15, می, 2011

ایستاده با مشت

Category: یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني


متاسفانه سررشته‌ای در روان‎شناسی ندارم. تا سراغ تأملات و نظریات روان‌شناسانه می‌روم، مجلات زرد و مباحث مبتذل دلم را می‌زنند. همین مطبوعات و سایت‌ها و فیلم‌های به اصطلاح روان‌شناختی‌‎ای که انسان را به مثابه‌ی ماشین در نظر می‌گیرند و محصول خود را به عنوانِ کاتالوگِ استفاده از این ماشین جا می‌زنند. عناوین‌شان را هم که دیده‌اید: «آنچه پسران باید از دختران بدانند»، «آنچه زنان باید از مردان بدانند»، «اعتماد به نفس در سه سوت»، «یک گام تا موفقیت» و از این قبیل خزعبلات.

اما تأمل در باب روان‎ آدمی جای دیگر نشیند. این را به طور خاص وقتی دریافتم که مدت زیادی برای اولین بار بعد از سال‌ها در جایی تنها بودم. تنهایی، تمام افکارم را معطوف به خودم کرد. به خلقیاتم، به احساساتم، به زیبایی‌ها و ناهنجاری‌های رفتاری‌ام. خودم را کشف کردم؛ بزرگ‌ترین کشف زندگی‌ام. (ادامه…)

7, آوریل, 2011

داستان کسانی که دیر قانع می‌شوند

 

بخش اول سخنم عمومی‌تر است:

حلقه‌های مطالعاتیِ دوستانه، گمشده‌ی دانشکده‌های علوم انسانیِ ما هستند. عده‌ای از دوستان که دور هم جمع شوند و بدون ملاحظه و نیاز به تدارکات با هم مباحثه و مناظره کنند. این دقیقاً کاری است که ما الان نیاز داریم.

غولِ علم و فلسفه در غرب نه بر پایه‌ی همایش‌های بین المللی و بزرگ و معظم که اصولاً بر پایه‌ی کارگروه‌ها و حلقه‌های مطالعاتی کوچکِ پنج تا ده نفری و جلسات چند نفره‌ی کتابخوانی استوار است. در بسیاری از دانشگاه‌های غربی در کتابخانه و دپارتمان‌ها، اتاق‌ها و سالن‌های متعددی با تخته و مبل و صندلی تدارک دیده‌اند که فقط گروه‌های دانشجویان بنشینند و با هم بحث کنند یا درس بخوانند.

کار آکادمیک از نظر من در چهار حوزه تعریف می‌شود: سخنرانی، مطالعه، مباحثه‌ و نوشتن.

در میانه‌ی سخنرانی‌ها و کلاس‌های درس باید تنها به دنبال سرنخ‌ها بود. ایده‌هایی که جرقه‌ی کارِ آکادمیک هستند، معمولاً از همین سخنرانی‌ها آغاز می‌شوند. اما سخنی که از دهان خارج می‌شود، بادِ هواست. نه نیاز به منبع دارد، نه چندان دقیق «است» و نه «می‌تواند» دقت داشته باشد.

مطالعه‌ و جستجوی فردی، در سالن‌های ساکت کتابخانه و در میانِ قفسه‌های کتاب یا در خلوتِ اتاقِ خواب در میانه‌ی شب، اصل است. جستجویی که اگر به موضوع علاقه‌ داشته باشی، شیرین است. راه‌یافتن به ذهن دیگران، آشنا شدن با افق‌های جدید و در یک کلام «دانستن»، لذت بخش است.

اما دو گام بعدی به نظر من نه تنها مهم هستند که از اصول‌اند. درباره‎‌ی «نوشتن» بعداً می‌نویسم. اینجا می‌خواهم از «مباحثه» بگویم. مباحثه‌ی مداوم، مسائل را در ذهنِ آدمی استوار می‌کند. به عمق می‌کشاند. «اندیشیدن» و زیر و بمِ سخنی را سنجیدن، چیزی است جدای از مطالعه. مطالعه، مثل دیدن یک اثرِ زیباست و مباحثه، خلقِ پر مشقتِ یک اثر. هر چه هم که گالری‌دارِ خوبی باشی، نقاشی کردن چیز دیگری است. (ادامه…)

19, مارس, 2011

آن روی آقای جامعه‌شناس

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی,یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

هنوز کتب کلاسیک جامعه شناسی بسیاری‌شان به فارسی ترجمه نشده، اما در عین حال بعضاً از عطسه‌های آنتونی گیدنز هم چندین ترجمه در دست است! وقتی اینقدر گیدنز تحلیل‌گر خوبی است، چرا این مقاله‌ای که چهار سال پیش بعد  از دیدار با قذافی نوشته را به فارسی ترجمه نکنیم؟

“لیبی به عنوان یک دولت تک حزبی چندان سرکوب‌گر نیست. آن طور که به نظر می‌رسد، واقعاً بین مردم محبوب است. بحث ما [با کلنل قذافی] بر سر حقوق بشر بیشتر بر آزادی رسانه‌ها متمرکز بود. او دیدگاه‌های متنوع‌تر در کشور را می‌پذیرد؟ چنان چیزی در حال حاضر وجود ندارد. خب، به نظر می‌رسد که او موافق این امر است.”

من هم می‌دانم که جامعه‌شناسان پیامبر نیستند که همه چیز را پیش‌بینی کنند. آن هم این انقلاباتِ پیچیده و دفعی در خاورمیانه که همه را گیج کرده است. مته هم به خشخاش نمی‌گذارم که دقیقاً منظورش از صفت تفضیلی “متنوع‌تر” چیست؟ یعنی آن زمانی که ایشان از لیبی دیدار کرده‌اند (در سال 2007) فقط دیدگاه‌ها متنوع بوده، اما چانه زنی بر سر یک “تر” است؟ اما شمای جامعه‌شناس چطور در یک کشور با رژیمِ فاشیستی و دیکتاتوری و سیستم سرکوبی که حتی اجازه‌ی یک نظرسنجی ساده را هم نمی‌دهد، متوجه محبوبیتِ آقای قذافی در بین مردم شدید؟

مشکل سر اصطلاح “مردم” است. “مردم”، یکی از ایدئولوژیک‌ترین اصطلاحات سیاسی است. چون به یک هستی انتزاعی اطلاق می‌شود که زبانی ندارد که بگوید «به من چیزی را نسبت ندهید که نیستم.» همه می‌توانند “مردم” را از خود، موافق با خود، راضی از خود و حتی همراه و هم‌قدم با خود ببینند و بدانند. هر چه هم که گوینده‌ی سخن قدرتمندتر باشد، اصطلاح مردم را با شهوت بیشتری به کار می‌برد. گویی که “مردم” چیزی است درون جیبش! این قدرت می‌تواند سیاسی و نظامی باشد، چنانچه کلنل قذافی هم چندی پیش در حین درگیری‌ها گفته بود “مردم مرا دوست دارند” و مشکل این است که معترضین “مردم” نیستند. نامردمانی‌اند اجیر شده‌ی بیگانه! یا اینکه این قدرت می‌تواند نمادین باشد و از جایگاه علمی و دانشگاهی فرد بیاید، دقیقاً آنچه که آقای جامعه شناسِ داستانِ ما دارد.

حالا اگر این حوادث رخ نمی‌داد کسی از آن یک میلیون و اندی پوندِ اهداییِ قذافی به دانشگاه ال‌اس‎‌ای هم یادی نمی‌کرد. شاید هنوز هم پسر نخبه‌ی قذافی، سیف الاسلام، در ال‌اس‌ای می‌توانست قدم بزند. سیف دکترایش را در سال 2007 در همین دانشگاه به پایان رسانده بود. عنوان رساله‌ی دکترایش این است: «نقش جامعه‌ی مدنی در دموکراتیزه کردنِ نهادهای حاکمیت جهانی: از قدرت نرم تا تصمیم‌گیری جمعی»! … عالمِ بی عمل به چه ماند؟ زنبور بی‌عسل!

سیف آنقدر با همه خودمانی شده بود که معتقد بود، گیدنز، مفهومِ “راه سوم” را از پدر فاضلش (قذافی) به سرقت برده! در واقع یک تقسیم کار جهانی بین دیکتاتورهای سابق و لاحق خاورمیانه با غربی‌ها وجود دارد. دیکتاتورهای خاورمیانه‌ای حرف‌های گنده گنده می‌زنند و (به قولِ ناصرالدین شاه که در خاطراتش مدام می‌نوشت «داشتیم خیالات می‌فرمودیم») اینها خیالات می‌فرمایند، غربی‌ها هم قربان صدقه‌شان می‌روند. این وسط، علم و دانشگاه و سیاست و حقوق بشر و دموکراسی و عدالت و حق و بالاخص “مردم” هم سوءتفاهمی بیش نیست.

همه‌ جای این پازل درست است، جز یک جا! آن هم همان داستانِ مردم است. این روزها به مفهوم مبهم و گنگ “مردم” تکیه کردن و بنای جاه‌طلبی را بر حماقت آنها سوار کردن، مصداق بارز گره بر باد زدن است. یک دو روزی شاید شادمان کند، اما یک روز طشت رسوایی از بام می‌افتد و توده‌ی مبهم و گنگ مردم به سخن می‌آیند و حقشان را می‌خواهند. بعد نه فقط قذافی به گزافه‌گویی می‌افتد و کار را کارِ اجنبی می‌پندارد، نه فقط رساله‌ی دکترای سیف تحت بررسی دوباره قرار می‌گیرد که اثری از پلیجریسم در آن یافت شود، که حتی «هوارد دیویس» رئیس ال‌اس‌ای هم از فشار افکار عمومی مجبور به استعفا و عذرخواهی می‌شود و اعتبار آقای جامعه‌شناس هم به زیر سوال می‌رود و خلاصه … این اصطلاح مبهم، «از دور دل می‌بره، از جلو زَهره!»

 

پ.ن: شورای امنیت سازمان ملل، لیبی را منطقه‌ی پرواز ممنوع اعلام کرد. الان که این خطوط را می‌نویسم، هر لحظه منتظر شروع یک جنگ مفصل بین دول غربی و عربی در یک طرف و بقایای دولت قذافی در طرف دیگر هستم. اعلام صدور این قطعنامه خود به خود به معنای پایان قذافی است. اما آنچه نگرانم می‌کند این است که قذافی الان هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد. هیچ چیز در این دنیا خطرناکتر از دیکتاتوری نیست که چیزی برای از دست دادن ندارد!

مرتبط در کلمه: آن روی آقای فیلسوف

7, مارس, 2011

آخرین برگ

Category: یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني


داستانی کوتاه از: او هِنری (1862-1910)

ترجمه: سید مرتضی هاشمی مدنی

 

در محله‌ی کوچکی در غربِ «واشینگتن اسکوئر»، خیابان‌ها حالت عجیبی دارند و همدیگر را در باریکه‌هایی قطع می‌کنند | باریکه‌هایی که “محله” خوانده می‌شوند | این محله‌ها زاویه‌ها و پیچ‌های عجیبی می‌سازند | یک خیابان‌ یک یا دو بار خود را قطع می‌کند | روزی یک هنرمند به توانِ الهام‌بخشی این خیابان پی‌برد | تصور کنید یک نفر با یک لیست خریدِ وسایلِ نقاشی، کاغذ و بوم –در حال گز کردن این مسیر- ناگهان خود را می‌بیند که به نقطه‌ی اول برگشته، بدون اینکه حتی یک سِنت هم خرج کرده باشد!

برای همین است که در این منطقه‌ی قدیمیِ “گرینویچ ویلِیج” عده‌یی هنرمند جماعت، پرسه می‌زدند تا مکان‌هایی با پنجره‌های رو به شمال و زیرشیروانی‌های قرن هجدهمی و هلندی و ارزان پیدا کنند | بعد آنها تعدادی ماگِ مِسی و یک چراغ خوراک‌پزی یا هر دو را از خیابان ششم آوردند و یک راسته را تشکیل دادند.

در یک ساختمان‌ آجری سه طبقه‌ی این راسته، سو و جانسی کارگاه هنری خودشان را داشتند | اسم دیگر جانسی، جوانا بود | یکی از دخترها از ایالت مِین آمده بود، دیگری از کالیفرنیا | آنها در رستورانِ “دلمونیکوز” در خیابان هشتم هم را ملاقات کرده بودند و وقتی به هم‌سلیقه‌ بودنشان در زمینه‌ی هنر، سالاد کاسنی و آستینِ اسقف پی بردند، نتیجه شد؛ کارگاه مشترک.

این آشنایی به ماه مِی برمی‌گشت | در نوامبر غریبه‌ای سرد و نادیدنی که دکترها آن را ذات‌الریه می‌‌نامیدند در کمین راسته بود و با انگشتان یخی‌اش در این سو و آن سو قربانی می‌گرفت | این بیماری ویرانگر، در بخش شرقی میدان، بی‌پروا به پیش می‌تاخت و قربانیانش را هلاک می‌کرد اما در “محله”های پرپیچ و خم و پوشیده از خزه‌ی این طرف میدان، به کندی پیش می‌رفت.

آقای ذات‌الریه را نمی‌شد پیرمردی نجیب و جوانمرد نامید | دخترکی که با نسیم غربیِ کالیفرنیا خو گرفته بود برای این پیرِ سگِ سرخ‌رویی که نفس نفس می‌زد، حریف منصفانه‌ای نبود اما او به جانسی حمله کرد | جانسی در بستر افتاد، به ندرت تکان می‌خورد، بر روی تخت فلزی رنگ شده‌اش از پنجره‌ی هلندیِ کوچک به سمتِ خالیِ دیوارِ خانه‌ی آجریِ همسایه خیره نگاه می‎‌کرد.

یک روز صبح، دکتری که این روزها سرش شلوغ بود، با آن ابروهای خاکستری و آشفته، سو را به جلوی درِ ورودی دعوت کرد.

دکتر درحالیکه جیوه‌ی دما‌سنج را تکان میداد به او گفت: “شانس زنده موندنش، بذارید ببینم، یک به دهه | اونم درصورتی که خودش بخواد زنده بمونه | اینطور که ملت پشت سر مرده‌شورها صف کشیدن، کار داروسازی به  نظر احمقانه میاد | خانومِ جوونِ شما تصمیم گرفته که دیگه خوب نشه | چیز خاصی تو سرشه؟”

سو گفت: “اون… اون تصمیم داشت یه روز خلیج ناپل رو نقاشی کنه.”

“نقاشی؟ چرنده! چیزی تو فکرش هست که ارزش دو بار فکر کردن در موردش رو داشته باشه- مثلاً یه مرد؟”

سو با پوزخند گفت: “یه مرد؟ یه مرد مگه ارزشش رو داره؟! ولی نه دکتر! همچین قضیه‌ای وجود نداره.” (ادامه…)

12, دسامبر, 2010

یلداترین شبِ تاریخ

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی,یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

در زندگیِ هر کسی انقلاب‌های بزرگ روحی وجود دارد. زمانی که به قول روان‌شناسان، “گشتالت سویچ” رخ می‎‌دهد. لحظاتی است که تمام احساس و افکار گذشته را در یک چهارچوب جدید درک می‌کنیم: یک طور پوست‌اندازی روحی!

گشتالت سویچ‌ هیچ وقت یک نوع گسست رادیکال نیست. یعنی تحول روحی‌ای نیست که در طی آن همه چیز نو شود. زمانی هست که همان احساسات قدیمی و همیشگی، همان افکار پراکنده و عادی، همان امور روزمره را در لحظه‌ای -و اندکی کمتر از لحظه‌ای- در قالب و چهارچوبی جدید درک می‌کنی. گشتالت سویچ در واقع انقلابِ محتوا نیست، تغییر فُرم است. نظمِ جدیدِ امورِ قدیمی است.

در هر حال، می‌گفتم که فرآیند بالغ شدن شامل گشتالت سویچ‌های بسیار است. برای من، یکی از بزرگ‌ترین گشتالت سویچ‌ها، فروپاشی اِطلاق و استواریِ تمایزِ “ظالم” و “مظلوم” بود. یعنی از یک لحظه‌ای به بعد فهمیدم که مفهوم ظالم لزوماً به بداهتِ مصداق «شِمر» نیست. مفهومی سیال است –مثل تمام مفاهیم. هر لحظه و در ثانیه ممکن است که جای ظالم و مظلوم عوض شود. ممکن است که مظلومِ ساکتِ دیروز ظالم‌ترین و بی‌رحم‌ترین ظالم شود و بالعکس.

چند روز پیش که فیلم وحشتناکی را که منسوب به خیابان‌های کرج است می‌دیدم همین در ذهنم گذشت. زنی میان‌سال که مردی را در وسط خیابان و در جلوی چشم مردم –با چاقو- سلاخی می‌کند. من از این فیلم نمی‌ترسم. جنایت همیشه در تاریخ بوده است (گرچه کمتر زمانی بوده که از جنایت فیلم تهیه شود).

آنچه مرا می‌ترساند زنان و مردان دیگری هستند که خودمان –من و شما- باشیم. وقتی یک زنِ مظلوم آنقدر از مردی عصبانی است که در جلوی چشمان دیگران او را با چاقو سلاخی می‌کند و بعد از ضربات متعدد فریاد می‌زند: “بمیر دیگه!”، او تنها نیست. این قله‌ی کوه یخی است که دامنه‌اش در اقیانوس است. چه زنان و مردان بسیاری که در اطراف به سادگی از مراسمِ قربانی فیلم می‌گیرند و ساکت نگاه می‌کنند، در ذهن‌‌شان ظالمی را تصور می‌کنند و فکر می‌کنند که «اگر می‌شد او را به خاک سیاه می‌نشاندم».

بترسید! مثل من بترسید. ما همان آدم‌های ساکتِ جامعه هستیم که این روزها ندایی تاریخی در حافظه‌مان ما را به سمتی می‌کشد که سال‌ها پدرانمان رفتند. این ندا،  ندای “نفرت” از دیگری است. جامعه‌ای که از ظالم و ظلمِ ظالم متنفر است، به دنبال راهی برای ظهور نفرتش است. این وجدانِ اخلاقی اوست که ظلم را نکوهش می‌کند. اما بغض‌های متراکمی که راهی برای ظهورِ متمدنانه ندارند، به دنبال مکانی برای فریاد زدن می‌گردند. این فریاد می‌تواند دو سویه داشته باشد: ابتذال یا توحش! این طور است که حس اخلاقیِ حفظ حقوق مظلوم در برابر ظالم جایش را به نفرت و نفرت به ابتذال و نهایتاً توحش می‌دهد … نفرت، ابتذال و توحش.

“ابتذال” یعنی به ریشخند گرفتن ظالم اما با منطقی خشونت‌بار –گیرم که خشونتش نمادین و با استفاده از کلمات و عبارات باشد.‌ “توحش”، یعنی به چالش کشیدن هستیِ ظالم در زمان مناسب –همان طور که او هستیِ مظلوم را به چالش کشیده است و او را در موقعیت مظلومیت قرار داده.

خطر اساسی در ذهن مردمانی است که ما باشیم. مایی که خیره تنها شاهد جان دادن کسی هستیم که با چاقو زخمی شده. خطر اصلی حافظه‌ی ماست و حافظه‌ی موبایل‌های‌مان که پر شده از فیلم‌های جان دادن مظلومینی در میدان کاج و کرج و … . خطر اصلی مظلومینی هستند که بنابر ندای وجدان‌شان به ظلم اعتراض دارند، اما حاصل عمل‌شان بازتولید مناسبات ظالمانه است. چون با “ظالم” جنگیده‌اند نه با “ظلم”، پس در یک لحظه می‌تواند جای ظالم و مظلوم عوض شود.

بترسید! وقتی این گشتالت سویچ در جایی از حافظه‌ام رخ داد، وقتی که مرز محکم و استوار و بدیهی بین ظالم و مظلوم برایم مات و مبهم شد، وقتی خودم را ظالم دیدم و نه مظلوم، من هم ترسیدم. انگار کن که در «یلداترین شبِ تاریخ» قدم می‌زدم.

مرتبط در کلمه:

علیه مینی‌مال

هواپیماهای کاغذی

تراکم قهرمان، تکثر دن‌کیشوت