28, جولای, 2010
یک کلمه؛ قانون (1)
فکر میکنم هر نوع تحقیقی در مورد تاریخ ایران باید سرفصل “قانون” را فراموش کند. تصور من این است که اینطور نیست که ما در دورههایی قانونگراتر بودیم و در دورههایی قانونگریز! بلکه پیشفرض صحیح این است که اصولاً قانون برای ما ایرانیان بلاموضوع است. موجودی تاریخی- اجتماعی به نام قانون در این تمدن شکل نگرفته است. برعکسِ تمدن غربی که از ابتدا دموکراسی و قانون مورد بحث بوده است.
در تمدن هلنیستی، رومی یا متجددانهی غربی، مساله، همیشه قانون و قانونگذار و مجری قانونگرا و مجری قانونگریز بوده است. در این زمینهی تاریخی است که میتوان گفت که مثلاً مارکوس اورلیوس (آخرین نفر از “پنج امپراطور شایسته“ی روم باستان) قانونگرا بود. اما پسرش کُمودوس، ضد قانون بود و به دیکتاتوری میل داشت.
تنها کافی است که در تاریخ طولانی تمدن ایرانی به دنبال نشانههایی از “قانون” بگردیم. گمان من این است که مردم سرزمینِ ما هیچگاه در تاریخ به یک سند (فرای کنترل خودشان) که دست و پای آنها را ببندد و محدودشان کند، مقید نبودهاند. برای همین چنین سندی اصولاً شکل نگرفته است [1]. این همه به این معنا نیست که هیچگاه به مرزهای شکل گیری این سند هم نزدیک نشدهایم. مثلاً در مشروطه به این مرزها نزدیک شدیم. کسروی در “تاریخ مشروطه” (ص.222) اشاره به شعری میکند که مردم در آن دوران با هم میخواندند:
آه ای آزادگان از جور استبداد، داد
خانمان شش هزاران ساله را بر باد، داد
یک نفر کز مادرش هنگام زاد، آزاد زاد
بهر چه خود را به دست جور استبداد، داد؟
هر دم از هر گوشهای میآید این فریاد، یاد
آه ای آزادگان از جور استبداد، داد!
یعنی این سوال از علت وضع موجود در تودههای مردم شکل گرفته بوده است اما تنها کافی است که ببینیم همان سند افتخار آفرین مشروطه –در فاصلهی چند سال- به چه روزی افتاد.
نکتهای که به عنوان یک گمانه میخواهم بگویم این است که چون تصور دقیقی از قانون در تاریخ پیش از مشروطه وجود نداشته، اصولاً واژگانی مانند “دیکتاتور” و “کودتا” و غیره هم در تمدنهای شرقی شکل نگرفته. برای همین ما این اصطلاحات را نمیتوانیم ترجمه کنیم. معادلی در زبان ما ندارند. یعنی زمانی که قانون بلاموضوع باشد، حکومت قانون هم بلاموضوع است. پس وقتی یک طرف از دوگانهی حکومت قانون/ دیکتاتوری را نداشته باشیم، طبعاً طرف دیگر هم بلاموضوع میشود.
واژگان سیاسی “کودتا” و “دیکتاتوری” و … در دورهی مشروطه به بعد وارد زبان سیاسی و اجتماعی شدند و هنوز هم به شکل غربیشان استفاده میشوند. آنچه ما داشتیم تقسیم بندی “قانونگرا” و “قانونگریز” نیست. بلکه تقسیم بندی “عادل” و “ظالم” است.
مثالی که میخواهم بیاورم را همه تجربه میکنیم؛ در متن نوشته شدهی قانون راهنمایی رانندگی آمده که اولویت عبور با عابر پیاده است. اما حتی ماشین پلیس راهنمایی-رانندگی هم وقتی به خط عابر پیاده میرسد سرعتش را کم نمیکند! این به دلیل نبودِ قانون نیست. اتفاقاً قانون نوشته شدهای وجود دارد. این به معنای بلاموضوع بودن یا تشریفاتی بودن قانون است. بخشی –هر چند کوچک- از حافظهی تاریخی ما به اجرای یک سند الزام آور و همگانی به نام قانون اختصاص پیدا نکرده است.
پ.ن1: الان بحث من خوب یا بد بودن این یا آن تمدن نیست و فکر میکنم این یک انتخاب شخصی است و هر کس هر کدام را میتواند ترجیح دهد. از قضا ترجیح شخصیام تمدن شرقی است، که مانند تمام تمدنها معایب و محاسنی دارد.
ادامه دارد …
11, جولای, 2010
اینجا بنابر اقتضای محیط چند فرهنگی، زیاد پیش میآید که با دوستانم از ملیتهای مختلف در مورد فرهنگ و رسوممان صحبت کنم. مدام در حال مقایسهی فرهنگهایمان هستیم.
امروز بعد از یک گفتگو با دوست چینیام به این فکر میکردم که چقدر ما در فرهنگمان “ممنوعیت” داریم. از حجم ممنوعیتهایی که حتی به آنها معتقدم به وحشت افتادم. فقط منظورم ممنوعیتهای دینی نیست. انگار با خطوط قرمز بیشماری به دنیا میآییم، زندگی میکنیم و میمیریم. ممنوعیتهایی که نشان از یک بیماری دارند. مثلاً عکاسی -در بسیاری مناطق غیر لازم- ممنوع است. به قول یک عکاس؛ داشتن دوربین حرفهای در ایران مثل داشتن یک کلت کمری، خطرناک است! علاوه بر لیست بلند و بالای این ممنوعیت ها بسیاری روابط عادی هم گرچه ممنوع نیست اما “مشکوک” است.
یادم میآید اولین بارهایی که برای یک تحقیق معمولی دانشجویی به خیابان رفته بودم تا از مردم مصاحبهی کوتاهی بگیرم، چند جا با این روبرو شدم که با شک بسیاری به من نگاه می کردند. حتی یک بار یک نانوا مچ دست دوستم را گرفت و گفت “کارت ملیات را بده تا ازش کپی بگیرم!” موضوع تحقیق هم روشهای عزاداری سنتی و جدید بود! هیچ کس این توهم بیمارگونه و شک پارانویایی را به آن نانوا ابلاغ رسمی نکرده بود. فرهنگ ما حامل این بیماری است.
کیارستمی در مصاحبهای در مورد فیلم اخیرش می گوید:
“من آدم سرزمین محدودیت هستم. [...] محدودیتها در ذهن من ساخته شده، کاری با آنها نمی توانم بکنم. مربوط به این سالها هم نیست. مربوط به این سی سال هم نیست. مربوط به قبلتر است، قبلترها! تمام محدودیت های من از کودکیام میآید. حالا هر کسی هم هر چه میخواهد فکر کند!”
سوال این است این محدودیت های بیمارگونه برای ما جامعهی اخلاقیتر و سالمتری به بار آورده است؟ مطمئناً نه!
29, ژوئن, 2010
سایت خبری کلمه در یادداشتی از اشتباه در ذکر منبع مطلب “تراکم قهرمان و تکثر دنکیشوت” عذرخواهی کرد. الان مطمئن هستم که این یک اشتباه بوده است و قصدی در میان نبوده. این عذرخواهی نشاندهندهی شرافت اخلاقی گردانندگان سایت مذکور است. لازم به ذکر است که من همچنان منتظر پاسخ روزنامهی محترم کیهان هستم.
در زیر توضیحاتی که در سایت خبری کلمه منتشر شد را آوردهام. با این تذکر که متن توضیحات طولانیتر از این –و حاوی اعتراضاتی به روزنامهی کیهان- است. من تنها آن بخشی که به وبلاگ خودم مربوط است را ذکر کردهام:
توضیحات [سایت خبری] کلمه:
1. ضمن تشکر از نظر نویسنده به اطلاع می رساند آنگونه که در وبلاگ خود نوشته اید، تاکنون نامه نویسنده وبلاگ” کلمه” به دست مسولان سایت کلمه نرسیده است اما از درج آن در وبلاگ نیز استقبال می کند.
2. استفاده از مطالب وبلاگها با ذکر نام و محل درج مطلب نیاز به کسب اجازه از افراد ندارد. این مساله در سایت کلمه نیز رعایت شده است. در منبع گذاری این نوشته عینا شبیه نوشته های وبلاگی دیگر عمل شده است یعنی نام نویسنده همراه با نام وبلاگ، اما در این مورد خاص چون نام وبلاگ با سایت مشابهت اسمی داشته باعث سوءتفاهم شده است. ضمن اینکه کلمه نیازی به جازدن مطلب به نام خود ندارد . قاعدتا اگر منبع خود سایت کلمه بود نباید در انتها ذکر منبع می شد. اما با شما موافقیم که بهتر بود با توجه به مشابهت دقت بیشتری می شد. ضمن اینکه کاش بدانید که در چه شرایطی پرچم کلمه را بالا نگاه داشته ایم تا این گونه سهو ها را بر ما ببخشید. با این حال سایت کلمه از این سوتفاهم پیش آمده، عذرخواهی می کند.
3. در وبلاگ اثری از اینکه این یک مطلب سه گانه باشد نیافتیم البته خود این مطلب به نظر کلمه می تواند حاوی معنای مستقل و قابل فهم و ارزشمند باشد. اینکه ستون نویس کیهان به طور مثال به راحتی “عقلانی بودن یک جنبش“ را از متن برعکس میکند ارتباطی به سوءفهم ندارد. و بعید میدانیم روزنامهای که یک مطلب را اینگونه واروونه میکند و حتی به نقل از شخص دیگری! آن را به خورد مخاطبان خود میدهد مشکلش سوء برداشت از متن باشد. کلمه از مخاطبان محترم دعوت میکند متن فاخر آقای هاشمی مدنی+ را با آنچه در کیهان + آمده است مقایسه کنند.
مرتبط در کلمه:
در باب اخلاق (1): هواپیماهای کاغذی
در باب اخلاق (2): تراکم قهرمان تکثر دنکیشوت
در باب اخلاق (3): آنچه دولت آبادی ندید و فوکو دید!
دو نامه به سیاستمداران
28, ژوئن, 2010
داستان من شده است داستان چارلی چاپلین در فیلم “عصر جدید”، زمانی که در خیابان قدم می زد و کامیون حامل تیرآهن از جلویش رد شد. پرچم قرمزی که سر تیرآهنها نصب کرده بودند به زمین افتاد. بعد چارلی، پرچم را برداشت و در هوا تکان داد تا شاید راننده ببیند و بایستد. همینطور که پرچم قرمز را تکان می داد و فریاد می زد، از خیابان های اطراف، کارگران حامی سوسیالیسم که پرچم سرخ کمونیستها را دیده بودند دنبالش راه افتادند و تظاهرات شد. بعد که پلیس آمد، عدل همین علمدار مبارزات کمونیستی را دستگیر کرد!
داستان ما از هم این قرار است که بنده مطلبی نوشتم با عنوان “تراکم قهرمان و تکثر دنکیشوت” بعد “وب سایت خبری کلمه” بدون اطلاع و اجازهام بازنشرش داد و زیرش هم نوشت “منبع: کلمه“! بعد روزنامهی کیهان در یک “خبر ویژه” به این یادداشت پرداخت. آن هم با این تیتر کذایی: “موسوی: میرزا کوچک خان اگر عقل داشت با انگلیس و رضاخان نمیجنگید!”
نامههایی را به هر دو طرف ماجرا نوشتم و اعتراض کردم. با توجه به اینکه بیست و چهار ساعت از ماجرا میگذرد و هنوز جوابی نگرفتهام، این نامهها را اینجا منتشر میکنم.
مسئول محترم سایت خبری کلمه
سلام علیکم
در تاریخ جمعه چهارم تیرماه 1389 یادداشتی با عنوان “تراکم قهرمان و تکثر دنکیشوت” از وبلاگ شخصیام در سایت خبری شما منعکس شده بود. اما نحوهی نشر این یادداشت وبلاگی باعث سوء تفاهمهایی شده است که در زیر اشاره میشود. ابتدا میخواهم اعتراضم به نحوهی بازنشر این یادداشت را اعلام کنم:
اول: یادداشت مذکور متشکل از سه قسمت است. شما قسمت دوم را بدون اشاره به قسمت اول و سوم منتشر کردید که موجب بدفهمی و سوء تعبیر میشود. مثلاً در ابتدای یادداشت این سوال مطرح شده که “چرا مسخ شدیم؟” درک معنای این سوال بدون مطالعهی قسمت اول یادداشت اصولاً ناممکن است و منجر به برداشتهای اشتباه خواهد شد.
دوم: برای بازنشر این یادداشت وبلاگی، به هیچ وجه و به هیچ طریقی از من اجازه گرفته نشده است. گرچه بازنشر یادداشتهایم با ذکر مأخذ مجاز است.
سوم: همانطور که میدانید نام وبلاگ بنده هم “کلمه” است. این وبلاگ را مدتها پیش از تاسیس سایت خبری شما، درست کردم و این همنامی کاملاً تصادفی است. اشتباه شما در ذکر منبع این بود که در ذیل متن بازنشر شدهی یادداشت مذکور نوشته بودید “منبع: کلمه” و منظور از “کلمه” وبلاگ بنده بود، اما نه لینکی به وبلاگ بنده داده بودید و نه نام کامل آن را ذکر فرمودید؛ “کلمه: روزنوشتهای سید مرتضی هاشمی مدنی”!
جداً امیدوارم که این نحو بیان منبع از سر اشتباه باشد و نه نوعی شیطنت! امیدوارم گردانندگان سایت خبری شما نخواسته باشند که این یادداشت را یک “یادداشت تولیدی” از “سایت خبری کلمه” جا بزنند.
بنابر این اشتباه سایت خبری شما، روزنامهی کیهان در خبری با عنوان “موسوی: ميرزاكوچك خان اگر عقل داشت با انگليس و رضاخان نمی جنگيد! (خبر ويژه)” به نقد یادداشت من (البته به شیوهی مرسوم کیهانیان) پرداخته است. همینطور این “خبر ویژه” را سایتهایی مثل سایت “الف”، “خبرگزاری افق” و “مرکز اسناد انقلاب اسلامی” (هر کدام به شیوهی خود) بازنشر دادهاند.
در نامهای جداگانه به تحریف آشکار یادداشت مذکور در روزنامهی کیهان، اعتراض خواهم کرد، اما از شما میخواهم که توجه بفرمایید که؛
اولاً این یادداشت برای نشر در یک وبلاگ شخصی نوشته شده و نه برای یک نشریه و خبرگزاری سیاسی. ثانیاً میبایست سه قسمت یادداشت را با هم منتشر میکردید تا از بدفهمی جلوگیری شود. ثالثاً حتی اگر مایل به اجازه گرفتن از صاحب یادداشت نبودید، می بایست منبع را با دقت ذکر میکردید.
در نهایت خواهش میکنم بنابر اصول مصرح در قانون و اصل اخلاقی صداقت، این نامه را در همان صفحهی اول سایت خبری کلمه منتشر کنید و بابت اشتباه در ذکر منبع یادداشت مذکور توضیح دهید.
متشکرم
سید مرتضی هاشمی مدنی
نویسندهی وبلاگ کلمه
6 تیر 1389
مدیر مسئول محترم روزنامهی کیهان
سلام علیکم
در تاریخ 6 تیر ماه 1389 در صفحهی دوم روزنامهی شما به یادداشتی از بنده اشاره شده بود. لازم میدانم جهت تنویر افکار عمومی نکاتی را تذکر بدهم.
یادداشت “تراکم قهرمان و تکثر دنکیشوت” به قلم من و در وبلاگ شخصیام منتشر شده بود. این یادداشت قسمت دوم از یک متن سه قسمتی بود که در وبلاگ من به آدرس hashemimadani.net قابل دسترسی است. “سایت خبری کلمه” بدون اطلاع اینجانب این یادداشت را بازنشر داده است. از قضا نام وبلاگ من هم “کلمه” است و مسئولین “سایت خبری کلمه” نیز در انتهای یادداشت مذکور به منبع اینگونه اشاره کرده بودند؛ “منبع: کلمه”!
این نحو ارجاع به وبلاگ شخصی موجب این سوء تفاهم شده بود که بنده همکاریای با “سایت خبری کلمه” دارم. که این مسأله را به کلی تکذیب میکنم و در نامهای جداگانه مراتب اعتراضم را به مسئولین محترم سایت خبری مذکور اعلام کردهام.
تا اینجای کار تنها اشتباه (یا شیطنت) “سایت خبری کلمه” منجر به این سوء تفاهم شده بود. اما وقتی تفسیر شما از یادداشتم را دیدم، حقیقتاً از عمق بدفهمی شوکه شدم. موارد بدفهمی را در زیر میآورم:
اول: این یادداشت با نام من در سایت مذکور بازنشر داده شده. درست است که سایت مذکور منسوب به آقای مهندس میرحسین موسوی است، اما تعجب میکنم که چرا از ایشان به عنوان نگارندهی یادداشت نام بردهاید؟
دوم: تیتر خبر روزنامهی شما این بوده است: “میرزا کوچک خان اگر عقل داشت با انگلیس و رضاخان نمیجنگید!” کجای متن چنین چیزی گفته شده؟ در یادداشت مذکور به صراحت نوشته بودم: “این عمل [بسیاری از قیامهای نخبگان در تاریخ ایران] عقلانی است؟ جواب من مثبت است. این عمل برای آنها کاملاً عقلانی است.” از کجای این یادداشت و با کدام قرائتی میشود برداشت کرد که بنده ضد این را گفتهام؟
سوم: نوشتهاید که این نوعی “اهانت به مبارزات تاریخ ملت ایران” است. که البته باز در همان یادداشت نوشته بودم:
“با به کار بردن استعارهی “دنکیشوت”، قصد توهین به این نخبگان جوانمرد و بیتاب اخلاق را ندارم. برعکس اگر قرار بر توهین باشد، این توهین به جامعهای برمیگردد که ظرفیت تحمل قیام اخلاقی را ندارد. دنکیشوت نماد انسانی است که در دنیای اشتباهی قدم گذاشته و قواعد این دنیای اشتباهی را نمیپذیرد یا درک نمیکند.“
شاید شما به کار بردن اصطلاح “دنکیشوت” را به-جا ندانید و به آن نقد داشته باشید (و حتی شاید این نقد وارد هم باشد) اما این نحو وارونه نشان دادن هدف یادداشت، خلاف اخلاق است. در ادامهی “خبر ویژه”ی خود هم به سبک مرسوم خود به طرح مطالب و اتهاماتی به سیاستمداران منتقد پرداختهاید که به یادداشت بنده مربوط نمیشود. در نهایت لازم میدانم به سه نکته اشاره کنم:
اول: بنده هیچ نوع همکاریای با سایت محترم خبری کلمه ندارم و این یادداشت بدون اجازه و اطلاع من منتشر شده است (گرچه بازنشر یادداشت وبلاگیام با ذکر منبع مجاز است).
دوم: همنامی وبلاگ من و سایت خبری مذکور کاملاً تصادفی است و نشانهاش اینکه وبلاگ شخصی من، مدتها پیش از تاسیس سایت مذکور آغاز به کار کرده بود.
سوم: از تصمیم شما برای چاپ این نامه در روزنامهی کیهان استقبال میکنم اما جداً درخواست میکنم که اگر تمام نامه را منتشر نکردید، برداشت و تفسیر خود از مطالب این نامه را هم در روزنامه درج نفرمایید.
متشکرم
سید مرتضی هاشمی مدنی
نویسندهی وبلاگ کلمه
6 تیر 1389
27, ژوئن, 2010
در باب اخلاق (3)
چطور میتوان از این مسخ شدگی و بیحسی اخلاقی رها شد؟ حداقل این است که نمیتوان برای بیماری ریشه دار یک ملت و یک تمدن، نسخهای ساده پیچید و در وبلاگ شخصی منتشر کرد … “غالباً اینقدرم عقل و کفایت باشد!”
اما اینقدر میتوان گفت که طولانیترین سفرها هم با اولین گام آغاز میشوند و از نظر من اولین گام برای رهایی از مسخ شدگی، “آگاهی” به بیماری است. یعنی بیمار بپذیرد که بیمار است. توهم پرواز در ارتفاعات را از سرش بیرون کند. ببیند که آنچه میکند نه تنها عین اخلاق نیست که ضد اخلاق است. لازم نیست که از خلبانی هواپیمای کاغذیمان به سرعت و در ثانیهای انصراف بدهیم. چشمها را بشوریم به تجربیات نزدیک تاریخیمان نظری بیاندازیم. من فکر میکنم باید به یک تجربهی تاریخی نزدیک بازگردیم؛ انقلاب اسلامی پنجاه و هفت!
طور دیگری پاسخم را صورتبندی میکنم. در اینجا تنها یک نیرو برای بازسازی جامعه و رفع مسخ می تواند به ما کمک کند و آن هم نیروی غیرمتمرکز، گسترده و عملیاتی “دین” است.
لازم به یادآوری نیست که در تحلیل انقلاب 1357 آنچه بسیاری از متفکرین داخلی و خارجی را متعجب ساخته بود این نیروی سرتاسری دین در بسیج تودهای بود. دولت آبادی در “نون نوشتن” به این غافلگیری اشاره میکند و میگوید: “نسل من با ارزشها و ارتباطات مذهبی بار نیامد. چه بسا برای همین غافل ماند از قدرت و تکانههای مذهب و کاربرد آن در میان مردم” [پ.ن1]!
این دقیقاً چیزی است که فوکو به آن اشاره میکند. پیش از پرداختن به دیدگاه فوکو به انقلاب ایران باید اشاره کنم که ،از نظر من، چارچوب تبییتی او برای فهم انقلاب اسلامی به کلی ناکارآمد است. تصور او این بود که شاهد یک انقلاب پساتجددی است، که اینطور نبود. اما توصیفات او بسیار هوشمندانه و قابل اتکاست. چون او اولاً به عنوان یک ناظر خارجی به ماجرا نگاه میکند. پس فاصلهی لازم از پدیده برای فهم و درک عمیق –به دور از احساسات- آن را دارد. ثانیاً کنجکاوانه دنبال درک ابعاد مختلف ماجراست و گرچه مقالات او برای یک روزنامه است اما او یک روزنامه نگار نیست، فیلسوف است و فیلسوفانه میاندیشد. برای همین توصیفات دقیق او برای درک انقلاب اسلامی بسیار قابل اتکاست [پ.ن 2].
او از “ارادهی سهمگین همگانی” صحبت میکند که اسطورهای سیاسی است. هیچگاه در تاریخ یک “عزم ملی” رخ نمیدهد. اما از نظر او در ابتدای انقلاب این اسطورهی دست نیافتنی به وقوع پیوست و ما شاهد یک ارادهی همگانی بودیم. “همگانی بودن” این اراده به چه چیز بازمیگردد؟ به نظر من این به “شبکهی اجتماعی دین” بر میگردد. به همان چیزی که دولت آبادی اذعان میکند که نسلی از روشنفکران از آن غافل شدند.
این انقلاب با ارادهی دینی توانست حامل ارادهی همگانی شود. اما آیا این ارادهی همگانی توانست به رنسانس تبدیل شود و “انسانی جدید” بسازد؟ یعنی توانست که به مسخ تاریخی ما پایان دهد؟ جواب من –متاسفانه- منفی است. همانگونه که امروز حتی در قالب انقلابیگری شاهد بازتولید هویت ناساز و بیاخلاق تاریخیمان هستیم.
پیشنهاد من این است که به انقلاب اسلامی به عنوان یک انقلاب که در سال پنجاه و هفت انجام گرفت و تمام شد نگاه نکنیم. بلکه آن را به عنوان نقطهی آغازی برای حرکت به سمت رفع مسخ شدگی بدانیم و بنامیم. انقلاب اگر به معنای تغییر یک رژیم سیاسی و جایگزینی دیگری باشد، منجر به تغییرات بنیانی نمیشود و نخواهد شد. اما اگر انقلاب را به معنای آغازی بر یک پایان، آغازی بر پایان مسخشدگی تاریخی بدانیم، انتظار نخواهیم داشت که در همان روز بعد از پیروزی، تغییرات عمیق را حس کنیم.
آیا ممکن است که فردای انقلاب، انسانی تازه متولد شود؟ پس آن هویت کژتاب تاریخی چه میشود؟ یک شبه از بین میرود؟ هرگز! این هویت تاریخی هنوز با انسان ایرانی همراه است. اما یک تفاوت در انقلابیون و غیر انقلابیون دیده میشود و آن عنصر “آگاهی” است. تفاوت بین جهل مرکب و جهل بسیط است. انقلابیون واقعی به این مسخ شدگی آگاهی دارند و در پی از بین بردن این معظلهی تاریخی هستند نه تغییر سادهی اسامی خیابانها و وزارت خانهها!
به نظر من میتوان اولاً انقلاب اسلامی را پروژهای ناتمام دانست. ثانیاً میتوان امید داشت که به وسیلهی قدرت انقلاب دینی و دین انقلابی به سمت رفع آن مسخ شدگی و هویت آسیبزای تاریخی حرکت کنیم. ثالثاً برای این حرکت باید صبر داشت و انتظار پاسخ یک روزه و دو روزه را از سر بیرون کرد.
پ.ن1: نون نوشتن، صفحهی 169
پ.ن2: برای اطلاعات بیشتر از دیدگاه فوکو به مصاحبهی “ایران روح جهان بدون روح” و کتاب کوچک “ایرانیان چه رویایی در سر دارند؟” مراجعه کنید!
مرتبط در کلمه: هواپیماهای کاغذی و تراکم قهرمان و تکثر دنکیشوت
24, ژوئن, 2010
در باب اخلاق (2)
چرا مسخ شدهایم؟ تاریخ پرفراز و نشیب و خونآلودمان مقصر است؟ شاید! شاید این به خاطر تنش مدام در اجتماع ماست. تنش از سمت دولتهای خودکامه، تنش از سمت متجاوزان همسایه و غیرهمسایه و بسیاری از تنشهایی که در روح ایرانی کارساز میشدند.
سوال این است که پس از هر تنش تاریخی، ما همان ماندهایم که قبلاً بودهایم؟ طبیعتاً نه! پس چه بلایی بر سر ما میآمده و میآید؟
شاید به لحاظ “اخلاقی”، ایرانیها دو دسته میشدند. دستهی اول اکثریتی است که بعد از هر تنش تاریخی بنابر غریزهی انسانی میخواستند زندگی کنند و مجبور بودند با آه و ناله و تحقیر، تن به استبداد و خفقان بدهند و اخلاق را در پای امنیتشان فدا کنند. یعنی هر چه میشده است از پای حقوق خود عقب مینشستهاند تا آرامش داشته باشند. بزدلانه و تحقیر شده و خشن! (خشن؛ چون تحقیر و خشونت دو روی یک سکه هستند. مثلاً خشونت مردی که در بیرون خانه توسط حکومت تحقیر شده برای خانوادهاش است. فرزند هم حامل این خشونت برای نسلهای آینده خواهد بود!)
دستهی دوم کسانی بودند که بعد از مدتی تسلیم این بیاخلاقی اجتماعی نمیشدند و قیام میکردند. قیام بر ضد استعمار، بر ضد استثمار، بر ضد بهرهکشی بیاساس، بر ضد بیدینی تحمیلی، بر ضد دینداری تحمیلی، بر ضد مالیات گیری بی حد و حصر و بسیاری دیگر.
این وفور قیامها، این وفور قهرمانان اخلاقی، وفور شهدای راه احیای اخلاق و وفور حماسههای ملی و محلی نشانهای برای یک واقعیت تاریخی تلخ است. نشانهای بر این است که اجتماع آنقدر ناهنجار بوده که عدهای از نخبگان نمیتوانستند تحملش کنند.
کافی است که این نشانه را با دیگر جوامع مقایسه کنیم تا عجیب بودن ماجرا برایمان روشن شود. مثلاً مشهور است که انگلیسیها به تاریخ و هویت تاریخیشان اهمیت زیادی میدهند. هر کجای شهرهای بزرگ و کوچک انگلیس که پای بگذارید یادگارهای جنگها و حوادث تاریخی و مجسمههای بزرگان ادب و فرهنگ و سیاست را میبینید. درصد ناچیزی از اینها مربوط به گرامیداشت قیامهای داخلی است. اکثریت این مجسمهها و یادبودها یا برای بزرگداشت سربازان جنگهای خارجی و یا برای گرامیداشت کسانی است که چیزی ساختهاند. حالا یا بنایی را ساختهاند، یا اثری هنری آفریدهاند یا بنیانی نو در سیاست انداختهاند.
در مقابل، در وطن ما، اگر قرار بر بزرگداشتی باشد برای بیشمار افرادی است که بیاخلاقی حاکم را تاب نیاوردهاند و قیامی را سامان دادهاند. یعنی چیزی نساختهاند بلکه در پی ویرانی بنایی غیراخلاقی بودهاند. جالبتر اینکه بسیاری از این قیامها را که بررسی کنیم، متوجه میشویم که بیشتر شبیه خودکشی دستهجمعیاند تا قیام همگانی!
چه کسی باور میکند که شورش چند صد نفری در جنگل منجر به پیروزی بر سپاه حاکم شود؟ یا چند صد نفر از ایلات بتوانند قوای انگلیسی را در بخشی از ایران متوقف کنند؟ یا چند نفر مسلح با گرفتن یک پاسگاه در یک شهرستان بتوانند با رژیم مستقر در بیافتند؟ پس چرا به این خودکشی دسته جمعی اقدام میکنند؟ این عمل عقلانی است؟
جواب من مثبت است. این عمل برای آنها کاملاً عقلانی است. چندین عامل دست به دست هم میدهد تا این قیامهای متکثر در تاریخ ما رخ دهد. یکی نیروی قوی برخی قرائتها از دین و احساس عمل به وظیفه، دوم بیاخلاقی نهادینه شده در جامعه و نبود امکان بسیج همگانی و سوم بیتابی عدهای از نخبگان از ظلم و بیعدالتی و فساد سرتاسری. اینها دست به دست هم میدهند که در تاریخ شاهد وقوع مدام و دایرهوار قیامهای بیحاصل یا کمحاصل (به نسبت هزینهی قیام) باشیم. اما در کل نتیجهای حاصل نیاید جز اضافه شدن به خیل قهرمانان و اسطورههای ملی و میهنی!
قاعده بر فساد و مسخ و بیحسی جزاموار بوده اما کسانی بودند که دن کیشوتوار (2) این فساد را تاب نمیآوردند و تسلیم نمیشدند. اما از مبارزهشان هم حاصلی به کف نمیآمد در عوض تاریخمان دچار “تراکم قهرمان” شد.
پ.ن1: پیشتر در یادداشت “جامعهای که تاریخش میجهید!” نوشته بودم:
“افراد جامعه ی ما به راهی که آمده اند، فکر نمی کنند. حماسه زیاد داریم، اما اندیشه کم! قهرمان بسیار داریم اما حاصل تلاش قهرمانان انباشته نمی شود. قهرمانان ما بر دوش هم نمی ایستند.“
پ.ن 2: با به کار بردن استعارهی دن کیشوت، قصد توهین به این نخبگان جوانمرد و بیتاب اخلاق را ندارم. برعکس اگر قرار بر توهین باشد، این توهین به جامعهای برمیگردد که ظرفیت تحمل قیام اخلاقی را ندارد. دنکیشوت نماد انسانی است که در دنیای اشتباهی قدم گذاشته و قواعد این دنیای اشتباهی را نمیپذیرد یا درک نمیکند.
مرتبط در کلمه: در باب اخلاق (1) : هواپیماهای کاغذی
ادامه دارد …
19, ژوئن, 2010
در باب اخلاق (1)
من میترسم واژهی “مسخ” را دربارهی مردمی که خود از آنم به کار برم؛ اما بهتر و رساناتر از آن را نمییابم؛ و نظرم [...] همین است که ما ملت مسخ شدهای هستیم.
محمود دولت آبادی [پ.ن 1]
این واژه، خلاصهای است از آنچه بر ملت ما رفته؛ مسخ! “مسخ” معنای تند و غلیظی دارد. اما نه به تندی و غلظت و دردناکی واقعیتی که در جامعهمان در جریان است. مسخ شدن یک نوع بیحسی است؛ بیحسی اخلاقی – انسانی! بیحسی نسبت به غیراخلاقی بودن اعمالمان؛ نوعی عادت به زشتیها و عمل مدام به آنها بدون احساس عذاب درونی یا مواخذهی بیرونی! اما این به معنای توحش نیست. بدتر است.
مسخ شدگی یک نوع بیحسی هوشیارانه نیست. بیحسی مستانه و متوهمانه است. در حالی که از نظر اخلاقی کاملاً به بیحسی جزاموار دچار شدهایم، یک حس تعالی دروغین داریم. یعنی فکر میکنیم این افعالمان، عین اخلاق است. مسخشدگی مستلزم همچنان توهمی است. در حالی به فعل غیر اخلاقی میپردازیم که در خیالاتمان در اوج هستیم، تصور میکنیم نحوهی زیست ما نه تنها اخلاقی است که اصولاً معیار اخلاق همین است!
بیرحمانه فعل خلاف اخلاقمان را تئوریزه میکنیم. مثالهایش فراوان است. مثالهایی میزنم که قطعاً عدهای میرنجند اما میخواهم خواهش کنم که تا آخر متن را بخوانید و ببینید که من خود و عزیزانم را هم در قلهای ورای این جامعه نمیبینم. طرح مسالهی من دقیقاً برای خود ماست. مصداق بارز این بیاخلاقیها بسیاری از روشنفکران امروز ما هستند.
اگر آقای دکتر سروش به “جامعهی اخلاقی” میاندیشد و آن را نیاز امروز ما میداند پس این نامهنگاریهای هر روزه برای این و آن و ملقب کردنشان به لقبهای متفاوت چیست؟ سید جواد طباطبائی که “با هگل در گل مانده”، محمود دولت آبادی که “از غار سوسیالیستیاش درآمده”، آقای فردید و آقای داوری اردکانی هم که “تئوریسین خشونت” هستند، فلان روحانی حامی حکومت هم که “رسماً خبط دماغ دارد” و … چه کسی میماند؟ جامعهی اخلاقی چه طور جامعهای است که خیرات این القاب در آن یک فضیلت است؟
در سوی دیگر همین جامعه، چند جوان که جامع المقدمات را هم نخواندهاند، راه میافتند دور قم و برای علما و مراجع خط و نشان میکشند و بیت دو- سه نفر را هم غارت میکنند. به این توحش هم رویهای دینی میپوشانند که گویی روز عاشورا است و این هم یک فتح الفتوح است که بدون مجوز وارد خانهی یک عالم شوی و در را بشکنی و اهل خانه را بیرون کنی. باز هزاران رحمت به آن طلبهی دیگری که وسط کارزار فریاد میزند که “در این خانه ناموس مردم است و این کار را نکنید”!
یا عدهای حین سخنرانی نوادهی امام هلهله میکنند و شعار میدهند، بعد این میشود “قیام مردمی” برای اقامهی عدالت؟ این مبارزه با مفاسد و فتنهها برای تحقق جامعهی عادلانه است؟ در کدام دینی این فضیلت اخلاقی بوده که نگذارند انسانی که برای عدهای محترم است سخنش را بگوید؟ گیرم که سخنران گناهکارترین فرد زمین باشد، گیرم که اصلاً در حین جنگ هم باشیم، این عمل اخلاقی است که جلوی سخنرانی رهبر دشمن را در حین جنگ بگیریم و او را تحقیر کنیم؟
الگوی کنش در میان روشنفکران اپزسیون و افراطیون دینمأب، سکولارها و -به ظاهر- دینداران و درسخواندهها و عوام یکی است. همه به یک توهم دچار هستیم اما با شدت و ضعف و رنگ و لعاب متفاوت.
با اینحال آنچه مهم است، وقوع این بیاخلاقیها نیست. مهم، اول گرایش تودهای و بعد توجیه و تئوریزه کردن این بیاخلاقیهاست. این دقیقاً همان ظهور اجتماعی مسخ شدگی است؛ بیحسی متوهمانه نسبت به اعمال غیر اخلاقی؛ ارتفاع پست! در تصورمان در اوج اخلاق و روشنفکری و عزت و عظمت و دینداری هستیم اما در واقع که ببینی روی هواپیمای کاغذی سوار شدهایم و تنها خیالاتمان اوج گرفته و میان ابرها سیر میکند.
پ.ن1: نون نوشتن، صفحهی 118
ادامه دارد …
2, ژوئن, 2010

داستان خمینی و خمینیستها
از روز فوت امام فقط تصاویر مبهمی به یاد دارم. گرد و خاک و مردمی که بر سر و سینه می زدند. چیزی شبیه قیامت بود. اما از قبلترش تصاویر واضحی در ذهنم مانده. از وقتی که همراه بابا از کوچه های باریک جماران گذشتم. کنار دیوارها داربست زده بودند و پرچمهای ایران و سپاه و یا حسین (ع) آویزان کرده بودند. قدم زنان بالا رفتیم تا به نگهبانی کوچکی رسیدیم. بابا من را بلند کرد و گذاشت روی شانه اش. بعد که داخل شدیم جمعیت مردم در حیاط کوچک خانهی امام جمع شده بودند. امام روی صندلی کنار در اتاق نشسته بود و به جمعیت نگاه می کرد و گاهی دستی تکان می داد. بابا من را برد نزدیک تا دست امام را بوسیدم. در حقیقت دستکش سفید امام را بوسیدم!
بعد با تعجب و شاید کمی ترس به چهرهی امام نگاه کردم. نگاه چند ثانیهای امام هیچ وقت از یادم نرفت. پیرمردی با ریش سپید و ابروهایی سیاه که عمامه نداشت و عرقچین کوچکی به سر گذاشته بود. فکر کنم این اولین و آخرین حادثهی دیدار، در همان سال رحلت امام اتفاق افتاد.
***
به نظر من، بعد از رحلت امام خمینی دو تلقی کلی از امام در خاطرههای مردم وفادار به اندیشههای او به وجود آمده. یکی تلقی خمینیستی است. خمینیست کسی است که دور امام میگردد. برای او همهی کارهای امام نشان درایت او بوده. همهی حرکاتش به جا بوده. اصولاً خطایی از امام سر نمیزده است. تفکرات او در طول زمان تغییری نکرده بود. امام مجسمهای است ثابت و پایدار که تنها باید به او تعظیم کرد.
هر عملی در امروز با حادثهای در زمان امام مقایسه میشود. خمینیستها منتظرند ببینند که امام امروز کیست؟ بهشتی امروز کیست؟ مطهری امروز کیست؟ بنی صدر امروز کیست؟ و قس علی هذا! خمینیستها این نگرش تطبیقی را تنها برای تاریخ معاصر به کار نمیبرند. اصولاً برخورد اینها با کل تاریخ اسلام هم همینگونه است. منتظرند ببینند علی(ع) زمانه کیست تا بعد مالک اشتر هم شناسایی شود. بعد راحتتر میتوان قاسطین و مارقین و ناکثین زمان را شناسایی کرد.
در تلقی خمینیستی یک “تاریخ مقدس” وجود دارد که میتواند تاریخ صدر اسلام باشد یا ابتدای انقلاب! بعد از آن همهی حوادث زمان معاصر را میتوان با حوادث این “تاریخ مقدس” تطبیق داد. گویی که تاریخ یک روند دوری دارد و تمام حوادث یکی پس از دیگری یک مابهازای تاریخی دارند. اتفاق جدیدی نمیافتد یا هر چه هست تکرار تاریخ مقدس گذشته است در لباسی معاصر.
خمینیستها کسانی هستند که تنها دور کعبهی خمینی میگردند. حتی از اصطلاحاتی که در تاریخ مقدس وضع شده بود، نمیتوانند گذر کنند. برای همین ادبیات صحبتشان به روز نیست. انگار دارند از عمق تاریخ صحبت میکنند. فکر می کنند اگر کمی از این ادبیات کهنه فاصله بگیرند، به انقلاب خیانت کردهاند یا تسلیم استکبار شدهاند. امامِ اینها به درد موزه و معبد میخورد نه امروز و اینجا!
اینها امام واقعی را تکهتکه میکنند. هرچه از امام که به کارشان بیاید استفاده میکنند اما با باقیاش کار ندارند. کفن امام را خمینیستها تکهتکه کردند. امامِ آنها یک فرم است نه یک محتوا. یک عکس است که نباید به آن بیاحترامی کرد. “امام” برای خمینیستها یک اسم است نه یک رسم!
در مقابل این تلقی کسانی هستند که خمینی برایشان یک نقطهی آغاز است. خمینی آنها را به جلو هل داده است تا خود حرکت کنند. دور خمینی نمیگردند، خمینی راهرفتن را به آنها آموخته. نمیترسند که به روز شوند. نمیترسند که راه بروند. اگر تمام مساحتی که خمینیستها میشناختند مساحت آن دایرهی بستهای بود که دور بت خمینی میگردیدند، اگر خمینیستها دنیای امروز را، عرصهی عمل اینجا را، نمیشناسند، در عوض برای پیروان واقعی امام، خمینی نقطهای است در ابتدای خطی به درازای آینده! خمینی نقطهی شروعی است برای حرکت. برای همین از کلامشان بوی کهنگی نمیآید. مردم امروز و اینجا میفهمند که آنها چه میگویند. کلامشان امروزی است. خمینیشان زنده است.
امام اینها یک رسم است. یک شیوهی زندگی است. امام اینها همهی حوادث آینده را برایشان شرح نداده، بلکه کلیدهایی و ایدههایی داده است برای انقلابی بودن و انقلابی ماندن، برای سیاستورزی دینی و اخلاقی! امام اینها، هم از آخوندهای درباری انتقاد کرده، هم از استکبار امریکا، هم از “منبریهای پرخاشجو” برائت جسته، هم از استعمار شوروی! پدر پیر اینها از دستهی متحجرین، “خون دل” خورده است. پدر پیر اینها کلیدواژهی رفتار سیاسی را “وظیفه” می دانسته … که “ما موظف به وظیفهایم نه به نتیجه”!
امام برای پیروان واقعیاش یک رسم است نه یک اسم، یک احیاگر است در ابتدای این قرن تا دین خدا را به مردم بشناساند. امام یک مجسمهی فراتاریخی نبود. موضعگیری و عمل او بنابر همان بستر تاریخی قابل بررسی است. در آن تاریخ نباید دنبال مابهازاهای امروزی گشت بلکه باید به دنبال کلیدهایی بود که سیاستورزی اسلامی را میآموزند. امام کلیدهایی را داده تا امروز با آنها سیاست اخلاقی داشته باشیم. اگر نه حیات او تاریخ مقدسی نبود که مخزن حوادثی باشد که امروز هم مابهازا دارد.
توهین به عکس خمینی برای وفاداران واقعی امام، توهین به یک نماد است؛ توهینی که قابل تحمل نیست. اما از آن بدتر توهین به واقعیت امام است. عکس امام نمادی است که ارجاع به واقعیتی دارد. نماد بودن نماد وابسته به آن واقعیت است. اگر آن واقعیت دیگر در عمل به کار نیاید که عکس و نماد که تکه کاغذی بیش نیست. نماد بدون مرجع، دال بدون مدلول، صورت بدون سیرت، فرم بدون محتوا به چه کار میآید؟
امام واقعی کیست؟ امام واقعی از نظر من در روایت رسمی و خمینیستی تحریف می شود. امام واقعی کیست؟ امامی که از نو باید شناخت …
مرتبط بیرون از کلمه: منبع عکس و چه کسی تحمل عکس کامل امام را دارد؟
27, آوریل, 2010
وقتی چند ماه پیش و در اوج التهابات سیاسی، این یادداشت در مورد شعر قدیمی “مرا ببوس” را خواندم، واقعاً شگفت زده شدم. نمیدانستم که یک شعر عاشقانه و شاید کوچه بازاری مثل “مرا ببوس”، اینقدر سیاسی است.
خلاصهی داستان سرودن این شعر به نقل از سایت مذکور و کتاب “پانایرانیستها و پنجاه سال تاریخ” اینگونه است که:
«رقابی» [شاعر شعر "مرا ببوس"] روزی به نويسنده گفت: «من بيش از 28 امرداد با اين دختر پيمان بسته بودم که پس از پايان دوران دانشگاه با او پيوند زناشوئی ببندم. ولی اکنون بر سر دو راهی ايستادهام. زيرا از يکسو به پيمان خود پایبندم، و از وسوی ديگر، مسئوليت بزرگ و خطرناکی را نيز پذيرفته و هماهنگ کنندۀ نهضت مقاومت ملی در دانشگاه شدهام
به او گفتم: عشق تو، از دست نخواهد رفت. هماکنون به ايران بينديش. دمی خاموش ماند و سپس مرا نگريست و لبخند تلخی زد و گفت: من هم همينگونه میانديشم.
[...] سرانجام تظاهرات بزرگی در روز شانزدهم آذر ماه 1332 در دانشگاه تهران رخ داد و سربازان فرماندار نظامی بهخلاف مقررات، به درون دانشگاه و دانشکده فنی ريختند، و به انگيزۀ تيراندازی آنان در راهروهای اين دانشکده، سه تن دانشجو بهنامهای «قندچی، بزرگنيا، و شريعت رضوی» کشته و شماری در خور نگرش زخمی شدند.
در شب پيش از روزی که حادثه دانشگاه رخ دهد. «رقابی» به چاپخانۀ مطمئنی میرود و اعلاميه «نهضت مقاومت» را چاپ میکند و به دوستان خود میرساند، تا آن را پنهانی در سراسر تهران پخش کنند. و چون حدس میزده که فردای آنشب، روزی توفانی خواهد بود، در ساعت دوازده شب، همراه يکي از دوستان يکدل خود که از «پانايرانيستها» بود، به ديدار دختر دلخواهش برای بدرود میرود. زيرا میدانست که چه بسا ديگر نتواند او را ببيند.
شبي تاريک و سرد بود، و دو تن ياد شده، در حالی که بيم دستگير شدنشان میرفت کوچهها و کویهای يخزده تهران را پشت سر نهاده به سوی خانۀ مورد نظر پيش میرفتند. پيش از رسيدن به خانۀ دلدار، رقابی دو بيت نخست ترانه «مرا ببوس» را که میگويد: «مرا ببوس. مرا ببوس. برای آخرين بار، تو را خدانگهدار، که میروم بهسوی سرنوشت. . .» را میسرايد و برای دوست همراهش میخواند.
دوست رقابی –مجید وفادار- برای این شعر آهنگی را میسازد. بعدها خوانندهای گمنام آن آهنگ را میخواند که تنها سبب ماندگاریش در تاریخ موسیقی به دلیل خواندن همین عاشقانه است.
فهمیدم آنجا که میگوید: “به نیمه شبها دارم با یارم پیمانها/ که بر فروزم آتشها در کوهستانها”، اشاره به یکی از نمادهای مقاومت بعد از کودتای بیست و هشت مرداد، دارد. یعنی جوانانی میرفتند و در کوهستانهای اطراف تهران آتش روشن میکردند، که از داخل شهر دیده میشده و این نمادی بوده برای اینکه جنبش زنده است.
خدای من! مانیتور جلوی رویم شعری را نشان میداد که میگفت: “مرا ببوس، مرا ببوس / برای آخرین بار / خدا تو را نگهدار/ که میروم به سوی سرنوشت …” و این یک شعر سیاسی است. به مانیتور خیره مانده بودم و به پشتی صندلی تکیه داده بودم: تو یک شعر عاشقانه هستی. تو مربوط به خصوصیترین آرزوها و تصاویر ذهنی آدمها هستی. تو برای خلوت تنهاییهای چندین نسل جوانان سرزمین منی. تو نباید سیاسی باشی! (دنباله…)
8, مارس, 2010
دربارهی به رنگ ارغوان (2)
اول: میدانید تا به حال چند بار عکس حاتمیکیا روی جلد مجلات پر مخاطبی مثل “شهروند امروز” یا “ایران دخت” آمده؟ مطمئناً او یکی از کارگردانهایی است که در این زمینه رکورددار است. چرا عکس استادی مثل مهرجویی یا کیارستمی همیشه روی جلد نمیآید؟ از سوی دیگر چرا تقریباً هر بار که او فیلمی ساخته است، برندهی حداقل بخش مخاطب جشنوارهی فجر شده است؟ چرا معمولاً فیلمهایش گیشهی خوبی دارند؟
جواب سوال بخش اول از نظر من این است؛ چون او بنیاناً با جامعه در ارتباط است. مسائل او مسائل مورد ابتلای جامعه است. حرف او حرف تودهی جامعه است. سخن او را ما میفهمیم، چون سخن ماست. وقتی میگویم “سخن ما”، نه اینکه یعنی درد دل ماست، نه! ممکن است درد دل ما باشد، اما ممکن هم هست که نقلقولهای فیلمنامههای او جملات ناخواندهی پس و پشت ذهن ما باشند. جایی در ناخودآگاه ذهن هر کدام از ما، جملاتی زندگی میکنند. هنرمند آن جملات را میخواند.
حاتمیکیا در مصاحبهای با آخرین شمارهی ایران دخت میگوید: «اگه آژانس شیشهای تکیهاش روی واژهای به اسم “مصلحت” بود، توی ارغوان واژهی “امنیت” برام پررنگ شد.» این سیر تطور برای من کاملاً آشناست. با تمام گوشت و پوستم این را چشیدهام و میچشم؛ جنگ، مصلحت، اصلاح، امنیت و اخلاق! اینها فقط مضامین و کلیدواژههای فیلمهای حاتمیکیا نیستند. اینها کلیدواژههای زندگی بیست و پنج سالهی مناند. او میگوید: “همیشه گفتهام؛ من فیلمساز واکنشیام؛ مثل جیوه تو دماسنج. بسط و قبض من با احوالات اطرافم نسبتی صریح داره.” برخی دیگر از کارگردانها با اینکه هنرمندان بزرگی هستند، اما کارگردان واکنشی نیستند. با جامعهشان آن طور متصل و پیوسته نیستند که حاتمیکیا. (دنباله…)