30, نوامبر, 2007

موانع پیش روی مطالعات اجتماعی در ایران

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني


در اینجا می خواهم به صورت خلاصه ،اَهّم موانع جامعه شناختی پیش روی مطالعات اجتماعی ایران ،که به نظرم می رسد ،را بیان کنم. موانع عمیق تر پیش روی که درک آنها مستلزم توجهات عمیق تر فلسفی است ،مدنظر این نوشتار نیست .

1.معضلۀ ترجمه :

در حال حاضر بیشترین میزان اساتید رشته های علوم اجتماعی تحصیلکردگان کشور های انگلیسی زبان هستند.در این بین تعداد بسیار قلیلی از این اساتید به دو زبان خارجی مسلطند.با این مقدمه باید گفت ؛حال ما با یک مشکل چند بعدی در ترجمه مواجهیم :

الف)تمامی ترجمه های ما از زبان انگلیسی انجام می شود.عدم تسلط اساتید ما به زبان های آلمانی ، فرانسوی و عربی باعث شده که حتی گاه ما منابعی ،که از اندیشمندان این زبان ها منتشر می شود، را به صورت ترجمه ای دست دوم از زبان انگلیسی به فارسی بیابیم.یعنی در این بین دو بار ترجمه صورت گرفته ،یکی از زبان مبدا به انگلیسی و دیگری از زبان انگلیسی به فارسی.بر اهل فن معلوم است که چه میزان از محتوای مطلب در این بین از بین می رود و یا آسیب می بیند.

ب)دیگر اینکه علوم اجتماعی ما به شدت تحت تاثیر جامعه شناسی آنگلوساکسون باقی می ماند.کافی است در نظر بگیریم که از پانزده کتاب آنتونی گیدنز ،جامعه شناس شهیر و معاصر انگلیسی، نزدیک به دوازده کتاب به فارسی ترجمه شده اند ،اما تقریبا نیمی از کتب ماکس وبر ،جامعه شناس کلاسیک آلمانی،بیشتر به فارسی برنگشته است.در حالی که حتی همان آثار هم گاهی از انگلیسی به فارسی برگردانده شده(مانند کتاب “روش شناسی علوم اجتماعی ” وبر).این باعث از دست رفتن بسیاری از معلومات جامعه شناختی ما می شود.

ج) حتی بدتر از همه اینکه ما هیچ خبری از وضعیت مطالعات اجتماعی در کشور های همسایه و خاورمیانه ای مان نداریم.در حالی که کتب انگلیسی زبان بسیاری ،به فاصلۀ یک سال ترجمه می شوند ،تا به حال هیچ کار جدی در بارۀ مطالعات اجتماعی کشور هایی که با ما در شرایط مشابهی قرار دارند (کشورهایی مانند مصر ،لبنان ،عربستان و پاکستان) در ایران منتشر نشده.

2.بی فایدگی :

مطالعات اجتماعی در ایران به گونه ای از رخوت و سستی گرفتار آمده که باید اذعان کرد این تنها مشکلات سیاسی و حمایت دولت نیست که جلوی رشد آن را گرفته (گرچه این بی تاثیر نیست!) بلکه خود عالمان این حوزه اذعان می کنند که تحقیقات در این بخش کارآمد و کاربردی نیستند.یعنی نفعی و ضرری برای جامعه ندارد.البته ما فرض را بر این می گذاریم که دولت ،فهم علمی والایی دارد و می داند که تحقیقات بنیانی (Fundamental) سود و نفع فوری و روزآمد ندارند.اما با این فرض هم باید گفت که فرقی به حال ماجرای مطالعات اجتماعی در ایران نمی کند و تحقیقات بنیانی ارزشمندی هم به ثمر نمی نشیند.پس بی فایدگی یکی از اساسی ترین مشکلات این حوزه هاست.

3.آزاد اندیشی :

فضای سرکوب و عدم وجود آزادی اندیشه لزوماً امری سیاسی نیست. فرهنگ جامعۀ استبداد زدۀ ما باعث خفه شدن صداهای معارض می شود. هر صدایی که قدرتی –هر چند خرد،مانند یک مدیر دانشگاهی- را به چالش کشد با مشکلات زیادی برخورد می کند. این باعث رکود و رخوت اندیشه می شود. در این بین -که عده ای می توانند و عده ای نمی توانند حرف خود را بزنند- به قول وبر : “شأن یک نمایندۀ علم ایجاب می کند که در این شرایط همانگونه که دربارۀ چنان مسائلی مجبور به سکوت است،از طرح مسائل ارزشی مجاز نیز لب فرو بندد.”(Weber,1994,8) همین و ضع دربارۀ مجوز نشر کتاب ومقاله و سخنرانی صدق می کند.

28, نوامبر, 2007

سکوت درخت خرمالو

Category: یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني


اول آبان، هشتمین ماه ورود مان به خانۀ جدید، تمام شد. خانۀ قبلی مان سه خیابان پایین تر بود. وقتی ده سال پیش آمدیم به آن خانه هنوز بزرگراه کنارش چندان وسیع نشده بود.در واقع ،حومۀ شهر محسوب می شد. خانۀ قبلی مان آپارتمان بود. بعد از گذشت ده سال ،شمال برجمان، دو تا پاساژ بزرگ ساختند.جنوبش هم بزرگراه را وسیع کردند. حسابی شلوغ شده بود. دیگر سر و صدای بزرگراه و بوق آژیر ماشین های پارکینگ پاساژ ، امانمان را بریده بود. این شد که خانه را فروختیم و آمدیم به این خانۀ فعلی مان.
دود و سیمان و شلوغی از یک طرف ، پاساژ از طرف دیگر ،هر دو نماد های کلان شهرها هستند.انسان مدرن چرا از این همه زشتی فرار نمی کند؟ زشتی فقط در دنیای انسان مدرن نیست. این یک رفت و برگشت است بین ذهنیت مدرن-زدۀ او و عینیت مدرن-مالی شدۀ حیات روزمره اش. نمی دانم شما هم چنین حسی دارید یا نه؟ اما بزرگترین نوستالوژی های من زمانی است که شب هنگام به خانه برمی گردم، وقتی در صف تاکسی ایستاده ام و به ستاره ای نگاه می کنم، می بینم که آن ستاره کم کم حرکت می کند.تازه متوجه می شوم که آن یک قمر مصنوعی -و نه قمر واقعی- است که ما در آسمان جا گذاشته ایم.این نوستالوژی زمانی شکل می گیرد که می خواهم به یک منظره نگاه کنم که چیزی دست ساز انسان در آن نباشد و نشود. زمانی که ،تا به بالای سرم نگاه می کنم تا ماه را پیدا کنم ،گره های پراکندۀ سیم های مخابراتی را بالای سرم ببینم. این همه ،هم در ذهن انسان مدرن بازتاب پیدا می کند و این زشتی را نمی بیند و هم اینکه خود بازتاب ذهنیت های اوست.
او صبح تا شام در این شهر بی در و پیکر و آلوده –به معنای واقعی کلمه- می دود. به دنبال هیچ.دنبال هر چه باشد ،دنبال “معنا”یی برای این دویدن نیست.و هرچه جز معنا”، هیچ است.مسابقه ای در جریان است که برنده ای ندارد ولی شرکت کننده، تا بی نهایت.
من از ابتدای این مسابقه دستانم را بالای سرم می گیرم.اعلام می کنم که از مسابقه قبل از شروع شدنش انصراف داده ام.یک نفر دیگر را هم می شناسم که هم درد من بود.دو ماه پیش وسط خیابان دیدمش.کنار یک بزرگراه داشتم می رفتم که یک پیرزن گفت “آقا ببخشید!”.ایستادم. پیرزن دستش را روی قلبش گذاشته بود.انگار از چیزی ترسیده بود. به بالا نگاه می کرد. بدون اینکه به من نگاه کند پرسید :”ببین ،پسرم، دو تا ماه در آسمان است؟” بالا را نگاه کردم .دیدم یک ماه در آسمان است، ولی یک گوی سفید رنگ هم وسط زمین آسمان که به چشم پیرزن به شکل ماه آمده بود.گفتم : نه مادر جان! این یک توپ پلاستیکی است که به سیم های مخابراتی وصل می کنند تا با هم برخورد نکنند. پیرزن نفس عمیقی کشید و تشکر کرد و آرام آرام رفت.موقع رفتن داشت با خودش حرف می زد.
بگذریم، در هر حال ما
از پاساژ ها و اتوبان ها فرار کردیم آمدیم به اینجا. در این خانۀ جدیدمان، یک چیز هست که من خیلی دوست دارم.آن هم “سکوت” است.کوچه مان بن بست است و به یک بلوار بن بست خلوت منتهی می شود. گاه گاهی، شب ها برای قدم زدن یا برای صحبت تلفنی این بلوار سرسبز را بالا و پائین می روم. در خانه مان یک حیاط کوچک هم داریم و در داخل حیات یک درخت انگور و یک درخت خرمالو.خرمالو های حیاط خانه مان تازه رسیده اند. همان طور که در عکس معلوم است- نیم برگ هایش زرد و نارنجی و نیم دیگر هنوز سبزند.در هر حال، از شلوغی ترافیک پناه آوردیم به سکوت درخت خرمالو!