21, آگوست, 2009

رمضان ِ دانشکده

Category: حواشی دانشگاه – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

                        

دانشجویان قدیمی تر دانشکده مان می دانند که حال و هوای دانشکده در طول ماه رمضان چطور بود. پیش از این، زمان افطار اگر کلاسی هم برقرار بود تعطیل می شد و همه داخل سلف جمع می شدند. تلویزیون های سلف را روشن می کردند و منتظر اذان می ماندند. افطاری رایگان، یک کاسه آش بود و نان و پنیر و خرما. بعضی اوقات زلوبیا و بامیه هم می دادند. اگر خوش شانس بودیم، شاید هر ماه رمضانی هم دو یا سه بار خانواده ی یکی از دانشجویان یا اساتید، یک دیگ شله زرد را هم نذر می کرد.

سنت حسنه ای که در دانشکده ی ما برقرار بود این بود که هر هفته ی ماه رمضان یکی از تشکل های دانشجویی مسئول تهیه و توزیع افطار بودند. چون ما معمولاً چهار تشکل فعال داشتیم: بسیج، جهاد، انجمن اسلامی و انجمن صنفی. بهترین خاطرات من در دوران دانشجویی مربوط به رمضان سال های هشتاد و دو و هشتاد و سه بود که در جهاد عضو بودم. یک ساعت قبل از افطار با دوستان خوبِ جهادی مان ساندویچ های نان و پنیر و خرما را درست می کردیم. بچه ها صف می کشیدند و ما کاسه های آش و پاکت های نان و پنیر را توزیع می کردیم. لذت بی پایان افطار با یک دانه خرما، چای و یک تکه نان و پنیر در جمع دوستان، عجیب بود. آن هم برای کسانی که فکر می کردند افطار باید یک غذای درست و حسابی باشد.

از امسال تا چند سال دیگر، رمضان مصادف با تابستان و تعطیلی دانشگاه هاست. گفتم یک چیزی را یادآوری کنم تا در تاریخ بماند برای دانشجویان بعدی دانشکده ی کوچک ما!

آقایان و خانم های دانشجوی ورودی امسال دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی! آقایان و خانم های دانشجوی ورودی سال های بعد از هزار و سیصد و هشتاد و هشت! یادتان باشد این سنت حسنه ی افطار در جمع دوستان هم کلاسی را از یاد نبرید تا دوباره رمضان با ترم تحصیلی همزمان شود.

آهای … اعضای آینده ی تشکل های دانشجویی دانشکده! یادتان باشد پاسدار سنت توزیع افطار توسط تشکل های دانشجویی باشید. یادتان باشد اگر مسئولین دانشکده یادشان رفت شما یادشان بیاورید. ما که رفتیم و خاطراتمان را سپردیم به شما.

11, آگوست, 2009

دیوانه

Category: فلسفه و عرفان,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

به جمله ای از نیچه برخوردم که ساده و در عین حال حیرت آور است. او می گوید: ” … و کسانی که در حال رقص دیده می شوند، تصور می شود که دیوانه اند، [این تصور] برای کسانی [است] که صدای موسیقی را نمی شنوند“. زمانی که ما موسیقی را نشنویم، و افرادی را ببینیم که می رقصند، ممکن است اینگونه قضاوت کنیم که آنها بی شک دیوانه اند. “شناخت” حرکات آنها و فهم معنای این حرکت های دیوانه وار در اینجا تنها زمانی ممکن می شود که ما نیز موسیقی را بشنویم؛ به عبارت دیگر قواعدی که برای آنها ملموس است را درک کنیم.

اگر می خواهیم یک جامعه ی دیگر را بشناسیم، اگر می خواهیم معنای رفتارهای بی معنی و دیوانه وار عده ای در سیاست را تحلیل کنیم، اگر می خواهیم معنای حرف های متناقض یک اندیشمند یا متفکر را بفهمیم، تنها راه این است که از دریچه ی او به جهان نگاه کنیم. این به معنای پذیرش نگاه او نیست. تنها به معنای توانِ شنیدنِ صدای دیگران و عاقل فرض کردن آنها پیش از صدور حکم ست. این خودش پیش نیاز رسیدن به یک سطح مهم از تمدن است.

10, آگوست, 2009

از پشت فرمول ها …

Category: مناجات – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

بیمار خنده های توام بیشتر بخند!
خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب!

پ.ن1: با آن همه نواقصش این یک خط دیالوگش می ارزید که آدم، سریال یوسف پیامبر (ع) را پی بگیرد:

یوسف (ع) : تویی زلیخا؟

زلیخا: من، بودم. حال همه تویی یوسف. زلیخایی در میان نیست.

6, آگوست, 2009

خرما

Category: حج,مناجات – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

تکه ای از خاطرات سفر حج (شعبان سال 1387)

 

امروز پنج شنبه بود. عرب ها مقیدند که دو شنبه ها و پنج شنبه ها روزه بگیرند. مخصوصاً که به ماه رمضان نزدیک می شویم. بعد از نماز مغرب داشتم در مسجد النبی راه می رفتم. عرب ها ،گعده ای دور هم جمع شده بودند و با خرما و چای افطار می کردند. صحنه ی جالبی بود. دلم خرما خواست!

قرآنم را بغل گرفته بودم و عین بچه های مادر گم کرده، بین عرب ها قدم می زدم. می خواستم بروم به “روضه ی مبارکه” (1) و آنجا نماز مغربم را بخوانم. دلم خرما خواست. قرآنم را چسباندم به قلبم.

سجاده ام را در صحن اصلی مسجد النبی انداختم. دور تا دورم را عرب ها با دشداشه ی سفید گرفته بودند. دستار عربی سفیدم را تا کردم و روی زمین گذاشتم. قرآن و عینکم را روی دستار گذاشتم. دنیا را بدون عینک دوست تر دارم. مات می شود. “همه” را نمی بینم. “هم-همه” را می بینم. در نماز مسجد النبی همیشه عینکم را برمی داشتم. بر خلاف توصیه ها ، چشمم را به مهرم نمی دوختم. به روبرو خیره می شدم؛ به همهمه ی مات!

می دانستید روایات معتبری هست که خانه ی امام زمانمان (عج) در مدینه است؟ با خودم فکرکردم …فکر که نه خیال کردم! خیال کردم که چه خوب می شد که تا سلام نماز را می دادم ،”آقای عرب” می آمد و روبرویم می نشست و می گفت “تقبل الله”! دلم خرما می خواست. آخه ما هم روزه بودیم (2).

فردا – نیمه ی شعبان- می رویم که مُحرِم شویم. تمام شد. مدینه ام تمام شد. امام زمان ندیده از مدینه رفتیم … خرما نخورده از مدینه رفتیم!

 

مرتبط در کلمه: امیدواری و مولای یا مولای

 

 

1.روضه ی مبارکه : ما بین خانه و منبر پیامبر (ص) که در حدیثی اشاره شده که قطعه ای از بهشت است و نماز خواندن در آن ثواب بسیاری دارد. برای همین همیشه شلوغ است و برای گیر آوردن جا باید چند دقیقه ای منتظر ماند.

2. مدینه خانه ی مومن است. مسافر در آنجا هم نمازش را کامل می خواند و هم می تواند سه روز روزه بگیرد.   

3, آگوست, 2009

بچه های وسط تاریخ

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

ویژگی منحصر به فرد فیلم “باشگاه مبارزه” [فایت کلاب اثر دیوید فینچر] یک ساختار شکنی است. این فیلم نشان می دهد که خطری که دنیای متجدد را تهدید می کند یک گودزیلا، دایناسور یا کینگ کونگ نیست. پدیده ای خارجی و ویرانگر نیست که تهدید می کند. این خطر در زیر پوست همین شهر زندگی می کند. در درون همین آدم های آرامی که قافیه ی زندگی شان “تکرار” است و مدام دور خود می چرخند. اینها بالاخره یک روز از بی معنایی به تنگ می آیند. شاید نتیجه اش یک نوع مازوخیسم جمعی باشد، انهدام خود وقتی نمی توانی دنیا را عوض کنی.

البته به نظر من این در مورد زندگی بی روح غربی ها صادق است نه زندگی “هیجان انگیز” ما که معمولاً از تکرار خالی است. “تکرار” در جامعه ای است که ساختارهای محکمی دارد که بر انسان ها سیطره دارند. اما در کشورهایی مانند کشور ما نه اینکه انسان ها آزادند، نه! اما ساختارها بی سامانند، یک شبه اند، بی دوامند، وابسته به فردند. ترکیب های ناقص مدام ما را له می کند نه ساختار های محکم و آهنین.

جنبه ی دیگر قرائت من از این فیلم این است که وقتی ما در جامعه با هم درگیریم در واقع با کس دیگری نمی جنگیم. بسیاریمان درگیر توهمیم که فکر می کنیم “ما” با هم متفاوتیم. اینها جنبه های متفاوت شخصیت ماست. ما داریم با خودمان می جنگیم. از چیزی درون خودمان ناراضی هستیم. شاید کم و بیش برخی رفتارهایمان دقیقاً مانند رفتار های حریفمان است. زندانبان و زندانی به هم شبیه اند. چه بسا یکی هستند.

نمی گویم پس مبارزه را بی خیال شویم. می گویم زمان استراحت بین دو راند یک کم هم به این فکر بکنیم که: “ما بچه های وسط تاریخیم، بدون هیچ محل و مکان خاصی، ما هیچ جنگ بزرگی رو تو نسلمون ندیدیم، هیچ رکود عظیمی رو هم ندیدیم. جنگ بزرگ ما یه جنگ روحیه. رکود بزرگ ما همون زندگی مونه” *. اول بفهم که همین زندگی بزرگترین رقیب است، نه آن کسی که روبرو ایستاده، بعد مشت بزن.

 

* قطعه ای از دیالوگ فیلم که سخنرانی کوتاه تیلور است برای اعضای باشگاه مشت زنی.