5, دسامبر, 2011
در بحثهایی که این روزها بر سر اشغال سفارت انگلیس میشود دو رأی و نظر فلسفی در برابر هم میایستند. ابتدا کسانی که معتقدند که موردی مانند تسخیر سفارت انگلیس در سال نود یا سفارت امریکا در سال پنجاه و هشت استثناء هستند و ما میتوانیم بر خلاف تعهداتمان (برای حفاظت از سفارتخانهها و دیپلماتها) عمل کنیم. موضع دوم برای کسانی است که معتقدند که ما بر اساس یک اصل اخلاقی باید به تعهدات دیپلماتیک خود پایبند باشیم و از دیپلماتهای سایر کشورها و سفارتخانههاشان تحت هر شرایطی محافظت کنیم.
1. سوال اول: اگر کسی تسخیر سفارت انگلیس در سال نود را محکوم کند باید لزوماً تسخیر سفارت امریکا در سال پنجاه و هشت را هم محکوم کند؟ این دو از یک سنخ هستند؟
از یک منظر، تفاسیر کنشگران اصلی از این عمل از یک سنخ نبوده و نیست. تحلیل ابتدایی در تسخیر سفارت امریکا این بود که مانند سابقهی کودتای بیست و هشت مرداد، این سفارتخانه محلی برای از بین بردن دستاورد انقلابی مردم است. بنابراین این عمل هر چند به نظر غیر اخلاقی برسد از شر بزرگتری که شکست دوبارهی یک قیام ملی است جلوگیری خواهد کرد. به علاوه اینکه بعد از کودتای بیست و هشت مرداد تعداد زیادی از مردم و دولتمردان وقت در پی حاکم شدن مستبدِ مورد حمایت غرب، شکنجه و یا کشته شدند. در حالی که در مقابل، قصد، اعدام کارمندان سفارت امریکا نبود. حتی قصد اولیه، جدای از اینکه نتیجهی نهایی چه شد، این بود که بعد از چند روز کارمندان سفارت آزاد و از کشور اخراج شوند و داستان پایان یابد. پس ما دفع افسد به فاسد میکنیم.
پس نگاه اول این است که «قاعده» رعایت اصل اخلاقیِ پایبند ماندن به تعهدات دیپلماتیک و اخلاقی در برابر امنیت دیپلماتهای سایر کشورهاست، مگر اینکه استثنایی به وجود بیاید که شر بزرگتری حاصل شود. در این صورت باید یک استثناء قائل شد و قاعده را موقتاً تعلیق کرد.
عمل بر طبق اصول اخلاقی برای بسیاری از ما بدیهی است. پس من اعتبار قاعده را پیش فرض میگیرم. یعنی پذیرفتهایم که در شرایط معمول چنین کاری پذیرفته نیست. اما فکر میکنم هنوز باید بر سر شرایط خاص و “استثناء” بحث کنیم. چون احتمال زیادی میدهم که بسیاری از کسانی که با این تسخیر اخیر موافق هستند، سعی بکنند تفسیری از شرایط بدهند که این استثناء را مشروع جلوه بدهد. سوال بعد این است که چه شرایطی شرایط خاص و استثنائی است؟ چند راه برای پاسخ دادن به این سوال وجود دارد.
1-1. شرایطی که در آن در آینده منتظر وقوع امر فاسدی باشیم. مثل تحلیل دانشجویان خط امام در تسخیر سفارت امریکا در ابتدای انقلاب که میخواستند از وقوع انحراف بزرگتری جلوگیری کنند. در این شرایط ما به صورت پیشگیرانه وارد میشویم و جلوی انحراف را میگیریم.
1-2. شرایطی که در گذشته، امر فاسدی رخ داده و ما انتقام آن را باید بگیریم. مثل داستان توهین کشیش امریکایی به قرآن و مردمی که در افغانستان به مقر سازمان ملل ریختند و سر دیپلماتهای سازمان ملل را گوش تا گوش بریدند. بنابراین انتقام عملی که انجام شده را از کسانی که منسوب به مجرم بودند، گرفتند.
1-3. شرایطی که در آن فرد یا افرادی در حال حاضر دارند فساد میکنند. در ضمن ساز و کاری قانونی برای برخورد با آنها وجود ندارد. در اینجا راهی وجود ندارد که ما شرایط را استثنایی تلقی کنیم و تعهداتمان را بشکنیم و با خاطی برخوردی فراقانونی داشته باشیم.
آنچیزی که به نظر من میرسد این است که با وجود و استقرار جمهوری اسلامی گزینهی اول ممتنع است. یعنی انتظار نمیرفت و نمیرود که سفارت بریتانیا (دقت کنید منظور فقط سفارت بریتانیاست نه کشور بریتانیا) در حالت استقرار جمهوری اسلامی بتواند مانند سفارت امریکا در زمان ابتدای انقلاب محلی برای توطئه بر ضد کشور شود. همین در مورد شرایط سوم نیز صادق است. یعنی پیامدهای حضور سفیر انگلیس در ایران امروز چیست؟ کارمندانی که زیر ذرهبین نیروهای اطلاعاتی هستند، توانایی هیچ عمل جدی ضد کشور ما را ندارند. کشور ما هم یک کشور آشوبزده مثل زمان ابتدای انقلاب نیست (نیست؟). مجلس هم که چند روز پیش طرح کاهش روابط را تصویب کرده بود. پس حضور کاردار و چند کارمند چه پیامد فاسدی میتواند برای جامعهی ما داشته باشد؟ به نظر من تقریباً هیچ.
معمول تحلیلهایی را هم که از واقعه دیدیدم نه به جرم خاصی که قرار است اتفاق بیافتد بلکه به سابقهی شیطنتهای انگلیس اشاره دارد. زیاد دیدم، دوستانی که بر اساس سابقهی عمل مجرمانهی انگلیس، تسخیر سفارت را توجیه میکنند.
باور من این است که انتقام، اصلی اخلاقی نیست. در فیلم عمر مختار دیالوگی وجود دارد که عمرمختار به یاران تندرو خودش میگوید: “ایتالیاییها دشمن ما هستند، نه معلم ما.” اینکه آنها هم قوانین بینالمللی و اخلاقی را بارها نقض کرده و میکنند، دلیل خوبی برای مقابله به مثل ما نیست. ما اصول عملمان را نه از واکنش به کنش غیر اخلاقی آنها که از وجود قواعد جهانشمول اخلاقی و دینی میگیریم (میگیریم؟).
جمع بندی من از بند اول این یادداشت این است که اگر کسی معتقد باشد که با وجودِ شرایط استثنائی، عملی غیراخلاقی (مانند زیر پا گذاشتن تعهدات)، اخلاقی میشود، هنوز دشوار است که استدلالی کافی برای این مسأله ارائه کند که شرایط امروز ما مصداق شرایط استثنائی است.
2. باز بگذارید یک قدم عقب برویم و از اساسِ گزارهی بالا سوال کنیم. اصولاً قائل شدن به وجود استثناء که منجر به تعلیق قاعده شود، اخلاقی است؟ از منظری دیگر “کسی که استثناء را در اختیار دارد، قاعده را از بین میبرد.” (+) در مجلس خبرگان قانون اساسی، ذیل بحث ممنوعیت شکنجه، مباحثی در گرفت. از جمله برخی از علماء مثل مرحوم مشکینی استدلال کردند که اگر مثلاً در شرایط فرضی چند تروریست چندین تن از بزرگان نظام را ربودند. حالا با زدن چند سیلی به صورت یکی از مجرمین او محل اختفا را میگوید. آیا اینجا هم شکنجه ممنوع است؟ پاسخ شهید بهشتی این است:
“آقای مشکینی توجه بفرمائید! مساله راه چیزی باز شدن است. به محض اینکه این راه باز شد و خواستند کسی را که متهم به بزرگترین جرمها باشد یک سیلی به او بزنند مطمئن باشید به داغ کردن همه افراد منتهی می شود. پس این راه را باید بست یعنی اگر حتی ده نفر از افراد سرشناس ربوده شوند و این راه باز نشود جامعه سالمتر است.” (فیلم مذاکرات- متن مذاکرات)
مساله این است که استثناء یعنی تعلیق قاعده -هر چند موقتی. به قول نویسندهی کتاب «الهیات سیاسی»: “برای هرج و مرج، هیچ قانونی وجود ندارد.” کسی که در شرایط هرج و مرج، قانون را تعلیق میکند و میگوید که «این یک استثناء است»، کسیست که ورای قانون ایستاده. او مقتدر واقعی است. تعیین مصداق استثناء به عهدهی کیست؟ چه کسی صلاحیت این را دارد که فرای قانون بایستد؟ از منظر دوم این راه به استبداد منجر میشود. بنابراین باید راه این شر بسته شود. سپردن تعیین استثناء به یک نفر یا یک سازمان یا دولت و… به معنای نشاندن او در جایگاهی فراقانونی/فرااخلاقی/فرادینی است. اما چه کسی از میان غیرمعصومین توانایی نشستن بر این مقام را دارد؟
از این منظر دوم، نباید استثناء را به دست کسی سپرد، تا قاعده پابرجا بماند. اگر میخواهیم اخلاقی زندگی کنیم، باید قاعدهی اخلاقی را همیشه محترم بشماریم. حتی اگر مفاسدی حاصل شود که منجر به اخلال در روند امور شود. هرچند که استوار ماندن بر قاعده، ساده نیست. در عمل دولتها همیشه در شرایطی قرار میگیرند که باید بر سر دوراهی منافع ملی و قاعدهی اخلاقی دست به انتخاب بزنند.
به نظر من در نهایت چه ما به وجود قاعدهی اخلاقی جهانشمول و بیاستثناء معتقد باشیم، چه نباشیم، سخت است که اشغال سفارت کشورهای دیگر در شرایط کنونی را توجیه اخلاقی کنیم.
مرتبط در کلمه: چرا ما بسیجیها عصبانی هستیم؟
13, ژانویه, 2011
در باب یقین (2)
همانطور که گفتم در حوزههای فلسفه و علم –و به عبارتی علوم اکتسابی- یقین به معنای پیش فرض گرفتنِ بداهتِ یک گزاره یا نوعی تصمیم جزمی است که –به هر دلیلی- «منِ دانشمند بر این گزاره میایستم». یا با خود میگویم: «در اینجا قانع شدم» که از این جلوتر نمیشود رفت.
ما میتوانیم که اعتقادات عمیق دینیمان را هم بر این مبنا استوار کنیم. بگوییم که حال که اینطور است، «منِ دیندار هم بر این نقطه میایستم.» بدیهی است که در اینجا فرقی بین این دو تصمیم جزمی وجود ندارد. تنها چیزی که نیاز است کمی جسارت است تا ما نیز هویتِ دینی خود را بر مبنای یک تصمیم جزمی استوار کنیم. این دین، “هویتی” است چون چیزی بیش از یک نوع سبک زندگی دیندارانه نیست. فیلسوف تصمیمش را بر فلسفه استوار میکند، عالِمِ تجربی بر علمِ تجربی و دیندار هم بر برداشت خود از دین. این برداشتِ دینی، از حیات اجتماعی و فرهنگیِ فرد دیندار برمیخیزد. چیزی جز هویت و برچسب اجتماعی نیست.
مبتنی کردنِ باورِ دینی بر نوعی تصمیم جزمی، درست به اندازهی مبتنی کردنِ باور فلسفی بر نوعی تصمیمِ جزمی، جزمی است. یعنی در اینجا یقینِ دینی ما چیزی جز محصول سبک زندگی و فرهنگ ما نیست. این همان یقین نوعِ اول است. پس در اینجا دین هم گزینهای است، مانند فلسفه و علم. میتوان دین را بهجای آنها برگزید. اما مانند آن حوزهها، در این بین دیگر خبری از “حقیقت” نیست. “حقیقت” در این معنا برساختهای اجتماعی است و نه بیش از این.
حقیقتی که اجتماع بر ساخته است، حقیقتی است که با آموزش منتقل میشود و در اثر تکرار بر روان فرد تاثیر میگذارد و خود را بدیهی جلوه میدهد. آموزش هم میتواند آموزشِ رسمی در مدرسه و دانشگاه باشد یا آموزشِ غیر رسمی در خانه و بین دوستان و … .
سوال اصلی این است که آیا سخن از نوعی حقیقت که مبتنی بر “تصمیم جزمیِ من” نباشد، ممکن است؟ من هر چه بگویم، هر جملهای که از دهانم خارج شود، در نهایت به “من” باز میگردد. “منِ” من چطور میتواند خالی از “من” شود؟ “منِ” من چطور میتواند کسی جز “من” باشد؟ تصمیمِ “من” چطور ممکن است تصمیمی جزمی و مبتنی بر فرهنگ و آموزش نباشد؟
ایمانم به من میگوید که جایی چنین یقینی وجود دارد. حضرت امام صادق (ع) در سخنی کوتاه اما پرمعنی به “عنوان بصری” که پیرمردی جویای حقیقت بود میفرماید: «لیس العلم بالتعلم». «علم به آموزش ربطی ندارد!» و :
… همانا علم نوری است که در دل کسی که خداوند تبارک و تعالی ارادهی هدایت او را کرده قرار میگیرد. پس اگر خواهان علم هستی ابتدا در جانت حقیقت عبودیت را طلب کن و علم را با عمل کردن به دانشت بخواه و از خداوند طلب فهم کن تا خدا به تو بفهماند .
پ.ن1: استاد دینانی در جایی اینطور میگوید که میدانیم که خداوند به ما –که مخلوقاتش هستیم- علم دارد. از رگ گردن به ما نزدیکتر است. میداند که زیر و زِبَر ما و افعال و افکارمان چیست. اما علم خدا به ما چگونه علمی است؟ علم اکتسابی یا حضوری؟ یقیناً علم حضوری است. علم اکتسابی مخصوص ذهن محدود انسانِ ظاهربین است. اما علم خداوند به ما، علم خالق به مخلوق است و علم حضوری است. اَینَما کُنتُم مَعَکُم! یعنی هر جا هستید، خداوند با شماست. اما این “با هم بودن” یا معیت، معیتِ ظاهری نیست. یعنی دوگانگیای وجود ندارد که از بعدش خداوند تصمیم بگیرد که با ما باشد. او با ماست، چون مُقَوِم ماست. مَعَکُم یعنی مُقَوِمَکُم!
حالا به اینجا میرسیم که اگر علم خداوند به ما حضوری است، پس علم ما به او هم باید حضوری باشد. پس علمی که منجر به شناخت حق شود، علمِ حضوری است. علم بلاواسطه است. علم آموختنی و دانشگاهی و حوزوی نیست.
پ.ن2: و روایت است که:
“عرب بیابانگردی نزد پیامبر(ص) آمد. حضرت به یکی از اصحاب خود فرمود تا به او قرآن بیاموزد. آن صحابی سوره زلزال را بر مرد عرب خواند تا به این آیات رسید: پس هر کس هم ذره ای عمل خیر انجام داده باشد، (پاداش) آن را می بیند و هر کس هم ذره ای عمل ناشایست انجام داده باشد، (کیفر) آن را می بیند.
اعرابی گفت: آنچه خواندی مرا بس است، و به راه خود رفت. مرد صحابی جریان را برای پیامبر اکرم(ص) نقل کرد. پیامبر(ص) چنان که در روایت آمده فرمود: این مرد وقتی آمد بیابانی (اعرابی) بود، ولی اکنون که باز میگردد فقیه است.“
مرتبط در کلمه:
در باب یقین (1): خاک تردید | دین اصیل
7, ژانویه, 2011
در باب یقین (1)
هر فلسفه و نظریه و دیدگاهی، هر چند هم که استوار و زیبا و دقیق به نظر بیاید، در نهایت مبتنی بر تصمیمی جزمی و دگماتیک است.
در مورد هر نظریه، چرا نباید از مبناها فراتر رفت و در خودِ آنها شک کرد؟ نباید این کار را کرد، چون نظریه بودنِ نظریه به پیش فرض گرفتن و استوار ایستادن بر گزارههایی است که خودِ آنها یقینی نیستند اما تصمیمِ جزمیِ خالقِ آن نظریه این بوده است که بر روی این گزاره بایستد و در این شک نکند تا بتواند بنای نظری خود را بسازد.
از همه چیز میتوان سوال پرسید. در همه چیز میتوان شک کرد. میتوان یک «چرا» بر سر تمام گزارهها گذاشت. چه چیز ما را از این کار باز میدارد؟ چه چیز ما را از سوال دربارهی بدیهیترین و بنیانیترین پیشفرضهای هر دیدگاه منع میکند؟ هیچ مانع منطقی و علمی و فلسفیای در این بین وجود ندارد. اگر ما این کار را نمیکنیم به دلیل موانع روانشناختی و درونی و همچنین فرهنگی است که “کامل و بیعیب بودن” هر نظریه را به ما القا میکنند.
در نظریه پردازی، چارهای جز اخذ این تصمیمِ جزمی نیست. اگر نه تا همیشه میتوان در همه چیز شک کرد و یک “چرا؟” اول هر گزاره قرار داد. ما بر خاکِ تردید زندگی میکنیم. این عالَم از صدر تا ذیل شُبههناک است. نظریهپردازی که تصمیم نگیرد که جایی متوقف شود، مانندِ اسطورهی سیزیف (یا سیسیفوس) تا ابد سنگی را به زحمت به بالای کوه میرساند ولی سنگ از بالا به پایین رها میشود و به این معنا، کار بیحاصلی را مدام تکرار میکند. اگر نخواهیم مانند سیزیف کار بیهوده انجام دهیم باید به یک تصمیمِ جزمی برسیم و بخواهیم که جایی و بر گزارهای بایستیم تا از آن به بعد مبتنی بر این نقطهی “ثابت” فرض شده، کار خود را پیش ببریم.
آنطور که من میفهمم در حوزهی فلسفه و علم و نظریهپردازی سخن در بابِ یقین، سخن در بابِ این تصمیمِ جزمی است. این نوع “یقین”، نوعی برساختهی اجتماعی (و روانی) است. پس هر نوع بررسیِ ریشههای این نوع “یقین” با توسل به روانشناسی و پژوهشِ تاریخی و سرگذشتپژوهی و … ممکن است. یعنی باید هر متفکر را در بستر تاریخیاش دید تا فهمید که چرا او «اینجا» ایستاده و نه دو قدم آن طرفتر!
اما به نظر من این تنها معنای “یقین” نیست.
19, می, 2010
پاسخی به “سوالاتی برای زیستن 2: تنهایی در برابر سعادت؟”
در تنهایی، چیزی به نام لذت وجود ندارد. غذایی که به تنهایی میخوریم، هیچ گاه لذیذ نیست. به تنهایی به دیدن یک بنای تاریخی رفتن، به تنهایی لباس خریدن، به تنهایی قدم زدن، به تنهایی زندگی کردن، “سعادتمندانه” نیست بلکه “اصیل” است.
در تنهایی، ما اصالتها را تجربه میکنیم. احساسات عمیق و اصیل و بدویِ انسانی در تنهایی تجربه میشوند. ترس اصیل، ترسی است که در تنهایی تجربه شود. درد اصیل، درد در تنهایی است. گریهی اصیل، گریه در تنهایی است. دردها وقتی که به اشتراک گذاشته شوند، از کیفیتشان کاسته میشود. برای همین مصائب جمعی قابل تحملتر هستند، چون “همدل” و “همدرد” زیاد است. دردهای جمعی، دردهای اصیل نیستند. حتی عبادت اصیل، عبادت در تنهایی است.
اما در تنهایی، چیزی به نام لذت وجود ندارد. در تنهایی اگر، در بهترین خانهها با بهترین مناظر و بهترین لباسها باشید و بهترین غذاها را بخورید، باز هم لذت نمیبرید. به عبارت دیگر، احساس سعادت نمیکنید. باید کسی باشد که این مناظر زیبا را با او تقسیم کنید. باید کسی باشد که لذتِ خوردنِ غذای دلچسب را با او شریک شوید. باید کسی باشد که با او بخندید. تا تنها هستید، سعادتمند نخواهید بود.
از سوی دیگر که به این قضیه نگاه کنیم، باید بگوییم کسی که سعادتمند است، حسرت اصالت دارد و بالعکس کسی که اصالت را دریابد در حسرت سعادت میماند. یکی از جنبههای تراژدی زندگی همین حرکت پاندولی بین این دو است. زندگی متعادل، نوعی زندگی است که هیچ کدام را قربانی دیگری نکند. تعادل در همراهی با اجتماع و از یاد نبردن اصالت است!
شاید یکی از دلایلی که پیامبرانی مثل موسی (ع) و محمد (ص) مدتی از مردم غایب میشدند و در غار و کوهی به عبادت میپرداختند همین بود. وحی در تنهایی صادر میشود. دعای زکریا (ع) در تنهایی مستجاب میشود و برای مریم (س)، در تنهایی است که غذای بهشتی نازل میشود. اما هیچ وقت آنها به تنهایی عادت نمیکردند، بلکه با اجتماع بودند.
من با نتیجهگیری “کریس مَکَندلِس” موافقم اما به نظرم میرسد که این جمله دو جنبه دارد. جنبهی دوم مخفی است و در این عبارت نیامده است. میشود آن را اینگونه تکمیل کرد: “سعادت تنها زمانی واقعی است که با کسی تقسیم شود” اما “اصالت در تنهایی به دست میآید“.
مرتبط در کلمه: طبیعت و تمدن و دین اصیل
12, می, 2010
پسری بود به نام “کریس” که از زندگی مادی و تمام زرق و برقش بُرید. بدون اطلاع به خانوادهاش و با پای پیاده به راه افتاد تا از جنوب امریکا به آلاسکا برود. او تمام دارایی هایش را به یک خیریه بخشید و مدارک شناساییاش را آتش زد. میخواست تنهای تنها و بیهیچ نوع دارایی و یا حتی مدرکی -که نشانی از هویت سابقش باشد- راهی یک مسافرت بیبازگشت شود.
کریس با پای پیاده راه میافتد و هر از گاهی همسفر کسی میشود اما هیچ وقت دل در گرو این چند قدم همراهی، نمیگذارد. همه را رها میکند و به راه خود ادامه میدهد تا به آلاسکا میرسد. آلاسکا یعنی طبیعت وحشیِ وحشیِ وحشی! یعنی جایی که طبیعت دست نخورده باقی مانده و روی خشن و بدویاش را نشان میدهد. آلاسکا یعنی جایی که نشانی از تمدن نیست.
این یک داستان نیست. این زندگی واقعی “کریس مَکَندلِس” است. کسی که “شان پَن” فیلمی از زندگیاش ساخته با عنوان In to the Wild !
در پایان سفر دور و درازش در تنهایی و در دل طبیعت وحشی آلاسکا او به تمام آرزوهایش رسیده است اما باز هم این کافی نیست. این احساس رضایت چیزی کم دارد. او که بر اثر حوادثی قربانی همان طبیعت وحشی میشود، در آخرین لحظات زندگی، در میان صفحات یک کتاب مینویسد: “سعادت تنها زمانی واقعی است که با کسی تقسیم شود“!
آیا با کریس موافقید؟ سعادت در تنهایی بیمعناست؟ سعادت تنها در تمدن رخ میدهد؟ نمیتوان در طبیعت و در تنهایی سعادتمند بود؟
مرتبط در کلمه: سوالاتی برای زیستن (1) : لحظهی ناب یا زندگی روزمره؟