8, مارس, 2010

پیامبر و هنرمند

دسته: مطالعات اجتماعی /مطالعات فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

درباره‌ی به رنگ ارغوان (2)

اول: می‌دانید تا به حال چند بار عکس حاتمی‌کیا روی جلد مجلات پر مخاطبی مثل “شهروند امروز” یا “ایران دخت” آمده؟ مطمئناً او یکی از کارگردان‌هایی است که در این زمینه رکورددار است. چرا عکس استادی مثل مهرجویی یا کیارستمی همیشه روی جلد نمی‌آید؟ از سوی دیگر چرا تقریباً هر بار که او فیلمی ساخته است، برنده‌ی حداقل بخش مخاطب جشنواره‌ی فجر شده است؟ چرا معمولاً فیلم‌هایش گیشه‌ی خوبی دارند؟

جواب سوال بخش اول از نظر من این است؛ چون او بنیاناً با جامعه در ارتباط است. مسائل او مسائل مورد ابتلای جامعه است. حرف او حرف توده‌ی جامعه است. سخن او را ما می‌فهمیم، چون سخن ماست. وقتی می‌گویم “سخن ما”، نه اینکه یعنی درد دل ماست، نه! ممکن است درد دل ما باشد، اما ممکن هم هست که نقل‌قول‌های فیلم‌نامه‌های او جملات ناخوانده‌ی پس و پشت ذهن ما باشند. جایی در ناخودآگاه‌ ذهن هر کدام از ما، جملاتی زندگی می‌کنند. هنرمند آن جملات را می‌خواند.

حاتمی‌کیا در مصاحبه‌ای با آخرین شماره‌ی ایران دخت می‌گوید: «اگه آژانس شیشه‌ای تکیه‌اش روی واژه‌ای به اسم “مصلحت” بود، توی ارغوان واژه‌ی “امنیت” برام پررنگ شد.» این سیر تطور برای من کاملاً آشناست. با تمام گوشت و پوستم این را چشیده‌ام و می‌چشم؛ جنگ، مصلحت، اصلاح، امنیت و اخلاق! این‌ها فقط مضامین و کلیدواژه‌های فیلم‌های حاتمی‌کیا نیستند. این‌ها کلیدواژه‌های زندگی بیست و پنج ساله‌ی من‌اند. او می‌گوید: “همیشه گفته‌ام؛ من فیلم‌ساز واکنشی‌ام؛ مثل جیوه تو دماسنج. بسط و قبض من با احوالات اطرافم نسبتی صریح داره.” برخی دیگر از کارگردان‌ها با اینکه هنرمندان بزرگی هستند، اما کارگردان واکنشی نیستند. با جامعه‌شان آن طور متصل و پیوسته نیستند که حاتمی‌کیا.

دوم: روز به روز بیشتر به این نتیجه می‌رسم که حاتمی‌کیا ناخواسته –واقعاً ناخواسته- آیینه‌ای است در برابر جامعه‌ی ما. نمی‌گویم که او وجدان بیدار جامعه‌ی ماست و -از این بیشتر- نمی‌خواهم نظرم به صورت یک شیفتگی خام، برای شما جلوه کند. اما فکر می‌کنم می‌توان به حس بینایی او اعتماد کرد. یک جوری انگار توان و قدرت ویژه‌ای دارد که می‌تواند به خوبی به ما نشان بدهد که کجا ایستاده‌ایم. تناقض‌هایش و دردهایش، تا حد زیادی، دردها و تناقض‌های ماست. شاید مثل داستان‌های پیامبران است، که نیروهای خارق العاده‌ و اسرار آمیزی داشتند و خبرهایی می‌دادند که صادق بود. هنرمندان، شاید، شبیه‌ترین انسان‌ها به پیامبران‌اند.

باز در همان مصاحبه، حاتمی‌کیا می‌گوید: “این همون چیزیه که من لحظه‌ی گرفتن سیمرغ گفتم؛ اگه تحقیرمون کنید، مطمئن باشید نسلی با ما بزرگ می‌شه که شیره‌ی تحقیر لابه‌لای فریم‌ها بهش تزریق می‌شه. کاش می‌دونستید این چه بلای بزرگیه!” شاید جامعه‌ی ما جامعه‌ای است که پیامبران را تحقیر می‌کند. جامعه‌ای که نخبگان برایش هیچ هستند و اخلاق برایش کمی آن‌سوتر از هیچ است.

آن قدرت اسرار آمیز در وجود هنرمندی مانند حاتمی‌کیا، در دو جنبه عمل می‌کند، اول محتوای سخن و پیش‌بینی‌های اوست. مثلاً خطری را برای جامعه‌ی ما در “ارتفاع پست” و همین “به رنگ ارغوان” پیش بینی می‌کند که –حداقل از نظر من- با شباهت زیادی چند سال بعدش بر سر جامعه‌ی ما می‌آید. جنبه‌ی دوم فرم رفتار و سخن گفتن اوست. تناقض‌ها و سبک‌هایی که انتخاب می‌کند اتفاقی نیست. گویی انتخاب همه‌ی ما همین است. یعنی الگوی کنش‌اش، الگوی کنش جامعه‌ی ماست.

مثلاً یکی از تناقض‌های او “جهش‌های عجیب در آثارش” است. به این نقل قول از حسین معززی‌نیا توجه کنید:

«خیلی از فیلم‌سازان ما کارنامه‌ی به شدت پرنوسان و آشفته‌ای دارند که در یک ارزیابی تاریخی، به سختی می‌توان نقاط مشترکی در میان آثارشان پیدا کرد. انگار خودشان هم هیچ‌وقت درست نفهمیده‌اند از سینما چه می‌خواهند و به چه مضمون‌ها و چه نوع ساختار و روایتی علاقه دارند. شدت تغییر احوال و مسیر عوض کردن‌هایشان بیش از آن است که قابل درک باشد. اگر فقط با نمونه‌ای مثل محسن مخملباف طرف بودیم که از “توبه‌ی نصوح” به فریاد مورچه‌ها” رسیده ، می‌توانستیم بگوییم این یک نمونه‌ی خاص است و قرار نیست با دیگران مقایسه شود. مخملباف را در نظر نمی‌گیریم، چون نمونه‌ی منحصر بفردی‌ست، اما مثلن چرا باید از “نقطه ضعف” به “رازها” رسید؟ منطقی‌ست؟ این دو فیلم چه ربطی به هم دارند؟ کسی که “دیده‌بان” می‌سازد باید “دعوت” هم بسازد؟ سازنده‌ی اتوبوس” باید “دمرل” بسازد؟ از” تعقیب سایه ها” چه‌طور می‌شود به” دوستانو بعد به “کولی” رسید؟ از “عروس” باید به “گاوخونی” رسید؟ [...] باهم ارتباط تماتیک دارند؟ رسیدن از سناتور” به “خانه‌ی خلوت” و بعدن به “بانوی کوچک” و “راننده تاکسیمنطقی‌ست؟ [...] بر سر بد یا خوب بودن فیلم‌ها باهم جدل نکنیم، بلکه دنبال پاسخ این پرسش بگردیم که چرا چنین تغییر مسیرهای عجیب و غریبی در کارنامه‌ی سینماگران ما دیده می‌شود؟»

واقعاً کسی که “مهاجر” و “آژانس” را می‌سازد، باید به “دعوت” و “حلقه‌ی سبز” برسد؟ این روند طبیعی است؟ او در مصاحبه‌ی اخیرش در جواب این سوال می‌گوید که :”آقایان و خانم‌ها، من خودم مسیر خودم هستم. حالا چه خوشتون بیاد یا بدتون بیاد”. این درست است. حاتمی‌کیا “خود”ش است. اما “خودِ” حاتمی‌کیا در یک جامعه درست می‌شود و آن جامعه، جامعه‌ی “ما” است. نه تنها ما حق داریم که باید در این زمینه تأمل کنیم. بر سر این تأمل کنیم که حاتمی‌کیای ما چرا این مسیر را طی می‌کند؟

با توجه به مطالبی که در بالا گفتم، فکر می‌کنم برای فهم جامعه‌مان باید بیشتر به این دماسنج‌ها اعتنا کنیم. همینطور بالعکس، برای فهم رفتار و تناقضات کار او باید جامعه‌مان را خوب‌تر بشناسیم. بدترین کار این است که مانند قوم بنی اسرائیل این پیامبران را سر ببریم. آن‌وقت سال‌ها در صحرای سینا سرگردان می‌مانیم.

مرتبط در کلمه: گوشت قربونی

2, مارس, 2010

گوشت قربونی

دسته: مطالعات اجتماعی /مطالعات فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

درباره‌ی به رنگ ارغوان       

در یکی از نقد‌ها به فیلم “به رنگ ارغوان”، آمده بود که این فیلم پنج سال پیش یک فیلم پیشرو و خط شکن محسوب می‌شد اما الان اینطور نیست. با این دید وارد سینما شدم. اما بعد از دیدن فیلم کاملاً نظرم عوض شد. دقیقاً برعکس، من فکر می‌کنم این فیلم مربوط به امروز و الان جامعه‌ی ماست.

تفسیرم از داستان فیلم این است که گزارشی از مردم معمولی است که بعد از مدت‌ها هنوز دارند تاوان دعوای ایدئولوژی‌های رنگارنگ را می‌دهند. ایدئولوژی‌هایی که بر خلاف ادعای اولیه نه تنها ربط مستقیمی به سعادت بشر ندارند، بلکه خود مانعی برای سعادت بشری هستند.

آدم‌های حاتمی‌کیا، دنبال شعارهای بزرگ برای تغییر جهان نیستند. قهرمان داستان فیلم “ارتفاع پست” می‌گوید که تنها دنبال جهانی است که در آن، اوقات روزش اینگونه دسته بندی شوند؛ “هشت ساعت خواب، هشت ساعت کار و هشت ساعت پیش زن و بچه‌”. ارغوان هم تنها دنبال زندگی ساده و به دور از سیاست است. او پیش از این با از دست دادن پدر و مادرش، طعم ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه را چشیده است.

سه شخصیت محوری در “به رنگ ارغوان”، یکی خود ارغوان است، یکی پدرش و دیگری بهزاد. ارغوان در نقطه‌‌ی مرکزیِ خطی ایستاده که آن دو دیگر در دو سر طیفش قرار می‌گیرند. در سیر داستان، پدرش بنابر احساس پدری، و بهزاد بنابر حس انسانی عشق به سمت نقطه‌ی مرکزی کشیده می‌شوند.

می‌توان مضمون اصلی داستان را اینگونه در نظر گرفت که، زمانی در این دنیا، ایدئولوژی‌هایی به وجود آمدند که دنبال ارائه‌ی طرح‌هایی برای سعادت بشر بودند. اما آنها تا جایی پیش رفتند که دنیای دست‌سازشان، حتی برای زندگی معمولی جای امنی نیست. طلسم ایدئولوژی‌های تمامیت خواه تنها با یک اکسیر شکسته می‌شود و آن اکسیر روابط انسانی تعالی بخشی مانند عشق است. این روابط، رمزهایی هستند که سیستم‌های ایدئولوژیک نمی‌توانند رمزگشایی‌شان کنند.

ایدئولوژی‌ها نمی‌توانند این روابط را درک کنند، اما می‌توانند که از آنها سوء استفاده بکنند تا به اهداف خود برسند. جایگاه روابط انسانی کجاست؟ در زندگی روزمره انسان‌ها. می‌توان برای به دام انداختن یا کشتن پدر ارغوان، دخترش را طعمه کرد. بهزاد مأمور است که بر زندگی روزمره‌ی ارغوان نظارت کند، تا ببیند چه زمانی پدر برای دیدن دخترش باز می‌گردد. اما ورود او به زندگی روزمره‌ی ارغوان باعث می‌شود که طلسم درونی ایدئولوژی‌ها برای او خنثی شود. او عاشق می‌شود و برای تحقق آرمان‌های ایدئولوژیک سست می‌گردد. همان طور که پدر ارغوان هم به عنوان یک ایدئولوژیست تمام عیار پشیمان شده و تازه فهمیده که “هیچ چیز” ارزش از دست دادن ارغوان را نداشت.

به عبارت دیگر، دو فضا و قلمرو وجود دارد. یکی قلمرو فرمانروایی ایدوئولوژی‌ها و یکی قلمرو زندگی روزمره‌ی انسانی. یک نفر مانند پدر ارغوان از قلمرو اولی فرار می‌کند تا ساکن قلمرو دومی شود. بهزاد هم در تعقیب او از قلمرو اول وارد قلمرو دوم می‌شود. اما هر دوی آنها شیفته‌ی فرشته‌ی قلمرو دوم می‌شوند و در اراده‌ی ایدئولوژیک و ویرانگرشان خلل وارد می‌شود. فرمانروایان قلمرو ایدئولوژی‌ها از این سستی و خیانت عصبانی می‌شوند و لشکر کشی خونینی را آغاز می‌کنند.

در پایان فیلم، دو سر طیف کاملاً به نقطه‌ی مرکزی نزدیک می‌شوند. در یک موقعیت عجیب، پدر و بهزاد در یک نقطه (در یک قدمی ارغوان) می‌ایستند. آنها به رنگ ارغوان در آمده‌اند و ارغوان یعنی زندگی معمولی و انسانی. این درست چیزی است که ایدئولوژی‌های تمامیت خواه را دیوانه می‌کند. پس فرمانروایان قلمرو ایدئولوژی‌ها، با تمام ساز و برگ و تجهیزاتشان آنها را محاصره و جنگ خشونت باری را آغاز می کنند. فکر می‌کنم همه‌ی ما می‌دانیم که “ای وسط گوشت قربونی عباس مویه”!

به رنگ ارغوان | کارگردان: ابراهیم حاتمی کیا | نویسنده: ابراهیم حاتمی‌کیا | بازیگران: حمید فرخ‌نژاد، خزر معصومی و … | محصول بشرا فیلم 1383

2, فوریه, 2010

جامعه ای که تاریخش می جهید!

دسته: مطالعات اجتماعی /مطالعات فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

توصیف بسیاری از اندیشمندان اجتماعی از وضعیت ایران معاصر تا حد بسیاری شبیه هم است. نقطه ی عزیمت در این توصیف مشترک این است که تاریخ ایران را نمی توان بر اساس یک روند ممتد بررسی کرد. تغییرات تاریخی در ایران زمین، تدریجی و گام به گام نیست. شاید به یک معنا تاریخ در اینجا مدام می جهد.

همایون کاتوزیان در مجله ی بخارا، مقاله ای نوشته است با عنوان “جامعه ی کوتاه مدت” که خواندنی است. تعبیر “جامعه ی کوتاه مدت” یا “جامعه ی کلنگی” که او به کار می برد، معادل دیگری است برای همین توصیف مشترک و بنیانی از شرایط امروز ما. جامعه ای که در آن کلنگ های افرادش، هر چند وقت یک بار کل بنا را ویران و از نو بازسازی می کنند. همه چیز زود کلنگی می شود. تجربیات، به طور مداوم، انباشته نمی شوند. آرشیوی برای تجربیات تاریخی وجود ندارد. افراد جامعه ی ما به راهی که آمده اند، فکر نمی کنند. حماسه زیاد داریم، اما اندیشه کم! قهرمان بسیار داریم اما حاصل تلاش قهرمانان انباشته نمی شود. قهرمانان ما بر دوش هم نمی ایستند.

باز همین توصیف عده ای را به این فکر انداخته که نکند ما ایرانی ها حافظه ی تاریخی ضعیفی داریم؟! یعنی مدام فراموش می کنیم که ما این راه را آمده بودیم و قرار نیست که در این کوهستان تاریخ، تا ابد به دور خود بگردیم.  نشانه های “جامعه ای که تاریخش می جهد” یکی آن بود که مردمش حافظه ی تاریخی ضعیفی دارند. یکی دیگر در بُعد نهادی این است که در اینجا بنیاد های غیردولتی پا نمی گیرند یا اگر پا بگیرند، زودتر از آنکه قدرت بگیرند، عمرشان به سر می رسد. در اینجا تنها روزنامه هایی می توانند سال های سال چاپ شوند که زیر نظر دولت باشند (مانند کیهان و اطلاعات). آنهایی که زیر سایه ی قدرت حرکت می کنند، به دلیل اینکه کسی نمی تواند قدرت و دولت را حذف کند، حذف نمی شوند. به جز این، دیگر راهی برای بقای طولانی مدت یک نهاد وجود ندارد.

جامعه ای که تاریخش مدام می جهد، تجربیاتش را انباشته نمی کند. این جامعه نیازی به موزه ندارد. موزه برایش معنا ندارد. اگر دانشگاه محل پژوهش باشد. در این جامعه، دانشگاهی پا نمی گیرد. پژوهش تاریخی جدی در آن صورت نمی گیرد. چون نیازی به آن ندارد. این جامعه بر ضد آرشیو عمل می کند. آرشیو، چه به صورت ذخیره ی تجربیات نسل ها و دستاورد های تغییرات سیاسی باشد، چه به صورت انباشت تجربیات تاریخی در موزه ها باشد یا به صورت پژوهش در نهادهای گسسته از دولت، کاری بیهوده تلقی می شود. کسی در این جامعه نیاز ندارد که سر برگرداند و به گذشته ی خودش بیاندیشد-که کجا بود و به کجا رسیده است.

نتیجه ی این عدم انباشت تجربیات “اراده گرایی” است که در اینجا بیداد می کند؛ اراده برای تخریب تمام بنا و ساخت آن از اول و بر اساس نیازهای امروزین. همین می شود که قهرمانان بسیاری داریم. یا بهتر بگویم که تاریخ مان دچار “تراکم قهرمان” است. ذهن ما هم مدام در پی آن است که قهرمان های جدید برای خود خلق کند. چون ناگزیر راه را در قهرمانی می بیند که شرایط را بهبود ببخشد و حماسه ای دیگر بیافریند. این حماسه های مدام، کلنگ هایی هستند که به بنای قدیمی تر می خورند و نوید دنیایی جدید را می دهند. غافل از اینکه دنیای جدید تنها می تواند بر دنیای قدیم مبتنی شود. اگر نه این گسست های پی در پی، حاصلی جز “جامعه ی کوتاه مدت” نخواهد داشت.

فکر می کنم این اصطلاحاتِ توصیفی را می توان به صورت معادل به کار برد: جامعه ی کوتاه مدت، جامعه ای با حافظه ی تاریخی ضعیف، جامعه ی ضد آرشیو و یا جامعه ای که تاریخش می جهید! 

پ.ن1: گرچه به دلایلی امروز را بهتر از دیروز می بینم و جرقه هایی می بینم که در آینده از این دور تاریخی خارج شویم.

پ.ن2: علی رضا شجاع پور می گوید:

تاریخ این ایام را

هر کس که خواهد خواند

جز این سخن از ما نخواهد راند:

این نسل سر در گم،

بر توسن اندیشه هاشان لنگ،

فرسنگ در فرسنگ

جز سوی ترکستان نمی‌رانند

تاریخ پیش از خویش را باری نمی‌خوانند!

27, ژانویه, 2010

آداب مناظره

دسته: مطالعات اجتماعی /مطالعات فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

از آنجا که جامعه ی ما  همچنان در شرایط “مه جنگ” است، جدل و مناظره  و مجادله بسیار است. نمی خواهم مثال هم بیاورم چون طولانی می شود. در این چند خط، هدفم تنها بیان یک نکته ی روش شناسانه در این مباحثات است. شاید بد نباشد به سبک “صد فرمانِ” جلال سمیعی بنویسم که: “هیچ گاه با کسی که یک خط از عقایدش را مکتوب نکرده است، مناظره نکنید. پشیمان می شوید“!

کسی که عقایدش را مکتوب نکرده است مانند یک سیبل متحرک است. هر چند نقاد با هنرمندی تمام روی سیبل نشانه گیری کند و شلیک کند، به دلیل حرکت مدام سیبل، نه منتقد می فهمد که تیر کجا خورده است و نه حتی خود نقد شونده. کسی که دست به قلم ندارد، تنها حرف می زند. معمول هم بر این است که آنچه فی البداهه به ذهنش آمده است را می گوید. برای همین تغییر مواضع و بیان سخنان نامربوط و غیر منسجم، کاملاً امکان پذیر است. در نظر بگیرید که در یک مناظره، مدام تیرهایی بین دو طرف رد و بدل می شود در حالی که دو طرف در حال حرکت هستند. در این حالت مناظره نه تنها هیچ گره ای را باز نمی کند، که خود مانع دیگری نیز بر سر راه تفاهم است.

در عوض کسانی که عقاید یا انتقادات خود را مکتوب کرده اند، سیبل ثابتی را در اختیار دیگران می گذارند تا هدف گرفته شود. حالا این دیگر به قدرت تیر اندازی منتقد وابسته است که درست هدف بگیرد. بعد می توان به برآورد بهتری از قدرت دیدگاه ها و توان استدلالی دو طرف رسید. این ایضاح مواضع به نظر من ابتدایی ترین هدف هر گفتگو است.

پ.ن: به علت مشکلات فنی، مجبور شدم این پست را پاک و دوباره به روز کنم. ببخشید که در گودر دوباره این پست را می بینید!

9, ژانویه, 2010

پیامبر ترانزیستوری

دسته: مطالعات اجتماعی /مطالعات فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

جفری الکساندر، جامعه شناس مطرح امریکایی، مقاله ی مطوّلی دارد با عنوان “نوید جامعه شناسی فرهنگی”. چند وقت پیش آن را ترجمه کردم. نقطه ی هیجان انگیز این مقاله جایی است که الکساندر، گفتمانی که در زمان ظهور اولین کامپیوتر ها شکل گرفت را بررسی می کند.

او نقل قول های متعددی را از مجله های معروف آن زمان مانند “تایم” و “پاپیولار ساینس” می آورد که در آنها از کامپیوتر به عنوان یک شیئ قدسی یاد می شود. چیزی که نویسنده، اسمش را “تعالی سکولاریستی” (1) می گذارد. چیزی شبیه ته نشین و بازمانده ی عقاید مسیحیت که در ظاهری سکولار، در پیرامون یک دستگاه مقدس شکل می گیرد. دستگاهی که قرار است بهشت زمینی را بسازد.

نمونه ای از این نقل قول ها را در زیر آورده ام:

مجله ی تایم می نویسد: ماشین جدید [کامپیوتر های بزرگی که تنها در یک سالن بسیار بزرگ جای می گرفتند] “مسائل بر روی زمین را به خوبی مسائل آسمانی” حل خواهد کرد.

“کامپیوتر ها، در اتاق هایی مجهز به سیستم تهویه هوا، ردیف در کنار ردیف چیده شده بودند. جوانانی با لباس های سفید و پاکیزه بر کارشان نظارت می کردند. کسانی که در میان آنها به آرامی قدم بر می داشتند، چونان کشیش هایی بودند که در زیارتگاه مشغول به کار هستند. این کامپیوترها کارشان را به خوبی انجام می دهند، اما در بسیاری مواقع به دور از انظار عامه مردم!”

حتی در یک مقاله ی تایم، سخنی از یک کشیش نقل می شود که: این پیامبر ترانزیستوری میتواند در تطبیق یافتن با نیازهای معنوی مدرن به کلیسا کمک کند!

مجله ای دیگر می نویسد: ماشین های متفکر، تمدنِ سالم تر و سعادتمندانه تری، نسبت به تمام آنچه پیش از این شناخته شده بود، را فراهم خواهند کرد.

الکساندر معتقد است یک شیئ برای اینکه مقدس باشد باید به شدت از دنیای روزمره تفکیک شده باشد. در این گفتمان که سال ها (حداقل از بدو تولید اولین کامپیوتر ها تا اوایل دهه ی هشتاد) ادامه داشت، دقیقاً همین تفکیک صورت می گرفت. او معتقد است که امروزه نیز ما آثار بسیاری از آن را حتی در جامعه شناسی رسمی می بینیم.

بعد از چندین سال از ظهور کامپیوتر، کم کم رویه ی دیگری از این تصور فرا-انسانی شکل گرفت که این دستگاه را عامل تباهی بشر و عامل ویرانگری می دانست. در مقابلِ آن “خدا انگاری”، این “شیطان پنداری” شکل گرفت.

با ظهور PC یا کامپیوتر خانگی دیگر آن قدسیت کامپیوتر از بین رفت. چون کامپیوتر وارد زندگی روزمره ی مردم شد. “امروزه، اخبار کامپیوتر از روی جلد مجله تایم به بخش اگهی ها در صفحه های ورزشی روزنامه ها فرستاده شده است. این نوعی “روزمره سازی” (2) است. در حقیقت، شاید ما شاهد آخرین بخش تاریخ آن گفتمان تکنولوژیکی باشیم که به تاریخ سپرده شد.” در واقع، این، لحظه ی مرگ پیامبر ترانزیستوری بود.

پ.ن1: Secular Transcendence

پ.ن2: Routinization

23, دسامبر, 2009

مه جنگ

دسته: مطالعات اجتماعی /مطالعات فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

تذکراتی درباره ی تحلیل وقایع سیاسی اخیر

                      

این مطلب در شماره ی اخیر مجله ی “فرهنگ نامه” (مجله ی فارغ التحصیلان مدرسه ی فرهنگ)، چاپ شده است (1). از مطالب این یادداشت هم در مناظره ی اخیر استفاده کردم.

“مه جنگ” (The Fog of War) اصطلاحی نظامی است. این اصطلاح در جنگ جهانی دوم ابداع شد و بعدها بیشتر کاربرد یافت. “مه جنگ” اشاره به موقعیتی دارد که “پیچیدگی”، ویژگی اصلی آن است. تحلیل گران نظامی از سویی می بایست سریع تصمیم بگیرند و از سوی دیگر تمام داده های لازم برای تصمیم گیری برایشان محیا نیست. یعنی به جوانب آرایش نیروهای خودی و دشمن در صحنه ی جنگ آگاهی ندارند. به گمان من شرایط کنونی ایران در دوره ی پس از انتخابات هم شرایطی اینگونه ای است. مه جنگ است. تمام ابعاد قضایا و رخداد ها روشن نیست.

1.بنابرهمین دید است که ابتدا باید تذکر بدهم که از هر دو سوی ماجرا، اگر کسی ادعای این را کند که داستان حوادث پس از انتخابات تمام شده است یا قائله “ختم به خیر” یا “ختم به شر” شده است، خود را فریفته است. اصولاً ماجرا خاتمه نیافته است. کسانی هستند که با ساده اندیشی بی حدی معقدند که ریشه ی این حوادث در خارج از کشور بود و به حول و قوه ی الهی و با تدبیر نیروهای خدوم نظامی و شبه نظامی، انقلاب مخملی شکست خورد. کسانی هستند که می گویند در پسِ این حوادث تنها یکی دو جریان سیاسی بود که به حمد الله سردسته ها شناسایی شدند و با سرکوب سیزده آبان دیگر حادثه ی جدی ای رخ نخواهد داد.

کسانی هستند که بر نقش “بی بی سی” و “وی او اِی” تأکید می کنند. کسانی هستند که بر نقش رهبری جنبش اعتراضی اصرار دارند. کسانی هستند که بر تقلب برنامه ریزی شده اصرار دارند و قس علی هذا. ممکن است ما به هر کدام از این عوامل باور داشته باشیم. اما سخن من این است که ابتداً نمی توان تمام حوادث را در پرتو یک عامل تبیین کرد. ثانیاً این وقایع ریشه دارتر و عمیق تر از آن هستند که بتوان آنها را تمام شده فرض کرد. کسانی که مایل به این ساده انگاری و تقلیل گرایی هستند بیش از همه خود را فریفته اند. ثالثاً هنوز ابعادی از ماجرا برای ما نامکشوف است و تا آینده ی نزدیک می بایست منتظر ماند تا شاید این مِه کمی فرو بنشیند. (دنباله…)

18, دسامبر, 2009

یک پیچیدگی

دسته: مطالعات اجتماعی /مطالعات فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

سناریو هایی برای آینده ی علوم انسانی

این مقاله با تیتر “هندوانه، مشت، یا …؟” در شماره ی آخر مجله ی راه چاپ شده است. عنوان اصلی همینی است که بالا آمده. فکر می کنم گویاتر هم هست.

***

هدف از این یادداشت اشاره به یک پیچیدگی در علوم انسانی است که به نظر می رسد اذهان ساده انگار مدیران سیاسی توان درک آن را ندارند. این پیچیدگی است که باعث می شود کسی که قواعد رفتار در حوزه ی فرهنگ را نداند، به تخریب بیشتر آن دست بزند.

در سه ماهی که از انتخابات می گذرد، ایران حوادثی به خود دیده که شاید به طور معمول در چندین سال اتفاق می افتد. تراکم حوادث و تغییرات در این سه ماه آنچنان زیاد بود که گاه تحلیلی که ارائه می شد تا چندی بعد چندان اعتبار نداشت، چون مثال نقض فراوانی برای آن پیدا می شد. ذهن انسانی مدام در پی فهم و معنادار کردن دنیای پیرامونی خود است. در حین تغییرات سریع اجتماعی اذهان مردم، برای تحلیل حوادث روی داده نیاز به مرجعی دارند که تحلیلی قانع کننده، منسجم و ساده به آنها ارائه بدهد. در تاریخ پنجاه ساله ی گذشته که سطح سواد عمومی بالاتر رفت و دانشگاه ها در ایران همه گیر شدند، می توان مقاطعی را دید که در آنها اینگونه حس نیاز عمومی به درک مسائل دچار انفجار می شود و بازار ارائه ی نقد و بررسی داغ می شود.

یکی از این دوره ها ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی بود که ناگهان بازار مطبوعات و کتاب فروشی ها داغ شد. ناگهان همه می خواستند بدانند چه اتفاقی افتاده؟ چه شد که به اینجا رسیدیم؟ آینده چه می شود؟ در چند سال قبل از انقلاب این فضای ابهام آلود نه تنها در ایران که در بسیاری از کشور های موسوم به جنوب (یا جهان سوم) وجود داشت. در خاطرات معلم شهید شریعتی آمده است که روزی در دوران دانشجویی در فرانسه برای شرکت در تظاهراتی به یاد پاتریس لومومبا دستگیر می شود. همه ی زندانیان را به یک بند عمومی منتقل می کنند. در آن شرایطِ زندان، شریعتی با یک مبارز سیاه پوست به مناظره می پردازد. کم کم حلقه های مناظره ی کوچک تر شکسته می شوند و همه دور این دو نفر گرد می آیند تا به سخنان آنها گوش دهند (1).

همه ی ما نیز داستان های مکرر از حضور  مردم در میدان انقلاب، جلوی دانشگاه تهران یا در هر خانه و محلی را شنیده ایم. مردم در گعده هایی جمع می شدند تا به بحث در مورد حوادث زمان بپردازند. این بی تابی که توده های مردم را ساعت ها در خیابان سر پا نگه می دارد تا دیدگاه هایشان را با هم به اشتراک بگذارند، نتیجه ی آن تغییرات سریع و خارج از تصور سیاسی و اجتماعی است.

علوم انسانی هم در ابتدا زائیده ی چنین فضایی است. زمانی که انسان ها نمی توانند دنیای پیرامون خود را درک کنند، یا دنیا برایشان پیچیده به نظر می آید. علوم انسانی راهی است که این پیچیدگی را در قالب هایی برای ذهن، “فهمیدنی” و “معنادار” می کند. هر زمانی که تغییرات اجتماعی سریع تر بوده، رشد علوم انسانی –کماً و کیفاً- سرعت گرفته است. همین کافی است که بدانیم علوم انسانی معاصر غربی ریشه در یک تغییر اجتماعی- فرهنگی سترگ در تاریخ اروپا دارد که رنسانس می خوانندنش.

(دنباله…)

6, نوامبر, 2009

بغض های متراکم

دسته: مطالعات اجتماعی /مطالعات فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

                  

چهارشنبه صبح داخل ایستگاه متروی مفتح شلوغ بود. عده ی زیادی داشتند شعار می دادند. تعجب کردم که چرا مردم، داخل مترو جمع شده اند. بعد دیدم که درها را بسته اند و نمی گذارند کسی بیرون بیاید. یک دفعه همه شروع به دویدن کردند. صدای جیغ و فریاد و شعار می آمد. گویا چند نفر با لباس شخصی از پایین پله ها داشتند مردم را می زدند. همه هجوم بردند به سمت درها. تنها یک در خروجی تا نیمه باز بود. یک نفر یک نفر می توانستند بیایند بیرون.

من هم روی پله ها بودم. به پشت سرم نگاه کردم. جمعیت به صورت متراکم روی پله ها ایستاده بودند. چند نفر با بدن تنومند پایین پله ها ایستاده بودند و با زنجیر و قفل موتور مردم را می زدند. دستشان به ردیف آخر می رسید که جا مانده بودند. ردیف آخر حدود چهار دختر دو سه تا پسر جوان بودند با یک مرد مسن تر. به هر کدام از اینها که در صف خروج بودند چندین ضربه زدند. ردیف آخری ها داد می زدند “نزن” و به جمعیت فشار می آوردند تا راه فراری پیدا کنند. پیرزن کنار من دست گذاشته بود روی قلبش و می لرزید. یک جوان، رگ گردنش بیرون زده بود و قرمز شده بود. برگشت و فریاد زد “کثافت”!

به هر ضرب و زوری بود آمدیم بیرون. سر کوچه ی کنار ایستگاه مترو ایستادم. آخربن افرادی که از مترو خارج می شدند زنجیر خورده بودند. بعضاً رد زنجیر روی گردن شان دیده می شد. چند دختر پشت سر من ابتدای کوچه ایستاده بودند. یک نفرشان جوری که من بشنوم گفت: “مواظب باشید این ها میان مردم هم هستند. نامردا”! می شد حدس زد که سر و وضع و ریشم باعث شده بود که فکر کنند من هم جزو “آنها” هستم. حال جواب دادن نداشتم.

در همین احوال آخرین نفر هایی که از ایستگاه خارج می شدند را نگاه می کردم. صحنه ای که باعث شد دو شب پشت سر هم کابوس ببینم مربوط به یک پسر نوجوان لاغر اندام –و احتمالاً دبیرستانی- بود. کمرش زنجیر خورده بود. سعی می کرد یک دستش را از پایین و یکی را از کنار گردنش به کمرش برساند. ترسیده بود و درد می کشید. نزدیک تر که رسید دیدم چانه اش می لرزد. بغض کرده بود. کسی کنارش نبود. تنها بود. رفت کمی جلوتر روی پله ی یک مغازه نشست. تا شب یکسره به آن نوجوان فکر می کردم. می خواستم بروم جلو و دست بگذارم روی شانه اش و بگویم “طاقت بیار رفیق”! ترسیدم که ریش و سر وضعم را ببیند و فکر کند از “آنها” هستم.

دارم فکر می کنم نکند این خشونت عریان باعث شود نسل ما تعادلش را از دست بدهد، رادیکال شود، شعار زده شود. دارم فکر می کنم که می شد عاقبتِ نسل ما از عاقبتِ نسل های قبل از ما متفاوت باشد. هنوز هم امیدوارم که بشود. نسلی که بغض دارد، نسلی که سرکوب می شود، نسل سالمی نیست. نسلی که خشونت عریان را در روز روشن در خیابان می بیند، سخت است متعادل بماند.

نمونه ای از معترضین نسل من، محمود وحیدنیا* است که آرام و متین و بدون توهین انتقاداتش را می گوید. اعتراض می کند اما توهین نمی کند، هیجان زده نمی شود، شعار مفت و مبهم و گنگ نمی دهد. خواسته هایش را می تواند در قالب چهار جمله ی معمولی و احترام آمیز بیان کند.

می ترسم که این سرمایه از دست برود. ما هم به عاقبتِ پدرانمان دچار شویم. می ترسم که آنقدر از فرآیند سالم گفتگو دور شویم که با “خیال گفتگوی سالم” هم بیگانه شویم. می ترسم از نفرت متراکم. می ترسم از جزیره های پراکنده ی جامعه مان که با هم بیگانه شوند و نفرت و سوءتفاهم رواج پیدا کند.

پ.ن*: وحیدنیا دانشجویی است که اخیراً در دیدار نخبگان با رهبر، نکته هایی انتقادی را مطرح کرد.

پ.ن: کاریکاتور از علی جهانشاهی!

30, اکتبر, 2009

قفس آهنین3: تکنیک

دسته: فلسفه و عرفان, مطالعات اجتماعی /مطالعات فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

                                  

 

سهراب در جایی از زندگی نامه اش می نویسد: “معماری شهر من آدم را قبول داشت. دیوارِ کوچه همراه آدم راه می رفت و خانه همراه آدم شکسته و فرتوت می شد. همدردی organic داشت. شهر من الفبا را از یاد برده بود، اما حرف می زد. جولانگاه قریحه بود. نه جای قدم زدن تکنیک” (اینجا).

 

تکنیک دنیای متجدد در برابر قریحه ی دنیای سنتی قرار می گیرد. در موزه های شهر های متجدد، قریحه را راه نمی دهند. به انتخاب کلمات سهراب دقت کنید. می گوید “جولانگاه قریحه”. قریحه می رقصد، مانند تکنیک قدم نمی زند. رسمی نیست. یعنی رسمی بودن را به رسمیت نمی شناسد. قریحه، انسانی ترین و در عین حال خدایی ترین جزء وجود انسان است. بی نظم است اما بی نظمی اش ستودنی است. بی قاعده بودنِ قریحه، انسان را نمی آزارد. برعکس روحش را جلا می دهد.

اما تکنیک، بزرگ است و دست نیافتنی. خیره کننده است، اما بی روح. مجسمه ی آزادی نیویورک، ساعت بیگ بِن لندن، یا در همین شهر خودمان، برج میلاد، مرده هایی هستند زاییده ی تکنیک. در تکنیک، قاعده بر نظم ریاضی وار است. کاربری و سود اصل است. اما قریحه، نظم ریاضی و کاربری را در نظم کلان تر قدسی می خواهد. گنبد مسجد امام اصفهان و صحن اسمال طلای بارگاه امام هشتم (ع)، هم نظم ریاضی وار دارند، هم کاربردی اند. اما در درون نظمی فرا انسانی معنا می یابند.

ذوق یا قریحه چیست؟ ذوق یعنی چشیدن، ادراک بی واسطه، معرفت قلبی، یا معرفت حضوری. برای همین با ذوق می توان نادیدنی ها را نشان داد. ناگفتنی ها را ترسیم کرد. با ذوق عارفانه می توان عظمت حقیقت را درک کرد. زندگی در جولانگاه قریحه با معناست. با ذوق می توان زندگی کرد.

در مقابل، تکنیک را تنها باید ستود. زندگیِ تکنیکی، منظم است. بنابه قاعده است، ماشینی است. برای همین همه چیزش دسته بندی شده است، محدود شده است. می توان در زندگی ماشینی و تکنیک محور هم ذوق داشت، اما در محدوده ای معین. برای تعالی روح می توانی مدت محدودی از روز را به یوگا بگذرانی. این انتخاب توست. می توانی مدتی از روز را با اشعار مولانا بگذرانی و بعد به کارهایت برسی.

قریحه مثل جنگل و تکنیک مثل پارک است. برای راه رفتن در جنگل کسی کت و شلوار نمی پوشد. جنگل پر است از تناقض. برای همین زنده است. جنگل پر است از ترس در کنار آرامش، پر است از زیبایی در کنار زشتی. اما پارک چیده شده برای قدم زدن تو. طبیعت در پارک با بلوک های سیمانی کنترل شده. اگر جوی آبی در پارک هست حتماً مهار شده. اگر علف هرزی بروید حتماً سریع از بین می رود. تو در پارک قدم می زنی بدون اینکه کمترین تماسی با طببیعت داشته باشی، تا لباست خاکی یا خیس نشود. اما در جنگل هر لحظه ممکن است شاخه ای به سرت بخورد. برگ درختی گونه ات را نوازش کند. هر لحظه امکان دارد حیوان زنده ای را ببینی. کسی جنگل را وجین نمی کند.

یک مثال دیگر؛ پوست کسی که با عمل بینی و به زور هزار جور کرم سفید کننده و ضد لک زیبا شده است را مقایسه کنید با پوست کسی که بافتش زنده است. طبیعی است. نفس می کشد. زیبایی عروسکی اولی را مقایسه کنید با زیبایی انسانی دومی.

در تکنیک منیت انسان متجدد موج می زند. اما قریحه اساس زندگی متواضعانه و معنادار انسان سنتی است در سایه ی چتر فراگستر دین.

 

مرتبط در کلمه:

قفس آهنین1: موبایل

قفس آهنین2: کپسول های متحرک

پ.ن1: پیشنهاد می کنم سخنرانی اخیر سید حسین نصر در ترکیه را بخوانید (اینجا یا اینجا). نویسنده ی وبلاگ “اخو” هم حاشیه ای بر این دیدار نوشته که قابل تأمل است، البته با قسمت هایی از نوشته اش مخالفم (اینجا). در نهایت شرح دیدار یک استاد ایرانی با دکتر سید حسین نصر را بخوانید (اینجا).

پ.ن2: کاریکاتور از آنجل بولیگان (Angel Boligan) از مکزیک.

17, اکتبر, 2009

آهو نمی شوی به این جست و خیز، گوسفند!

دسته: مطالعات اجتماعی /مطالعات فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

حاجی واشنگتن در حال گرفتن گوسفند برای ذبح:

آهو نمی شوی به این جست و خیز، گوسفند! آئین چراغ خاموشی نیست، قربانی خوف مرگ ندارد، مقدر است. بیهوده پروار شدی، کمتر چریده بودی بیشتر می ماندی. چه پاکیزه است کفنت، این پوستین سفید حنابسته، قربانی! عید قربان مبارک! دلم سخت گرفته. دریغ از یک گوش مطمئن. به تو اعتماد میکنم همصحبت، چون مجلس، مجلسِ قربانیست و پایان سخن وقت ذبح تو! چه شبیهه چشمهای تو به چشمهای دخترم؛ مهرالنساء. ذبح تو سخته برای من. اما چه کنم وقتی یک قصاب مسلمان آداب دان نیست.

درود بر آن دوستی که گفت علی حاتمی معتقد بود که تاریخ ایران را تا به حال سلاطین نوشته اند. او می خواست تاریخ مردمان را بنویسد. در کمیتۀ مجازاتش- بر عکس بسیاری از تولیدات حیف بیت المال فعلی- شخصیت اصلی داستان یک رجل بزرگ مملکتی یا فیلسوفی بزرگ و نابغه ای بی مانند نیست. انسانی عادی است. صحاف است، خوشنویس است. آخر، هدفش بیان این است که این سیاست زمان سلاطین قجر و پهلوی با “مردم” چه کرد. پس “مردم” را نشان می دهد.

حاجی ادمه می دهد:

در تبعید به دنیا آمده ام، تبعیدی هم از دنیا می روم. پدرم به جرم اختلاس تبعید بود با اهل بیت به کاشان. کاش مادر نمیزادم. عهد این شاه به وساطت مهر علیا به خدمت خوانده شد. کارش بالا گرفت، شد صدر اعظم. شبابِ حاجی بود که به جرم دستیاری در قتل امیرکبیر، مغضوب قبلۀ عالم شد. بندۀ مرتد خدا و ملعون مردم، هم از صدارت عزل شد، هم تبعید. به عمرم حتی از آدمهای خانه عبارت “خدا پدرت را بیامرزد” نشنیدم.

فرضیه های اصلی کار های تاریخی ِ اینچنین ساختار شکن و ماندگار این است که اولاً تاریخ را تنها روایت شاهان و حکام نمی دانند. دوم زندگی روزانۀ مردم را به دور از شعار های پر طمطراق نشان می دهند. ببینید در همین دیالوگ بالا، چقدر پخته، هم تصویر کرده بی سامانی مملکت را و هم فریاد زده است. فریاد زده از نابسامانی این تاریخ که چنین “اصبحت امیراً و امسیت اسیراً” در موردش صادق است. فریاد می زند از سلسلۀ فاسد قجر :

میر غضب بیشتر داریم تا سلمانی. سر بریدن از ختنه سهلتر. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته، سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده، چشمها خمار از تراخم است، چهره ها تکیده از تریاک. اون چهار تا آب انبار عهد شاه عباسم، آبش کرم گذاشته، … چه انتظاری از این دودمان. با آن سرسلسله … اخته.

ثالثاً فریاد می زند اما شعار نمی دهد. بهترین کار برای فرار از شعار زدگی خلق شخصیت هایی است که خود هم شریک جرمند. یعنی می دانند که کم و بیش از همین جامعه اند پس زیاد روشنفکرانه نق نق نمی کنند. آه می کشند بیشتر. همان صحاف کمیته مجازات یا همین حاجی واشنگتن خودمان، هر دو معترفند به بزرگ شدن در این اجتماع آلوده. اما بهت در چهره شان پیداست. بهت از اینکه چه شد که این شد؟!

 

شخصیت های داستان ها هم انسان بوده اند و در این جامعه زیسته اند. پس نمی توانند آنچنان که در سریال ها باب شده نوابغی باشند که از کودکی با دید انتقادی به جامعه نگاه می کرده اند. می خواهید بدانید مقصودم کدام سریال هاست؟ نگاهی به سریال شیخ بهائی و همین سریال اخیر غیاث الدین کاشانی بیاندازید.

شیخ بهایی از کودکی نابغه ای بوده که همه ی مردم شهر او را دوست داشته اند. اگر هم کسی با او دشمن بوده حتماً خبث طینتش بر همه آشکار است. همین طور نازدانه و دردانه بزرگ می شود تا می شود شیخ بهائی بزرگ. درست مثل غیاث الدین کاشانی که همیشه پیش بینی می کرده و اندکی هم اشتباه در کارش راه نداشته است. موهای صافی داشته که از دو سمت آویزان بوده اند و چهره ای روحانی به او می داده اند. ریش سیاه و پرپشت و قدی بلند و چهارشانه. معمولاً خطا نمی کرده اگر هم اندک خطایی بوده به سرعت استغفار می کرد و متنبه می شد.

در این آثار فاخر صدا و سیمایی، مسیح (ع) شبیه غیاث الدین و او شبیه شیخ بهائی و هر دو شبیه اویس قرنی (ره) بوده اند. اصلاً ما دانشمندی نداریم که کمی قدش کوتاه باشد. کمی چاق باشد. خطایی از او سر زده باشد که اصولاً از آن استغفار نکرده باشد. همه ماه بوده اند، ماه!

این نحو نگاه به تاریخ یک امر ظاهری نیست که تنها تقصیر مسئول گریم بوده باشد. این ریشه در یک نگاه به تاریخ دارد. یک نوع نگاه که تاریخ را تحریف می کند و فکر می کند دارد تاریخ را تعریف می کند.