30, ژوئن, 2008

تمثیل

Category: حواشی دانشگاه – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

                                                           Burawoy 
در جواب سوال یکی از اساتید ،لیوان پلاستیکی روی میز را با دست راستش بلند کرد و گفت : “بدترین کار این است که دانشجو را مثل این لیوان در نظر بگیرید که خالی است و …” با آن یکی دستش پارچ را برداشت و لیوان را پر آب کرد. ادامه داد” و… تصور کنید که شما دارید معجون طلایی دانش را سرازیر ذهن او می کنید. باید به دیدگاه و تجربیات دانشجو احترام بگذارید. با او دیالوگ کنید.” سعی کنید به او بیاموزید که چگونه تصورات خامش را به صورت روشمند در قالبی سازمان یافته  ارائه کند. بدترین کار این است که خود را واجد علم و او را جویای آن بدانید.این لحظۀ کوتاهی از روزی بود که صرف دو سخنرانی مایکل بوراوی(Michael Burawoy) کردم که تازگی ها به ایران آمده بود. 
________________
 پ.ن 1:  این جور که به نظر می آید با ایشان اختلاف نظر زیادی دارم ولی نمی دانم چرا با چند تا جملۀ کوتاهش خیلی همدردی کردم. از آنها یکی همین جملۀ بالا!
پ.ن2 : چون موبایل ندارم ،موبایل دکتر احمدنیا را قرض گرفتم و چند تا عکس از سخنرانی گرفتم.متشکر از ایشان که عکس ها را فرستادند.

11, ژوئن, 2008

کار جامعه شناس – کار فیلسوف

آنهایی که پایان نامه گرفته اند می دانند که انتخاب موضوع چه دردسری است. من برای پایان نامه ام ، مدت زیادی بر سر موضوع شک داشتم. بیش از ده طرح نوشتم. بر روی هر کدام کلی فکر کردم. برای هر کدام نیاز به مطالعه هم داشتم. حدود سه ماه با این وضع گذشت تا اینکه به این نتیجه رسیدم که موضوعی مربوط به “رابطۀ فلسفه و جامعه شناسی” را بررسی کنم. می خواستم در این کار تمرکزم بر آراء پیتر وینچ باشد. با خوشحالی طرحم را نوشتم. از مدتها پیش با یکی از اساتید خوبم و تعدادی از دانشجویان از دانشگاه های مختلف کتاب “ایدۀ علم اجتماعی” (اثر مهم وینچ) را می خواندم، اما الان فرصتی بود تا مروری دقیق تر بر آن بیاندازم. از اینکه مطمئن شده بودم به یک موضوع علاقه دارم و می خواهم چند ماه از زندگی ام را صرف مطالعه بر سر آن بکنم خوشحال بودم. حتی مقاله ای هم نوشتم که در واقع خلاصۀ مقدمۀ پایان نامه بود.خلاصه ، وقتی طرح را برای تأیید به گروه دادم فکر می کردم استاد راهنمای پیشنهادی ام – که از خارج دانشگاه بود – رد شود اما اصلاً به ذهنم نمی رسید که اصل موضوع هم رد شود. وقتی دکتر انتظاری- رئیس تحصیلات تکمیلی گروه جامعه شناسی دانشکده مان – گفت که موضوع هم رد شده، شوکه شدم. در واقع خنده ام گرفت. آخر دو سال قبلش یکی از دانشجویانِ همین گرایش، موضوعی فلسفی تر از این را در مورد وینچ برداشته بود. گفتند دلیل اصلی این است که موضوعت فلسفی بود ،نه جامعه شناختی.
 اوایلی که وارد جامعه شناسی شده بودم فکر می کردم که مشکل گروه های جامعه شناسی دانشگاه های ما این است که اساتید، فلسفه نمی دانند و نمی خوانند. یعنی فلسفه را به رسمیت نمی شناسند و این با توجه به وابستگی فلسفه و جامعه شناسی مشکل ساز می شود. اما در دو سال اخیر با آشنایی بیشتری که با اساتید پیدا کردم ،فهمیدم که مشکل اصلی نخواندن فلسفه نیست- که دیدم بسیاری از اساتید ما اطلاعات خوب فلسفی داشتند. مشکل این است که جایگاه فلسفه را تقلیل می دهند. دید این است که جامعه شناسی  به عنوان رشته ای پژوهشی با بسیاری از حوزه ها در ارتباط است. از جمله با اقتصاد ،روان شناسی ،علوم سیاسی و “فلسفه”. یعنی در اینجا فلسفه هیچ وجه ممیزی ندارد. کار جامعه شناس و فیلسوف کاملاً از هم مجزاست و رابطه شان مانند رابطۀ جامعه شناسی با دیگر رشته های پیرامونی است.
یکی از مهم ترین کارهایی که وینچ می خواهد در کتابش انجام دهد همین است که این تصور را به چالش بکشد و بگوید که “بخشی از کار جامعه شناس ،کاری فلسفی است.” پس جامعه شناسی ،مانند علوم طبیعی ،از “دستان مرگ آور فلسفه (!)” رها نشده است.
حتی شاید برای توجه دادن به این مطلب در اینجا نیازی به استدلالات پیچیدۀ فلسفی هم نباشد ،کافی است که به تاریخ جامعه شناسی توجه کنیم. من از اساتیدم پرسیدم که چرا مارکس که رسماً فیلسوف بود ، جزو تاریخ جامعه شناسی  محسوب می شود؟ زیمل چطور؟ مگر بخش بسیاری از کار های وبر شأن فلسفی ندارد؟ چرا اینقدر عقب برویم ،هابرماس ،اصلاً، کتابی دارد که در آن کار تجربی کرده باشد؟ در حالی که عضو گروه جامعه شناسی است. اساتیدم جوابی نداشتند ،جز اینکه ؛”تو هم هابرماس شدی ،هر کار خواستی بکن!”

این که دانشگاه های ما نتوانند نیرو هایی را تربیت کنند که در سطح نظری تحقیق کنند مانع بزرگی است بر سر راه شکل گیری اندیشه و خلاقیت. اگر به دانشجو نیاموزند که در سطح نظری کار کند و بیاموزند که “اصالت” با کار تجربی است، نتیجه همین خواهد شد که دانشگاه های ما محل تکثیر “محققان درجه دوم” خواهد بود. محل تربیت کسانی که تنها بلدند در سطح عملی، دیدگاه های نظری “دیگران” را بررسی کنند. نه اینکه خود خلاقیت داشته باشند و نه اینکه  کسانی شوند که به “طرح های دیگر” فکر کنند.