16, ژانویه, 2010
اینها سطور پایانی یادداشتی است از دکتر وحید کریمی پور، استاد دانشگاه شریف و همکلاسی و دوست سابق شهید مسعود علی محمدی:
دلم می خواهد که بر ترس غلبه کنم؛ دلم می خواهد که فکر کنم زندگی خودم، همسرم و فرزندانم لااقل پایان منصفانه ای خواهند داشت. دلم می خواهد که لااقل این حق را داشته باشم که پیکر بی جانم بر روی دوش دانشجویانم، دوستان نزدیکم و خانواده ام و کسانی که لااقل نام مرا یک بار شنیده اند، آنهم بدون شعار و هیاهو و با سکوت حمل شود. من در کلام درمانده ام و تنها با کورسوی یک شعله ی نحیف در اعماق قلبم زندگی می کنم. این شعله ای است که دوندگانی از دانشجویان قدیم آن را از پیشینیان خود گرفته اند؛ و افتان و خیزان و مجروح و خسته به آیندگان می سپارند.
این پاراگراف دو لایه دارد؛ هم سوگواره ای است برای یک شعله ی نحیف و هم یکی از عمیق ترین دردهای بشری را نشان می دهد. از حیث سوگواره بودنش، فکر می کنم یادداشتی است که شاید ناخودآگاه یک اثر ادبی را خلق کرده و از حیث نمایانگری دردهای بشری، یک تأمل فلسفی است.
به لحاظ ادبیات بودنش باید بگویم هر سطری و کلمه ای که در حین تجربه ی “فقدان”، خلق شود مایه های ادبی دارد. می خواهد فقدان دوستی دیرین باشد یا فقدان امید، فقدان عدالت یا آنچنان که در شهادت و تشییع استاد شهید دیدیدم، فقدان هر سه ی آنها با هم! این تجربه ی ناب، همان قدر که مولد ترس است، بستر ظهور ادبیات نیز هست.
از سوی دیگر؛ تجربه ی فقدان، تجربه ی تهی شدن، تجربه ی از دست رفتن همه چیز، تنه به تنه ی تجربه ی حیرت می زند و “حیرت” آغاز فلسفه است. “پایان منصفانه” برای زندگی مان چیزی است که خیلی از ما به آن می اندیشیم. سوال: “چه پایانی منصفانه خواهد بود؟”، سوالی فلسفی است.
یکی از جنبه های جذابیت بی حد ویتگنشتاین برای من، آن صفتی است که همیشه در پسِ اسمش می آید. می گویند ویتگنشتاین؛ فیلسوف “مرگ اندیش” معاصر! آنچه ویتگنشتاین دارد، حیرت است. نمی خواهد در دو کلام تمام عالم را تبیین کند. “سکوت” را به رسمیت می شناسد. می گوید جایی هست که انسان باید سکوت کند. جایی هست که در آن نمی توانیم سخنی بگوییم. جایی وجود دارد که کلام و سخن به بن بست می رسد و “ما کاشفان کوچه های بن بستیم!” (*) برای ما مرگ و پایان، سوال اصیل است. اما نه سوالی که در خطی بتوان جوابش را داد.
مرگ منصفانه از نظر من مرگی است که نتوان وصفش را در خطی گفت. نتوان گفت برای انقلاب مُردم، برای فلانی مُردم، برای تو مُردم، برای دیگری مُردم، برای خلق مُردم، برای عدالت مُردم و الی آخر. برای همین پایان فیلم “شجاع قلب” برایم بیشتر خنده دار است تا گریه آور. آنجا که مل گیبسون در حال مرگ فریاد می زند: FREEDOM ! که یعنی من الان دارم برای این یک کلمه می میرم.
من برای آزادی نمی میرم. برای چیزی می میرم که نتوانم به کلام بیاورمش. برای سخنی می میرم که خلاصه نمی شود. برای سخنی می میرم که پایان ندارد. این یک پایان منصفانه است.
پ.ن *: گروس عبدالملکیان می گوید:
ما کاشفان کوچه های بن بستیم
حرف های خسته ای داریم
این بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند!
26, دسامبر, 2009
اگر طالب بودید در میانه ی شور و احساس عاشورایی کمی هم از ربط عاشورا با سنت های جاودان الهی بدانید، توصیه می کنم به این یادداشت کوتاه از حضرت آیت الله آقا سید مصطفی محقق داماد مراجعه کنید. یادداشت کوتاه و در عین حال عمیقی است.
این یادداشت در واقع تفسیری است از آیه ی هشتاد و دوم سوره ی اسراء که می فرماید: “و ما قرآن را که برای مومنان مایه ی شفا و رحمت است فرو می فرستیم، و ستمکاران را چیزی جز زیان نمی افزاید”.
همیشه با خواندن این آیه و آیات مشابه فکر می کردم؛ یعنی چه که قرآنی که مایه ی شفا و رحمت است، برای ستمکاران مایه ی زیان می شود؟ مگر نیست که می گویند پیامبر “رحمت للعالمین” بود؟ دقت دارید؟ “رحمت للعالمین” نه “رحمت للمومنین”! پس چگونه است که قرآنی که سخن خداوند است، مایه ی زیان عده ای می شود؟ مگر می شود که “قرآن ناطق”، رحمت للعالمین باشد و “قرآن صامت”، برای مومنان رحمت باشد و نه برای دیگران؟
سخن استاد محقق داماد این است که دین شمشیری دو لبه است. اگر در آزادی و با معرفت برگزیده شود، در قلب انسان نفوذ کند و انسان با یک تصمیم و اراده ی درونی انتخابش کند، بین خواست خدا و خواست انسان، هماهنگی ایجاد می شود. پس این دین، اصیل است. اما اگر دین تنها به واسطه ی زور یا وراثت و فرهنگ به فردی برسد، بدتر موجب نوعی اعتماد به نفس کاذب می شود. ممکن است نوعی “ابزار توجیه” زشتی ها شود. این دین، کاذب و جعلی است. هر چند پر طمطراق و با تشریفات باشد.
تفسیر استاد اینگونه است که امام حسین (ع)، روز تاسوعا را از دشمن مهلت خواست تا در آن زمان به یارانش فرصت دهد که این انتخاب را انجام دهند. یعنی فضای باز و آزادی به وجود آورد که اصالت دین هر فرد مشخص شود. گفتند “هر که می خواهد برود” و کسانی که شک کردند، رفتند. این شک مربوط به یک لحظه نبود. آنها در دل ایمان نیاورده بودند، پس در محیطی که انتخاب به خودشان واگذار شد و دیگر سنت ها و فرهنگ و اجتماع شان راه مطمئنی در برابرشان قرار نمی داد، نشان دادند که دین قلبی شان، لاغرتر است از آنچه که لغلغه ی زبان شان است.
آن دینی که تنها در بیرون است، آن دینی که با معرفت باطنی عمیق انتخاب نشده است، بدتر باعث گمراهی می شود. کما اینکه اصحاب جمل و بسیاری از لشکریان عمر سعد در راه بهشت شمشیر می زدند. برای همین حتی از کشته شدن هم ترسی نداشتند.
همین درک، کلید فهم رفتار اسلامگرایان رادیکال دنیای ما مانند وهابیون است. آنها که خود را به راحتی منفجر می کنند تا به بهشتِ وعده داده شده برسند. ایمان کاذبی دارند، که درونی نیست. تنها کافی است که آنها را لحظه ای در برابر یک فضای فارغ از فرهنگ و سنت هایشان قرار داد. یک نوع خلاء تئوریک کافی است که در همه چیز شک کنند. باید یک بار، تصمیم را به خودشان واگذار کرد، تا مرجعیت سنتی برایشان تصمیم نگیرد. آن وقت توخالی بودن ایمانشان را بهتر درک می کنند. این درک، گاهی برای ما دردناک هم هست.
گویا یکی از راه های امتحان خداوند اینگونه است که چنین فضای خلائی را برای ایمان های کم عمق ما فراهم می کند. امام آنگونه ،–با بحل کردن همه و خاموش کردن چراغ- در شب عاشورا چنین فضایی را برای یارانش ایجاد کرد و همین گونه ابراهیم نبی (ع) با خوابی که دید آزمایش شد. حتی امام حسین خود هم همین گونه آزمایش شد، آنوقت که علی اکبر و علی اصغرش را در جلوی دیدگانش شهید کردند و تفاوت ابراهیم و حسین در این است که آزمون حسین دشوارتر بود.
لا حول و لا قوه الا بالله
پ.ن: تازگی ها دارم به “اصالت” فکر می کنم. درباره اش بیشتر می نویسم.
مرتبط در کلمه: علیه تردید | تضاد تراژیک اسطوره
12, نوامبر, 2009
اذعان می کنم که نمی دانم که این نوشته نتیجه ی پریشان گویی های یک ذهن خسته است که چهل و هشت ساعت نخوابیده یا تأملاتی جدی درباره ی زندگی است. نمی خواهم بیش از این هم به آن توجه کنید.
موقعیت ما انسان ها موقعیت دردناکی است. بیشتر ترحم آور است. انسان بودن از این جهت دردناک است که مدام باید دست به انتخاب بزنی در حالی که ابزار آلات این انتخاب، بدواً به تو داده نشده. مدام باید برای آینده ای برنامه بریزی که سیاهی محض است. در جنگلی با درختان تو در تو هستی که نمی دانی لحظه ای دیگر برایت چه رخ می دهد. نمی دانی به کجا می روی. تنها همراهانی داری که آنها دقیقاً در همین شرایط هستند. اشتباه محض این است که به آنها دل ببندی. فکر کنی آنها هدایتت می کنند یا این “با هم بودن” تو را نجات می دهد. تنها دلت به آنها گرم است. نه بیش از این.
زندگی پیچیده است، تاریک است و بی نهایت و تنها کاری که می توانی بکنی این است که میان دوراهی ها دست به انتخاب بزنی در حالی که نه بدواً چراغی داری نه راهنمایی هست و نه از عمق جنگل خبر داری. یک جبر جغرافیایی تمام عیار. اینجا در این مرز جغرافیایی زاده شدی، پس همین جا باید زندگی کنی؛ در همین زندانِ به ظاهر باز. یک چیزی مثل محدوده ی حفاظت شده برای حیوانات که به ظاهر جنگل فراخی است و در باطن، اسارت است، در قالبی فریبنده. حیوان بی چاره در این موقعیت فکر می کند آزاد است اما این آزادی عین اسارت است. محدود است بی چاره و نمی فهمد و وای از روزی که بفهمد.
این سخن راسل واقعاً عمیق است که می گوید “من برای اعتقاداتم نمی میرم چون ممکن است اشتباه باشند”. اگر انسان تنها در این جنگل رها شده بود، واقعاً این سخن راهگشا بود. شاید “راه گشا” لغت مناسبی نباشد. منظورم این است که این سخن به خوبی موقعیت دردناک او را نشان می داد. (دنباله…)
30, اکتبر, 2009

سهراب در جایی از زندگی نامه اش می نویسد: “معماری شهر من آدم را قبول داشت. دیوارِ کوچه همراه آدم راه می رفت و خانه همراه آدم شکسته و فرتوت می شد. همدردی organic داشت. شهر من الفبا را از یاد برده بود، اما حرف می زد. جولانگاه قریحه بود. نه جای قدم زدن تکنیک” (اینجا).
تکنیک دنیای متجدد در برابر قریحه ی دنیای سنتی قرار می گیرد. در موزه های شهر های متجدد، قریحه را راه نمی دهند. به انتخاب کلمات سهراب دقت کنید. می گوید “جولانگاه قریحه”. قریحه می رقصد، مانند تکنیک قدم نمی زند. رسمی نیست. یعنی رسمی بودن را به رسمیت نمی شناسد. قریحه، انسانی ترین و در عین حال خدایی ترین جزء وجود انسان است. بی نظم است اما بی نظمی اش ستودنی است. بی قاعده بودنِ قریحه، انسان را نمی آزارد. برعکس روحش را جلا می دهد.
اما تکنیک، بزرگ است و دست نیافتنی. خیره کننده است، اما بی روح. مجسمه ی آزادی نیویورک، ساعت بیگ بِن لندن، یا در همین شهر خودمان، برج میلاد، مرده هایی هستند زاییده ی تکنیک. در تکنیک، قاعده بر نظم ریاضی وار است. کاربری و سود اصل است. اما قریحه، نظم ریاضی و کاربری را در نظم کلان تر قدسی می خواهد. گنبد مسجد امام اصفهان و صحن اسمال طلای بارگاه امام هشتم (ع)، هم نظم ریاضی وار دارند، هم کاربردی اند. اما در درون نظمی فرا انسانی معنا می یابند.
ذوق یا قریحه چیست؟ ذوق یعنی چشیدن، ادراک بی واسطه، معرفت قلبی، یا معرفت حضوری. برای همین با ذوق می توان نادیدنی ها را نشان داد. ناگفتنی ها را ترسیم کرد. با ذوق عارفانه می توان عظمت حقیقت را درک کرد. زندگی در جولانگاه قریحه با معناست. با ذوق می توان زندگی کرد.
در مقابل، تکنیک را تنها باید ستود. زندگیِ تکنیکی، منظم است. بنابه قاعده است، ماشینی است. برای همین همه چیزش دسته بندی شده است، محدود شده است. می توان در زندگی ماشینی و تکنیک محور هم ذوق داشت، اما در محدوده ای معین. برای تعالی روح می توانی مدت محدودی از روز را به یوگا بگذرانی. این انتخاب توست. می توانی مدتی از روز را با اشعار مولانا بگذرانی و بعد به کارهایت برسی.
قریحه مثل جنگل و تکنیک مثل پارک است. برای راه رفتن در جنگل کسی کت و شلوار نمی پوشد. جنگل پر است از تناقض. برای همین زنده است. جنگل پر است از ترس در کنار آرامش، پر است از زیبایی در کنار زشتی. اما پارک چیده شده برای قدم زدن تو. طبیعت در پارک با بلوک های سیمانی کنترل شده. اگر جوی آبی در پارک هست حتماً مهار شده. اگر علف هرزی بروید حتماً سریع از بین می رود. تو در پارک قدم می زنی بدون اینکه کمترین تماسی با طببیعت داشته باشی، تا لباست خاکی یا خیس نشود. اما در جنگل هر لحظه ممکن است شاخه ای به سرت بخورد. برگ درختی گونه ات را نوازش کند. هر لحظه امکان دارد حیوان زنده ای را ببینی. کسی جنگل را وجین نمی کند.
یک مثال دیگر؛ پوست کسی که با عمل بینی و به زور هزار جور کرم سفید کننده و ضد لک زیبا شده است را مقایسه کنید با پوست کسی که بافتش زنده است. طبیعی است. نفس می کشد. زیبایی عروسکی اولی را مقایسه کنید با زیبایی انسانی دومی.
در تکنیک منیت انسان متجدد موج می زند. اما قریحه اساس زندگی متواضعانه و معنادار انسان سنتی است در سایه ی چتر فراگستر دین.
مرتبط در کلمه:
قفس آهنین1: موبایل
قفس آهنین2: کپسول های متحرک
پ.ن1: پیشنهاد می کنم سخنرانی اخیر سید حسین نصر در ترکیه را بخوانید (اینجا یا اینجا). نویسنده ی وبلاگ “اخو” هم حاشیه ای بر این دیدار نوشته که قابل تأمل است، البته با قسمت هایی از نوشته اش مخالفم (اینجا). در نهایت شرح دیدار یک استاد ایرانی با دکتر سید حسین نصر را بخوانید (اینجا).
پ.ن2: کاریکاتور از آنجل بولیگان (Angel Boligan) از مکزیک.
22, سپتامبر, 2009
مقاله ی “پایان روایت رسمی” را که نوشتم نظر برخی اساتید و دوستان را جویا شدم. خواستم که نقدم کنند. از این میان استفاده ی زیادی از نظرات ارائه شده بردم. در میان تأیید ها و ردیه ها، یک مسأله به نظرم رسید که شاید قابل تأمل باشد. الان می خواهم در مورد ایده ای صحبت کنم که در طی واکنش ها نسبت به این مقاله دیده ام و فکر می کنم گسترش زیادی هم پیدا کرده است. دوست اهل فضلی در خلال نقد هایش به آن مقاله برایم نوشت که: “چقدر مظلوم هستند این طبقه متوسط در نگاه شما! پس آن ۲۵۰-۳۰۰ هزار نفری که در کرمان در این سی سال کپر نشین بودند و احمدی نژاد برایشان خانه ساخت چه بگویند؟”
در قسمت کامنت های وبلاگ مجله ی راه هم کسی نوشته بود:
“طرفداران مغبون شده انقلاب خمینی”؟ اگر طبقه متوسط مغبون شدگانند طبقه فقير چه بايد بگويد؟ گویی كه طبقات فقیر انقلاب را برای خود مصادره و همه تنعمات را برای خود برداشته و طبقه متوسط را مغبون كرده اند. بعد از اینهمه در ايران زيستن و كار سياسی حالا بايد ژیژك از اروپا به ما تحلیل بدهد؟ (اینجا)
اسم این ایده را می خواهم بگذارم ایده ی “عدالت برای فقرا” یا “ایده ی رابین هود”. ایده ای که حامیانش از فقر به عنوان پدیده ای صحبت می کنند که مسببش سایر طبقات هستند. این طبقات هستند که اگر اینقدر ویژه خواری نمی کردند، جامعه مان روزگار بهتری داشت. فقرا در این دید در نهایت باید حق خود را از سایر طبقات بگیرند. آنها حق اینها را خورده اند، و حق به حقدار بر می گردد.
آنچه من متوجه آن شده ام این است که کمتر خود فقرا به این ایده گرایش دارند. در خلال تحقیق اخیرم متوجه شدم که این ایده بیشتر در میان طبقات میانی رواج دارد. این نگاه عمیقاً در یک نوع نگرش نوستالوژیک به فقر ریشه دارد. حاملان این ایده بی صبرانه منتظر عدالتی هستند که فقرا را از این وضعیت نجات دهد و خصومت بی پایانی نسبت به سایر طبقات دارند. اینها می خواهند که جامعه ی عادلانه را در پرتو باز از سر گیری توزیع ثروت بسازند. مثل کاری که رابین هود می کرد. از ثروتمندان بگیر و به فقرا بده. یعنی نگاه این است که فقر پدیده ای مربوط به توزیع ثروت است نه مثلاً تولید ثروت. در لحظه ی تولید همه تولید گر هستند اما آنچه که باعث نابرابری می شود این است که عده ای ماحصل را به سمت خود می کشند و سر باقی بی کلاه می ماند. این ایده شباهت زیادی با تصویری دارد که سوسیالیست های شوروی در قرن گذشته از جامعه ارائه می دادند.
در جواب به هر دو نقل قول بالا می توان گفت که اثبات شیئ نفی ماعدا نمی کند. اینکه من بگویم که طبقه ی متوسط طرفداران مغبون شده ی انقلاب خمینی هستند، به معنای این نیست که پس طبقات پایین متنعم شده اند. یا زمانی که در مقاله ام از بی توجهی به خواست های طبقه ی متوسط می گویم به این معنا نیست که پس کپر نشین ها را فراموش کرده ام. به سادگی من الان دارم در مورد طبقه ی متوسط صحبت می کنم و ویژگی های آن را می گویم. نه نفیاً نه اثباتاً به ویژگی های سایر طبقات کاری ندارم. به دلایلی حس می کنم که در وقایع اخیر نقش آنها مهم تر بوده است، پس مرکز توجه من آنها خواهند بود.
اما چه چیز باعث این برداشت می شود که من دارم به طبقه ی پایین بی توجهی می کنم؟ چه چیز باعث شده که عده ای تصور کنند که این دیدگاه های یک بورژواست که می خواهد از طبقه ی خود دفاع کند در حالی که اصولاً نظری ایجابی در مورد طبقه ی پایین ارائه نکرده ام؟ آنهایی که چنین نظری داشتند معمولاً به یک جمله از مقاله که درباره ی طبقه ی پایین نوشته ام، ارجاع نداده اند، بلکه به جملات نانوشته ارجاع داده اند. یعنی انگار خطوط سیاه روی کاغذ را نخوانده اند، بلکه فضای سفید مابین خطوط را خوانده اند. به ننوشته های من اعتراض کرده اند نه به نوشته ها!
تصور من این است که عامل این همه، یک نوع اضطراب است که پیش تر ها در بررسی آرای شریعتی به آن پرداخته بودم. در زیر نگرشم را بیشتر توضیح می دهم.
(دنباله…)
11, آگوست, 2009
به جمله ای از نیچه برخوردم که ساده و در عین حال حیرت آور است. او می گوید: ” … و کسانی که در حال رقص دیده می شوند، تصور می شود که دیوانه اند، [این تصور] برای کسانی [است] که صدای موسیقی را نمی شنوند“. زمانی که ما موسیقی را نشنویم، و افرادی را ببینیم که می رقصند، ممکن است اینگونه قضاوت کنیم که آنها بی شک دیوانه اند. “شناخت” حرکات آنها و فهم معنای این حرکت های دیوانه وار در اینجا تنها زمانی ممکن می شود که ما نیز موسیقی را بشنویم؛ به عبارت دیگر قواعدی که برای آنها ملموس است را درک کنیم.
اگر می خواهیم یک جامعه ی دیگر را بشناسیم، اگر می خواهیم معنای رفتارهای بی معنی و دیوانه وار عده ای در سیاست را تحلیل کنیم، اگر می خواهیم معنای حرف های متناقض یک اندیشمند یا متفکر را بفهمیم، تنها راه این است که از دریچه ی او به جهان نگاه کنیم. این به معنای پذیرش نگاه او نیست. تنها به معنای توانِ شنیدنِ صدای دیگران و عاقل فرض کردن آنها پیش از صدور حکم ست. این خودش پیش نیاز رسیدن به یک سطح مهم از تمدن است.
23, جولای, 2009
علیه تردید (4)
این یادداشت ادامه ی گفتگویی است که با امید داشته ام:
الف) همان طور که پیش بینی کردم بحث از جنبه ای به بن بست خورده است. من معنای عام فتنه را شرح دادم و بر اساس آن از همه ی مخاطبینم خواسته بودم که در تردید نمانند. نام آن را هم مایا یا حجاب گذاشتم. گفتم که “عالم ما همیشه عالم تفرق است” (ر.ک : خانم! آقا! دنیا …) و “اگر نمی توانیم تصمیم یقینی بگیریم به خاطر این است که اسیر حجاب و مایا هستیم. حقیقت را نمی بینیم تا بر سرش توافق کنیم. اما این عذری نیست که با آن در تردید بمانیم. خداوند این بازی را بر انگیخت تا ما انتخاب کنیم و با انتخابمان از مایا بگذریم، از حجاب ها فراتر رویم و حقیقت را ببینیم” (ر.ک: هنوز حلاج ها …). راه رسیدن به حقیقت را هم گفتم که تدریجی است و در آن حدیث که آیت الله بهجت به آن استناد می کردند، راه حل را دیدم.
از شما خواستم که از آن سطح اجمالی بالاتر بیایی و موضعت را روشن تر کنی. اما شما این کار را نکردید. در طول سه یادداشت اخیرتان مدام یک تعریف مبهم از فتنه را با زبان های مختلف در سطح اجمالی بیان کرده ای:
در یادداشت اولت گفتی : “تلقی من این است که یکی از حالات فتنه زمانی اتفاق می افتد که حق و باطل به هم می آمیزند.” در یادداشت دومت گفتی: ” وقتی از سویی دو طرف یک ماجرا در مواردی محق اند و در مواردی دیگر باطل و از سوی دیگر هر دو به محق بودن خود اصرار می ورزند و مناقشه ای تمام عیار را و با توسل به هر وسیله ای آغاز می کنند “فتنه” ای به پا شده است!” و در یادداشت سومت گفتی: “ آنچه که من درباره ی حوادث اخیر از این مفهوم مراد می کردم نوعی خاص از آمیختگی حق و باطل بود.” و در توضیح این “نوع خاص” تنها مثال آب و روغن و آب و شکر را آوردی.
معنای عام از فتنه اساس بحث من بود و عرض کردم که عالم را اینگونه می بینم و بر این اساس “تردید کردن” را به نوعی نپذیرفتن قواعد بازی خداوند می دانم. اما آن معنای خاص که مورد نظر توست هنوز مبهم است. من نمی دانم بر سر چه چیز باید بحث کنیم. (دنباله…)
21, جولای, 2009
قبل از شروع پاسخم به آخرین یادداشت امید عزیز لازم است مطالبی را بگویم که پیش از این دوستانی مثل جناب “سال چهارمی” و “تربت تشنه” در کامنت هایشان مطرح کرده اند. امید هم در آخرین یادداشتش با عنوان “هر حجابی فتنه نیست …” چنین مسأله ای را مطرح کرده.
ببینید! من به راحتی می توانم بگویم که این جناح را ترجیح می دهم. نیازی به محافظه کاری ندارم. دوستانم دیده اند که در دنیای حقیقی من به راحتی درباره ی تعهد و ترجیح سیاسی ام صحبت می کنم و به همه اعلام می کنم که چه موضعی دارم. اما چرا ترجیح سیاسی ام را اینجا جار نمی زنم؟
چون منفعتی در این نمی بینم. حتی ضررهای بسیاری هم دارد. در فضای متشنج کنونی همین که من با کلی “قید” و “اما و اگر” بگویم فلانی از نظر من به حق نزدیک تر است اذهان مخاطبین اینجا پر می شود از کلیشه هایی که این روزها طرفداران بسیاری دارند. حال هر چقدر قید بزنم و اما و اگر بیاورم بحث سیاسی ام، شتری است با بار کج که به منزل نمی رسد.
همین الان که در دنیای مجازی اینگونه عریان از ترجیح سیاسی ام سخن نمی گویم انواع کامنت ها از دو طرف منازعه (اگر این آش شله قلمکار تنها دو طرف داشته باشد) در رد یا تائید صحبتم می آید. چه سودی دارد که من به این منازعات بی پایان بپیوندم. بحث، بنیانی تر از این است. بیایید این اختلافات را به رسمیت بشناسیم و سوال اصلی را به این سمت متمایل کنیم که ما (مومنین) چگونه می توانیم دیدگاه هایمان را به هم نزدیک کنیم؟ چگونه می توانیم به “وحدت کلمه” برسیم بدون اینکه لزوماً طرف مقابل را حذف کنیم؟ (دنباله…)
2, جولای, 2009
علیه تردید (3)
این یادداشت ادامه ی گفتگوی من و امید است و جواب من است به یادداشت او با عنوان “در جستجوی راه سوم!”. می توانید لینک های هر بخش گفتگو را در انتهای همین پست ببینید. از کسانی که گفتگوی ما را پی می گیرند می خواهم با تمام فراز و فرود ها، این یادداشت را تا انتها بخوانند. این بنای مواضع من است.
الف) بگذار آنچه “پاسخ اجمالی” نامیدی را نپذیرم. “پاسخ اجمالی” تو به سوال از چیستی فتنه، به نوعی بن بست گفتگو است. تو گفته ای: “وقتی از سویی دو طرف یک ماجرا در مواردی محّق اند و در مواردی دیگر باطل و از سوی دیگر هر دو به محّق بودن خود اصرار می ورزند و مناقشه ای تمام عیار را با توسل به هر وسیله ای آغاز می کنند، فتنه ای به پا شده!” اینجا به بن بست می خوریم چون در واقع این -همان طور که اشاره کرده ای- تکرار سخن پیشینت است.
من در ادامه می گویم که تلقی ام از “فتنه” چیست. اما تو نیز از آن سطح اجمالی بالاتر بیا و موضعت را روشن تر کن. من می گویم که بر اساس چه درکی یادداشت “علیه تردید” را نوشتم و تو نیز بگو بر اساس چه درکی یادداشت “آری اینچنین است برادر!” را در رد آن نوشتی. بنابر این من “معنای عام فتنه” را به کار بردم پس آن را بسط می دهم اما بر توست که “معنای خاصی” که موضعت بر آن سوار است را بیشتر شرح دهی. بدون شرح آن معنای خاص، اساس بحث تو -در ارزیابی شرایط فعلی به عنوان شرایط “فتنه”- مبهم می ماند.
ب) گفته ای “به نظرم برای اینکه با این اشتراک لفظی دچار سردرگمی و اشتباه نشویم بهتر است بجای اینکه آن معنای عام را “فتنه” بنامیم، از واژه ی دیگری استفاده کنیم”. می پذیرم و همین کار را می کنم و به جای آن از لغت “مایا” (Maya) استفاده می کنم. اما ابتدا به سوال آخر می پردازم که حقیقت چیست؟ بعد به مایا (یا فتنه در معنای عام) بر می گردیم.
(دنباله…)
به نظرم می آید که نقل قول های زیر اصولی از “حکمت خالده” اند که امروزه باید به یاد بیاوریمشان. اصولی که وعده های پایدار الهی اند. خداوند با آنها تکلیف اقوام و ملل را معین می کند و مشیت خود را برای آنها تقدیر می کند. امروزه از زبان استاد جوادی آملی این اصول را می شنویم. ایشان بعد از مناظره ها با توسل به همبن اصول قرآنی این اختلافات و نزاع ها را پیش بینی کردند و هم اینگونه هم شد. چیزی که ما معمولاً به آن توجهی نداریم و تنها به ظاهر امر (قانون و پیشگیری از تقلب و شکایت از ظلم و قس علی هذا) می پردازیم. اگر نمی رسید تمام قسمت های انتخاب شده را بخوانید، حتماً نگاهی به جملات برجسته شده بیاندازید.
الف) آیت الله جوادی آملی در خطبه ی نماز جمعه ی قم 19 خرداد 1388 (بعد از برگزاری مناظره ها):
“موضوعاتی که برای همه ی ما لازم است اين است ک در تمام موارد چه در گفتارمان و چه در رفتارمان و چه در نوشتارهايمان و چه در سخنراني های عمومی مان و چه در نمازهای جماعت و جمعه، چه در مطبوعاتمان و چه در رسانه هايمان و چه در مناظره هايمان بيان نورانی قرآن را رعايت کنيم. در قرآن کريم فرمود: قصه ی ديگران از شما خيلی دور نيست. بعضی از اقوام که حالا به صراحه نام نمی بريم در قرآن کريم فرمود: ما اين ها را دراثر انحراف از تقوا، زير و رو کرديم و بعد فرمود:«و ما هم منکم ببعيد» از شما دور نيست. کج روی، کج آيدت …، بيراهه رفتيم. تهديد قرآن اين است که شما را می برد و يک عده ی ديگری را می آورد. اين چنين نيست که اگر کسی خواست که خدای ناکرده از راه خلاف به مقصد برسد خدای غيور صبر کند. اين چنين نيست. همه ی ما مواظب باشيم، حرفي که خدای ناکرده مطابق با شريعت نيست، نزنيم. [...] اما يک قدم آن طرف تر، خدای ناکرده با حيثيت کسی، با آبروی کسی، خلاف بگوييم. اين چه کاری است و بيگانه خواهان اين است.”
[...] “در قرآن هم به ما فرمود:« وَقُل لِّعِبَادِي يَقُولُواْ الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّيْطَانَ يَنزَغُ بَيْنَهُمْ » پيامبر من، به اين بندگان من بگو، مواظب زبانشان، قلمشان، گفتارشان، نوشتارشان، باشند. [...] به ما فرمود:« وَقُل لِّعِبَادِي يَقُولُواْ الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» [به بندگانم بگو به نیکو ترین وجه سخن بگویند] زيرا «إِنَّ الشَّيْطَانَ يَنزَغُ بَيْنَهُمْ» [شیطان بین آنها دشمنی و نزاع ایجاد می کند]. مگر علمای نجف به قداست آنها هنوز کسی آمد؟ مگر بزرگان نجف به علميت آنها هنوز کسی آمد؟ [...] امروز حالا رايج شده مي گويند مرجع جهاني تشيع! اما اين ها که از در وديوار قم که بگذری خبری نيست. ولی برای مرحوم آقا سيد ابوالحسن، مرحوم آقای بروجردی، غرب وشرق فدايی بودند. همه ی اين ها را آخوند خراسانی تربيت کرده. نه قداست آنها اليوم هست، نه علميت آنها اليوم! مشروطه در آن زمان پيش آمد. ما بايد مواظب زبانمان، قلممان، رفتارمان، گفتارمان، باشيم.”
(دنباله…)