26, جولای, 2014

از نوستالوژی راهی‌ست به خشونت

Category: قفس آهنین,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

تا جایی که من می‌دانم فیلم امریکاییِ «بازی بچگانه» محصول سال 1988 و به کارگردانی تام هلند یکی از اولین فیلم‎‌های ژانر ترسناک بود که قاتل دهشتناک و بی‌رحمش نه یک مرد قوی‌ هیکل با ته‌ریش که یک عروسک بچگانه بود. عروسکی زیبا و ساده، که اگر در غرفه‌ی اسباب‌بازی فروشی ببینیدش شما را به دوران خوشِ کودکی می‌برد، به تسخیر روح یک قاتل سریالی درآمده و مردم را بی‌رحمانه‌ می‌کشد. بعد از این فیلم نسخه‌های دیگر و بسیار ترسناک‌تر از این روایتِ داستانی هم ساخته شدند.

نقطه‌ی مشترکِ تمام این فیلم‌ها آن تصویر متناقض بین معصومیت و بی‌رحمی بود که می‌ساختند. آن چیزی که تصور هر انسانی را می‌آزارد همین تقابل و کنتراست بین دو چیز بدواً ناهمخوان است. اما بیایید یک قدم عقب‌تر برویم. بینندگان این فیلم‌ها از چه چیز لذت می‌برند؟ شاید فیلم‎‌های ترسناکِ عروسک‌های قاتل یک میل سرکوب شده‌ی خودآزاری را در درون‌شان بیدار می‌کنند. اقبال به این فیلم‌ها از نظر من مانند اقبال به فیلم‌های خشن تارانتینو بیش از همه چیز مدیون مرزهایی‎‌ست که نه بر روی پرده‌ی سینما که در درون ذهن مخاطبانش می‌شکنند. منظورم مرزهایی‌‎ست که ما بین لطافت و خشونت کشیده بودیم. کارگردانان این فیلم‌ها به ما می‌گویند «خب حالا شاید این مرزها اینقدر هم که تصور می‌کنید محکم نیستند.»

نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که حقیقتی که این فیلم‌های ترسناک به ما نشان می‌دهند نزدیکی و پیوستگیِ درونی و رابطه‌ی پنهانِ نوستالوژی و رویا و معصومیت با خشونت و وحشی‌گری و گناه‌ است. این فیلم‌ها نشان می‌دهند که این دو سرِ طیف جایی به هم‌ می‌رسند. آنجا که در معصومیت زیاده‌روی کنی، از آن طرف بام به خشونتِ  بی‌نهایت می‌رسی.

مثلاً آنجا که دل به دریا بزنی که یک بار برای همیشه یک گذشته‌ی آرمانی و نوستالوژیک را زنده کنی و در عرصه‌ی عمل اجرا کنی. نتیجه‌ی بازگشت‌های نوستالژیک اینچنین همیشه خسارت‌بار است. چون واقعیت موجود در زمان حال را نادیده می‌گیرد. چون لحظه‌ی حال را اصیل نمی‌پندارد. چیزی را اصیل می‎شمارد که دیگر وجود ندارد. این فاصله بین حقیقتِ موجود و تصویر ذهنی از امر ناموجود منبع خشونت است. چون آن تصویر قدیمی و نوستالژیک اگر هم واقعی بوده باشد، خیلی وقت است که دیگر وجود ندارند و برای به وجود آوردنش باید روابط و مناسباتی تغییرات اساسی کند. هر انقلابی چنین بزرگ موجدِ خشونت بی‌حد است.

این داستانِ بنیادگرایانِ «داعش» است. «نوستالوژی خلافت» در الهیات اهل تسنن ریشه‌ای عمیق دارد. خلیفه کسی‌ست که امت اسلامی را یگانه می‌کند و یک تنه امت را از زیر یوغ استعمار و فساد و کفر می‌رهاند و به رستگاری می‌رساند. مرزهای ساخته‌ی انگلیس را باید درنوردید و آرمان‌شهر دینی را بنیان نهاد که در آن نیازی به پاسپورت نباشد و تمام قوانین اسلامی بی‌کم و کاست اجرا شود. این آرمان برای مدت کوتاهی به تحقق پیوست اما به قیمت ویرانی دو کشور و بر باد دادن زندگی بسیاری از مردم این خطه‌. بنیانِ احیای خلافت بر خون و آرزوها و امید چندین هزار بنی‌آدم استوار شد. همین مسأله در مورد نوستالوژی یهودی «وطنِ موعود» و «ارض مقدس» صدق می‌کند. صهیونیسمی که در خشونت و وقاحت روی نازیسم را سفید کرده محصول نوستالوژی وطنی به دور از خشونت و سرگردانی و تحقیر تاریخی برای یهودیان است. اما نتیجه نهایی تشکیل جامعه‌ای شد که نه تنها سیستم دولتش مبتنی بر آپارتاید است که خشونتِ وقیحانه در روانِ تک تکِ افرادش رخنه کرده. تا جایی که دختران جوان اسرائیلی بر تپه‌ای می‌نشینند و با فرود آمدنِ بمب‌ بر سر مردم غزه کف و سوت می‌زنند (اینجا) . اتفاقی نیست که حربه‌ی رسانه‎‌ای صهیونیست‌ها اتهام «سامی‌ستیزی» زدن به منتقدین‌شان است. «سامی‌ستیزی» معضلی جدی و اساسی در اروپای مسیحیِ سده‌ی پانزده به بعد بود. یهودیان در بسیاری موارد قربانیانِ مظلومِ تبعیض‌های بی‌شرمانه بودند. اما در یک چرخش تاریخی آن لحظه‌ی مظلومیت و معصومیت توجیهی شد برای یک خشونت بی‌انتها.

از نوستالوژی‌های لطیف و اتوپیاهای کودکانه، راهی‌ست به خشونت‌‌های سادیستی.

30, اکتبر, 2009

قفس آهنین3: تکنیک

Category: قفس آهنین – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

                                  

 

سهراب در جایی از زندگی نامه اش می نویسد: “معماری شهر من آدم را قبول داشت. دیوارِ کوچه همراه آدم راه می رفت و خانه همراه آدم شکسته و فرتوت می شد. همدردی organic داشت. شهر من الفبا را از یاد برده بود، اما حرف می زد. جولانگاه قریحه بود. نه جای قدم زدن تکنیک” (اینجا).

 

تکنیک دنیای متجدد در برابر قریحه ی دنیای سنتی قرار می گیرد. در موزه های شهر های متجدد، قریحه را راه نمی دهند. به انتخاب کلمات سهراب دقت کنید. می گوید “جولانگاه قریحه”. قریحه می رقصد، مانند تکنیک قدم نمی زند. رسمی نیست. یعنی رسمی بودن را به رسمیت نمی شناسد. قریحه، انسانی ترین و در عین حال خدایی ترین جزء وجود انسان است. بی نظم است اما بی نظمی اش ستودنی است. بی قاعده بودنِ قریحه، انسان را نمی آزارد. برعکس روحش را جلا می دهد.

اما تکنیک، بزرگ است و دست نیافتنی. خیره کننده است، اما بی روح. مجسمه ی آزادی نیویورک، ساعت بیگ بِن لندن، یا در همین شهر خودمان، برج میلاد، مرده هایی هستند زاییده ی تکنیک. در تکنیک، قاعده بر نظم ریاضی وار است. کاربری و سود اصل است. اما قریحه، نظم ریاضی و کاربری را در نظم کلان تر قدسی می خواهد. گنبد مسجد امام اصفهان و صحن اسمال طلای بارگاه امام هشتم (ع)، هم نظم ریاضی وار دارند، هم کاربردی اند. اما در درون نظمی فرا انسانی معنا می یابند.

ذوق یا قریحه چیست؟ ذوق یعنی چشیدن، ادراک بی واسطه، معرفت قلبی، یا معرفت حضوری. برای همین با ذوق می توان نادیدنی ها را نشان داد. ناگفتنی ها را ترسیم کرد. با ذوق عارفانه می توان عظمت حقیقت را درک کرد. زندگی در جولانگاه قریحه با معناست. با ذوق می توان زندگی کرد.

در مقابل، تکنیک را تنها باید ستود. زندگیِ تکنیکی، منظم است. بنابه قاعده است، ماشینی است. برای همین همه چیزش دسته بندی شده است، محدود شده است. می توان در زندگی ماشینی و تکنیک محور هم ذوق داشت، اما در محدوده ای معین. برای تعالی روح می توانی مدت محدودی از روز را به یوگا بگذرانی. این انتخاب توست. می توانی مدتی از روز را با اشعار مولانا بگذرانی و بعد به کارهایت برسی.

قریحه مثل جنگل و تکنیک مثل پارک است. برای راه رفتن در جنگل کسی کت و شلوار نمی پوشد. جنگل پر است از تناقض. برای همین زنده است. جنگل پر است از ترس در کنار آرامش، پر است از زیبایی در کنار زشتی. اما پارک چیده شده برای قدم زدن تو. طبیعت در پارک با بلوک های سیمانی کنترل شده. اگر جوی آبی در پارک هست حتماً مهار شده. اگر علف هرزی بروید حتماً سریع از بین می رود. تو در پارک قدم می زنی بدون اینکه کمترین تماسی با طببیعت داشته باشی، تا لباست خاکی یا خیس نشود. اما در جنگل هر لحظه ممکن است شاخه ای به سرت بخورد. برگ درختی گونه ات را نوازش کند. هر لحظه امکان دارد حیوان زنده ای را ببینی. کسی جنگل را وجین نمی کند.

یک مثال دیگر؛ پوست کسی که با عمل بینی و به زور هزار جور کرم سفید کننده و ضد لک زیبا شده است را مقایسه کنید با پوست کسی که بافتش زنده است. طبیعی است. نفس می کشد. زیبایی عروسکی اولی را مقایسه کنید با زیبایی انسانی دومی.

در تکنیک منیت انسان متجدد موج می زند. اما قریحه اساس زندگی متواضعانه و معنادار انسان سنتی است در سایه ی چتر فراگستر دین.

 

مرتبط در کلمه:

قفس آهنین1: موبایل

قفس آهنین2: کپسول های متحرک

پ.ن1: پیشنهاد می کنم سخنرانی اخیر سید حسین نصر در ترکیه را بخوانید (اینجا یا اینجا). نویسنده ی وبلاگ “اخو” هم حاشیه ای بر این دیدار نوشته که قابل تأمل است، البته با قسمت هایی از نوشته اش مخالفم (اینجا). در نهایت شرح دیدار یک استاد ایرانی با دکتر سید حسین نصر را بخوانید (اینجا).

 

پ.ن2: کاریکاتور از آنجل بولیگان (Angel Boligan) از مکزیک.

10, مارس, 2009

قفس آهنین (2)

Category: قفس آهنین,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

                        

دنیای متجدد را گفتم که دنیای سرعت است و کمیت و دنیای سیطره بر طبیعت – به مثابۀ مادۀ خام. اما حال می گویم که دنیای متجدد، دنیای کپسول هاست. به این ماشین های ون سبز رنگ -تازه باب شده در ایران- نگاه کنید. بر اساس منطق متجددانه ی “افزایش مدام سود” و “سود برای سود” است که این ماشین ها تا جایی که ممکن است مسافر سوار می کنند. حتی وقتی صندلی های ثابت پر شد، طراح ماشین به فکر این می افتد که بهره وری را به حداکثر برساند. دسته های صندلی باز می شوند و دو نفر دیگر می توانند بنشینند. دقیقاً یک کپسول متحرک از آدم!

 

آپارتمان های شهر متجدد، کپسول هایی هستند که در هر طبقه تا جای ممکن آدم جای می دهند؛ طبقه هایی بر سر ِ هم و انسان هایی بر دوش هم. برج صد طبقه ای در نیویورک را فرض کنید که رو به دریا ساخته شده. هر طبقه هم تا پانزده واحد دارد. نقشه ی هر طبقه در تمام این صد طبقه یکسان است؛ کپسول ثابتی از آدم ها!

 

هواپیما هم همینطور؛ کپسول پرنده ای از آدم ها. در تمام طول پرواز تمام آزادی های یک انسان آزاد گرفته می شود. او نه می تواند راه برود نه می تواند آواز بخواند، نه می تواند بلند بلند بخندد؛ هیچ! او باید سر جای خود بنشیند، به روبرو خیره شود و هر دستوری که از فرد نادیده می شنود را اجرا کند؛ که مثلاً “الان کمربند را ببندید، کمربند را باز کنید، بهتر است الان گرسنه شوید و غذا بخورید. اگر الان غذا نخورید دیگر در طول پرواز نمی توانید غذا بخورید.” این در عوض آن خدمتی است که هواپیما به او ارائه می دهد. یعنی او را “سریع”تر به مقصد می رساند- و سرعت خود از مشخصه های دوران تجدد است.

حالا تعریف “زندگی” در این دنیای کپسول ها چیست؟ از کپسولی به کپسول دیگر رفتن. از آپارتمان به تاکسی و اتوبوس و از آنجا به هواپیما و آپارتمانی دیگر و… . متجددها بدون کپسول نمی توانند زندگی کنند. حتی شب ها برای اینکه خوابشان ببرد انواع کپسول و قرص های خواب آور می خورند. زندگی، این “تحرک ِ بین کپسولی” است.

اما “فاجعه” چیست؟ فاجعه در قاموس متجددها زمانی رخ می دهد که این کپسول ها به هم می خورند. کپسولی که سقوط می کند، کپسولی که می سوزد و کپسولی که فرو می ریزد. فاجعه برای انسان هایی است که در زیر دست و پای این کپسول ها جان می دهند و مرگ خاموش را تجربه می کنند؛ مرگ بی معنای متجددانه – که به شدت از آن گریزانند. آنها نمی توانند مرگ هر روزه ی خود -در بی معنایی این “تحرکات بین کپسولی”- را حس کنند؛ مرده های متحرک.

 

پ.ن: برای بهتر دیدن کاریکاتور، روی آن کلیک کنید. اثر: دخشید قدرت پور. منبع: سایت ایران کارتون

 

1, مارس, 2009

قفس آهنین (1)

Category: قفس آهنین,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

                              

چرا موبایل نمی خرید؟ خیلی از دوستانم این را پرسیده اند. در برابر نیاز کاذبی که برایم تعریف شده ،مقاومت می کنم.

موبایل از جملۀ آن تکنولوژی هایی است که به خصوصی ترین حوزه های زندگی آدمی تجاوز می کند. یعنی موبایلی که همیشه همراه شماست ،کم کم باعث می شود تغییراتی را در زندگی تان بدهید. از جمله اینکه نام تمام دوستان تان در آن است ، عکس هایی را که می خواهید در حافظه اش ذخیره کرده اید ،آهنگ های مورد علاقه تان را هم و ….   پس موبایل ذخیره ای است از بسیاری علایق کاملاً شخصی شما که هر لحظه می تواند از دستتان خارج شود.

مثالی می زنم که بر سر خودم آمد. یکی از دوستانم که همین سوال بالایی را از من می پرسید ،MP3 اش را به من داد تا یک سخنرانی را برایش ضبط کنم. من هم این کار را کردم. ولی بعد یادم رفت که دستگاه را خاموش کنم. دستگاه در کیف من تا شب روشن بود. روز های بعد که MP3 را به همان دوستم برگرداندم ،می توانست به من بگوید که در طول مسیر بازگشت و در ماشین چه آهنگ هایی را شنیده ام و در خانه -پشت میزم -با خودم چه می گفتم! متوجه عمق فاجعه هستید؟ امکان هر لحظه ای شفاف شدن زندگی برای همگان!

گذشته از این ، موبایل کانالی است که شما را با –تقریباً- تمام کسانی که می شناسید مرتبط می کند. یعنی همگان هر لحظه به شما دسترسی دارند ،حتی در خصوصی ترین مکان ها. پس در دسترس بودن -به همراه آن شفاف بودن- نتیجه می دهد ؛ نداشتن “تنهایی”. تنهایی انسان مدرن فدای یک در جمع بودن مجازی (=کاذب) شده است. دیگرانی نیستند که همدم تو باشند ،بلکه تو به راستی “مجازاً” با آنها در ارتباطی. با این مجازی شدن ارتباط به گونه ای پارادوکسیکال تنهایی دو چندان می شود.

شاید این تجاوز گری به انسان ،خصلت تکنولوژی مدرن است. اما من تا جایی که بتوانم در برابر این “نیاز کاذب” مقاومت می کنم.