1, سپتامبر, 2009
روزهای آخری است که روی پایان نامه ام کار می کنم. این تحقیق حدود نه ماه به طور کلی و پنج ماه به طور متمرکز وقتم را گرفت. این روزها دارم برای بخش نهایی پایان نامه تعدادی مصاحبه می گیرم. باید با تعدادی از حاشیه نشینان تهرانی مصاحبه کنم و نتایج را در تقابل با داده های ناشی از مصاحبه با متن نشینان قرار دهم. برای همین به لایه هایی از اجتماع سرک می کشم که تا به حال ندیده بودم. به عنوان یک شهر نشین طبقه ی متوسط می گویم که حاشیه نشینان حتی در دورترین خیالات من هم جایی نداشتند.
داستان این روزهایم مثل داستان بودا است که عمری را در قصر گذراند و بعد از مدتها که به بیرون از آنجا راه پیدا کرد از دیدن پیری و مریضی و مرگ متعجب شد. به نظر من در ایران امروز این شکاف بین طبقه ی متوسط و طبقات بسیار پایین تر به شکل آسیب زایی گسترده شده است. این با توجه به فربه شدن طبقه ی متوسط شهری در ایران امروز می تواند آسیب زا باشد.
در هر حال پایان نامه ام بهانه ای بود برای جهشی کوتاه از روی این شکاف متن و حاشیه و آشنایی با انسان هایی که به طرز تعجب آوری شبیه “ما” هستند. بنا به اقتضای تحقیق بسیاری از مصاحبه ها را با طبقات بسیار پایین و زیر خط فقر انجام دادم. پیدا کردن الگوی مشابه در جواب به سوالات کار سختی نبود. از یک جنبه شکاف عمیقی بین جواب های متن نشینان و حاشیه نشینان وجود داشت. از سوی دیگر اعضای هر یک از این دو بخش جامعه مان جواب های شبیه به هم بسیاری داشتند.
اینجاست که استثنائات به شدت جذاب می شوند. یکی از این استثنائات یک کارگر بیست و نه ساله ی کارخانه ای در نزدیکی اسلامشهر بود؛ آقا صادق. صادق می گفت شب ها نگهبانی می دهد و روز ها کارگری می کند. دو فرزند هم داشت. وقتی می پرسم “بزرگترین آرزوت چیه؟” می گوید: “خب، طبیعتاً بزرگترین آرزوهای پدر و مادر ها برای بچه هاشونه. بزرگترین آرزوی من اینه که بچه هام مثل بچه های خاله ام که رفتند و موفق شدند، برن و موفق بشن. مهم ترین هدف برای هر پدر و مادری همینه”.
اما با درد از کودکی اش می گوید که پدر و مادرش از هم طلاق گرفتند و او دچار مشکلات روحی شد. می گوید همین مشکلات روحی نگذاشت که من درس را ادامه بدهم. اگر نه وضعم این طور نبود. آنچه در جواب های صادق برایم جالب بود این بود که او با اینکه هیچ وقتی برای مطالعه ندارد، بسیار عمیق به مسائل فکر می کند و همیشه نظری برای خود دارد. نظری که با تواضع شرحش می دهد، اما سعی می کند در انتخاب لغات دقت به خرج دهد. یک به یک مفاهیم مورد استفاده اش را شرح می دهد. مفاهیم را با یک سری فرمول ها از هم جدا می کند. سعی می کند با تمام اینها انسجام دیدگاهش را حفظ کند و مدام به گفته های قبلی اش ارجاع می دهد تا شاهدی برای گفته ی فعلی اش بیاورد. با این کار تکه های پراکنده ی دیدگاهش به دنیا را به هم می دوزد. مثلاً ببینید که درباره ی معظله ی فقر در ایران چه می گوید: (دنباله…)
11, جولای, 2009
ما چهار تا هستیم. من، دو خواهر دارم و یک برادر کوچکتر از خودم. بعد از بیست و سوم این ماه می توانم بگویم که هم خواهر اول هم خواهر دوم ازدواج کرده اند. خواهر بزرگتر، چهار سالی از ازدواجش با محمد مهدی می گذرد. اما خواهر کوچکتر همین ماه ازدواج می کند، با فرزان.
ما خانواده ی پست مدرنی هستیم. خواهر بزرگتر و برادر کوچکتر، شبیه هم هستند. اگر بگویند دیوار سفید است، حتماً من و خواهر کوچکتر معتقدیم سیاه است. اما این واریانس نظرات نهادینه شده. به خاطر همین با مدارا با هم زندگی می کنیم. در وقایع سیاسی اخیر، روز بیست و چهارم خرداد، ماشین را راه انداختم. خواهر کوچکتر را رساندم میدان الف برای حمایت از آقای الف و عصرش خواهر بزرگتر را رساندم میدان ب برای حمایت از آقای ب! شب هم برادر کوچکتر از گل کاری هایش در روز می گوید و اینکه از میدان الف تا ب را با اسکیت رد کرده و همه را سر کار گذاشته.
محمد مهدی (داماد اولی)، شوهر خواهر بزرگتر است. داماد اولی اهل حساب و کتاب است. مغز اقتصادی دارد. این با روحیه اش تمام جور است. اصولاً برای کار تجاری ساخته شده. بی کار نمی تواند یک جا بنشیند. مدام در حال تولید ارزش افزوده است. اگر مجلسی ساکت باشد، مثل تمام مهمانی های خانوادگی ما، فقط باید او آن اطراف باشد. از قندان روی میز هم حرف می کشد.
داماد اولی، آدم گرمی است. می تواند با ماشین جوری به شما بزند که هجده تکه پلاتین جای استخوان های جاهای مختلف بدنتان بگذارند، اما مطمئن باشید که بعد از یک روز در اتاق آی سی یو دارید با هم می خندید. اشتباه نکنید! شما آدم با گذشتی نیستید، محمد مهدی زیادی گرم است. هیچ کس از او دلگیر نمی ماند. داماد اولی متولد پاریس است. آن زمان پدرش آنجا جامعه شناسی می خواند. الان هم از جامعه شناسان کشور است. به هر حال ما معمولاً با همکارانمان رفیق تریم.
فرزان (داماد دومی)، شوهر خواهر کوچکتر است. هر چه داماد اولی می گوید و میخندد، داماد دومی ساکت است. تا می آید خانه به شوخی به خواهر کوچکتر می گویم : باز فرزان سر ما را می خورد بس که یکریز حرف می زند!
مهندس است. شاید به زودی در دانشگاه شریف استاد شود. جزو استعداد های درخشان است. علامه حلی هم درس خوانده. مودب است. اگر کسی وسط حرفش بپرد (هر کسی، حتی شما دوست عزیز!)، حرفش را ادامه نمی دهد.
داماد دومی یک سالی آمریکا بوده. متولد امریکاست. موقع تولدش، پدرش آنجا درس می خوانده. سیتی زن آنجا هم هست، طبیعتاً. از معدود دانشجویان شریف است که به مهد تمدن جدید دسترسی داشت ولی بعد از یکسال بازگشت. نمی خواهد برای اجنبی کار کند. گفتم که ما پست مدرنیم.
بیست و سوم، عروسی همین داماد اخیر است با خواهر کوچکتر. از قضا بسیاری از خصوصیاتشان شبیه هم است. انگار با هم فامیل باشند یا یک نفر تربیت شان کرده باشد. تازه عجیبی ماجرا آنجاست که همین قضیه به عینه برای خواهر بزرگتر و داماد اولی است. با این تفاوت که آنها تکثیر هم شده اند. پریا، نام دختر خواهر بزرگتر است. سه سال دارد. ورژن امروزی مدل پدر و مادرش است. یک مقدار بامزه تر و شیرین تر است، البته!
ما چهار تا بودیم، حالا با داماد ها شدیم شش تا. البته به علاوه ی پریا و پدر و مادر … این می شود یک خانواده ی نه نفره.
پ.ن: پدر می گوید به جمله ی آخر یک “فعلا” اضافه کن!
مرتبط در کلمه: آدم ها 1: برای محمد | آدم ها 2: برای اسماعیل | آدم ها 4: برای حاج آقا
3, ژوئن, 2009

دو سال پیش بود، شاید. رفته بودیم دیدن یکی از مسئولان انتشارات “سوره ی مهر”. دوستانم می خواستند مصاحبه ای با او بگیرند. در میان صحبت هایش اشاره کرد به عکسی از امام خمینی که پشت سرش بود. گفت: “این عکس برای شما یک عکس از زمان جوانی امام است. از نظر شما این تنها یک عکس خوب از جوانی امام است. اما برای ما در جوانی، این عکس ِ امام نبود. تصویر ذهنی ما بود از یک پیامبر؛ تصویر یک قدّیس.” تنها عکسی بود که از امام در اتاقش داشت.
در این غوغای انتخابات خیلی دلم می خواست کسی بود که با جان و دل برایش تبلیغ کنم، کسی که تمام تعهد سیاسی ام را از آن خود کند. دنبال کسی می گردم که کامل باشد و ناکام می مانم. سیاست، عرصه ی ظهور قدّیسین نیست.
طلوع یک قدیس در سیاست، حادثه ای یگانه بود برای قرن ما. حادثه ای که تا سالهای سال تکرار نخواهد شد. “پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت/ شب مانده بود و جرات فردا شدن نداشت”. بعد از تو هم همینطور!
3, می, 2009
نامجو و نسل ِ بی حماسه ی من (2)
شاید یکی از علل استقبال از آثار نامجو این است که او توانسته فرزند زمانه ای و جامعه ای فاقد “معنای کلی” باشد.
منظورم از “معنای کلی”، معنایی است که انسجام بخش جامعه باشد. همیشه در طول تاریخ آنچه جامعه ای را انسجام می داده معانی مشترکی بوده که در بین افراد جامعه وجود داشته؛ عمدتاً دین مشترک. در دنیای متجدد وقتی که دین به حاشیه می رود، سوالی ایجاد می شود برای جانشین انسجام بخش آن در جامعه ی جدید. اصولاً این سوال، جامعه شناسی را ممکن می کند. سوال کلیدی کلاسیک های جامعه شناسی از همین معنای کلی است که باید جانشین دین شود.
آرش قهرمان اسطوره ای ایرانی را می شناسیم. در متنی که میهن پرستی و حس وطن دوستی وجود دارد، آرش می تواند پا بگیرد. در این متن، “معنای کلی” تولید می شود که همان معنای “ما بودن” در درون یک قلمرو واحد است. آرش نماینده ی تام این معنا است. او حامل این معنای کلی است. آرش با گذاردن جان خود بر سر این معنا، مقام ِ نمایندگی آن را پیدا می کند. اما اگر متنی که معنای کلی میهن دوستی را تولید می کند وجود نداشته باشد، دیگر آرشی پا نمی گیرد. به نظر من موقعیت فعلی ما موقعیتی است که در تاریخ کم سابقه است. جهان امروز تاب تولید هیچ “معنای کلی” را ندارد. گویی این چشمه خشک شده است.
در این متن ِ بی معنایی است که به “عصیانگر بی معنایی” اقبال می شود. او می تواند به زبان ساده شکایت کند. او می توانند روح زمانه ی خود را متجلی کند. این فریاد های جنون آمیز می تواند از بی معنایی حیات نشأت بگیرد –که رویه ای فیلسوفانه تر دارد- یا از شکایت ساده از وضع موجود و درد های بلافصلی که همه یا برخی مان حس می کنیم. عصیانگر چون فریاد بی معنایی سر می دهد همدردی مخاطب را بر می انگیزد. شاید این جیغ بنفشی باشد برای حیات در این جهان متجدد و لزوم اندیشه به جامعه ی امروز را گوشزد کند. شاید هم تنها بتوان به سوگ معنای از دست رفته نشست.
28, آوریل, 2009

می ترسم از روزی که محسن نامجو نماینده ی “نسل بی حماسه” ی من شود. باید اذعان کرد که اشعار او به لحاظ ادبی هیچ ارزشی ندارند. اما مساله این است که همین “بی ادبی” او را برجسته کرده. خودش در جایی می گوید که از این همه استقبال مردم تعجب کرده و فکر این همه را نمی کرد. چه چیز او را به پدیده موسیقی امروز تبدیل کرده است؟
من با تمام مرز های روشن سیاسی و فکری و نفرتی که از اشعار سخیفش دارم ، او را می فهمم. او را می فهمم گرچه با او به شدت مخالفم. نسل من این را می فهمد. همان طور که در نگاه نسل پدرانم می خوانم که هیچ ارتباطی با سبک نامجو برقرار نمی کنند.
ویژگی او این است که هر نوع کلان روایتی را به سخره می گیرد. دیگر هیچ ادعای جهانشمولی برای او معتبر نیست. چه کلان روایت ناسیونالیستی و میهنی یا نوستالوژی شرقی :
اینکه زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی/ اینکه لنگ در هوایی رو می گن جبر جغرافیایی/ ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟/ کی با ما راه میایی جون مادرت؟
چه کلان روایت بازنمایی رسمی و دولتی:
روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود/ روزی که مهتاب بود/ سراب بود، سراب ناب بود …
جز اینکه او در برابر برخی ستاره ها یا برخی پاکی ها تسلیم است و احترام آمیز از آنها یاد می کند. گرچه این احترام به هیچ نوع تعمیم و آرمان جهانشمول ختم نمی شود:
روزی که پایان بود، پادگان بود / تهران نبود، خیابان، دشت آزادگان بود
یا رجوع کنید به قطعه ی چه گوارا:
پیدا کنیدش دوباره / بگو دوباره بمیرد/ شاید دستم را بگیرد / پیدا کنیدش دوباره / هی، هی، “سی یِرا ماسترا” / “سی یرا ماسترا”ی تنها / زخمی پیدا کن مردی را/ که بخواند چه گوارا … (ر.ک پانوشت 1).
او ساختارشکن است اما به مخرب ترین شکل آن؛ چه به لحاظ فرمی، چه محتوایی. او می خواهد از دو بند و زنجیر خود را رها کند. یکی از بند معنایی که شعر دارد یعنی آن معنایی که شاعر قصد کرده و کم و بیش مخاطب آن را در می یابد. دیگری از بند وزن شعر که لزوماً در یک آهنگ سروده می شود. مثلاً به مصرع زیر از شیخ بهائی نگاه کنید: ساقیا بده جامی زان شراب روحانی … . این مصرع معنایی عرفانی دارد و همچنین وزنی بر این اساس: مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن .
نامجو می خواهد این مصرع را چند معنایی ببیند و با آهنگی دیگر بخواندش. پس می تواند بگوید: ساقیا بده جامی زان شراب روحانی …هانی …هانی. می تواند “هانی” را چند بار تکرار کند. پس معنای Honey (عزیزم) را به ذهن متبادر می کند. طنز ظریفی هم در این کار نهفته است. او از شعر شیخ بهائی با این کار معنا زدایی می کند و به جای معنای عرفانی، معنایی عرفی – و به نظر من سخیف- به آن می دهد. حالا دیگر می تواند این مصرع را در دستگاه دیگری هم بخواند (ر.ک پانوشت2). صورت دیگر تغییر فرم، نحوه ی استفاده ی او از حنجره است. از نظر نامجو، حنجره هم می تواند نوعی ابزار موسیقی باشد. پس از آن هم برای تولید هر صدایی استفاده می کند. علاوه بر این فرمِ تغییر شکل یافته، او محتوایی گاه طنز آلود، بی ادبانه و معترض، اما بدون هیچ آرمان ایجابی، تولید می کند. این محتوا همان اشعار ِ فاقد ارزش ادبی اوست.
من این عصیان را، در اوج بی معنایی و بدون هیچ هدف ایجابی، درک می کنم. وقتی در جامعه ای-یا در جهانی- هیچ قدرتی نتواند “معنای کلی” تولید کند، “عصیانگران بی معنایی” خریدار پیدا می کنند.
پ.ن 1: سی یرا ماسترا نام کوه هایی است که چه و کاسترو جنبش انقلابی شان را از آنجا آغاز کردند(+).
پ.ن 2: البته –الحمدلله- در مورد این مصرع تا به حال این کار را نکرده است.
پ.ن 3: +
6, مارس, 2009
بسم الله الرحمن الرحیم
« یا ایّها الذین آمَنُواْ کُونُواْ قوّامین لِلّه شُهَداء بالقسط ولا یجرمنّکُم شنآنُ قوم على أَلاّ تَعدِلُوا اِعْدِلُوا هوَ أَقربُ لِلتَّقوى واتّقوا اللّه انَّ اللّهَ خَبیرٌ بما تعملُون» (مائده /8)
حضور محترم حضرت آیت الله هاشمی شاهرودی
ریاست محترم قوه قضاییه
با سلام و احترام
همانگونه که مستحضر هستید «حسین درخشان» یکی از وبلاگ نویسان ایرانی از حدود چهار ماه قبل در بازداشت به سر می برد. امضا کنندگان این نامه به عنوان جمعی از وبلاگ نویسان مسلمان و معتقد به آرمانهای انقلاب اسلامی قصد دفاع از همه مواضع و رفتارها و اقدامات نامبرده در گذشته را ندارند. لیکن تاسی به «شهداء بالقسط» ایجاب می کند که گواهی دهیم «درخشان» در سالهای اخیر نه تنها به خطاهای خود معترف بوده و از برخی نوشته ها و اقدامات گذشته ابراز ندامت کرده بود، بلکه در فضای وبلاگستان و در رسانه های خارجی به عنوان یکی از مدافعان انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلام شهرت یافته بود.
طبیعی بود که برخی نسبت به ریشه های تغییر مواضع او تردیدهایی داشته باشند و ملاحظاتی را پیرامون او مد نظر قرار دهند. اما آنچه روشن است اینکه «درخشان» بواسطه مواضع اخیرش و همچنین اطلاع رسانی پیرامون روابط و عمکرد برخی عناصر سیاسی و رسانه ای فعال در خارج از کشور، به شدت مغضوب مخالفان نظام و انقلاب واقع شده بود. این افراد و گروهها علاوه بر ساماندهی حملات سنگین تبلیغاتی و رسانه ای علیه او، کار را به اقامه دعوای حقوقی در دادگاهها نیز کشاندند. به جهت همین خصومتها بود که خبر بازداشت او بیش از همه موجب خشنودی اپوزیسیون گردید. رسانه های خبری فارسی زبان در خارج کشور بر خلاف رویه معمول خود نه تنها جنجالی درپی بازداشت او برپا نکردند بلکه تا مدتها حتی از پخش کوچکترین خبری درباره او خودداری می کردند.
امضا کنندگان این نامه اطلاعی از محتوای پرونده «حسین درخشان» ندارند اما به نظر می رسد بازداشت طولانی مدت او با اتهامی که رسما در مورد او مطرح شده است چندان تناسبی نداشته باشد. خصوصا با توجه به اینکه درخشان با مواضع و فعالیتهای اخیرش آشکارا قدم در راه جبران گذشته برداشته بود. بی تردید اگر او در ایام حملات وحشیانه رژیم صهیونیستی به غزه در بازداشت نبود، از قلم و وبلاگ خود جهت افشای هرچه بیشتر آن جنایات و دفاع از مردم مظلوم غزه استفاده می کرد. به این می اندیشیم که اگر «درخشان» صادقانه در نظرات و عملکرد گذشته اش تجدیدنظر کرده باشد، چنین برخوردی چه پیامی برای او و امثال او خواهد داشت؟
ما وبلاگ نویسان مسلمان علی رغم تفاوت اعتقادات، دیدگاهها و سلایقمان با «حسین درخشان»، آشنایی با وبلاگ نویسی را بی واسطه و یا با واسطه وامدار فعالیتهای آموزشی پیشگام او در عرصه وبلاگ نویسی در ایران هستیم. به حرمت دانستن و آموختن، از حضرتعالی تقاضا داریم با توجه به شرایط خاص این فرد و خانواده متدین و صبور او، دستور فرمایید در رسیدگی به پرونده او رأفت و رحمت اسلامی لحاظ گردیده و بازداشت او خاتمه یابد.
پیشاپیش از عنایت و التفات حضرتعالی سپاسگزاریم.
با آرزوی توفیق
جمعی از وبلاگ نویسان مسلمان
شهاب اسفندیاری (نقد فرهنگ) | امیر رضا باقرپور شیرازی (وب نوشت ها) | احمدرضا بلیغ (انگار) | امید حسینی (آهستان) | هاتف خالدی (خرچنگ زاده) |صالح زمانی(گذر لوطی صالح) | سید کمال الدین دعایی (شق القلم) | سجاد صفار هرندی (خصوصی نیست) | سید علی کاشفی خوانساری (کاشفی دات نت)| مسعود لواسانی (جعبه خاطرات) | سید مرتضی هاشمی مدنی (کلمه)
لطفاً اگر مایل بودید نامه را امضا کنید با این آدرس تماس بگیرید: shb_esf@yahoo.com
24, دسامبر, 2008

دسته گلی تقدیم به آنکه با آفتاب گردان ها عکس یادگاری می گر فت.
چمران را به خاطر تخصص فیزیک نمی دانم چی چی اش -از نمی دانم کدام دانشگاه امریکا- دوست ندارم. چمران را برای ترک خانواده و ماندنش برای جهاد دوست ندارم. چمران را برای تاکتیک های بدیع جنگ چریکی اش دوست ندارم. حتی چمران را برای قلم قوی اش دوست ندارم. چمران را برای همان احساس عارفانه ای دوست دارم که باعث همه ی آن بالایی ها بود. چمران را برای دلشکستگی اش دوست دارم و شفافیتش. برای مناجات های به جا مانده دوست دارمش.
ارزش دارد این دل نوشته های انسان ها. دل نوشته ها را دست کم نگیرید. مجاهدی مثل “چمرانِ ما” هم از دل این دید عارفانه بیرون می آید نه اینکه فکر کنید یک دفعه آدم دل می کَنَد و از آن سر امریکا پا می شود و می رود در دل بیروت جنگ زده. مسأله همان “دل” است. هر چه هست از همین دل است و دل نوشته هم برای بازماندگان غنیمت.
دسته گلی تقدیم به مردم غزه. کسانی که هر چه می کشند از نامسلمانی ماست. چمران نشدیم که صهیونیست ها اینقدر گستاخ شدند. شدیم ملک عبدالله، شدیم آل نسیان ، شدیم مبارک، مبارکمان باشد!
25, سپتامبر, 2008

آخر سال تحصیلی قبل یک روز داخل نمازخانۀ کوچک دانشکده بودم. رفتم که کفش هایم را بپوشم. حاج آقا اکبری کنار در نمازخانه داشتند با یکی از بچه ها صحبت می کردند. یک دفعه به من نگاه کردند و گفتند : حاجی ، عمره می ری؟ مبهوت ماندم. گفتم : اگر می شد می رفتم. همینطوری جور شد که بروم عمره. همۀ داستان هم این بود که همۀ کسانی که ثبت نام کرده بودند انصراف داده بودند و دو روز هم بیشتر تا پایان وقت ثبت نام باقی نمانده بود. حاج آقا اکبری مسبب خیر شد و چه خیری!
از وقتی که وارد دانشکده شده ام هر سال مسئول نهاد دانشکده عوض شده است. حتی سه سال هم، هر ترم یک مسئول داشتیم. حاج آقا اکبری از معدود مسئولینی است که بیشتر از چهار ترم –به طور متوالی- مسئولیت نهاد رهبری دانشکده را داشتند و البته بهترین مسئولی بودند که دانشکده به خود دیده. کادر نهاد دانشکده در این دو سال سعی کرد این را بفهماند که کار مسئول نهاد رهبری دانشکده چیزی فرای پیش نماز شدن است. این مهر ماه با خبر عوض شدن محل خدمت حاج آقا شروع شد. این چند خط هم فقط برای سپاس از همۀ زحمات ایشان در این دو سال بود.
30, می, 2008
علی شریعتی برای من اسطوره ای تراژیک است. تراژدی یعنی ،غم . یعنی شکست قهرمان اما با سربلندی. یعنی نگاه پرتجربه اما بی حاصل پیرمرد به گذشته . شریعتی را به صداقتش دوست دارم. صداقت بی انتهای شریعتی حتی قدرت نقدش را از من می گیرد. با اینکه به دیدگاه منتقدان روشنفکری دینی نزدیک تر هستم ،اما واقعاً از نواحتن شریعتی به تیغ نقد گریزانم. آن روی دیگر سکه این است که هالۀ نوستالوژیک سیمایش نمی گذارد ،حتی منتقدانه به او نگاه کنم. نوستالوژی یعنی غم غربت. غم تنهایی . غم از دست دادن سادگی. تراژدی یعنی بی رحمی تقدیر. یعنی سرنوشتی که به صورتی پارادوکسیکال هم ما سازنده اش هستیم و هم قربانی اش.
تراژدی همین داستان “روز سوم” است که چند روز پیش تلویزیون پخش کرد. چیزی را می خواهی اما به آن نمی رسی ،چیزی را نمی خواهی اما آن می شود. بگذارید کمی دربارۀ داستان “روز سوم” سخن بگویم تا بعد برگردیم به داستان شریعتی ؛ روز سوم داستان زندگی که نه ، مرگ چند نفر است. داستان مرگ چند داستان. افرادی که خاک آلود و خون آلوده زندگی می کنند. فیلم “کفاره” را اگر ندیده اید حتماً ببینید. آنجا هم عرصۀ روایت داستان ،جنگ است. ویژگی موقعیت داستانی جنگی این است که زندگی را عریان می کند. جنگ –به نظر من- توانایی عجیبی دارد که هویت واقعی انسان ها را نمایان کند. چون واقعیت در آنجا پررنگ است. به زبان دیگری بگویم ؛زندگی ما از عناصری تشکیل شده. یکی از این عناصر که همیشه همراه آن است و چه بسا رویۀ دیگر آن، مرگ است. یکی هم هویت است. همینطور عشق . اما عنصر مهم “روزمرگی” است. روزمرگی همۀ آن ها را می پوشاند. نمی گذارد ما مرگ را ببینیم. هویت را درک کنیم. یا عشق را ارج نهیم. جنگ ،روزمره نیست. خاصیتی دارد که روزمرگی را می درد. سوت هر خمپاره و صدای ترکیدن بمب علاوه بر تخریب فیزیکی توانایی عجیبی در تخریب روزمرگی دارد. جنگ همان “موقعیت مرزی” در اندیشۀ اگزیستانس هایی مانند کرکگاراست. واقعیت های زندگی ما در جنگ عریان می شوند. اینجاست که مرد و نامرد ،عشق و شبه عشق و… نشان داده می شود.
نوستالوژی ،نه یکی از واقعیت های زندگی انسانی که “منطق” آن است. زاییده شدن انسان در این دنیای خاکی خود زائیده شدن نوستالوژی است.مردان و زن فیلم “روز سوم” درگیر مثلث عشق ،غیرت و مرگ هستند. همه می خواهند آنچه را که دارند حفظ کنند و به هدف برسند ، اما … اما حالتی متصور نیست که همه به خواستۀ خود برسند. مهره ها را نمی توان گونه چید که همه چیز درست شود و لاجرم باید عده ای حذف شوند و … و کاش می دانستم که کیست که منطق این بازی بدون برد را تعیین می کند؟
برگردیم به داستان شریعتی. شریعتی برای من بازیگر این زندگی واقعی است که حیاتش نمایانگر نوستالوژی اسارت انسان است. اسارت انسان در این دنیای خاکی. یا به قول خودش در این “چهار زندان” (یعنی چهار زندان ِ طبیعت ،تاریخ ،جامعه و خود).
1, آوریل, 2008
یا : اسماعیل؛ مردی که عصبانی نمی شود !

دلم می خواست یک روز مهم از اسماعیل بنویسم. مثلاً روز ازدواجش یا روز کسب یک افتخار علمی دیگر - علاوه بر آنها که اکنون دارد.اما بهتر دیدم که اولین پست امسالم را درباره اش بنویسم. سال گذشته اسماعیل ازدواج کرد. اسماعیل از جملۀ بهترین دوستانم است. از بچه های دبیرستان فرهنگ ! یک سال از من بالاتر بود ،در دانشگاه با هم آشنا شدیم و دوستی مان پایدار ماند. در هر حال ،ما در دانشکده چند رفیق نخبه داریم ،یکی شان اسماعیل –یکی دیگر هم امیرپویان خودمان (که او هم در سال 86 ازدواج کرد)! هم رتبۀ برتر کنکور بودند ،هم دست به ساختار شکنی (از آن مدلی که من عاشقش هستم !) زدند و آمدند به رشته هایی که بیشتر با فکر و علاقۀ خودشان ربط داشت تا منزلت اجتماعی و آیندۀ کاری . اسماعیل ارتباطات می خواند. از سال دوم لیسانس ،همزمان شروع کرد به خواندن زبان انگلیسی در دانشکدۀ ادبیات دانشگاه. برای کنکور کارشناسی ارشد هم درس نخواند ،ولی رتبه اش شد 15. در ارشد هم دانشجوی برتر است. گذشته از اینها ،تازگی ها کتابی هم ترجمه کرده است که به زودی وارد بازار می شود.
از این بگذریم که روابط انسانی مهم تر از افتخارات تحصیلی” آدم ها”ی مورد نظر ماست. یکی از فعالیت های مشترک اسماعیل ،علی ، امید ،صالح ،من و گاه چند رفیق دیگر ،کوهنوردی بود. در این بین بود که گاهی اوقات 9 ساعت راه پیمایی می کردیم و عین 9 ساعت به بحث می گذشت. اسماعیل همیشه ،در همه جا موضع اعتدال را دارد. گاهی آدم حوصله اش از این همه اعتدال و آرامش سر می رود! یک بار یکی از خواهران هم دانشکده ای ، آمد و پرسید فلانی چه جور آدمی است؟ گفتم جالب است الان که شما می پرسید من دقت کردم دیدم که تا به حال عصبانیت اسماعیل را ندیده ام. فکرش را بکنید. آدمی که عصبانی نمی شود ! (به قول فرنگی ها Wow) بماند که بعداً خبر رسید ایشان جهت استنطاق برای راپرت دادن به خانوادۀ عروس ،بنده را تخلیۀ اطلاعات کرده اند! گرچه اطلاعات لو داده شده هم “اطلاعات سوخته” بود.همه می شناختند این اخلاق های اسماعیل را.
یک روز که داشتم با او صحبت می کردم یک دستی زدم و گفتم که : شنیدم ازدواج کردی.گفت : بله اتفاقاً. اول باورم نشد ولی بعد دیدم که ،…نه قضیه جدی است. مبارک باشد!
مرتبط : آدم ها 1 : برای محمد
پ.ن :عکس: (از راست به چپ) علی اکرمی ،مجید شجاعی ، اینجانب و اسماعیل اسفندیاری.این عکس مربوط به حدود سال 84 است.( برای بهتر دیدن عکس روی آن کلیک کنید).