28, آوریل, 2009

نامجو و نسل بی حماسه ی من

Category: آدم ها,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

                
می ترسم از روزی که محسن نامجو نماینده ی “نسل بی حماسه” ی من شود. باید اذعان کرد که اشعار او به لحاظ ادبی هیچ ارزشی ندارند. اما مساله این است که همین “بی ادبی” او را برجسته کرده. خودش در جایی می گوید که از این همه استقبال مردم تعجب کرده و فکر این همه را نمی کرد. چه چیز او را به پدیده موسیقی امروز تبدیل کرده است؟
من با تمام مرز های روشن سیاسی و فکری و نفرتی که از اشعار سخیفش دارم ، او را می فهمم. او را می فهمم گرچه با او به شدت مخالفم. نسل من این را می فهمد. همان طور که در نگاه نسل پدرانم می خوانم که هیچ ارتباطی با سبک نامجو برقرار نمی کنند.
ویژگی او این است که هر نوع کلان روایتی را به سخره می گیرد. دیگر هیچ ادعای جهانشمولی برای او معتبر نیست. چه کلان روایت ناسیونالیستی و میهنی یا نوستالوژی شرقی :
اینکه زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی/ اینکه لنگ در هوایی رو می گن جبر جغرافیایی/ ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟/ کی با ما راه میایی جون مادرت؟


چه کلان روایت بازنمایی رسمی و دولتی:
روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود/ روزی که مهتاب بود/ سراب بود، سراب ناب بود …

جز اینکه او در برابر برخی ستاره ها یا برخی پاکی ها تسلیم است و احترام آمیز از آنها یاد می کند. گرچه این احترام به هیچ نوع تعمیم و آرمان جهانشمول ختم نمی شود:

روزی که پایان بود، پادگان بود / تهران نبود، خیابان، دشت آزادگان بود

یا رجوع کنید به قطعه ی چه گوارا:
پیدا کنیدش دوباره / بگو دوباره بمیرد/ شاید دستم را بگیرد / پیدا کنیدش دوباره / هی، هی، “سی یِرا ماسترا” / “سی یرا ماسترا”ی تنها / زخمی پیدا کن مردی را/ که بخواند چه گوارا … (ر.ک پانوشت 1).
او ساختارشکن است اما به مخرب ترین شکل آن؛ چه به لحاظ فرمی، چه محتوایی. او می خواهد از دو بند و زنجیر خود را رها کند. یکی از بند معنایی که شعر دارد یعنی آن معنایی که شاعر قصد کرده و کم و بیش مخاطب آن را در می یابد. دیگری از بند وزن شعر که لزوماً در یک آهنگ سروده می شود. مثلاً به مصرع زیر از شیخ بهائی نگاه کنید: ساقیا بده جامی زان شراب روحانی … . این مصرع معنایی عرفانی دارد و همچنین وزنی بر این اساس: مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن .
نامجو می خواهد این مصرع را چند معنایی ببیند و با آهنگی دیگر بخواندش. پس می تواند بگوید: ساقیا بده جامی زان شراب روحانی …هانی …هانی. می تواند “هانی” را چند بار تکرار کند. پس معنای Honey (عزیزم) را به ذهن متبادر می کند. طنز ظریفی هم در این کار نهفته است. او از شعر شیخ بهائی با این کار معنا زدایی می کند و به جای معنای عرفانی، معنایی عرفی – و به نظر من سخیف- به آن می دهد. حالا دیگر می تواند این مصرع را در دستگاه دیگری هم بخواند (ر.ک پانوشت2). صورت دیگر تغییر فرم، نحوه ی استفاده ی او از حنجره است. از نظر نامجو، حنجره هم می تواند نوعی ابزار موسیقی باشد. پس از آن هم برای تولید هر صدایی استفاده می کند. علاوه بر این فرمِ تغییر شکل یافته، او محتوایی گاه طنز آلود، بی ادبانه و معترض، اما بدون هیچ آرمان ایجابی، تولید می کند. این محتوا همان اشعار ِ فاقد ارزش ادبی اوست.

من این عصیان را، در اوج بی معنایی و بدون هیچ هدف ایجابی، درک می کنم. وقتی در جامعه ای-یا در جهانی- هیچ قدرتی نتواند “معنای کلی” تولید کند، “عصیانگران بی معنایی” خریدار پیدا می کنند.

پ.ن 1: سی یرا ماسترا نام کوه هایی است که چه و کاسترو جنبش انقلابی شان را از آنجا آغاز کردند(+).
پ.ن 2: البته –الحمدلله- در مورد این مصرع تا به حال این کار را نکرده است.
پ.ن 3:  +

21, آوریل, 2009

مارکو پولو در سه راه ضرابخانه

Category: حواشی دانشگاه,یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

      

                 

امروز با دو تا از دوستان تصمیم گرفتیم یک محل گمنام، در اطراف دانشکده مان را کشف کنیم. با خودم می گفتم که هفت سال است که در دانشکده ی علوم اجتماعی هستم، دو سال هم مدرسه ی فرهنگ را اضافه کنید که آن هم از قضا نزدیک پل سید خندان است. تا به حال خیلی به اطراف سه راه ضرابخانه سرک کشیده ام؛ پارک های اطراف، کتاب فروشی های منطقه و مکان های دیدنی. اما به موزه ی رضا عباسی نرفته بودم. در واقع این موزه در خیابان شریعتی نرسیده به پارک اندیشه است.

 

 

امروز در حرکتی شجاعانه ندا دادیم که ما می رویم موزه هر کس می آید، بیاید که “محمدان” جواب مثبت دادند. “محمدان” شامل محمد نیازی و محمد خوش گفتار می شود. سه نفری اکتشاف را آغاز کردیم. موزه رضا عباسی در مجموع موزه ی کوچک و جمع و جوری است. سه طبقه دارد که کارمندان تاکید دارند از طبقه ی سوم شروع کنیم یعنی طبقه ی ایران ماقبل اسلام. طبقه ی دوم به دوره ی ایران اسلامی اختصاص دارد. طبقه ی اول هم مربوط به نقاشی و خطاطی است.

 

جالب بود که ما در این موقع هفته تنها بازدید کنندگان بودیم. کارمندان همان طور به ما نگاه می کردند که ما به اشیاء ماقبل تاریخ. برای همین بود که می توانستیم موقع دیدن تابلو ها اظهار نظر های فاضلانه هم بکنیم و به خودمان با صدای بلند بخندیم. در این ترم های آخر می خواهم که باقی محل های کشف نشده ی اطراف سه راه ضرابخانه را هم کشف کنم. به قول دوستی: “نه که اوقات فراغت زیاد دارم”.
این هم دو بیت از فردوسی که بر یک کاشی هشت گوش با خط نسخ نوشته بودند:

کنون خورد باید می خوشگوار / که می بوی مشک آید از جویبار

هوا پر خروش و زمین پر ز جوش/ خنک آنکه دل شاد دارد بنوش

17, آوریل, 2009

قدرت طنز

Category: یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

به دوستی که طنزپرداز کلامی -و فی البداهه ی- خوبی است، می گفتم که قدرت طنز پردازی از دو چیز منشاء می گیرد: اول از برعکس دیدن واقعیت و از بین بردن هارمونی. به عنوان مثال کسی را می شناختم که نامش بود “مزدک رستمی”، این آقا مدرسه ای را ساخته بود و وقف کرده بود، اما هر چه تلاش کرد نتوانست اسمش را روی مدرسه بگذارد. آموزش و پرورش اجازه نداد. در ضمن مدرسه ای که ساخته بود در خیابان دوازده فروردین بود و آموزش و پرورش می خواست نام مدرسه را بگذارد دبستان دوازده فروردین. این برادر، از این ماجرا شاکی بود و هرجا می نشست گلایه می کرد تا اینکه برای یکی دیگر از آشنایانمان داستان را تعریف کرد. آشنای ما هم که طنزپرداز نامداری بود گفت: این که غصه ندارد زرنگی کن و فامیل خودت را بگذار دوازده فروردین؛ “مزدک دوازده فروردین” ! اینجا تنها کاری که صورت گرفته این است که نام ها بر عکس شده. این برعکس دیدن ماجرا هوش زیادی می خواهد.

منشاء دیگر ِ طنز -به نظر من- علنی گفتن چیزهایی است که دیگران مخفی می کنند. یعنی نشان دادن پس ِ ماسکهایی که همه به صورت می زنیم در حالی که همه هم می دانیم که اینها واقعیت ندارند. طنز این قدرت و شجاعت را دارد که این ماسک ها را بردارد و نابسامانی ها را جار بزند. به عنوان مثال به این متن و این متن نگاه کنید.

3, آوریل, 2009

Contemplation

Category: یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

شریعتی در برخی از دست نوشته هایش- به طنز- یادی می کند از خاطرات ناصرالدین شاه که در سفرنامه اش چند باری می گوید “داشتیم خیالات می فرمودیم …”. من هم گاهی خیالات می فرمایم و قدرت خیال را به رخ زندگی حقیقی می کشم. مثل شاعر ها؛ مثل سهراب که جایی در زندگی نامه اش می نویسد:

 

نمی دانم ، تابستان چه سالی ملخ به روستای ما هجوم آورد. زیانها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادیها شدم .راستش را بخواهید حتی برای کشتن یک ملخ هم نقشه نکشیدم . وقتی میان مزارع راه می رفتم ، سعی می کردم پا روی ملخ ها نگذارم . اگر محصول را می خوردند پیدا بود که گرسنه اند. منطق من ساده و هموار بود. روز ها در آبادی زیر یک درخت دراز می کشیدم و پرواز ملخ ها را در هوا دنبال می کردم . اداره کشاورزی مزد contemplation مرا می پرداخت” (contemplation= غور ، تامل)

 

چند ماه دیگر باید از پایان نامه ام دفاع کنم اما در خیالات سیر می فرمایم. بعید نیست داورها به خیالاتم نمره دهند. من نمی دانستم که می شود در خیال زندگی کرد، در خیال هم روزمرگی داشت، در خیال هم نان در آورد! شوخی نمی کنم. من در خیال نان در می آورم. باور نمی کنی؟! برای خودم مردی شده ام.