31, جولای, 2009

شطحیات ِ یک فاعل ِ شناسای ِ عصبانی

Category: شنبه‎ی پس از انتخابات,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

اگر کسی مرا دعوت کند که سعی کنم بی طرفانه امر اجتماعی را مطالعه کنم، به او خواهم گفت: من یک فاعل شناسای بی طرف نیستم. مایل هم نیستم که باشم. فکر هم نمی کنم کسی بتواند اینگونه باشد.

من یک فاعل شناسای عصبانی هستم که به سعادت بشر فکر می کند و امروز آن را در خطر می بیند، به انقلاب اسلامی فکر می کند و امروز آن را گم شده می بیند، به سیاست فکر می کند و آن را ویران از هوس های مدعیان انحصاری هر چیز خوب می بیند، به آینده فکر می کند و … اینجاست که تنها بارقه ی امیدی در او پدیدار می شود. اما در هر حال، من یک فاعل شناسای عصبانی هستم و حق دارم عصبانی باشم. 

 

28, جولای, 2009

انسان به تمام معنا

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

تکه ای از پایان نامه

 

“نقشی که الهام [و شهود] در علم بازی می کند کمتر از نقش آن در عرصه ی هنر نیست. این تصوری کودکانه است که بپنداریم یک ریاضیدان با نشستن پشت میزش همراه با یک خط کش، ماشین های حساب یا دیگر وسایل مکانیکی، به نتایج به لحاظ علمی ارزشمند می رسد.” (ماکس وبر. سخنرانی “علم به مثابه ی حرفه”)

 

از نظر وبر عنصر “ایده” در مرکز هر کنش انسانی قرار دارد. ایده ها هرگاه که بخواهند در ذهن ما جرقه می زنند. این بسته به میل ما نیست. اما می توان اینقدر گفت که ایده ها تا زمانی که ما پشت میزمان ننشینیم و با شوقی تمام عیار و با وقف پرشور ساعات عمر خود، به تحقیق علمی نپردازیم، به ذهنمان خطور نمی کنند. اما در نهایت”اینکه ما واجد الهام [و شهود] علمی باشیم یا نه بستگی به تقدیراتی دارد که از ما مخفی هستند، و این امری موهبتی است”(*)

جمله ی اخیر از یک کشیش بر سر مزار یک فرد یا از یک روحانی بودایی در یک معبد در چین نیست. بلکه جمله ای مهم در متن یک سخنرانی پیرامون روش شناسی علم است که ماکس وبر در دانشگاه مونیخ ارائه می دهد. همین مسأله ی غریب نشان از توجه زیاد وبر به حضور امور “غیر عقلانی” در تحقیق دارد. الهام، شهود، امر قلبی، تقدیر، شور و شوق و ایده (که مفهومی محوری است) اشاره به ابعاد مختلف حضور انسان با تمام ویژگی های انسانی و با تمام نادانسته هایش در تحقیق علمی است. در واقع اینها همگی وابسته های انسان هستند. تا زمانی که این انسان، محور کار علمی باشد و نه روبات هایی تمام اتوماتیک، این ویژگی ها هم با او هستند.

 

* ترجمه ی انگلیسی اش که کار سی. رایت میلز است اینگونه می شود:

 It besides upon “gifts”!

24, جولای, 2009

شریعتی؛ وقتی مضطرب بود …

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

                  

                        شریعتی وقتی مضطرب بود ...

مجله ی راه: در این یادداشت می خواهم مختصراً به بهانه ی سالگرد شهادت علی شریعتی، به جنبه ای اساسی در آراء او بپردازم. فرضیه ی اصلی که در اینجا در مورد آراء شریعتی مطرح می شود این است که می توان گفت سوال بنیانی شریعتی نه سوالی درون دینی بلکه سوالی متجددانه است. به دنبال این سوال است که جواب هایی که به آن سوال می دهد رنگ و بویی غیر دینی دارند. به طور خاص منظور نوعی “اضطراب متجددانه” است که می توان در آثار او به دنبالشان بود. (ادامه…)

18, جولای, 2009

دلتنگی

Category: یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

با حمید یک هفته ای رفته بودم شمال. رفته بودیم کنار ساحل قدم بزنیم. دلیل دیگرمان هم این بود که پایان نامه مان را به جایی برسانیم. خیلی وقت بود شمال نرفته بودم. ویلایی دست و پا کرده بودم در دریاکنار. “دریاکنار” اسم منطقه ای ویلایی نزدیک “فریدون کنار” است.

معمولاً روز ها فقط می نوشتم و شب ها کنار ساحل قدم می زدم. یک شب کنار دریا یک عنکبوت دیدم که تار بزرگی برای خودش تنیده بود. حمید انگار که به تار لگد بزند، یکجا تمام بساط عنکبوت را به هم ریخت. با عصبانیت گفت: “شرم نمی کنه! جلوی من داره مورچه رو یک لقمه می کنه!” شرم تنها چیزی است که این اطراف پیدا نمی شود.

شب، شن های نرم ساحل دریا، پیاده روی با پای برهنه، سکوت انسان ها و صدای موج های دریا؛ اینها برای رفع دلتنگی خوب است. به قول حامد عسگری:

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم / گریه غرورمو به هم می زنه / مرد برای هضم دلتنگیاش/ گریه نمی کنه، قدم می زنه!

14, جولای, 2009

شهر فراموش شده ها

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

“زیرآب” نام شهری است در نزدیکی “قائم شهر” از شهرهای استان مازندران. قائم شهر، شهری کوچک و صنعتی است. تنها واژه ای که برای توصیف پیکر این شهر کوچک گویا است یک کلمه است؛ ویرانه. یک ویرانه ی صنعتی. شهری پر از دود، پر از مخروبه و پر از کارگران بی کار. خانه ها همه قدیمی است. عجیب است که کسی برای بازسازی اقدامی نمی کند. تا دهه های شصت و هفتاد قائم شهر، چندین کارخانه ی نساجی داشت. اما کم کم این کارخانه ها ورشکست می شوند.

زیرآب که حدود پنجاه کیلومتر با قائم شهر فاصله دارد، شهری بسیار کوچک است با تنها یک میدان. با کمی فاصله روستای آلاشت قرار دارد که محل تولد رضاخان است. در راه آلاشت شهرکی است که به شکل تاج شاه ساخته شده. مردم محلی می گویند که از بالای کوه این تاج معلوم است. شهر زیرآب محصور در کوه های جنگلی است. تقریباً در یک دره واقع شده. در این فصل تمام کوه های اطراف سبز است. هوا آنقدر خنک است که هیچ جا نمی توان اثری از کولر یا پنکه دید. کنتراست ویرانی شهر کوچک با سرسبزی جنگل غمناک است.

هر جا که با مردم هم صحبت شوی می توانی نوعی نوستالوژی دوران رضاخان را در صحبتشان ببینی. با راننده ی تاکسی ای صحبت می کردم. می گفت که افتخار می کند که هم محلی رضاخان است. می گفت که “رضاخان به ما می رسید. اما بعدش با بغضی که از رضاخان داشتند، کاری کردند که کارخانه جات ما ورشکست شود.” سبیل قزاقی بزرگی داشت. به عکس های رضا خان می مانست. فقط کمی قدش کوتاه تر بود. مردم با نوستالوژی دوران رضاخان زندگی می کنند. به نظر می رسد با سلطنت رضاخان، شهرشان را در قامت پایتخت دوم ایران دیده اند، اما با به زیر کشیده شدن سلطنت، تمام احترام و وجاهتشان را از دست داده اند. کوه های سبز و مه آلود اطراف مانند جنگل های نقاشی های ژاپنی است. قسمت هایی از کوه را در همان زمان سنگ فرش کرده اند برای کوهنوردی توریست ها. قطار درست از وسط دره و از انتهای زیرآب رد می شود. حتماً برای سیل توریست هایی ساخته شده که برای دیدن شهر رضاخان و کوهنوردی قرار بوده از اینجا رد شوند.

هنوز زخم های ناشی از این شوک های فرهنگی و فراز و فرود های تاریخی را بر شخصیت مردمانش می توان دید. وقتی به زیرآب می آیی، گویی تاریخ را به عقب بازمی گردانی. اینجا شهر گذشته است؛ شهر فراموش شده ها.

 

تیر 1388 / زیرآب