18, مارس, 2010

طبیعت و تمدن

Category: سوالاتی برای زیستن,فلسفه و عرفان – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

پاسخی به “سوالاتی برای زیستن (1): لحظه‌ی‌ ناب یا زندگی روزمره؟”

باز جمله‌ی معروف دیگری از یک روان‌شناس هست که می‌گوید: “تمدن زائیده‌ی کنترل غرایز است”. این به نظر من یکی از کامل‌ترین تعاریف تمدن است. “تمدن” لحظه‌ای شروع می‌شود که طبيعت تمام می‌شود. وقتی ما بتوانیم غرائز و امیال طبیعی و خام‌مان را کنترل کنیم تمدن شروع  می‌شود. یکی از تفاوت‌های اساسی انسان و حیوان هم همین است. انسان، مثلاً، تا غذا می‌بیند و حس گرسنگی می‌کند غذا نمی‌خورد. خود را معطل یک نوع تشریفات می‌کند. حالا این تشریفات می‌تواند یک بسم الله باشد، یا منتظر ماندن تا همه‌ی اعضای خانواده دور سفره جمع شوند.

یک حس بدوی و ابتدایی و طبیعی مانند تعصب، میتواند به صورت طبيعی با واکنش خشن و لحظه‌ای خود را نشان دهد يا اينکه با يك واکنش حساب شده و شايد ملايم. می‌توان مثل فردين و جيمز باند در جا تمام “آدمبدها” را لت و پار کرد، يا اينکه دستگاههای قضایی و پليس را طوری سازمان داد که با آنها برخورد کنند. این صورت دوم به شدت کسل کننده و بی‌مزه است. کسی که خانه‌اش را دزد زده و او دزد را دیده است، بیاید و تلفن را بردارد و پلیس را بگیرد و … . اما فرض کنید که همان فرد از روی نرده‌ها بپرد و دزد را تعقیب کند و … .

هیجان دفعی دومی، همان هیجان مشترک بین انسان و حیوان است. برای همین هم فیلم‌فارسی‌سازها و هالیوود به این نوع هیجان توجه دارند. اصولاً آنها سودشان در دست گذاشتن بر غرایز حیوانی/انسانی است. غرایزی که بین انسان‌ها مشترک است و به سادگی تحریک می‌شود. این هیجان، نگاه نهایی تام کروز در فیلم “مأموریت غیرممکن”، لبخند فردین در صحنه‌ی لت و پار شدن آدم بدها، همه و همه با شکوه است. حماسی است. این نوع حماسه است که بخش‌های رشد نیافته‌ی وجود ما را بیشتر تحریک می‌کند.  

زندگی روزمره و مدام دشوار و کسل کننده است و اصلاً حماسی نیست. اما متمدنانه است. آرام‌تر است. انسان‌های رشد یافته، خود را با تمدن سازگار می‌کنند تا بتوانند تا حد ممکن بر غرایز و امیال طبیعی خود مسلط باشند. این کمک می‌کند که دستاوردهای خود را کم کم انباشته کنند. دستاوردهای تمدنی ته‌نشین می‌شود. در خاطره‌ی جمعی رسوب می‌کند و برای زندگی‌آیندگان جهت دهنده خواهد بود. تمدن به ارث می‌رسد. اما آن شکوه دفعی و حماسی به جای نمی‌ماند. سریع از بین می‌رود. با خوابیدن تب حادثه، شکوه هم از بین می‌رود. یادمان باشد، چریک‌ها روزی می‌میرند.

جالب‌تر از آن این است که تمدن در درون خود، حماسه سازی می‌کند و آن را در قالبی پذیرفته شده و ماندنی، عرضه می‌کند؛ مانند شاهنامه‌ی فردوسی! این نوع حماسه‌ها مثل نگین در انگشتر فرهنگ و تمدن جای می‌گیرند. اینها با آن حماسه‌های دفعی و لحظه‌ای متفاوت‌اند. تمدن چریک‌هایی را خلق می‌کند که نمی‌میرند. چون نبرد اینها نبرد احساسات دفعی با یک نیروی مخالف نیست. نبرد اینها نبرد تمدن است با طبیعت و بدویتی که می‌خواهد تمدن را از بین ببرد.

این است تفاوت جنبش کسانی که گرسنه‌اند با کسانی که برای اقامه‌ی “عدالت”، قیام می‌کنند. این تفاوت کسانی است که منتظرند هر دقیقه در راه آرمانی جان بدهند و جاودان شوند با کسانی که می‌خواهد آرمان‌شان را نگاه دارند و تقویت کنند، حالا در این مسیر اگر لازم شد، جان هم می‌دهند.

در فیلم “گاهی به آسمان نگاه کن”، روح یک رزمنده‌ی جبهه که شهید شده است، از فرشته (رضا کیانیان) می‌پرسد که چرا سال‌هاست به بهشت نرفته و حتی به اعمالش رسیدگی نشده است؟ فرشته جواب می‌دهد که او قرار بود در جنگ کشته نشود و هفتاد سال زندگی کند. اما او با نیت شهادت حتمی به جبهه رفت و شهید هم شد. برای همین روحش می‌بایست ‌سال‌های باقی‌مانده تا هفتاد سالگی را در زمین بماند. “ما جنگ نمی ریم که شهید شیم! جنگ می‌ریم که بجنگیم، حالا شهید هم شدیم، چه بهتر”!

بازمی‌گردم به جمله‌ی سالینجر: “علامت انسان رشد نیافته این است که می خواهد بزرگوارانه در راه یک هدف جان بسپارد، و حال آنکه علامت انسان رشد یافته این است که می خواهد در راه یک هدف به فروتنی زندگی کند”.

13, مارس, 2010

سوالاتی برای زیستن (1): لحظه‌ی ناب یا زندگی روزمره؟

Category: سوالاتی برای زیستن,فلسفه و عرفان – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

در رمان مشهور “ناطور دشت”، اثر سالینجر، یک جمله آمده که به نظر من جالب توجه است:

“علامت انسان رشد نیافته این است که می خواهد بزرگوارانه در راه یک هدف جان بسپارد، و حال آنکه علامت انسان رشد یافته این است که می خواهد در راه یک هدف به فروتنی زندگی کند”.

اگر مایل بودید لطف کنید و نظرتان را درباره‌ی این جمله بگویید. چرا موافق/مخالف این ادعا هستید؟ شکوه و عظمت پایانی و دفعی و لحظه‌ای را ترجیح می‌دهید یا زندگی دشوار و مداوم را – که هم‌زمان بی‌شکوه هم هست؟ لحظه‌ی ناب یا زندگی روزمره؟

16, ژانویه, 2010

یک پایان منصفانه

Category: فلسفه و عرفان – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

اینها سطور پایانی یادداشتی است از دکتر وحید کریمی پور، استاد دانشگاه شریف و همکلاسی و دوست سابق شهید مسعود علی محمدی:

دلم می خواهد که بر ترس غلبه کنم؛ دلم می خواهد که فکر کنم زندگی خودم، همسرم و فرزندانم لااقل پایان منصفانه ای خواهند داشت. دلم می خواهد که لااقل این حق را داشته باشم که پیکر بی جانم بر روی دوش دانشجویانم، دوستان نزدیکم و خانواده ام و کسانی که لااقل نام مرا یک بار شنیده اند، آنهم بدون شعار و هیاهو و با سکوت حمل شود. من در کلام درمانده ام و تنها با کورسوی یک شعله ی نحیف در اعماق قلبم زندگی می کنم. این شعله ای است که دوندگانی از دانشجویان قدیم آن را از پیشینیان خود گرفته اند؛ و افتان و خیزان و مجروح و خسته به آیندگان می سپارند.

این پاراگراف دو لایه دارد؛ هم سوگواره ای است برای یک شعله ی نحیف و هم یکی از عمیق ترین دردهای بشری را نشان می دهد. از حیث سوگواره بودنش، فکر می کنم یادداشتی است که شاید ناخودآگاه یک اثر ادبی را خلق کرده و از حیث نمایانگری دردهای بشری، یک تأمل فلسفی است.

به لحاظ ادبیات بودنش باید بگویم هر سطری و کلمه ای که در حین تجربه ی “فقدان”، خلق شود مایه های ادبی دارد. می خواهد فقدان دوستی دیرین باشد یا فقدان امید، فقدان عدالت یا آنچنان که در شهادت و تشییع استاد شهید دیدیدم، فقدان هر سه ی آنها با هم! این تجربه ی ناب، همان قدر که مولد ترس است، بستر ظهور ادبیات نیز هست.

از سوی دیگر؛ تجربه ی فقدان، تجربه ی تهی شدن، تجربه ی از دست رفتن همه چیز، تنه به تنه ی تجربه ی حیرت می زند و “حیرت” آغاز فلسفه است. “پایان منصفانه” برای زندگی مان چیزی است که خیلی از ما به آن می اندیشیم. سوال: “چه پایانی منصفانه خواهد بود؟”، سوالی فلسفی است.

یکی از جنبه های جذابیت بی حد ویتگنشتاین برای من، آن صفتی است که همیشه در پسِ اسمش می آید. می گویند ویتگنشتاین؛ فیلسوف “مرگ اندیش” معاصر! آنچه ویتگنشتاین دارد، حیرت است. نمی خواهد در دو کلام تمام عالم را تبیین کند. “سکوت” را به رسمیت می شناسد. می گوید جایی هست که انسان باید سکوت کند. جایی هست که در آن نمی توانیم سخنی بگوییم. جایی وجود دارد که کلام و سخن به بن بست می رسد و “ما کاشفان کوچه های بن بستیم!” (*) برای ما مرگ و پایان، سوال اصیل است. اما نه سوالی که در خطی بتوان جوابش را داد.

مرگ منصفانه از نظر من مرگی است که نتوان وصفش را در خطی گفت. نتوان گفت برای انقلاب مُردم، برای فلانی مُردم، برای تو مُردم، برای دیگری مُردم، برای خلق مُردم، برای عدالت مُردم و الی آخر. برای همین پایان فیلم “شجاع قلب” برایم بیشتر خنده دار است تا گریه آور. آنجا که مل گیبسون در حال مرگ فریاد می زند: FREEDOM ! که یعنی من الان دارم برای این یک کلمه می میرم.

من برای آزادی نمی میرم. برای چیزی می میرم که نتوانم به کلام بیاورمش. برای سخنی می میرم که خلاصه نمی شود. برای سخنی می میرم که پایان ندارد. این یک پایان منصفانه است.

 

پ.ن *: گروس عبدالملکیان می گوید:

ما کاشفان کوچه های بن بستیم

حرف های خسته ای داریم

این بار

پیامبری بفرست

که تنها گوش کند!

26, دسامبر, 2009

دین اصیل

Category: فلسفه و عرفان,مناجات – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

اگر طالب بودید در میانه ی شور و احساس عاشورایی کمی هم از ربط عاشورا با سنت های جاودان الهی بدانید، توصیه می کنم به این یادداشت کوتاه از حضرت آیت الله آقا سید مصطفی محقق داماد مراجعه کنید. یادداشت کوتاه و در عین حال عمیقی است.

این یادداشت در واقع تفسیری است از آیه ی هشتاد و دوم سوره ی اسراء که می فرماید: “و ما قرآن را که برای مومنان مایه ی شفا و رحمت است فرو می فرستیم، و ستمکاران را چیزی جز زیان نمی افزاید”.

همیشه با خواندن این آیه و آیات مشابه فکر می کردم؛ یعنی چه که قرآنی که مایه ی شفا و رحمت است، برای ستمکاران مایه ی زیان می شود؟ مگر نیست که می گویند پیامبر “رحمت للعالمین” بود؟ دقت دارید؟ “رحمت للعالمین” نه “رحمت للمومنین”! پس چگونه است که قرآنی که سخن خداوند است، مایه ی زیان عده ای می شود؟ مگر می شود که “قرآن ناطق”، رحمت للعالمین باشد و “قرآن صامت”، برای مومنان رحمت باشد و نه برای دیگران؟

سخن استاد محقق داماد این است که دین شمشیری دو لبه است. اگر در آزادی و با معرفت برگزیده شود، در قلب انسان نفوذ کند و انسان با یک تصمیم و اراده ی درونی انتخابش کند، بین خواست خدا و خواست انسان، هماهنگی ایجاد می شود. پس این دین، اصیل است. اما اگر دین تنها به واسطه ی زور یا وراثت و فرهنگ به فردی برسد، بدتر موجب نوعی اعتماد به نفس کاذب می شود. ممکن است نوعی “ابزار توجیه” زشتی ها شود. این دین، کاذب و جعلی است. هر چند پر طمطراق و با تشریفات باشد.

تفسیر استاد اینگونه است که امام حسین (ع)، روز تاسوعا را از دشمن مهلت خواست تا در آن زمان به یارانش فرصت دهد که این انتخاب را انجام دهند. یعنی فضای باز و آزادی به وجود آورد که اصالت دین هر فرد مشخص شود. گفتند “هر که می خواهد برود” و کسانی که شک کردند، رفتند. این شک مربوط به یک لحظه نبود. آنها در دل ایمان نیاورده بودند، پس در محیطی که انتخاب به خودشان واگذار شد و دیگر سنت ها و فرهنگ و اجتماع شان راه مطمئنی در برابرشان قرار نمی داد، نشان دادند که دین قلبی شان، لاغرتر است از آنچه که لغلغه ی زبان شان است.

آن دینی که تنها در بیرون است، آن دینی که با معرفت باطنی عمیق انتخاب نشده است، بدتر باعث گمراهی می شود. کما اینکه اصحاب جمل و بسیاری از لشکریان عمر سعد در راه بهشت شمشیر می زدند. برای همین حتی از کشته شدن هم ترسی نداشتند.

همین درک، کلید فهم رفتار اسلامگرایان رادیکال دنیای ما مانند وهابیون است. آنها که خود را به راحتی منفجر می کنند تا به بهشتِ وعده داده شده برسند. ایمان کاذبی دارند، که درونی نیست. تنها کافی است که آنها را لحظه ای در برابر یک فضای فارغ از فرهنگ و سنت هایشان قرار داد. یک نوع خلاء تئوریک کافی است که در همه چیز شک کنند. باید یک بار، تصمیم را به خودشان واگذار کرد، تا مرجعیت سنتی برایشان تصمیم نگیرد. آن وقت توخالی بودن ایمانشان را بهتر درک می کنند. این درک، گاهی برای ما دردناک هم هست.

گویا یکی از راه های امتحان خداوند اینگونه است که چنین فضای خلائی را برای ایمان های کم عمق ما فراهم می کند. امام آنگونه ،–با بحل کردن همه و خاموش کردن چراغ- در شب عاشورا چنین فضایی را برای یارانش ایجاد کرد و همین گونه ابراهیم نبی (ع) با خوابی که دید آزمایش شد. حتی امام حسین خود هم همین گونه آزمایش شد، آنوقت که علی اکبر و علی اصغرش را در جلوی دیدگانش شهید کردند و تفاوت ابراهیم و حسین در این است که آزمون حسین دشوارتر بود.

لا حول و لا قوه الا بالله

پ.ن: تازگی ها دارم به “اصالت” فکر می کنم. درباره اش بیشتر می نویسم.

مرتبط در کلمه: علیه تردید | تضاد تراژیک اسطوره

12, نوامبر, 2009

ترس و لرز

Category: فلسفه و عرفان – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

اذعان می کنم که نمی دانم که این نوشته نتیجه ی پریشان گویی های یک ذهن خسته است که چهل و هشت ساعت نخوابیده یا تأملاتی جدی درباره ی زندگی است. نمی خواهم بیش از این هم به آن توجه کنید.

موقعیت ما انسان ها موقعیت دردناکی است. بیشتر ترحم آور است. انسان بودن از این جهت دردناک است که مدام باید دست به انتخاب بزنی در حالی که ابزار آلات این انتخاب، بدواً به تو داده نشده. مدام باید برای آینده ای برنامه بریزی که سیاهی محض است. در جنگلی با درختان تو در تو هستی که نمی دانی لحظه ای دیگر برایت چه رخ می دهد. نمی دانی به کجا می روی. تنها همراهانی داری که آنها دقیقاً در همین شرایط هستند. اشتباه محض این است که به آنها دل ببندی. فکر کنی آنها هدایتت می کنند یا این “با هم بودن” تو را نجات می دهد. تنها دلت به آنها گرم است. نه بیش از این.

زندگی پیچیده است، تاریک است و بی نهایت و تنها کاری که می توانی بکنی این است که میان دوراهی ها دست به انتخاب بزنی در حالی که نه بدواً چراغی داری نه راهنمایی هست و نه از عمق جنگل خبر داری. یک جبر جغرافیایی تمام عیار. اینجا در این مرز جغرافیایی زاده شدی، پس همین جا باید زندگی کنی؛ در همین زندانِ به ظاهر باز. یک چیزی مثل محدوده ی حفاظت شده برای حیوانات که به ظاهر جنگل فراخی است و در باطن، اسارت است، در قالبی فریبنده. حیوان بی چاره در این موقعیت فکر می کند آزاد است اما این آزادی عین اسارت است. محدود است بی چاره و نمی فهمد و وای از روزی که بفهمد.

این سخن راسل واقعاً عمیق است که می گوید “من برای اعتقاداتم نمی میرم چون ممکن است اشتباه باشند”. اگر انسان تنها در این جنگل رها شده بود، واقعاً این سخن راهگشا بود. شاید “راه گشا” لغت مناسبی نباشد. منظورم این است که این سخن به خوبی موقعیت دردناک او را نشان می داد. (ادامه…)