27, سپتامبر, 2009

روزمرگی به سبک فلسطینی

Category: کتاب – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

                                 

در صفحه ی شناسنامه ی کتاب ” شارون و مادر شوهرم” در مورد مشخصات کتاب نوشته که این یک رمان است. اما من فکر می کنم همین تیتر فرعیِ “خاطرات رام الله” گویا تر است. کتاب “شارون و مادرشوهرم” خاطراتِ زندگیِ واقعی سُعاد العامری (ر.ک: پانوشت 1) در “رام الله” است. در این کتاب او در دو فصل، با زبانی شیرین، از زندگی در سرزمین های تحت اشغال سخن می گوید.

از چند جنبه این کتاب هم اهمیت دارد و هم برای ما جذاب است؛ یکی اینکه مسأله ی فلسطین را به دور از شعار ها و دعوا ها برایمان ملموس می کند. برای یک بار هم  که شده به جای یک فلسطینی قرار می گیریم و از زبان او می شنویم که اسارت یعنی چه؟ اشغال یعنی چه؟ اشغال شصت ساله ی سرزمین مادری چه بلایی بر سر مردم می آورد؟ او جایی از سفر موقتی و ده روزه اش به مصر می گوید:

“به همه ی ما، نه بعضی از ما، در قاهره و شرم الشیخ خیلی خوش گذشت. ما بیشتر از همه از آزادی این طرف و آن طرف رفتن و شب تا دیر وقت بیرون ماندن لذت بردیم. متوجه شدیم به کلی فراموش کرده بودیم زندگی طبیعی چگونه است.”

دوم اینکه با چشمان تیز بین سُعاد می بینیم که زندگی یک فلسطینی تنها آن کشتار ها و اعتراضات و اعتصابات نیست. مردم فلسطین در کنار این کشتار ها واقعاً زندگی می کنند. زندگی در اسارت ویژگی های خاص خودش را دارد اما بالاخره نوعی زندگی است. این نکته ای است که در جای جای کتاب می توانیم ببینیم. مخصوصاً جاهایی که با طنز های “به جا” و دردمندانه ی او بر می خوریم. زبان طنز و طعنه ی سُعاد واقعاً ستودنی است. در فصلی از کتاب ماجرای یک صبح را بازگو می کند که با صدای رژه ی یک تانک در خیابان بیدار می شود. حکومت نظامی برقرار است و روزهاست از خانه بیرون نرفته اند. شوهرش -سالم- از او می پرسد که برای صبحانه یک کاپوچینو می خورد یا نه؟ و او از داخل رخت خواب جواب می دهد “چرا که نه؟”

“ناگهان آخرین باری را به یاد می آورم که سربازان اسرائیلی درست بیرون پنجره های آشپزخانه ی ما بودند. بنابراین به آشپزخانه هجوم بردم و به سالم گفتم مواظب باشد چون ماشین کاپوچینو خیلی سر و صدا راه می اندازد، و بنابراین ممکن است این کار فوق العاده خطرناک باشد! بعداً همان روز صبح سالم گله کرد که او عملاً زندگی اش را با کاپوچینو درست کردن برای من به خطر انداخته و متوجه شده من دوباره خوبیده ام.”

در واقع اینجا می بینیم که فلسطینیان حتی در بدترین شرایط زندگی مانند همه ی ما می گویند و می خندند و در یک کلام زندگی می کنند. تنها از مجرای بیان رسای کسی که اینگونه زندگی می کند است که می توانیم با یک برش واقعی از روزمرگی های یک فلسطینی آشنا شویم. آنقدر واقعی که احتمال کمی دارد کسی بخش هایی از این کتاب را بخواند و اشک نریزد یا قهقهه نزند. در حین خواندن قسمت هایی از کتاب متوجه شدم که مدت هاست دارم دندان هایم را بر هم فشار می دهم و حالا کل فَکَم درد می کند! (ادامه…)

22, سپتامبر, 2009

عدالت برای همه

Category: شنبه‎ی پس از انتخابات,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

مقاله ی “پایان روایت رسمی” را که نوشتم نظر برخی اساتید و دوستان را جویا شدم. خواستم که نقدم کنند. از این میان استفاده ی زیادی از نظرات ارائه شده بردم. در میان تأیید ها و ردیه ها، یک مسأله به نظرم رسید که شاید قابل تأمل باشد. الان می خواهم در مورد ایده ای صحبت کنم که در طی واکنش ها نسبت به این مقاله دیده ام و فکر می کنم گسترش زیادی هم پیدا کرده است. دوست اهل فضلی در خلال نقد هایش به آن مقاله برایم نوشت که: “چقدر مظلوم هستند این طبقه متوسط در نگاه شما! پس آن ۲۵۰-۳۰۰ هزار نفری که در کرمان در این سی سال کپر نشین بودند و احمدی نژاد برایشان خانه ساخت چه بگویند؟”

در قسمت کامنت های وبلاگ مجله ی راه هم کسی نوشته بود:

“طرفداران مغبون شده انقلاب خمینی”؟ اگر طبقه متوسط مغبون شدگانند طبقه فقير چه بايد بگويد؟ گویی كه طبقات فقیر انقلاب را برای خود مصادره و همه تنعمات را برای خود برداشته و طبقه متوسط را مغبون كرده اند. بعد از اینهمه در ايران زيستن و كار سياسی حالا بايد ژیژك از اروپا به ما تحلیل بدهد؟ (اینجا)

اسم این ایده را می خواهم بگذارم ایده ی “عدالت برای فقرا” یا “ایده ی رابین هود”. ایده ای که حامیانش از فقر به عنوان پدیده ای صحبت می کنند که مسببش سایر طبقات هستند. این طبقات هستند که اگر اینقدر ویژه خواری نمی کردند، جامعه مان روزگار بهتری داشت. فقرا در این دید در نهایت باید حق خود را از سایر طبقات بگیرند. آنها حق اینها را خورده اند، و حق به حقدار بر می گردد.

آنچه من متوجه آن شده ام این است که کمتر خود فقرا به این ایده گرایش دارند. در خلال تحقیق اخیرم متوجه شدم که این ایده بیشتر در میان طبقات میانی رواج دارد. این نگاه عمیقاً در یک نوع نگرش نوستالوژیک به فقر ریشه دارد. حاملان این ایده بی صبرانه منتظر عدالتی هستند که فقرا را از این وضعیت نجات دهد و خصومت بی پایانی نسبت به سایر طبقات دارند. اینها می خواهند که جامعه ی عادلانه را در پرتو باز از سر گیری توزیع ثروت بسازند. مثل کاری که رابین هود می کرد. از ثروتمندان بگیر و به فقرا بده. یعنی نگاه این است که فقر پدیده ای مربوط به توزیع ثروت است نه مثلاً تولید ثروت. در لحظه ی تولید همه تولید گر هستند اما آنچه که باعث نابرابری می شود این است که عده ای ماحصل را به سمت خود می کشند و سر باقی بی کلاه می ماند. این ایده شباهت زیادی با تصویری دارد که سوسیالیست های شوروی در قرن گذشته از جامعه ارائه می دادند.

در جواب به هر دو نقل قول بالا می توان گفت که اثبات شیئ نفی ماعدا نمی کند. اینکه من بگویم که طبقه ی متوسط طرفداران مغبون شده ی انقلاب خمینی هستند، به معنای این نیست که پس طبقات پایین متنعم شده اند. یا زمانی که در مقاله ام از بی توجهی به خواست های طبقه ی متوسط می گویم به این معنا نیست که پس کپر نشین ها را فراموش کرده ام. به سادگی من الان دارم در مورد طبقه ی متوسط صحبت می کنم و ویژگی های آن را می گویم. نه نفیاً نه اثباتاً به ویژگی های سایر طبقات کاری ندارم. به دلایلی حس می کنم که در وقایع اخیر نقش آنها مهم تر بوده است، پس مرکز توجه من آنها خواهند بود.

اما چه چیز باعث این برداشت می شود که من دارم به طبقه ی پایین بی توجهی می کنم؟ چه چیز باعث شده که عده ای تصور کنند که این دیدگاه های یک بورژواست که می خواهد از طبقه ی خود دفاع کند در حالی که اصولاً نظری ایجابی در مورد طبقه ی پایین ارائه نکرده ام؟ آنهایی که چنین نظری داشتند معمولاً به یک جمله از مقاله که درباره ی طبقه ی پایین نوشته ام، ارجاع نداده اند، بلکه به جملات نانوشته ارجاع داده اند. یعنی انگار خطوط سیاه روی کاغذ را نخوانده اند، بلکه فضای سفید مابین خطوط را خوانده اند. به ننوشته های من اعتراض کرده اند نه به نوشته ها!

تصور من این است که عامل این همه، یک نوع اضطراب است که پیش تر ها در بررسی آرای شریعتی به آن پرداخته بودم. در زیر نگرشم را بیشتر توضیح می دهم.

(ادامه…)

14, سپتامبر, 2009

پایان روایت رسمی

Category: شنبه‎ی پس از انتخابات,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

تأملی در مورد پیامدهای اجتماعی حوادث پیش و پس از دهمین انتخابات ریاست جمهوری

                 

عنوان ابتدایی مقاله “لبنانیزه شدن ایران” بود که با مشورت با دوستان مجله “راه” عوض شد (*). باید اشاره کنم که این مقاله مبتنی بر یادداشت ها و مشاهدات من است از دو هفته پیش از انتخابات تابستان داغ هشتاد و هشت و یک ماه بعد از آن. در تمام این روز ها سعی من این بود که مشاهدات و مصاحبه های روزمره ام از فعالیت های سیاسی مردم را به طوری منتظم گردآوری کنم. منتظر دیدگاه های نقادانه ی دوستان هستم.

مجله ی راه: شاید یکی از مهم ترین اتفاقات سیاسی سال های اخیر، مناظره ی انتخاباتی میرحسین موسوی و محمود احمدی نژاد بود که شب سیزده خرداد امسال برگزار شد. برنامه ای که میلیون ها مخاطب در سراسر جهان داشت. هدف یادداشت پیش رو این است که به تبعات این مناظره و انتخابات 22 خرداد، در سیاست و جامعه ی امروز ایران بپردازد. به نظر می رسد که هفته ی آخر تبلیغات نامزد های ریاست جمهوری و هفته ی بعد از انتخابات، دوره ی مهمی برای جامعه ی ایرانی بود. در این دوره ما شاهد یک تغییر عمده در جامعه مان بودیم. در زیر به این تغییر، که “لبنانیزه شدن ایران” می نامیم، خواهیم پرداخت. این یادداشت تحلیلی بر وقایع اخیر نیست بلکه به نوعی “توصیف تئوریک” حوادث  قبل و بعد از انتخابات است. تأملی است بر اینکه در این دوره در عمق اجتماع (و نه رویه ی سیاسی) چه حوادثی روی داد.

 

 

(ادامه…)

8, سپتامبر, 2009

زیباست!

Category: حواشی دانشگاه – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

چقدر ممکن است آدمی از صدای یک پرینتر HP خوشش بیاید؟ الان پایان نامه ام تمام شد و پرینتر دارد صد و شصت صفحه ای که ماه ها نوشتن شان طول کشید را یک به یک بیرون می دهد و من از صدای کشیده شدن کاغذ های A4 و تلق و تلوق های داخل دستگاه لذت می برم. از بوی کاغذهای A4 لذت می برم. از این چهل و نه هزار و هفتصد و پنجاه و پنج کلمه ای که با جوهر سیاه پرینتر روی کاغذ های سفید ریخته می شوند لذت می برم. یاد شعری از “پرنده ی پنهانِ” گروس عبدالملکیان افتادم:

هر نتی که از عشق بگوید …

زیباست!

حالا

سمفونی پنجم بتهون باشد

یا زنگ تلفنی که

در انتظار صدای توست …

1, سپتامبر, 2009

بهت بودا

Category: آدم ها,حواشی دانشگاه – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

روزهای آخری است که روی پایان نامه ام کار می کنم. این تحقیق حدود نه ماه به طور کلی و پنج ماه به طور متمرکز وقتم را گرفت. این روزها دارم برای بخش نهایی پایان نامه تعدادی مصاحبه می گیرم. باید با تعدادی از حاشیه نشینان تهرانی مصاحبه کنم و نتایج را در تقابل با داده های ناشی از مصاحبه با متن نشینان قرار دهم. برای همین به لایه هایی از اجتماع سرک می کشم که تا به حال ندیده بودم. به عنوان یک شهر نشین طبقه ی متوسط می گویم که حاشیه نشینان حتی در دورترین خیالات من هم جایی نداشتند.

داستان این روزهایم مثل داستان بودا است که عمری را در قصر گذراند و بعد از مدتها که به بیرون از آنجا راه پیدا کرد از دیدن پیری و مریضی و مرگ متعجب شد. به نظر من در ایران امروز این شکاف بین طبقه ی متوسط و طبقات بسیار پایین تر به شکل آسیب زایی گسترده شده است. این با توجه به فربه شدن طبقه ی متوسط شهری در ایران امروز می تواند آسیب زا باشد.

در هر حال پایان نامه ام بهانه ای بود برای جهشی کوتاه از روی این شکاف متن و حاشیه و آشنایی با انسان هایی که به طرز تعجب آوری شبیه “ما” هستند. بنا به اقتضای تحقیق بسیاری از مصاحبه ها را با طبقات بسیار پایین و زیر خط فقر انجام دادم. پیدا کردن الگوی مشابه در جواب به سوالات کار سختی نبود. از یک جنبه شکاف عمیقی بین جواب های متن نشینان و حاشیه نشینان وجود داشت. از سوی دیگر اعضای هر یک از این دو بخش جامعه مان جواب های شبیه به هم بسیاری داشتند.

اینجاست که استثنائات به شدت جذاب می شوند. یکی از این استثنائات یک کارگر بیست و نه ساله ی کارخانه ای در نزدیکی اسلامشهر بود؛ آقا صادق. صادق می گفت شب ها نگهبانی می دهد و روز ها کارگری می کند. دو فرزند هم داشت. وقتی می پرسم “بزرگترین آرزوت چیه؟” می گوید: “خب، طبیعتاً بزرگترین آرزوهای پدر و مادر ها برای بچه هاشونه. بزرگترین آرزوی من اینه که بچه هام مثل بچه های خاله ام که رفتند و موفق شدند، برن و موفق بشن. مهم ترین هدف برای هر پدر و مادری همینه”.

اما با درد از کودکی اش می گوید که پدر و مادرش از هم طلاق گرفتند و او دچار مشکلات روحی شد. می گوید همین مشکلات روحی نگذاشت که من درس را ادامه بدهم. اگر نه وضعم این طور نبود. آنچه در جواب های صادق برایم جالب بود این بود که او با اینکه هیچ وقتی برای مطالعه ندارد، بسیار عمیق به مسائل فکر می کند و همیشه نظری برای خود دارد. نظری که با تواضع شرحش می دهد، اما سعی می کند در انتخاب لغات دقت به خرج دهد. یک به یک مفاهیم مورد استفاده اش را شرح می دهد. مفاهیم را با یک سری فرمول ها از هم جدا می کند. سعی می کند با تمام اینها انسجام دیدگاهش را حفظ کند و مدام به گفته های قبلی اش ارجاع می دهد تا شاهدی برای گفته ی فعلی اش بیاورد. با این کار تکه های پراکنده ی دیدگاهش به دنیا را به هم می دوزد. مثلاً ببینید که درباره ی معظله ی فقر در ایران چه می گوید: (ادامه…)