2, جولای, 2011

چرا ما بسیجی‌ها عصبانی هستیم؟

Category: شنبه‎ی پس از انتخابات,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني


وقتی یادداشت‌های وبلاگیِ سرتاسر عصبانیت و نفرتِ برخی بسیجیان را می‌بینم از خودم می‌پرسم چه شده که ما اینقدر عصبانی هستیم؟ چرا هر کس جلوی موضع ما بایستد به سادگی به انواع و اقسام خصال مذموم منتسب می‌شود؟ چرا برخی از ما اینقدر خشن شده‌اند؟ برای یافتن پاسخ به نوجوانی خودم بازگشتم.

نوجوانی نسلی از ما در دوران بعد از جنگ طی شد؛ حدود دهه‌ی هفتاد و اوایل دهه‌ی هشتاد. یادم می‌آید که در نوجوانی همیشه عکسی از امام و رهبر و برخی از شهدا (مخصوصاً خوش‌تیپ‌ترین‌شان که همت بود و آوینی) را به در و دیوار آویزان می‌کردم. از چفیه انداختن لذت می‌بردم. موسیقی‌ مورد علاقه‌ام موسیقی انقلاب و جنگ بود. «سنگر خوب و قشنگی داشتیم | روی دوش خود تفنگی داشتیم» و «کجایند مردان بی‌ادعا؟» ابیاتی بودند که در ذهن ما نقش بسته بودند. برچسب‌های تصاویر شهدا را روی کلاسور و کتاب‌هایم می‌زدم. یک برچسبی بود که خیلی مشهور بود. همان که شهیدی را نشان می‌داد که به سرش تیر خورده و خونِ تازه و بی‌نهایت سرخ روی زمین جاری است. روی آن عکس نوشته بودند: «بعد از شهدا چه کردیم؟» یا «شهدا شرمنده‌ایم.»

وقتی به حس و حال آن روزگار برمی‌گردم به یاد می‌آورم که چقدر دچار حس نوستالوژیِ گذشته‌ای بودم که اصلاً تجربه نکرده بودم. در واقع من در سال 1363 به دنیا آمدم و اولین تصاویری که به یاد دارم مربوط به چهار یا پنج سالگی‌ام است. در آن زمان هم جنگ رو به اتمام بود. در نوجوانی حس می‌کردم که «در باغ شهادت» و ایضاً در باغ رستگاری بسته شده و ما از «قافله» جا مانده‌ایم.

برخی از نسلِ ما که مذهبی‌تر بودند، نسلِ حسِ خسران بودند؛ حسِ فقدانِ گذشته‌ای قریب، حسِ عقب‌ماندن از قافله‌ی رستگاری. ما فکر می‌کردیم که درهای رستگاری برای مدتی باز بوده و شاید ما لیاقتِ این رستگاری را نداشتیم. اما الان در زمانه‌ی عسرت و دوری از رستگاری باید در تبعید زندگی کنیم. کمدی بودنِ این احساس در نسلِ من از این جهت بود که ما جنگ را تجربه نکرده بودیم. نوستالوژیِ گذشته‌ای را داشتیم که نمی‌دانستیم چیست. حسِ غربت در زمانی را داشتیم که در واقع زمانِ ما بود. فرزند زمانِ خود نبودیم. (ادامه…)

12, ژوئن, 2011

کارخانه‌ی زامبی‌سازی


زامبی بنیاناً اسطوره‌ای افریقایی است. زامبی در واقع مرده‌ی متحرک است که امروزه در فیلم‌های ژانر وحشت استفاده‌ی زیادی دارد. مرده‌ی متحرکی که هر کس را گاز بگیرد، او هم زامبی می‌شود. در این فیلم‌ها معمولاً یک لشکر زامبی را نشان می‌دهند که تلوتلوخوران، با دستانی آویزان، چشمانی از حدقه در آمده، دهانی خونین و پوست و لباسی که در برخی نقاط بافتش پوسیده و فروریخته در خیابان راه می‌روند و دنبال قربانی می‎‌گردند.

برای خودم دسته‌بندی می‌کنم که ما یک نوع رفتار داریم که بداخلاقی است. مثل اینکه  من ناسزایی را به کسی بگویم. یک نوع رفتار داریم که وقیح است؛ وقاحت یعنی اصرار بر بداخلاقی. یک نوع رفتار هم که امروزه خیلی شاهدش هستم رفتار زامبی‎‌‌وار است. یعنی بداخلاقی و وقاحت و توجیه وقاحت با همدیگر به علاوه‌ی فقدان هرنوع اصل و مرامی که بتوان به عنوان ترمز استفاده کرد. یک غده‌ی سرطانی در یک قسمت‌هایی از این جامعه شروع به تکثیر کرده و کم کم دارد روابط اجتماعی را به کل تخریب می‌کند.

اینها همه جنبه‌هایی از حیات افسرده‌ی امروز ما هستند. دقیقاً، زیست‌گاه ما به چنین موجود چندسر و آدم‌خواری تبدیل شده است. این موجود کم کم دارد ما را هم تبدیل به زامبی‌ می‌کند. این کارخانه‌ی زامبی‌سازی در سال‌های اخیر پرکارتر هم شده. فقط فضای گفتگوهای خیابانی قبل از انتخابات را با فضای امروز در اینترنت مقایسه بکنید. چقدر رادیکال‌تر شده‌ایم، همه‌مان! چقدر زامبی‌ شده‌ایم. (ادامه…)

26, آوریل, 2011

شهر و کولاژِ نوستالوژی و ایدئولوژی

Category: شنبه‎ی پس از انتخابات,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني


هر جامعه در هر دوره‌ای برای خودش ذائقه‌ای تعریف می‌کند. یعنی هنر و موسیقی خاص خود، نظریات و فلسفه‌ و ژانر شعری و معماری خاص خودش را پرورش می‌دهد. این ژانرهای خاص و منحصر به فرد از دل حیات یک جامعه در هر دوره می‌جوشند.

مثلاً عصر صفوی نمونه‌ی خوبی از ژانرهای مرتبط به هم نقاشی و معماری و شعر عارفانه/عاشقانه و غیره است. عصر صفوی به ما نزدیک است و بقایای آثارش را می‌توانیم امروزه ببینیم: مسجد امام و میدان نقش جهان اصفهان و صحن اسمال طلای حرم امام رضا (ع) یا حتی اشعار شیخ بهایی و بسیار آثار دیگر.

همینطور دوره‌ی قاجار و یا عصر پهلوی، ژانر معماری خودشان را داشتند؛ دانشگاه تهران، میدان آزادی، باغ نادری مشهد و مقبره‌ی فردوسی و بسیاری دیگر مانند این از بقایای ایدئولوژی پهلوی هستند. این ایدئولوژی به نوعی ارجاع به ایران باستان داشت و در عین حال سعی می‌کرد این لایه‌ی هویتی را با ایدئولوژی‌های متجددانه ترکیب کند. چیزی که در معماری پردیس مرکزی دانشگاه تهران کاملاً مشهود است.

سوالی که می‌خواهم مطرح کنم این است که ژانرهای فرهنگی انقلاب اسلامی کجا هستند؟ بعد از سی سال که از انقلاب می‌گذرد، بنایی را می‌شناسید که نمونه‌ی خوبی از معماری این دوره باشد؟ مثلاً صحن جامع رضوی در حرم امام رضا (ع) چنین ظرفیتی را دارد که به عنوان نمونه‌ای از ژانر معماری ایرانِ پساانقلابی شناخته شود؟ برج میلاد، که پروژه‌ی عظیمی در نوع خودش بود، چطور؟ مصلای بزرگ امام خمینی (ره) چطور؟ ما ژانر رمانِ انقلابی داریم؟ رمان جنگ داریم؟ ژانر پویایی از شعر انقلاب داریم؟ (ادامه…)

3, اکتبر, 2010

علیه مینی‌مال

Category: شنبه‎ی پس از انتخابات,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

حرف من تکرار یک واقعیت بدیهی است. هرچه که به ذهن وارد بکنی، خروجی ذهن هم متناسب با آن است. درست؟! حالا بحث من در مورد مینی‌مال‌نویسی است.

داستان مینی‌مال‌نویسی از اس‌ام‌اس‌های طنز شروع شد. اس‌ام‌اس‌هایی که سرعت توزیع‌شان همه را گیج کرده بود. طنز‌های مکتوبی که عمدتاً روایت رسمی و بعضاً سریال‌های تلویزیونی و حوادث ورزشی را به ریشخند می‌گرفت و در یک شبکه‌ی‌ پیچیده‌ و پنهان از دید و دسترس راویان روایت رسمی، توزیع می‌شد. بعد از انتخابات با فشار فضای سیاسی، اس‌ام‌اس‌ها از رونق افتاد و مینی‌مال‌نویسان به محیط مجازی روی آوردند.

از یک طرف هر روز وبلاگ‌های مینی‌مال‌نویس افزایش پیدا می‌کنند، از سوی دیگر توئیتر و فیس بوک و دیگر شبکه‌های اجتماعی هم هستند که اساس‌شان بر مینی‌مال‌نویسی است. هر کسی که در اینترنت می‌نویسد آرزو دارد که دیده شود و خوانده شود پس راه‌های “لایک” گرفتن بیشتر را جستجو می‌کند. امروزه هم مینی‌مال‌نویسی بهترین راه است. در نهایت چیزی که باقی می‌ماند وسواس عجیبی است برای کوتاه نوشتن و دور هم خوش بودن.

غالب یادداشت‌های مینی‌مال،‌ طنز هستند؛ نوعی تیکه‌ و متلک‌ مکتوب یا طنز به اختصار. بنابر اقتضای طنز هم در همان یک خط، قضاوت‌ محکمی درباره‌ی واقعیت بیرونی صادر می‌شود. این قضاوت‌های سطحی و قطعی و محکم و البته دروغین نگرانم می‌کند. یعنی نگران ذهنم می‌شوم که دارد به تیکه انداختن و خندیدن به همه چیز عادت می‌کند. نگران جامعه‌ام می‌شوم، وقتی به وضوح می‌بینم که متن‌های بلند و استخوان‌دار یا خوانده نمی‌شوند، یا تند و تند و با پرش خوانده می‌شوند.

شاید بگویید همه‌ی ما دقیقاً به همان دلیل که انسان هستیم، در لحظاتی با دوستان‌مان می‌گوییم و می‌خندیم. در این گفتگوهای دوستانه و روزمره هم از سقراط و افلاطون نمی‎گوییم. بسیاری مواقع به معنای دقیق کلمه “چرند” می‌گوییم. این واقعیت زندگی روزمره است. همین واقعیت در زندگی روزمره‌ی مجازی هم وجود دارد.

حالا با این استدلال می‌توان نتیجه گرفت که جایی برای نگرانی نیست؟ من اینطور فکر نمی‌کنم! نمی‌گویم که بیایید در مورد مسائل “مهم‌” صحبت کنیم. مساله این است که مینی‌مال نویسی چه به لحاظ فرم و چه به لحاظ محتوا ذهن ما را درگیر امور پست می‌کند که در زندگی روزمره هم به آنها می‌پردازیم اما نه به این وسعت و نه در عرصه‌ی عمومی (= عرصه‌ی عمومی مجازی)! مساله، وسعت، همه‌گیری و شدت مینی‌نویسی است، اگر نه ژانر مینی‌مال‌نویسی هم طبعاً نوعی ژانر نوشتاری محترم است.

به اصل بدیهی بالا بازمی‌گردم. وقتی تعداد زیادی از ما مدام به ذهن‌مان مینی‌مال وارد ‌می‌کنیم. دنبال تولید و توزیع مینی‌مال هم هستیم. اندیشیدن ماکسیمال فراموش می‌شود. ماکسیمال اندیش و ماکسیمال نویس دیده نمی‌شود و خوانده نمی‌شود. به عنوان یک گمانه می‌گویم که این جریان می‌تواند نشان‌دهنده‌ی نوعی ابتذال و خردگریزی باشد که در لایه‌های زیرین اجتماع‌مان در جریان است.

در یادداشت “عاشقانه‌های سیاسی” نوشته بودم:

عرصه‌ی ساده‌ی سیاست که بخواهد به عرصه‌ی پیچیده‌ی فرهنگ دستور بدهد، نتیجه‌اش تخریب پرهزینه‌ی فرهنگ از یک سوی و بر انگیختن مقاومت در میان لایههای پیچیده‌ی فرهنگی، از سوی دیگر است. چیزی که در تاریخ ما بسیار است. وقتی این لایه‌های فرهنگی بخواهند مقاومت کنند، زمینی، برای مبارزه ندارند، جز زندگی روزمره! بنابراین زندگی روزمره‌ی ما –از سر ناچاری- سیاسی می‌شود. [...] در آخر، نتیجه‌ی این مقاومت‌های همیشگی در فرهنگ ما هر چه باشد، سطحی از تخریب فرهنگی و همچنین نسل‌هایی ناکام را بر جای خواهد گذاشت.

الان باید اضافه کنم که مینی‌مال‌نویسی معترضانه و ریشخند کلان روایت‌ها را می‌توان به عنوان یک نوع مقاومت در لایه‌های زیرین فرهنگ در نظر گرفت. فرهنگ و زندگی روزمره‌ای که عرصه‌ای عمومی برای بیان آزادانه‌ی نقد‌ سیاسی نبیند، در عمیق‌ترین لایه‌های خود سیاسی می‌شود و مقاومت می‌کند. بحث من الان درباره‌ی چگونگی این مقاومت نیست. بحث میزان تخریب و هزینه‌ای است که این نوع مقامت به زندگی روزمره‌ی مردم تحمیل می‌کند. کمترین هزینه‌ی گسترش “مینی‌مالِ طنزِ معترضانه” تقویت جنبه‌ی مبتذل زندگی روزمره و تربیت و تقویت نسل‌های خردگریز است.

 

مرتبط بیرون از کلمه:

شعر جدولی ؛ آسیب‌شناسی نسل خردگریز (مقاله‌ای از استاد شفیعی کدکنی)

درباره‌ی افول محبوبیت وبلاگ‌نویسی نزد ایرانی‌ها

 

بازتاب‌ها:

آسیب‌شناسی مینی‌مالِ طنزِ معترضانه – رضا ساکی

 

27, آگوست, 2010

کارکردهای ایدئولوژیک ابهام

Category: شنبه‎ی پس از انتخابات,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

فکر می‌کنم مفهوم مبهم “مدرنیته”، امروزه، همان نقشی را برای روایت رسمی بازی می‌کند که مفهوم مبهم “گذار” در دوره‌ی اصلاحات برای اصلاح‌طلب‌ها بازی می‌کرد.

بسیاری از متفکرین و جامعه‌شناسان ایران، سال‌ها در جواب سوال از چیستی وضع موجود، یک جواب آماده و استاندارد داشته‌اند؛ “این از ویژگی‌های جامعه‌ی در حال گذار است”. در این دیدگاه ما در حال گذار از سنت به مدرنیته هستیم. بعد در ذیل این صورتبندی کلی، می‌توان گفت که مثلاً به لحاظ سیاسی از استبداد به سمت دموکراسی حرکت می‌کنیم. معماری‌مان از معماری سنتی به سمت معماری مدرن حرکت می‌کند. همینطور هنر، شهرسازی، فلسفه و … .

تا از چیستی وضع موجود بپرسیم، جواب استاندارد در پی‌ می‌آید که این در‌هم‌ریختگی و اغتشاش از ویژگی‌های دوره‌ی گذار است. دوره‌ی گذار چیزی نیست که بتوان زیاد درباره‌اش صحبت کرد. یک نوع آنومی است. بی‌هنجاری است. منطق و ثباتی ندارد. بلومنبرگ (جامعه‌شناس آلمانی) مثالی از این ابهام را برای اصطلاح “سکولاریزاسیون” می‌زند. او می‌گوید برای خیلی از ما این اصطلاح به اندازه‌ی مرجع ضمیر It در جمله‎ی “It’s raining!” مبهم است! در واقع همه درک می‌کنیم که در باران خیس می‌شویم اما در سطح زبانی معلوم نیست که It به چه چیز باز می‌گردد.

برای این دسته از جامعه‌شناسان این “ابهام” کارکردی ایدئولوژیک داشت/دارد. با طفره رفتن از توصیف  دقیق وضع موجود و در حال “گذار” دیدنش، تاریخ را تک خطی و در حال پیشرفت می‌دیدند/می‌بینند. آن  هم پیشرفت به سمت و سویی که در ایدئولوژی آنها تعریف می‌شد.

همین ابهام امروزه در کاربرد گسترده‌ی اصطلاح “مدرنیته” برای روایت رسمی وجود دارد. روایت رسمی، این و آن گرایش سیاسی را “مدرن” می‌نامد و “علوم انسانی مدرن” را رد می‌کند. نکته اینجاست که این اصطلاح برای حامیان روایت رسمی معنای دقیقی ندارد، یا اگر دارد بیان نمی‌شود، یا اگر بخواهد بیان شود به یک تعریف کلی و مبهم دیگر بسنده می‌شود که “مدرنیته یعنی انسان‌محوری”! انسان‌محوری هم که چیز بدی است، چون باید “خدا محور” بود! این تعاریف دم دستی و سخیف تنها یک فضای مبهم ایجاد می‌کند که اهداف ایدئولوژیک روایت رسمی پیش برود.

وقتی از مدرنیته صحبت می‌کنیم، از چه چیز صحبت می‌کنیم؟ مدرنیته‌ به لحاظ جامعه شناختی چند شاخص مهم دارد؛ شهرنشینی، صنعتی شدن و دموکراسی. درست مواردی که در سند چشم انداز بیست ساله ذکر شده‌اند. قانون اساسی ما بر اساس یک دیدگاه کاملاً مدرن نوشته شده. لازم به یادآوری نیست که تفکیک سه‌گانه‌ی قوا، ابداع منتسکیو، از آباء نهضت روشنگری است. وقتی در روایت رسمی از صنعتی شدن، فرستادن موشک به فضا و شبیه‌سازی و غیره به شدت دفاع می‌شود، باید پرسید که مدرنیته‌ی مورد حمله چیست به جز اینها!

شاید جواب این باشد که اینها تنها ابزار هستند در دست بشری که خود مدرن نیست. چون به علوم انسانی غربی باور ندارد. انسان مدرن، فلسفه و جهان‎بینی مدرن اصل است. من هم موقتاً می‌پذیرم و مته‌ی هایدیگری به خشخاش تکنولوژی نمی‌گذارم. اما درخواست من این است که اینجا فقط به صورت سلبی نگوییم که ما به اینها باور نداریم. بیاییم کمی در مورد این صحبت کنیم که ایجاباً به چه چیز “باور داریم”؟ چه نوع نگاهی داریم که غیر/فرای/ضد مدرنیته است؟

بحث بر سر این نیست که فرا رفتن از مدرنیته، نقد آن یا ایستادن در برابرش ممکن هست یا نیست. بحث بر سر این است که اگر این امر ممکن هم باشد به این طریق مطمئناً حاصل نمی‌شود. ما عمداً یا از روی جهالت از چیزی صحبت می‌کنیم که نمی‌شناسیمش. ساده‌انگاری و فروکاهش مدرنیته به چند اصطلاح تو خالی دردی را دوا نمی‌کند. چه شیفته‌ی مدرنیته باشیم، چه دشمنش!

ایدئولوژی‌های روایت رسمی و اصلاح طلبی، به دو سوی متفاوت نظر دارند، اما نتیجه‌ی هر دو یکی است؛ نشناختن وضع و ترکیب فعلیِ جامعه‌ی موجود! جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم نه مدرن است، نه سنتی است، در عین حال شامل هر دوی آنهاست. اینکه با اصطلاحات مبهمی چون “جامعه‌ی در حال گذار” یا جامعه‌ی “دینی” یا “سنتی” یا هر چیز دیگر این جامعه را توصیف کنیم، مشکلی حل نمی‌شود. چون جامعه‌ی ما “دیندار” است، درست مانند جامعه‌ی مصر، یا عراق یا لبنان! اما ایران، مصر و عراق و لبنان نیست. درست مانند اینکه در توصیف انگلستان و امریکا و فرانسه بگوییم، که اینها مدرن هستند. این دردی را دوا نمی‌کند. فرانسه، امریکا نیست، فرانسه، فرانسه است و امریکا، امریکا!

نشناختن ترکیب فعلی جامعه تنها راه را برای ایدئولوژی‌های ویرانگر باز می‌کند تا با پیش فرض گرفتن شناختی اجمالی از چیستی جامعه، اهداف گروهی خود را پیش ببرند. به قول دکتر توفیق “این جامعه هر چه باشد، یک نوع ترکیب است که ممکن شده. کار ما –به عنوان متفکر اجتماعی- این است که این ترکیب بدیع و یگانه را بشناسیم”. اما پیش از شناختن جامعه یک مرحله ضروری است؛ کاوش مفهومی در مورد “مدرنیته”. وقتی از مدرنیته صحبت می‌کنیم، از چه چیز صحبت می‌کنیم؟