30, اکتبر, 2009

قفس آهنین3: تکنیک

Category: قفس آهنین – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

                                  

 

سهراب در جایی از زندگی نامه اش می نویسد: “معماری شهر من آدم را قبول داشت. دیوارِ کوچه همراه آدم راه می رفت و خانه همراه آدم شکسته و فرتوت می شد. همدردی organic داشت. شهر من الفبا را از یاد برده بود، اما حرف می زد. جولانگاه قریحه بود. نه جای قدم زدن تکنیک” (اینجا).

 

تکنیک دنیای متجدد در برابر قریحه ی دنیای سنتی قرار می گیرد. در موزه های شهر های متجدد، قریحه را راه نمی دهند. به انتخاب کلمات سهراب دقت کنید. می گوید “جولانگاه قریحه”. قریحه می رقصد، مانند تکنیک قدم نمی زند. رسمی نیست. یعنی رسمی بودن را به رسمیت نمی شناسد. قریحه، انسانی ترین و در عین حال خدایی ترین جزء وجود انسان است. بی نظم است اما بی نظمی اش ستودنی است. بی قاعده بودنِ قریحه، انسان را نمی آزارد. برعکس روحش را جلا می دهد.

اما تکنیک، بزرگ است و دست نیافتنی. خیره کننده است، اما بی روح. مجسمه ی آزادی نیویورک، ساعت بیگ بِن لندن، یا در همین شهر خودمان، برج میلاد، مرده هایی هستند زاییده ی تکنیک. در تکنیک، قاعده بر نظم ریاضی وار است. کاربری و سود اصل است. اما قریحه، نظم ریاضی و کاربری را در نظم کلان تر قدسی می خواهد. گنبد مسجد امام اصفهان و صحن اسمال طلای بارگاه امام هشتم (ع)، هم نظم ریاضی وار دارند، هم کاربردی اند. اما در درون نظمی فرا انسانی معنا می یابند.

ذوق یا قریحه چیست؟ ذوق یعنی چشیدن، ادراک بی واسطه، معرفت قلبی، یا معرفت حضوری. برای همین با ذوق می توان نادیدنی ها را نشان داد. ناگفتنی ها را ترسیم کرد. با ذوق عارفانه می توان عظمت حقیقت را درک کرد. زندگی در جولانگاه قریحه با معناست. با ذوق می توان زندگی کرد.

در مقابل، تکنیک را تنها باید ستود. زندگیِ تکنیکی، منظم است. بنابه قاعده است، ماشینی است. برای همین همه چیزش دسته بندی شده است، محدود شده است. می توان در زندگی ماشینی و تکنیک محور هم ذوق داشت، اما در محدوده ای معین. برای تعالی روح می توانی مدت محدودی از روز را به یوگا بگذرانی. این انتخاب توست. می توانی مدتی از روز را با اشعار مولانا بگذرانی و بعد به کارهایت برسی.

قریحه مثل جنگل و تکنیک مثل پارک است. برای راه رفتن در جنگل کسی کت و شلوار نمی پوشد. جنگل پر است از تناقض. برای همین زنده است. جنگل پر است از ترس در کنار آرامش، پر است از زیبایی در کنار زشتی. اما پارک چیده شده برای قدم زدن تو. طبیعت در پارک با بلوک های سیمانی کنترل شده. اگر جوی آبی در پارک هست حتماً مهار شده. اگر علف هرزی بروید حتماً سریع از بین می رود. تو در پارک قدم می زنی بدون اینکه کمترین تماسی با طببیعت داشته باشی، تا لباست خاکی یا خیس نشود. اما در جنگل هر لحظه ممکن است شاخه ای به سرت بخورد. برگ درختی گونه ات را نوازش کند. هر لحظه امکان دارد حیوان زنده ای را ببینی. کسی جنگل را وجین نمی کند.

یک مثال دیگر؛ پوست کسی که با عمل بینی و به زور هزار جور کرم سفید کننده و ضد لک زیبا شده است را مقایسه کنید با پوست کسی که بافتش زنده است. طبیعی است. نفس می کشد. زیبایی عروسکی اولی را مقایسه کنید با زیبایی انسانی دومی.

در تکنیک منیت انسان متجدد موج می زند. اما قریحه اساس زندگی متواضعانه و معنادار انسان سنتی است در سایه ی چتر فراگستر دین.

 

مرتبط در کلمه:

قفس آهنین1: موبایل

قفس آهنین2: کپسول های متحرک

پ.ن1: پیشنهاد می کنم سخنرانی اخیر سید حسین نصر در ترکیه را بخوانید (اینجا یا اینجا). نویسنده ی وبلاگ “اخو” هم حاشیه ای بر این دیدار نوشته که قابل تأمل است، البته با قسمت هایی از نوشته اش مخالفم (اینجا). در نهایت شرح دیدار یک استاد ایرانی با دکتر سید حسین نصر را بخوانید (اینجا).

 

پ.ن2: کاریکاتور از آنجل بولیگان (Angel Boligan) از مکزیک.

17, اکتبر, 2009

آهو نمی شوی به این جست و خیز، گوسفند!

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

حاجی واشنگتن در حال گرفتن گوسفند برای ذبح:

آهو نمی شوی به این جست و خیز، گوسفند! آئین چراغ خاموشی نیست، قربانی خوف مرگ ندارد، مقدر است. بیهوده پروار شدی، کمتر چریده بودی بیشتر می ماندی. چه پاکیزه است کفنت، این پوستین سفید حنابسته، قربانی! عید قربان مبارک! دلم سخت گرفته. دریغ از یک گوش مطمئن. به تو اعتماد میکنم همصحبت، چون مجلس، مجلسِ قربانیست و پایان سخن وقت ذبح تو! چه شبیهه چشمهای تو به چشمهای دخترم؛ مهرالنساء. ذبح تو سخته برای من. اما چه کنم وقتی یک قصاب مسلمان آداب دان نیست.

درود بر آن دوستی که گفت علی حاتمی معتقد بود که تاریخ ایران را تا به حال سلاطین نوشته اند. او می خواست تاریخ مردمان را بنویسد. در کمیتۀ مجازاتش- بر عکس بسیاری از تولیدات حیف بیت المال فعلی- شخصیت اصلی داستان یک رجل بزرگ مملکتی یا فیلسوفی بزرگ و نابغه ای بی مانند نیست. انسانی عادی است. صحاف است، خوشنویس است. آخر، هدفش بیان این است که این سیاست زمان سلاطین قجر و پهلوی با “مردم” چه کرد. پس “مردم” را نشان می دهد.

حاجی ادمه می دهد:

در تبعید به دنیا آمده ام، تبعیدی هم از دنیا می روم. پدرم به جرم اختلاس تبعید بود با اهل بیت به کاشان. کاش مادر نمیزادم. عهد این شاه به وساطت مهر علیا به خدمت خوانده شد. کارش بالا گرفت، شد صدر اعظم. شبابِ حاجی بود که به جرم دستیاری در قتل امیرکبیر، مغضوب قبلۀ عالم شد. بندۀ مرتد خدا و ملعون مردم، هم از صدارت عزل شد، هم تبعید. به عمرم حتی از آدمهای خانه عبارت “خدا پدرت را بیامرزد” نشنیدم.

فرضیه های اصلی کار های تاریخی ِ اینچنین ساختار شکن و ماندگار این است که اولاً تاریخ را تنها روایت شاهان و حکام نمی دانند. دوم زندگی روزانۀ مردم را به دور از شعار های پر طمطراق نشان می دهند. ببینید در همین دیالوگ بالا، چقدر پخته، هم تصویر کرده بی سامانی مملکت را و هم فریاد زده است. فریاد زده از نابسامانی این تاریخ که چنین “اصبحت امیراً و امسیت اسیراً” در موردش صادق است. فریاد می زند از سلسلۀ فاسد قجر :

میر غضب بیشتر داریم تا سلمانی. سر بریدن از ختنه سهلتر. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته، سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده، چشمها خمار از تراخم است، چهره ها تکیده از تریاک. اون چهار تا آب انبار عهد شاه عباسم، آبش کرم گذاشته، … چه انتظاری از این دودمان. با آن سرسلسله … اخته.

ثالثاً فریاد می زند اما شعار نمی دهد. بهترین کار برای فرار از شعار زدگی خلق شخصیت هایی است که خود هم شریک جرمند. یعنی می دانند که کم و بیش از همین جامعه اند پس زیاد روشنفکرانه نق نق نمی کنند. آه می کشند بیشتر. همان صحاف کمیته مجازات یا همین حاجی واشنگتن خودمان، هر دو معترفند به بزرگ شدن در این اجتماع آلوده. اما بهت در چهره شان پیداست. بهت از اینکه چه شد که این شد؟!

 

شخصیت های داستان ها هم انسان بوده اند و در این جامعه زیسته اند. پس نمی توانند آنچنان که در سریال ها باب شده نوابغی باشند که از کودکی با دید انتقادی به جامعه نگاه می کرده اند. می خواهید بدانید مقصودم کدام سریال هاست؟ نگاهی به سریال شیخ بهائی و همین سریال اخیر غیاث الدین کاشانی بیاندازید.

شیخ بهایی از کودکی نابغه ای بوده که همه ی مردم شهر او را دوست داشته اند. اگر هم کسی با او دشمن بوده حتماً خبث طینتش بر همه آشکار است. همین طور نازدانه و دردانه بزرگ می شود تا می شود شیخ بهائی بزرگ. درست مثل غیاث الدین کاشانی که همیشه پیش بینی می کرده و اندکی هم اشتباه در کارش راه نداشته است. موهای صافی داشته که از دو سمت آویزان بوده اند و چهره ای روحانی به او می داده اند. ریش سیاه و پرپشت و قدی بلند و چهارشانه. معمولاً خطا نمی کرده اگر هم اندک خطایی بوده به سرعت استغفار می کرد و متنبه می شد.

در این آثار فاخر صدا و سیمایی، مسیح (ع) شبیه غیاث الدین و او شبیه شیخ بهائی و هر دو شبیه اویس قرنی (ره) بوده اند. اصلاً ما دانشمندی نداریم که کمی قدش کوتاه باشد. کمی چاق باشد. خطایی از او سر زده باشد که اصولاً از آن استغفار نکرده باشد. همه ماه بوده اند، ماه!

این نحو نگاه به تاریخ یک امر ظاهری نیست که تنها تقصیر مسئول گریم بوده باشد. این ریشه در یک نگاه به تاریخ دارد. یک نوع نگاه که تاریخ را تحریف می کند و فکر می کند دارد تاریخ را تعریف می کند.

14, اکتبر, 2009

پایتخت جهان

Category: حواشی دانشگاه – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

آدم ها 11: برای استاد توفیق

 

                       

 

پایان نامه را با هر وضعی که بود دفاع کردم و تمام شد. حس خوبی دارم. حس می کنم در پایان نامه ام کاری را کرده ام که می خواستم. نظری را گفتم که در جنبه هایی نظر خودم است، اگر چه نمی توان در یک پایان نامه تمام حرف ها را زد. اما فکر می کنم با یک دوره از زندگی ام خداحافظی کردم. مدتی در یک سنخ نظریات در جامعه شناسی و فلسفه ی علم کار می کردم و الان یک جمع بندی مختصر از دیدگاهم به این نوع نظریات ارائه کرده ام.

همه ی اینها را گفتم که بگویم در ابتدا دغدغه های زیادی داشتم. مهم ترینش این بود که باید استادی پیدا می کردم که زبانش را بفهمم. در طی مدتی که موضوعاتم یکی پس از دیگری رد می شد، به دکتر توفیق برخوردم. اتفاقی فهمیدم که ایشان به تازگی عضو هئیت علمی شده اند. کمی با ایشان صحبت کردم و ابتداً به نظرم آمد ایشان همان استادی است که می خواستم.

دکتر توفیق جلسه ای تشکیل می دادند و بچه هایی که با ایشان پایان نامه داشتند را دور هم جمع می کردند. هر جلسه یکی از بچه ها از کاری که تا به آنجا پیش برده بود، دفاع می کرد و باقی می بایست او را نقد کنند. کار جالبی بود. استفاده ای که هر کس از این جلسات می برد، بی نهایت بود. در جمع، همه اشتیاق پیدا می کردند که بیشتر در موضوع کنجکاوی کنند. هم استاد بیشتر با ابعاد پایان نامه ی دانشجویش آشنا می شد و هم دانشجو می توانست از دیدگاه های متفاوت به کارش نگاه کند. می توانست نکات جدیدی را متوجه شود که ممکن نبود در مصاحبه به صورت تک به تک با استادش به این نکات دست پیدا کند.

من در این جلسات و یک کلاسی که با استاد توفیق گذراندم متوجه یک نکته شدم و آن این است که ایشان ذهن جستجو گری دارند که مدام در حال سنجش صحت هر ادعای مطرح شده است. ذهن ایشان سیال است. ذهن متصلب و منجمد نمی گذارد که دیدگاه های جدید یا دیگرگونه را ببینیم. این ذهن، انسان را بزدل بار می آورد. ذهن متصلب برای حفظ هویتش مجبور است که رادیکال تر شود. مجبور است از دیدگاهش با چنگ و دندان محافظت کند، چون اگر نگاهش از هم بپاشد، آن ذهن نمی تواند به زودی به مأمنی برسد که آرامگاهش باشد. دقیقاً … آرامگاهش! ذهن متصلب برای خود قبری ساخته از نظریاتی که به آنها عادت کرده و می ترسد که هر لحظه آرامش مرگ بارش از هم بپاشد.

در برابر آن، ذهن خلاق، سیال است. ممکن است پایگاه محکمی در یک ایده داشته باشد. ابعاد آن را بشناسد و به ایده اش وفادار باشد، ولی از این وفاداری برای خود یک قبر درست نمی کند. برای خود آرامش دروغین نمی بافد که از دست دادن  آن برایش سهمگین باشد. برای همین اعتماد به نفس دارد. بارها در کلاس استاد توفیق کسی حرفی زده که کاملاً بی معنا بوده. استاد سعی می کرد از همان کلام بی معنا سخنی بیرون بکشد و آن فرد را با روند کلاس همراه کند. (ادامه…)

11, اکتبر, 2009

دفاعیه

Category: حواشی دانشگاه – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

بالاخره بعد از جهد و تلاش چندین روزه مقرر شد که ما روز دوشنبه بیستم مهر ماه 1388، از پایان نامه مان دفاع کنیم و این نقطه ی پایانی باشد بر هفت سال زندگی در این دانشکده ی کوچک. هفت سالی که داشت به هشت می رسید. گرچه تصورم این است که جلسه ی دفاع “هیجان انگیزی” را تجربه کنم و حتی چند بار فکر کردم که کسی را دعوت نکنم تا این “هیجان” به آنها منتقل نشود. اما بعد فکر کردم که العزه لله جمیعاً! بگذار همه بدانند.

عنوان پایان نامه ام این است: “ساخت اجتماعی واقعیت تهیدستی” و بیشتر در حوزه ی جامعه شناسی معرفت و علم می گنجد. مسأله ی تحقیقم تهیدستی و فقر نیست و این تنها بهانه ای است برای بیان یک دیدگاه نظری. ایده ی ساخت گرایی (Constructionalism) را وارسی کرده ام و سیر تاریخی ای برای آن در نظر گرفته ام. در نهایت هم کار تجربی کوچکی ضمیمه ی کار شده. سوال اصلی این است که “ساخت اجتماعی واقعیت” به چه معناست؟

در هر حال، زمان و مکان برگزاری جلسه ی دفاعیه از این قرار است:

دوشنبه – بیستم مهر ماه 1388 ساعت 4 عصر – سالن ارشاد – دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبائی

پ.ن: اگر به احتمال کم سالن برگزاری عوض شد پشت در سالن ارشاد اعلامیه ی محل جدید را نصب می کنم.

5, اکتبر, 2009

Happy End

Category: یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

داستان های “هَپی اِند” (Happy End) را دوست ندارم چون واقعی نیستند. واقعیت را دوست دارم چون هَپی اِند نیست. داستان های هَپی اِند واقعی نیستند چون دقیقاً در زمانی تمام می شوند که زندگی شروع می شود. زندگی واقعی است و معمولاً به خوشی تمام نمی شود. تپش قلب زندگی در داستان هپی اند حذف می شود و این درست همان خیانت آفریننده ی این داستان هاست.

داستان های این گونه ای ظاهراً زیبا هستند، چون دروغ می گویند. زندگی ظاهراً زیبا نیست، چون راست می گوید.