12, اکتبر, 2016

خونه

Category: حواشی دانشگاه,قصه های جزیره,یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

دو سال پیش هم مثل امروز سرما خورده بودم. درست مثل امروز هم بعد از بیش از شش ماه، یک روزِ کامل را در خانه ماندم. در این چهارساله‌ی اخیر هر روز بار و بندیل را بسته‌ام و رفته‌ام دانشگاه‌. چند وقت پیش کشف کردم که بعد از دو سال و سه ماه زندگی در این اتاقم هیچ وقت غروبِ خانه‌ام را ندیده‌ام. اتاقم پنجره‌ی بزرگی دارد که رو به حیاط است. امروز، بعد از دو سال، فهمیدم که غروب که می‌شود نور زعفرانی رنگِ خورشید می‌پاشد توی اتاقم. از طرف تخت خوابم حرکت می‌کند بعد می‌رود به سمت دیوار و کم کم محو می‌شود و تاریکی مطلق جایش را می‌گیرد.

بعد از سال‌ها یک چیزی هنوز من را به دانشگاه می‌کشاند که هنوز نمی‌دانم چیست. بعد از بیست و سه سال دانش‌آموزی و دانشجویی مداوم هنوز خسته‌ نشده‌ام. عین سه سال و خرده‌ای که اینجا بوده‌ام وقتی صبح از خواب بلند می‌شوم، خوشحالم که باید کیفم را جمع کنم و بروم دانشگاه. خانه‌ام یک در پشتی دارد که به یکی از زمین‌های فوتبال دانشگاه باز می‌شود. این در را یک جورهایی غیرقانونی ساخته‌اند تا دانشجویان دو سه خانه‌ی اطراف‌مان راه‌شان به دانشگاه نزدیک‌تر باشد. صبح‌ها با صدای بچه‌های دانشگاه که فوتبال امریکایی بازی‌ می‌کنند بیدار می‌شوم. حس خوبی‌ست. انگار که دارند من را صدا می‌زنند که خواب نمانم.
مثل صبح‌های مدرسه در دبستان که نیمه‌بیدار و نیمه‌خواب‌ در خیابان باباطاهر تهران راه می‌افتادم به سمت مدرسه‌ام. هیچ وقت از مدرسه و دانشگاه بدم نیامده. از زندگی در این حبابِ دانشگاه، جدای از دنیای واقعی با مردم عادی لذت می‌برم. یک جور طلسمی در تحصیل و تدریس و درس و کتاب هست که در هیچ جای دیگر نیست. به روزمرگی دچار نمی‌شوم. خسته نمی‌شوم. اصلاً علاقه‌ای ندارم بروم بیرون در یک شرکت یا موسسه کار کنم.
داشتم می‌گفتم که دو سال پیش هم سرما خورده بودم. اما این کجا و آن کجا؟ سرم گیج می‌رفت. نمی‌توانستم از تختم جدا شوم. وقتی فهمیدم که یخچال خالی‌ست، تقریباً اشکم درآمد. گشنه‌ام بود و اگرآنلاین خرید می‌کردم چند ساعتی طول می‌کشید تا خوراکی‌ها را برسانند. با دردسر بلند شدم و بیرون زدم. زمین‌ها یخ زده بود. آنقدر آرام راه می‌رفتم که پیرمردی کمر خم کمر خم از کنارم رد شد و رفت. جلوی من در مهِ دمِ غروب گم شد. صدایم در نمی‌آمد. برگشتنی با همان لباس، بدون اینکه چیزی بخورم روی تخت رها شدم.
فکر کنم نیم ساعتی طول کشید تا خودم را قانع کنم که اینطور نمی‌تواند ادامه پیدا کند و باید چیزی بخورم. اما در این نیم ساعت، سرگیجه و بی‌حسی یک تصویر مدام جلوی چشمم بود. آن هم تصویر عنکبوتی بود که دو روز پیشش در اتاقم پیدا کردم. این یکی حداقل سه برابر باقی عنکبوت‌ها بود. دمپایی را برداشتم که بزنمش. اما دیدم که جم نمی‌خورد. دیدم که پاهایش جمع شده و مرده. رسماً به ریش من خندیده بود. عمری پشت کمد پنهان شده بود و دفتر و دستک داشت. من اصلاً ندیده بودمش. موقع مرگش آمده بود بیرون از خانه، لابد از کهولت سن، مرده بود. درست جلوی چشم من. شاید می‌خواست به من بفهماند که “آخرش هم نفهمیدی هم اتاق بودیم.” تصویر جنازه‌ی عنکبوت، جلوی چشمم بود و درست مثل او پاهایم را جمع کرده بودم در سینه که آماده‌ی مرگ شوم.
خلاصه بگویم که آن روز نمردم. اما دلم خواست مثل آن عنکبوت در خانه بمیرم نه در دانشگاه. در خانه بمیرم وقتی که نور زعفرانی رنگِ خورشید افتاده روی من و بالشم و تختم.

15, ژوئن, 2015

برای فاند از دانشگاه فرنگی مفروش خویش ارزان که تو بس گران‌بهایی

11538999_10204267546952716_2708743710840555140_o

هر ماهی چند ایمیل دریافت می‌کنم از بهترین و باانگیزه‌ترین و امیدوارترین دانشجوهای داخل ایران که برای ادامه‌ی تحصیل در خارج از کشور راهنمایی می‌خواهند. با کمال میل هم هر کمکی از دستم بربیاید انجام می‌دهم. از بین این همه ایمیل حدوداً سالی تنها یکی دوتایشان آزاردهنده است. عمدتاً از کسانی که وقتی در جیب‌شان دست می‌کنند اولین چیزی که برای فدا کردن دارند کشورشان است. دوستانی هستند که ایمیل می‌زنند و می‌گویند که یک طرحواره‌ی سیاسی نوشته‌اند و می‌خواهند ببینند که به اندازه‌ی کافی از چشم اروپایی‌ها “ضدایرانی” هست که برایشان فاند و دکترایی را فراهم کند یا نه؟ البته نمی‌گویند “ضدایرانی” اما خودشان هم می‌دانند که توصیف درستش این است و با اشارات چشم و ابرو این را می‌رسانند. تحقیقات مرتبط با دموکراسی در خاورمیانه، وضعیت زنان ایران، حقوق اقلیت‌ها و غیره بازار خوبی در اروپا دارند. این دانشجوها هم می‌دانند که به عنوان یک فارسی‌زبان موقعیت یکتا و انحصاری دارند که به کارشان می‌آید و این انحصار برایشان کالایی‌ست که در بازار رقابت برای کسب صندلی در دانشگاه‌های برجسته کمک‌حالشان خواهد بود.
می‌فهمم و درک می‌کنم که همه‌ی ما دنبال پیشرفت در تحصیل و کار هستیم و آن مملکت خراب‌شده جای خوبی برای پیشرفت سالم و حرفه‌ای نیست. می‌دانم که به عنوان یک ایرانی نیمِ وقت‌مان صرف به دست آوردنِ حقوق ابتدایی‌مان می‌شود. می‌دانم که بهترین مغزهای این کشور باید وقتشان را صرف در افتادن با یک مشت آدم قدرتمند اما مغزفندقی و دگم کنند و انتظار کمترین میزان کرامت و احترام هم نباید داشته باشند.
اما باز به نظرم آخر آخرش یک رگه‌ای از شرافت و رفاقت و جوانمردی باید برای‌مان بماند. اگر ایرانی بودن برای من یک معنا داشته باشد همین است که ما بعد از له له شدن در کشاکش و دعوا با آن فلک‌زده‌های مغزفندقیِ هموطن باز همان‌ها را به چند هزار دلار و پوند فرنگی‌ها و لبخند رضایت موبورها نمی‌فروشیم.
در این چند سال زندگی در اروپا هم چند مورد تهوع‌آور از عمدتاً شبه-فمنیست‌های ایرانی دیده‌ام که سخنرانی‌شان فقط بیان مشقت و سیاهی زندگی زنان در ایران بود و بس. نه تحلیلی، نه راه حلی، نه امیدی، نه مشارکت آکادمیکی! نتیجه‌ی خالص خودکم‌بینی و همذات پنداری با فرد قدرتمند؛ شاید شعبه‌ای از سندرم استکهلم (یا همان همذات‌پنداری با شکنجه‌گر).
غم‌انگیزتر اینکه این ترفند در مجامع علمی حداقل اروپایی (تا آنجا که من تجربه کرده‌ام) لو رفته است. هیچ کس دانشجویی را که می‌خواهد در مورد مصائب ایران و خوبی دموکراسی غربی شطحیات کند به عنوان یک آکادمیسن جدی نمی‌گیرد. از چندین نفر از اساتید و دانشگاهیان برجسته غربی هم همین را شنیده‌ام که این افراد را فرصت‌طلب می‌دانند نه یک محقق جدی.
اما باز در آخر، یک پیشنهاد هم برای این دوستان دارم. اگر واقعاً می‌خواهید از دانشگاه‌های برجسته‌ی اروپایی پذیرش بگیرید، برعکس بیایید و روی صداهای شرقی کار کنید. اگر می‌خواهید در مقابل رقیبان بین‌المللی‌تان مزیتی داشته باشید، آن را در کار کردن روی ابن خلدون و شریعتی و بازخوانی آنها که کمتر دیده شده‌اند بیابید. اگر تا به حال یک بار برای چاپ مقاله در مورد چهره‌های اندیشمند شرقی تلاش کرده باشید، حتماً شوق و علاقه‌ی محققین جدی را دیده‌اید. فقط به عنوان یک نمونه شماره‌ی اکتبر آینده‌ی مجله‌ی سوسیولوژی/Sociology، انجمن جامعه‌شناسی بریتانیا، به معرفت‌شناسی‌های جنوب اختصاص دارد و آنطور که من از ادیتور مجله شنیدم از کارهای مرتبط با اندیشمندان مسلمان هم خیلی استقبال می‌کنند. به هر روی، به این دوستان بااستعداد می‌گویم که باز جیب‌تان را بگردید. چیزهای بهتری از مصائب هموطنانتان هست که می‌تواند سرمایه‌ی پیشرفت‌تان باشد و در ضمن وقتی که دکترای‌تان را گرفتید و ذوق و شوق تحصیلات عالیه از بین رفت، عرق شرم بر پیشانی‌تان نمی‌ماند که نه غربی شدید و نه شرقی ماندید. برعکس به خود افتخار می‌کنید که مشارکتی سازنده در مباحث جدی آکادمیک داشتید.

پ.ن: لابد لازم به گفتن نیست که هر کس که در مورد دموکراسی در ایران یا حقوق زنان کار می‌کند منظورم نیست. محقق باید آزاد باشد که موضوع تحقیقش را انتخاب کند و کسی حق ندارد از مشروعیت موضوع تحقیق دیگران سوال کند. اما تشخیص کار جدی تحقیقی از سیاه‌نمایی آپورچیونیستی حتی برای چشمان غیرمسلح چندان دشوار نیست.

22, می, 2014

و انتم نصرنا الآتی

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی,یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

                                                        484243_751

جولیا بطرس، خواننده‌ی زن (طبعاً) بی‌حجابِ مسیحی لبنانی، بعد از «حرب التموز»، یکی از نامه‌های سید حسن نصرالله به سربازان حزب‌الله را شنید که برایش اثرگذار بود. با توجه به بلاغت و سخنوری سید حسن این چندان هم عجیب نیست. پس از آن جولیا از غسان مطر, رئیس اتحادیه‌ی نویسندگان لبنان, خواست که متن نامه‌ی سید حسن را به صورت شعر درآورد تا او به عنوان سرود اجرا کند. حاصل کار آلبومی بود با عنوان “احبائی” که آهنگ اصلی آلبوم هنوز هم از محبو‌ب‌ترین سروده‌های لبنانی‌ست. جولیا درآمد حاصل از فروش آلبومش را هم به خانواده‌ی شهدای شیعه‌ی حزب‌الله تقدیم کرد. هدف جمع آوری یک میلیون دلار بود اما با اقبال مردم از هر دین و کیشی، جمعاً سه میلیون دلار فروش نهایی آلبوم بود.

نکته‌ی جالب ماجرا این است که نامه‌ی سید حسن و همینطور شعرِ بطرس با این کلمه آغاز می‌شود: “احبائی” یا “عزیزانم!” مخاطب هم سربازان شیعه‌ی حزب‌الله هستند. به برکت حضور نخبگان شیعه‌ی باسواد و مدارا‌مداری مثل امام موسی صدر، شهید چمران، شهید موسوی و سید حسن نصرالله، لبنان در زیر گلوله‌ و خمپاره و تهدید اسرائیل چنین همبستگی و یگانگی و مدارایی را تجربه می‌کند، تا جایی که زنی بی‌حجاب و مسیحی و به قول علما “مُطرب”، مردانِ شیعه‌ی مبارز را “عزیزانم” خطاب می‌کند.

آن وقت دین ما شیعیانِ ایرانی در دوران خوشی و صلح و امنیت، طوری‌ست که طرح می‌دهیم که باید زنان مسلمانِ کمی‌ کم‌حجاب را از حقوق شهروندی و امنیت محروم کرد، تا حجاب مورد نظرِ ما را رعایت کنند (اینجا) یا بدتر از آن توجیهی شبه‌دینی برای توجیه تجاوزکاری مردان می‌آوریم تا با ایجاد ترس، از بی‌حجابی عده‌ای جلوگیری کنیم (اینجا). از سوی دیگر، به این عکس از انقلاب اسلامی پنجاه و هفت نگاه می‌کنم (که از قضا همان خبرگزاری کذایی منتشرش کرده) و می‌بینم که زنان باحجاب و بی‌حجاب و مردانِ مذهبی و نه چندان مذهبی دست در دست همدیگر پیروزی را ممکن کردند. از آنجا به اینجا رسیدیم و امروز اسم‌مان شیعه‌ست و رسم‌مان سلفی.

معمولاً در نقدِ این تفاسیرِ خشن و متحجرانه به این توصیف خداوند از پیامبر اکرم اشاره می‌کنیم که خطاب به پیامبر می‌فرماید تو “رحمه‌ للعالمین” هستی. یعنی نه تنها “رحمه‌ للمومنین” که رحمت برای تمام عالَمین اعم از مسلمان و مسیحی و یهودی و کافر و خداناباور و حتی حیوانات و گیاهان و غیره. اما الان فکر می‌کنم که تفسیر اسلامِ اصیلِ قرآنی به کنار، باید تجربه‌ی دیروز انقلابِ خودمان یا لبنان امروز را تفسیر کنیم.

پ.ن: تیتر یکی از خطوط ترانه‌‎ی “احبائی” است که می‌گوید: “و شما پیروزی قریب‌الوقوع مایید.”

17, آوریل, 2013

سمیه دخترِ خیاط و مصعب پسر عمیر

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی,مناجات,یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

آن اسلامی که اولین شهیدش یک (1) زنِ (2) سالخورده‌ی (3) برده، باشد؛ یعنی سمیه بنت خیاط. اسلامی‌ست که برای کسی از میانِ آخرین لایه‌های قاعده‌ی هرمِ قدرت در اجتماع، رهایی‌بخش است. آن اسلامی که جمعیت زیادی را در یک شهر جذب کند، اما نه به زور و نه حتی با خطبه و خطابه، که با قرائتِ ساده‌ی قرآن توسط یک (1) مردِ (2) جوانِ (3) پولدارِ نازپرورده که تازه ایمان آورده و هر روز در مسیر ورودیِ مدینه می‌نشیند و از بر قرآن می‌خواند؛ یعنی مصعب بن عمیر. این آن اسلامی‌ست که یک فردِ خوش آتیه (که نفعش در بازتولیدِ نظم موجود و تضمین امنیتش در راسِ هرم قدرت است) را آنچنان منقلب و انقلابی می‌کند، که در جنگ احد می‌جنگد و جان پیامبر را نجات می‌دهد و شهید می‌شود. این آن اسلامی‌ست که سوارِ موجِ بغض‌های طبقاتی موجود در جامعه‌ی نابرابر نمی‌شود که پیامش را برساند. بلکه پیروان را به فراروی از دیدِ طبقاتی و در عین حال چالشِ هرم نابرابر قدرت دعوت می‌کند. با بازتولیدِ بغض به جنگِ نابرابری نمی‌رود. به فراروی از بغض دعوت می‌کند… و این آن اسلامی‌ست که امروز متروک شده.

19, جولای, 2012

من راه نمی‌برم، آقا! من راه نمی‌برم.

Category: یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

1. یک خوبیِ لهجه‌ی کرمانی این است که درش تصویرسازی زیاد است. مفاهیم انتزاعی تا جایی که ممکن است به تصویر بدل شده‌اند. مثلاً به جای مفهوم انتزاعیِ “فهمیدن” و “دانستن” از “راه بردن” استفاده می‌کنند. اینگونه که خود را به مثلِ کسی می‌گیرند که درگاه ورود به خانه‌ای را نمی‌بیند. پس به خانه و هدفش راه نمی‌برد. یا نمی‌فهمد که در آنجا چه می‌گذرد. به عنوان مثال “من راه نمی‌برم که این هستی چگونه‌ست که هر فرازش را فرودی‌ست” یا “من راه نمی‌برم که چرا هر قدرتی را ضعفی‌ست.” “من راه نمی‌برم که چرا هر زندگی را مرگی‌ست.”

2. پدربزرگم -که ما “آقابزرگ” صدایش می‌کردیم- نانش گرم بود و آبش سرد.

2-1.صبح:

آقا بزرگ قد بلندی داشت. بلندتر از تمام فرزندان و نوه‌هایش. چهارشانه بود. بدنش هم عضلانی بود. تُن صدایش بالا بود. اسم کسی را که می‌خواست صدا بزند، بلند می‌گفت. صدایش خش مردانه‌ای داشت. مردِ کار و حساب بود. سال‌های سال هر روز صبح زود بلند می‌شد و قرآن می‌خواند. بعد دفترِ بزرگِ حسابش را از زیر تخت بر می‌داشت. تمام صفحات دفترش پر بود از اعداد و اسامی افراد و اقلام با خطی ریز و خوش. حساب مالی‌اش را مرور می‌کرد. حسابش خوب بود. غیر از این سعدی هم بسیار از بر داشت.

2-2. ظهر:

بسیاری از روزها می‌رفت و سری به باغ‌ها و زمین‌هایش می‌زد. ظهر نشده می‌آمد برای خواب قیلوله و ناهار. همیشه باید یک کلمن بزرگ آب یخ یخ بالای سر تختش می‌بود. یخ‌تر از آبی که مردم معمولی می‌خورند. تغار ناهارش از همه‌ی ظرف‌های سر سفره بزرگ‌تر بود. از آن دسته آدم‌هایی بود که به قول کازنتزاکیس در کتاب «زوربای یونانی»، نانی که می‌خورند را به کار بدل می‌کنند.

2-3. عصر:

عصر یا دیگرانی به دیدنش می‌آمدند یا خودش باز به اطراف می‌رفت. سالی چندین بار هم به باغ‌های اطراف شهرشان می‎رفت و یک هفته یا دو هفته یا، در تابستان کل فصل را، می‌ماند تا کارهای زمین و محصولاتش را رفع و رجوع کند. عصرها هندوانه می‌خورد. هندوانه‌ی سرد را دوست داشت. در انبار، اتاقکی داشت برای هندوانه‌ها. در محل اسکانش در باغ‌ هم تنور داشت. نانش را پیرزن‌هایی که در آشپزخانه کار می‌کردند می‌پختند.

2-4. شب:

ساعت نه شب روی حیات یا بالکن خانه حصیری می‌انداختند و می‌رفت آنجا می‌نشست. معمولاً عمه‌ها و عموهایم آن وقت به دیدنش می‌آمدند برای شام. رادیو بی‌بی‌سی را گوش می‌داد. مثل همه‌ی کشاورزها، پیش بینی وضع هوا برایش مهم بود. بعد از آن زود می‌خوابید تا باز صبح زود بیدار شود و قرآن بخواند و دفتر حسابش را چک کند.

3. آقابزرگ نان و چایش گرم بود و آب و هندوانه‌اش سرد.  مثل تمام کشاورزها بر اساس نظم طبیعت کار می‌کرد. شب زود می‌خوابید و صبح زود بلند می‌شد و روز کار می‌کرد. قدرتمند و پرکار و منظم بود و از ضعف و بی‌کاری و بی‌نظمی بدش می‌آمد. با همین نظم و اراده بود که زمین‌های زیادی را در زندگی‌اش آباد کرد. او و مادربزرگم هم در یک باغ‌ در نزدیکی شهر یک هنرستان کشاورزی را هم ساخته و وقف کرده بودند.

آقابزرگ مرد. دیروز بعد از چندین سال درد و سکته‌های مکرر و ضعف، مرد. خداحافظ آقابزرگ! امیدوارم که در آن دنیا هم آبت سرد باشد و نانت گرم. ان‌شاالله که با همان امام حسینی محشور شوی که در مذمت این دنیای بی‌سامان می‌گوید افٍ لَکَ یا دَهر! دهری که من به مسلک و مرام و مقصودش راه نمی‌برم. راه نمی‌برم، آقا! راه نمی‌برم.