فشار می آوردند تا راه فراری پیدا کنند. پیرزن کنار من دست گذاشته بود روی قلبش و می لرزید. یک جوان، رگ گردنش بیرون زده بود و قرمز شده بود. برگشت و فریاد زد “کثافت”!

به هر ضرب و زوری بود آمدیم بیرون. سر کوچه ی کنار ایستگاه مترو ایستادم. آخربن افرادی که از مترو خارج می شدند زنجیر خورده بودند. بعضاً رد زنجیر روی گردن شان دیده می شد. چند دختر پشت سر من ابتدای کوچه ایستاده بودند. یک نفرشان جوری که من بشنوم گفت: “مواظب باشید این ها میان مردم هم هستند. نامردا”! می شد حدس زد که سر و وضع و ریشم باعث شده بود که فکر کنند من هم جزو “آنها” هستم. حال جواب دادن نداشتم.

در همین احوال آخرین نفر هایی که از ایستگاه خارج می شدند را نگاه می کردم. صحنه ای که باعث شد دو شب پشت سر هم کابوس ببینم مربوط به یک پسر نوجوان لاغر اندام –و احتمالاً دبیرستانی- بود. کمرش زنجیر خورده بود. سعی می کرد یک دستش را از پایین و یکی را از کنار گردنش به کمرش برساند. ترسیده بود و درد می کشید. نزدیک تر که رسید دیدم چانه اش می لرزد. بغض کرده بود. کسی کنارش نبود. تنها بود. رفت کمی جلوتر روی پله ی یک مغازه نشست. تا شب یکسره به آن نوجوان فکر می کردم. می خواستم بروم جلو و دست بگذارم روی شانه اش و بگویم “طاقت بیار رفیق”! ترسیدم که ریش و سر وضعم را ببیند و فکر کند از “آنها” هستم.

دارم فکر می کنم نکند این خشونت عریان باعث شود نسل ما تعادلش را از دست بدهد، رادیکال شود، شعار زده شود. دارم فکر می کنم که می شد عاقبتِ نسل ما از عاقبتِ نسل های قبل از ما متفاوت باشد. هنوز هم امیدوارم که بشود. نسلی که بغض دارد، نسلی که سرکوب می شود، نسل سالمی نیست. نسلی که خشونت عریان را در روز روشن در خیابان می بیند، سخت است متعادل بماند.

نمونه ای از معترضین نسل من، محمود وحیدنیا* است که آرام و متین و بدون توهین انتقاداتش را می گوید. اعتراض می کند اما توهین نمی کند، هیجان زده نمی شود، شعار مفت و مبهم و گنگ نمی دهد. خواسته هایش را می تواند در قالب چهار جمله ی معمولی و احترام آمیز بیان کند.

می ترسم که این سرمایه از دست برود. ما هم به عاقبتِ پدرانمان دچار شویم. می ترسم که آنقدر از فرآیند سالم گفتگو دور شویم که با “خیال گفتگوی سالم” هم بیگانه شویم. می ترسم از نفرت متراکم. می ترسم از جزیره های پراکنده ی جامعه مان که با هم بیگانه شوند و نفرت و سوءتفاهم رواج پیدا کند.

پ.ن*: وحیدنیا دانشجویی است که اخیراً در دیدار نخبگان با رهبر، نکته هایی انتقادی را مطرح کرد.

پ.ن: کاریکاتور از علی جهانشاهی!