14, آوریل, 2012

دهه‌ی شصتی‌ها در کوله‌پشتی‌شان سوال‌های بزرگ دارند نه جواب‌های بزرگ

Category: حواشی دانشگاه,سفرنامه,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

تأملی در تجربه‌ی زيست آكادميك در غرب

متن زیر گفتگوی سایت «باشگاه اندیشه» با سید مرتضی هاشمی مدنی است با موضوع “تجربه ی زیست آکادمیک در ایران و غرب”. این مصاحبه در تاریخ 12 اسفند 1390 منتشر شد.

با توجه به اينكه شما تا مقطع كارشناسي ارشد در ايران تحصيل كرده بوديد، و لذا به يك معنا غرق در فضاي آكادمي ايراني بوديد، اولين مواجهه شما با حضور در دانشگاه واريك و تجربه آكادمي غربي چه احساساتي را در شما برانگيخت؟ مقداري از تجربه شخصي تان در اين زمينه بگوييد.

ابتدا باید تحذیر بدهم که آنچه من می‌گویم همانطور که در عنوان بحث هم آمده تجربه‌ی زیسته‌ی “من” است نه چیزی بیش از این. این یک تجربه‌ی واحد و منحصر به یک نفر است. بدیهی است که صرف تحصیل در یک دانشگاه غربی به معنای آشنایی با همه‌ی جوانب دانشگاه غربی نیست.

اما در مورد برخورد ابتدایی‌ام با دانشگاه واریک باید بگویم که در هر حال، ما فرزندان سرزمین محدودیت هستیم. وقتی که وارد فضای آکادمیک اینجا شدم تا چند ماه در درک محدوده‌ی انتخابم گیج بودم. نمی‌دانستم که الان اگر فلان موضوع را برای تحقیق انتخاب کنم در گروه مورد پذیرش قرار خواهد گرفت یا نه. نمی‌دانستم که گروه و استاد راهنما و عرف دپارتمان تا چه میزان دانشجو را محدود خواهند کرد. این حس ابتدایی‌ام بود: مجموعه‌ای از ابهام و گیجی از چگونگی نظم امور در اینجا و اضطراب خفیف از آنچه که رخ خواهد داد.

اما بعد از مدتی با دیدن میزان آزادی در انتخاب موضوع تحقیق، انتخاب روش تحقیق و منابع و حوزه‌ها و سایر امور شگفت‌‎زده شدم. گویی همه دست به دست هم داده‌‌اند که کاری را بکنی که عمیقاً مایل هستی. این آزادی به نظر من برای یک محقق خیلی ضروری است.

خب، پس مرزهای جدیدی از آزادی برایتان ترسیم شد. این مرزها کجا بود؟ یعنی بالاخره دپارتمان کنترلی روی کار دانشجویان اعمال می‌کند؟

بله، به عنوان یک سازمان، دپارتمان هم طبعاً روی شما کنترل دارد. مهم‌ترین ابزار این کنترل هم در دو مقطع است. یکی تصویب طرح‌نامه‌ی تحقیق (که اینجا “Up-grade Document” می‌نامندش) پس از طی شدنِ سال اول. یکی هم داوری نهایی روی رساله‌ی نوشته شده که هر دو هم بسیار جدی است.

شما تمام سال اول را به مطالعه‌ی زمینه‌ای در مورد تحقیق‌تان سپری خواهید کرد و یک طرح‌نامه‌ی حدود پنج هزار کلمه‌ای باید بنویسید. بعد در پایان سال، می‌بایست در یک مصاحبه از این طرح دفاع کنید و اگر این مصاحبه موفقیت آمیز نباشد یک مدرک معادل کارشناسی ارشد می‌گیرید و تمام.

یک نکته را هم بگویم که در دپارتمان‌ ما استادی بود که جامعه‌شناس معروفی است با عنوان پیتر واگنر (صاحب کتاب مشهور “جامعه‌شناسی مدرنیته”) این فرد که استاد برجسته‌ای بود در اعتراض به تصویب این قوانینِ مربوط به کنترل طرح‌واره‌ی دانشجو استعفا داد و رفت به یک دانشگاه دیگر- فکر می‌کنم این در اواخر دهه‌ی نود بود. واگنر معتقد بود همین میزان نظارتِ حداقلی بر دانشجو هم روح‎‌کُش و ضد تحقیق است. (ادامه…)

2, فوریه, 2012

Hey Doll

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

درباره‌ی گلشیفته

الف) مهاجرت آدمی را عریان می‌کند. وقتی که خارج از فضای فرهنگی خودت هستی، خودت هستی. خودت هستی و خودت. نه چشمان چندانی هستند که تو را بپایند، نه رسم و رسومی که تو را در قید خود داشته باشند. خودت هستی و واقعیت بیرونی.

در کشورت که هستی، بین قوم و آشنایان و دوستانت، گرفتاری. گرفتار آداب و سنن و رسوم و فضاهای فکری و جدال‌های هویتی که این آخری، جدال‌های هویتی، خیلی مهم است. مدام باید خودت را به دیگران بشناسانی؛ با صبر، با خنده، با مبارزه، با ایستادن، با رفتن به دیگران می‌گویی که من کسی هستم که اینجاها صبر می‌کنم، اینجا‌ها می‌خندم، اینجاها مبارزه می‌کنم و اینجا‌ها می‌ایستم و در نهایت اینجاها می‌روم. اما وقتی که سنگرهای هویتی‌ات را رها کنی و بیایی جایی که سنگرهای دیگری است در زمینی دیگر از جنس دیگر، کارهایت برای دیگران معناهایی را ندارد که قبلاً داشت.

در سنگرهای جدید دیگر واقعیت بیرونی به تو کد نمی‌دهد که چه طور رفتار کنی. خودت هستی و غریزه‌ات. برای همین می‌گویم که مهاجرت، آدم را عریان می‌کند. عریان می‌شوی از رسوم و عادات و دعواهای هویتی‌ات. انسانی که فرهنگش را رها کند، برای مدتی عریان می‌ماند. راه دارد تا هویتش را در فرهنگی جدید بازسازی کند. باید صبر کند. کم کم به زمین جدید عادت می‌کند و می‌تواند دقیقاً ببیند که کجا ایستاده. بعد کم کم وارد زندگی دیگری می‌شود و آداب و سنن و رسوم و فضاهای فکری و جدال‌های هویتی دیگری او را می‌پوشاند.

اینجاست که آدم‌هایی که مهاجرت می‌کنند دو دسته می‌شوند: (1) اول کسانی که می‌ترسند عریان شوند. اینها باز دو دسته می‌شوند: (1/1) کسانی که ایزوله می‌شوند و کلونی تشکیل می‌دهند و همان آداب و سنن سرزمین خودشان را در جامعه‌ی مقصد بازتولید می‌کنند تا همان‌طور -مثل قدیم‌ترها- قواعد زندگی آشنای خود را داشته باشند. مثل ایرانی‌های لس‌آنجلس نشین و بسیاری‌ از پاکستانی‌های مذهبی در انگلیس. اینها حتی گاهی تا دو نسل اینجا زندگی می‌کنند اما آداب و رسوم خانگی خود را دارند.

(1/2) دسته‌ی دیگر از اولین گروه مهاجرینی که در برابر عریانی مقاومت می‌کنند، آنهایی هستند که به جنگ دنیای جدید می‌روند. این دن‌کیشوت‌ها اقلیت هستند و به دلیل ماهیت ناممکن کارشان به زودی منقرض می‌شوند، حالا چه با ناامیدی چه با استحاله و … .

(2) گروه دوم مهاجرین کسانی هستند که از عریانی نمی‌ترسند. خود را در برابر تندباد تغییرات رها می‌کنند. می‌گذارند جامعه‌ی جدید کارش را بکند. آنها را از نو بسازد. بعد دوباره اینها دو دسته می‌شوند. (1/2) آنهایی که جامعه‌ی بی‌رحم چندفرهنگی و چند ملیتی با آن قدرت هاضمه‌ی افسانه‌ای‌اش از اینها شهروندان جدیدی می‌سازد که رام هستند. لباس‌شان را می‌کَنَد، لباس جدید تن‌شان ‌می‌کند. یک کراوات به گردن‌شان می‌آویزد و صبح به صبح یک لیوان کافیِ استارباکس و ظهر به ظهر هم یک ساندویچ مک‌دونالد یا خوراک مرغِ کی‌اف‌سی به دست‌شان می‌دهد. آنقدر که نمی‌توانی به خاطر بیاوری که اینها که بودند؟ مگر اینکه به دیوان حافظ‌ در قفسه‌ی کتاب‌هایشان نگاهی بیاندازی- حافظی که تمام حافظه‌شان است.

(2/2) دسته‌ی دوم از گروه دوم هم کسانی هستند که می‌گذارند که مهاجرت عریان‌شان کند. اما برای اینکه خود را بهتر بشناسند. نه برای اینکه برنامه‌ی جدید را هم جامعه‌ی جدید به آنها بدهد. اینها می‌خواهند این زمان تعلیق بین لباس قدیمی و جدید، این تعلیق عریانی را طولانی‌تر کنند. ببینند که مثلاً دینی که از آن دم می‌زدند چقدر عمیق است؟ چقدر خدایش حقیقی است؟ چقدر از چیزهایی که صبح تا شب در سنگرهای دعواهای هویتی بلغور می‌کرده واقعاً در جانش نشسته؟ چقدرش تنها مزخرفاتی بوده که سر هم کرده بود تا دل دیگران را ببرد یا آبرویی بخرد یا ظنی را از خود دور کند و قس علی هذا؟ (ادامه…)

24, ژانویه, 2012

از توریست به زائر: یا تاریخچه‌ی جامعه‌شناسی در ایران

Category: حواشی دانشگاه,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

استوارت هال در سال 1996کتابی با عنوان «سوالاتی از هویت فرهنگی» را تدوین کرده است (1). «زیگموند باومن» هم در این کتاب که مجموعه‌ی مقالات است، مقاله‌ی مختصری دارد با عنوان «از زائر به توریست- یا تاریخچه‌ی هویت.» در این مقاله، باومن، هویت متجددانه و پساتجددی را با هم مقایسه می‌کند. از نظر او کلید‌واژه‌ی درک هویتِ متجددانه، “زائر” و کلیدواژه‌ی هویتِ پساتجددی، “توریست” است.

در اینجا قصد بررسی آن مقاله و دیدگاه هیجان‌انگیز باومن را ندارم. برای من این دوگانه‌ی زائر/توریست‌ الهام‌بخش است. در اینجا نیز مایلم که درک خودم از سیر تاریخ کوتاه عملکردِ جامعه‌شناسانِ ایرانی را در قالب این دوگانه بیان کنم.

دوگانه‌ی زائر/توریست:

تفاوت زائر با توریست در چیست؟ معبد مشهور هندوان در «بنارس» را فرض کنید. یک هندوی زائر با دیدنِ این معبد چه حسی دارد؟ زائر تجربه‌ای درونی دارد. زائر برای زیارتش ابزار و تدارکات چندانی نیاز ندارد. ابزار زیارت به صورت ارگانیک در درون وجود زائر پدید می‌آیند؛ مانند اشک و ناله و فغان و دعا و راز و نیاز. او لازم ندارد که شعری را حفظ کند که برایِ حضور قلب در معبد بخواند. زائران در لحظه‌ی زیارت، خود، شاعر می‌شوند. شعر از درون‌شان می‌جوشد.

او با سفر به معبد، روح خود را جلا می‌دهد. تجربه‌ای عمیقاً درونی و لب‌مرزی دارد. او در محیطی تاریک و مبهم و در خط مُقدم، قدم برمی‌دارد. واسطه و مفاهیم چندانی برای توصیف حال او وجود ندارد. کسی (مانند تورگاید) نیست که دست او را بگیرد و رمز و راز ساختمان معبد را به او نشان بدهد. او تجربه‌ای بلاواسطه از معبد دارد. زائر، نقش و نگار معبد را می‌بیند، همان‌طور که توریست، اما نه به صورت عناصری مادی و جدا از هم. او معبد را، با مناره‌ها و نقش و نگار دیوارها و حوض‌هایش، به عنوان یک کل به هم پیوسته در درون خود حس می‌کند. زائر، ترتیب و آدابی نمی‌جوید. ترتیب و آداب از آنِ فقیهانِ عالِم است. زائرانِ شاعر جای دیگر نشینند.

باومن می‌گوید: “برای زائر، تنها خیابان‌ها معنادار هستند، نه خانه‌ها- خانه‌ها آدم را وسوسه می‌کنند که بیارامد و آسوده باشد، مقصد را فراموش کند.” برای زائر مقصدی وجود دارد و تقدیری. زندگی او هدف‌دار است. آن هم هدفی ثابت و معین؛ هرچند دست‌نایافتنی. هدف، یگانگی با مطلوب است. هدف او ادغام است نه پراکندگی. برای وجود همین مقصد است که او خیابان و مسیر رفتن را معنادار می‌داند. زائر در مسیر تعریف می‌شود. زائرِ خانه‌نشین، متناقض‌نماست. او هر لحظه در حال شدن است.

تصویر زائر هندوی ما را همین‌جا نگه دارید. کمی‌ آن‌طرف‌تر یک توریست اروپایی هم در همان معبد حضور دارد. تجربه‌ی او از این معبد چگونه است؟ توریست‌ها برای چیزی سفر می‌کنند که اروپاییان “اَدونچر” می‌نامند؛ ماجراجویی. ماجراجویی یعنی کسب هیجان و دیدنِ جاهای تازه. ماجراجویی یعنی کسب تجربه در حالتی آگاهانه، یعنی جهان‌دیده شدن.

توریست‌ها برای بیشینه کردن لذت، سفر می‌کنند. برای این امر هم به ابزارآلات زیادی نیاز دارند. امروزه توریسم، بدون دوربین عکاسی ناممکن است. صحنه‌هایی که توریست می‌بیند ممکن است که بعد از مدت کمی فراموش شوند. برای همین باید به صورت دیجیتال ذخیره شوند تا بعد از مدتی یادآور لذاتی باشند که توریست در گذشته برده. حتی شاید این عکس‌ها مایه‌ی فخرفروشی او به دوستان و آشنایان باشند.

زائران، با فلاش‌های پی در پی دوربین‌های توریست‌ها بیگانه‌اند. آنها از فلاش‌ها گریزانند. زائر، نمی‌خواهد صورتِ خیس از اشکش را دوربین‌ها ثبت کنند. زائران با خود، دوربین نمی‌برند. عکسِ معبد در قلب و جان آنان حک شده. برای آنان معبد، مکانی یگانه در روی زمین است. به دلیل همین‌ یگانگی است که امکان ندارد که آن را فراموش کنند. مگر ممکن است کسی صورتِ پدر و مادرش را فراموش کند؟ اما برای توریست، معبد بنارس چیزی است شبیه مسجد امام اصفهان و مسجد امام هم چیزی است شبیه برج ایفلِ پاریس و برج ایفل هم چیزی است شبیه کلیسای سنت پلِ لندن. توریست مقصدی ندارد. او در تمام این مکان‌ها یک رفتار دارد؛ عکس گرفتن، کنجکاوانه به عناصر پراکنده‌ی بنا نگاه کردن و کسب اطلاع از تاریخِ ساختِ فلان مناره و ترسیمِ فلان نقاشی. او ماجراجوست. ماجرا را در بیرون می‌جوید. زائر هم ماجراجوست، اما ماجرای او در درون است و به همین خاطر قابلیت ثبت دیجیتال ندارد!

هدف از مقایسه‌ی این دو در واقع بیان دو سنخ مجزای رفتار و شخصیت بود؛ رفتار و شخصیتِ زائرانه و رفتار و شخصیت توریست‌وار. این دو سنخ شخصیت دو سرِ طیفی از سنخ‌های رفتاری ما در اجتماع هستند. به همین ترتیب ما، نویسندگان و فلاسفه و جامعه‌شناسانی داریم که زائرانه یا توریست‌‌وار رفتار می‌کنند. آن حوزه‌ای که اکنون من می‌خواهم به آن بپردازم، حوزه‌ی نظریه‌ی اجتماعیِ ایرانی و یا تاریخ کوتاه شکل‌گیری جامعه‌شناسی به عنوان علمی متجددانه در ایران است. (ادامه…)

19, سپتامبر, 2011

افق‌های مردانه و زنانه‌ی یک جامعه

Category: سفرنامه,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

نادر و سیمین در واریک

1. باید از صحنه‌ی آخر فیلمجدایی نادر از سیمین شروع کنم. نادر و سیمین از سالن دادگاه خارج می‌شوند و در دو ردیف در مقابل هم در راهروی دادگاه منتظر می‌مانند. دوربین در وسطِ دو خطِ موازیِ راهروی طولانی قرار می‌گیرد. در دو سوی راهرو مردان و زنان بسیاری مانند نادر و سیمین منتظرند.

جدایی ردیفِ آنها در راهرویی که تا چشم کار می‌کند طولانی است، جدایی دو افقِ جامعه است؛ افقِ مردانه و افقِ زنانه–که البته معنایی فرای جنسیت دارد. شجاع‌ها و ترسو‌ها، کسانی که “مردِ زندگی” در این جامعه‌ی کژتاب هستند و کسانی که قربانی این جامعه‌اند. “مردهای زندگی در این جامعه” تا حدی شرافت‌شان را به نفع دروغ‌گویی و زرنگ بودن وانهاده‌اند. زنان جامعه از غرورشان می‌زنند تا شرافت و صلح‌ حداقلی برایشان باقی بماند.

دری بین آن دو وجود دارد. شیشه‌ی در ترک برداشته‌. این ترک، ترکِ شیشه‌ی رابطه‌ی بین دو افقِ مردانه و زنانه در جامعه است. درس فرهادی به بسیاری از ما این است که برای نشان دادن کژتابیِ ساختارهای یک جامعه نیازی نیست که عریان نشان دهیم که نادر زنش را کتک می‌زند. باید با ظرافت ساختارهای کژتاب این جامعه را نشان داد که بین دو افق مذکور فاصله‌ای خشونت‌بار ایجاد می‌کند. نشان دادن این افق به معنای بازنمایی یک طرف به عنوان گرگ و حیوانی بی‌روح نیست و نباید باشد.

(ادامه…)

15, آگوست, 2011

روزگار بدی است برای برادر بزرگ‌تر بودن

Category: قصه های جزیره,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

درباب شورش‌های لندن

1. «لاتاری»، مالیات حماقت است. «لاتاری» یا مسابقه‌ی «بخت‌آزمایی» یعنی اینکه هر چند وقتی چند پوند خرج کنی تا در یک رقابت با میلیون‌ها انسان دیگر شانس خود را بیازمایی، به امید اینکه با برنده شدن، میلیاردر شوی. لاتاری خیالات تو را پرواز می‌دهد و به آینده‌ای می‌برد که همان‌قدر که شیرین است، ناممکن هم هست. ناممکن هم نباشد احتمالش بسیار کمتر از یک‌صدم درصد است. ماحصل پرواز خیالات تو، سرمایه‌ای خواهد بود در جیب چند نفر سرمایه‌دار؛ کسانی که منبع درآمدشان حماقت دیگران است.

لاتاری نمونه‌ی مینیاتوری آن بلایی است که سرمایه‌داری بر سر مردمان می‌آورد. دو بازوی عمده‌ی ماشین سرمایه‌داری غربی یکی دستگاه‌های عظیم تحمیق مردمان است و دیگر نظمی سیاسی-اقتصادی که واقعیت زندگی تو را می‌سازد و سرمایه‌ را از جیب‌های کوچک مردم به سمت جیب‌های بزرگ‌تر سرمایه‌داران هدایت می‌کند.http://www.hashemimadani.net/wp-includes/js/tinymce/plugins/wordpress/img/trans.gif

2. دستگاه عظیم رسانه‌ای «روپرت مرداک» (Rupert Murdoch) غربیان را غرق رویای شیرین آینده‌ای ناممکن می‌کند. رسانه‌های امپراطوری «روپرت مرداک» که تازه شمه‌ای از فسادش در چند ماه گذشته رو شده است، به قیمت زیر پا گذاشتن بدیهی‌ترین اصول اخلاقی و قانونی و شکستن حریم شخصی افراد، سعی در بازتولید ایده‌هایی دارند که افیون توده‌هاست؛ ایده‌هایی مثل این شعارهای احمقانه که “تو همانی هستی که می‌خوری”(در رستوران‌ها)، “تو همانی هستی که می‌پوشی”(در لباس فروشی‌ها) یا “عشق همان پوست توست”(برای تبلیغ کِرِم نرم‌کننده!)

اما هم‌زمان اتفاق دیگری هم در دنیای ما افتاده و آن ورود تکنولوژی‌های ارتباطی جدیدی است که به مردمان قدرت می‌دهد. آنها را در فضایی مجازی به هم متصل می‌کند. فضایی که کنترلش برای “برادر بزرگ‌تر” راحت نیست. این فضا تنها به فیس بوک و توئیتر و گوگل پلاس محدود نمی‌شود، همین مسنجر بلک‌بری (BBM) نمونه‌های موفقی از این تکنولوژی‌هاست. BBM یک شبکه‌ی داخلی بین دارندگان گوشی‌های بلکبری است که خارج از کنترل دستگاه‌های پلیس است.

نتایج ارتباط و اتصال مردم به هم در محیطی که هر فرد اخبار را به روایت خود با دیگران به اشتراک می‌گذارد، برای برادر بزرگ‌تر مصیبت‌بار خواهد بود. مثلاً چه چیز در مصر جدید اتفاق افتاده است؟ “عرصه‌ی عمومیِ مجازی”، اینترنت، مردم را به هم متصل کرده و باعث شده که مردم در «عرصه‌ی عمومیِ حقیقی»، میدان التحریر، نفرت از «حسنی مبارک» را با صدای بلند فریاد بزنند. اگر نه نفرت از حسنی مبارک چیز جدیدی نیست. نفرت از این دیکتاتور یکی از قدیمی‌ترین دارایی‌های هر مصری در کنج خانه‌اش بوده. آنچه جدید است امکان به اشتراک گذاشتن این فریاد در محیط مجازی و به تبع آن در محیط حقیقی است.

شان هور (Sean Hoare) خبرنگار انگلیسی‌ای که آن فساد عمده در دستگاه تبلیغاتی مرداک را به عرصه‌ی رسانه‌ای کشاند، آنقدر گناه‌کار بود که جسد بی‌جانش در خانه‌اش کشف شود. گناه او این بود که روزنه‌هایی در دیوار اعتبار دستگاه‌های رویاپردازی سرمایه‌داری ایجاد کرد. دستگاه‌های قضایی و پلیس هم آنقدر بی‌قدرت هستند که نفهمند قاتل کیست و به چه کسانی وابسته است. گناه ژولیان آسانژ (Julian Assange) هم همین بود که با پروژه‌ی «ویکی‌لیکس» ما را وارد عصری جدید کرد: عصر آرشیو‌های باز. عصری که قدرت‌مندان زیر ذره‌بین نگاه مردمی هستند که بیش از گذشته به قدرت خود پی‌برده‌اند.

3. بحران اقتصادی در جهان سرمایه‌داری در واقع همان بحران سرمایه‌داران است که باعثش اشتباهات و حرص و آز خودشان بود. مقصران اصلی این بحران هیچ‌گاه هزینه‌ی اشتباهاتشان را نمی‌پردازند. یکی از عوامل اصلی بحران اخیر اقتصادی، موسسه‌ی AIGدر امریکا بود. در سپتامبر سال 2008، دولت اوباما برای جلوگیری از ورشکستگی این موسسه مبلغ 85 میلیارد دلار –از جیب مالیات دهندگان امریکایی- به AIG کمک کرد. یک هفته بعد از این، سرمایه‌داران این موسسه حداقل 440 هزار دلار خرج یک سفر جمعی برای گلف و شکار و غیره کردند. چه کسی هزینه‌ی ریلکسِیشنِ سرمایه‌داران موسسه‌ی AIG را خواهد پرداخت؟ همان اکثریت فرودست و رویاپرداز؛ همان ساکنان عمدتاً رنگین پوستِ محله‌ی تاتنهامِ (Tottenham) لندن.

بحران اقتصادی شکاف دیگری بود بر دیوار رویاهای ساکنان تاتنهام‌های ‌شهر‌های مغرب زمین. اهالی تاتنهام کم‌کم دیدند که مالیات افزایش پیدا می‌کند، هزینه‌ی تحصیل دانشگاهی از سه هزار پوند به نه هزار پوند می‌رسد، از هزینه‌ی پروژه‌های عام‌المنفعه‌ کاسته می‌شود، تا جبران مافاتِ بحرانی شود که باعثش آنها نبودند. پس آنها مالیات حماقت سرمایه‌داران را هم باید بدهند. بحران اقتصادی کمی از چهره‌ی زشتِ همان واقعیت نابرابریِ سیاسی-اقتصادی را نشان مردمان فرودست داد. لندن، شهر فرصت‌ها، روی دیگری نیز دارد. روی دیگرِ لندنِ واقعی ، نشان‌دهنده‌ی نابرابرترین شهر در میان‌شهرهای کشورهای توسعه‌یافته است. در لندن ثروت بالاترین دهک مردم 273 برابرِ ثروت پایین‌ترین دهکِ ساکنین است و این بزرگ‌ترین شکاف درآمدی بعد از دوران برده‌داری است. در لندن یک سیاه‌پوست 26 بار بیش از دیگران در معرض ایست و بازرسی پلیس است.

4. غارت مغازه‌ها توسط شورشیان را هر انسان منصفی محکوم می‌کند. اما هر انسان منصفی توانایی دیدن پسِ ماجرا را ندارد. شعارهای اصلی تبلیغاتی در سیستم سرمایه‌داری این است که «تو همانی هستی که می‌خوری و می‌پوشی.» غارت مغازه‌ها راه دیگر پی‌گیری همان شعارهای تبلیغ شده توسط رسانه‌های مرداک است در زمانی که دیگر توان رویاپردازی نداری. وقتی که تمام بار بحران اقتصادی بر شانه‌های توست، تو دیگر نمی‌توانی همان انسان مطیع و رویاپرداز سابق باشی. واقعیت تلخ نابرابری را می‌بینی. غارت خیابانی نمونه‌ی مینیاتوری آن بلایی است که سرمایه‌داران غربی بر سر مالیات دهندگان می‌آورند.

5. این روزها که می‌گذرد، هر روز، روزنه‌ای و تَرَکی بر دیوارهایی ایجاد می‌شود که واقعیت شرایط نابرابر سیاسی-اقتصادی دنیای سرمایه‌داری را می‌پوشاندند. این شب‌ها دولت‌مردانِ دیکتاتورِ خاورمیانه و سرمایه‌داران حریص غربی خواب آرامی ندارند. عجیب نیست که با اوج‌گیری شورش در لندن، برمینگام و منچستر، دیوید کامرون آشفته از تعطیلات دوهفته‌ای‌اش در منطقه‌ی «توسکانیِ» ایتالیا باز می‌گردد و مانند کسی که از مصیبتی شوکه است به هذیان‌گویی می‌افتد. هزاران هزار دوربین مداربسته‌ی لندن برای کنترل مردم کافی نبودند که حال “برادر بزرگ‌تر” تهدید می‌کند که به دور از “بحث‌های حقوق بشریِ تصنعی” عکس چهر‌ه‌ی متهمان را منتشر می‌کند تا نوجوانان و جوانان خرابکار را به پای میز محاکمه بکشاند. حتی این نخست‌وزیرِ یکی از قدیمی‌ترین دموکراسی‌های دنیا، تهدید می‌کند که شبکه‌های اجتماعی را مسدود کند، کاری که تنها از عقبماندهترین دولتمردان دنیا برمی‌آید. در هر حال، روزگار بدی است برای برادر بزرگ‌تر بودن.