29, ژوئن, 2010

کلمه و کیهان و کلمه

دسته: شنبه‎ی پس از انتخابات, یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

سایت خبری کلمه در یادداشتی از اشتباه در ذکر منبع مطلب “تراکم قهرمان و تکثر دن‌کیشوت” عذرخواهی کرد. الان مطمئن هستم که این یک اشتباه بوده است و قصدی در میان نبوده. این عذرخواهی نشان‌دهنده‌ی شرافت اخلاقی گردانندگان سایت مذکور است. لازم به ذکر است که من همچنان منتظر پاسخ روزنامه‌ی محترم کیهان هستم.
در زیر توضیحاتی که در سایت خبری کلمه منتشر شد را آورده‌ام. با این تذکر که متن توضیحات طولانی‌تر از این –و حاوی اعتراضاتی به روزنامه‌ی کیهان- است. من تنها آن بخشی که به وبلاگ خودم مربوط است را ذکر کرده‌ام:

 

توضیحات [سایت خبری] کلمه:

1. ضمن تشکر از  نظر نویسنده به اطلاع می رساند آنگونه که در وبلاگ خود نوشته اید،  تاکنون نامه نویسنده وبلاگ” کلمه” به دست مسولان سایت کلمه نرسیده است اما از درج  آن در وبلاگ نیز استقبال می کند.

2.  استفاده از مطالب وبلاگها با ذکر نام و محل درج مطلب نیاز به کسب اجازه از افراد ندارد. این مساله در سایت کلمه نیز رعایت شده است.  در منبع گذاری این نوشته عینا شبیه نوشته های وبلاگی دیگر عمل شده است یعنی نام نویسنده همراه با نام وبلاگ، اما  در این مورد خاص چون نام وبلاگ با سایت مشابهت اسمی داشته  باعث سوءتفاهم شده است.  ضمن اینکه کلمه نیازی به جازدن مطلب به نام خود ندارد . قاعدتا اگر منبع  خود سایت کلمه بود نباید در انتها ذکر منبع می شد. اما با شما موافقیم که بهتر بود با توجه به مشابهت دقت بیشتری می شد. ضمن اینکه کاش بدانید که در چه شرایطی پرچم کلمه را بالا نگاه داشته ایم تا این گونه سهو ها را بر ما ببخشیدبا این حال سایت کلمه از این سوتفاهم پیش آمده، عذرخواهی می کند.

3. در وبلاگ اثری از اینکه این یک مطلب سه گانه باشد نیافتیم البته  خود این مطلب به نظر کلمه می تواند حاوی معنای مستقل و قابل فهم و ارزشمند باشد. اینکه ستون نویس کیهان به طور مثال به راحتی “عقلانی بودن یک جنبش“  را از متن برعکس می‌کند ارتباطی به سوءفهم  ندارد.  و بعید می‌دانیم روزنامه‌ای که یک  مطلب را این‌گونه  واروونه می‌کند و حتی به نقل از شخص دیگری! آن را به خورد مخاطبان خود می‌دهد مشکلش سوء برداشت از متن باشد. کلمه از مخاطبان محترم دعوت می‌کند متن فاخر آقای هاشمی مدنی+  را با آنچه در کیهان +  آمده است مقایسه کنند.


مرتبط در کلمه:

در باب اخلاق (1): هواپیماهای کاغذی

در باب اخلاق (2): تراکم قهرمان تکثر دن‌کیشوت

در باب اخلاق (3): آنچه دولت آبادی ندید و فوکو دید!

دو نامه به سیاست‌مداران

28, ژوئن, 2010

دو نامه به سیاست‌مداران

دسته: شنبه‎ی پس از انتخابات, یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

داستان من شده است داستان چارلی چاپلین در فیلم “عصر جدید”، زمانی که در خیابان قدم می زد و کامیون حامل تیرآهن از جلویش رد شد. پرچم قرمزی که سر تیرآهن‌ها نصب کرده بودند به زمین افتاد. بعد چارلی، پرچم را برداشت و در هوا تکان داد تا شاید راننده ببیند و بایستد. همینطور که پرچم قرمز را تکان می داد و فریاد می زد، از خیابان های اطراف، کارگران حامی سوسیالیسم که پرچم سرخ کمونیست‌ها را دیده بودند دنبالش راه افتادند و تظاهرات شد. بعد که پلیس آمد، عدل همین علمدار مبارزات کمونیستی را دستگیر کرد!

داستان ما از هم این قرار است که بنده مطلبی نوشتم با عنوان “تراکم قهرمان و تکثر دن‌کیشوت” بعد “وب سایت خبری کلمه” بدون اطلاع و اجازه‌ام بازنشرش داد و زیرش هم نوشت “منبع: کلمه“! بعد روزنامه‌ی کیهان در یک “خبر ویژه” به این یادداشت پرداخت. آن هم با این تیتر کذایی: “موسوی: میرزا کوچک خان اگر عقل داشت با انگلیس و رضاخان نمی‌جنگید!”

نامه‌هایی را به هر دو طرف ماجرا نوشتم و اعتراض کردم. با توجه به اینکه بیست و چهار ساعت از ماجرا می‌گذرد و هنوز جوابی نگرفته‌ام، این نامه‌ها را اینجا منتشر می‌کنم.

مسئول محترم سایت خبری کلمه

سلام علیکم

در تاریخ جمعه چهارم تیرماه 1389 یادداشتی با عنوان “تراکم قهرمان و تکثر دن‌کیشوت” از وبلاگ شخصی‌ام در سایت خبری شما منعکس شده بود. اما نحوه‌ی نشر این یادداشت وبلاگی باعث سوء تفاهم‌هایی شده است که در زیر اشاره می‌شود. ابتدا می‌خواهم اعتراضم به نحوه‌ی بازنشر این یادداشت را اعلام کنم:

اول: یادداشت مذکور متشکل از سه قسمت است. شما قسمت دوم را بدون اشاره به قسمت اول و سوم منتشر کردید که موجب بدفهمی و سوء تعبیر می‌شود. مثلاً در ابتدای یادداشت این سوال مطرح شده که “چرا مسخ شدیم؟” درک معنای این سوال بدون مطالعه‌ی قسمت اول یادداشت اصولاً ناممکن است و منجر به برداشت‌های اشتباه خواهد شد.

دوم: برای بازنشر این یادداشت وبلاگی، به هیچ وجه و به هیچ طریقی از من اجازه گرفته نشده است. گرچه بازنشر یادداشت‌هایم با ذکر مأخذ مجاز است.

سوم: همان‌طور که می‌دانید نام وبلاگ بنده هم “کلمه” است. این وبلاگ را مدت‌ها پیش از تاسیس سایت خبری شما، درست کردم و این هم‌نامی کاملاً تصادفی است. اشتباه شما در ذکر منبع این بود که در ذیل متن بازنشر شده‎‌ی یادداشت مذکور نوشته بودید “منبع: کلمه” و منظور از “کلمه” وبلاگ بنده بود، اما نه لینکی به وبلاگ بنده داده بودید و نه نام کامل آن را ذکر فرمودید؛ “کلمه: روزنوشت‌های سید مرتضی هاشمی مدنی”!

جداً امیدوارم که این نحو بیان منبع از سر اشتباه باشد و نه نوعی شیطنت! امیدوارم گردانندگان سایت خبری شما نخواسته باشند که این یادداشت را یک “یادداشت تولیدی” از “سایت خبری کلمه” جا بزنند.  

بنابر این اشتباه سایت خبری شما، روزنامه‌ی کیهان در خبری با عنوان “موسوی: ميرزاكوچك خان اگر عقل داشت با انگليس و رضاخان نمی جنگيد! (خبر ويژه)” به نقد یادداشت من (البته به شیوه‌ی مرسوم کیهانیان) پرداخته است. همینطور این “خبر ویژه” را سایت‌هایی مثل سایت “الف”، “خبرگزاری افق” و “مرکز اسناد انقلاب اسلامی” (هر کدام به شیوه‌ی خود) بازنشر داده‌اند.

در نامه‎‌ای جداگانه به تحریف آشکار یادداشت مذکور در روزنامه‌ی کیهان، اعتراض خواهم کرد، اما از شما می‌خواهم که توجه بفرمایید که؛

اولاً این یادداشت برای نشر در یک وبلاگ شخصی نوشته شده و نه برای یک نشریه و خبرگزاری سیاسی. ثانیاً می‌بایست سه قسمت یادداشت را با هم منتشر می‌کردید تا از بدفهمی جلوگیری شود. ثالثاً حتی اگر مایل به اجازه گرفتن از صاحب یادداشت نبودید، می بایست منبع را با دقت ذکر می‌کردید.

در نهایت خواهش می‌کنم بنابر اصول مصرح در قانون و اصل اخلاقی صداقت، این نامه را در همان صفحه‌ی اول سایت خبری کلمه منتشر کنید و بابت اشتباه در ذکر منبع یادداشت مذکور توضیح دهید.

 

متشکرم

سید مرتضی هاشمی مدنی

نویسنده‌ی وبلاگ کلمه

6 تیر 1389

 

مدیر مسئول محترم روزنامه‌ی کیهان

سلام علیکم

در تاریخ 6 تیر ماه 1389 در صفحه‌ی دوم روزنامه‌ی شما به یادداشتی از بنده اشاره شده بود. لازم می‌دانم جهت تنویر افکار عمومی نکاتی را تذکر بدهم.

یادداشت “تراکم قهرمان و تکثر دن‌کیشوت” به قلم من و در وبلاگ شخصی‌ام منتشر شده بود. این یادداشت قسمت دوم از یک متن سه قسمتی بود که در وبلاگ من به آدرس hashemimadani.net قابل دسترسی است. “سایت خبری کلمه” بدون اطلاع این‌جانب این یادداشت را بازنشر داده است. از قضا نام وبلاگ من هم “کلمه” است و مسئولین “سایت خبری کلمه” نیز در انتهای یادداشت مذکور به منبع اینگونه اشاره کرده بودند؛ “منبع: کلمه”!

 این نحو ارجاع به وبلاگ شخصی موجب این سوء تفاهم شده بود که بنده همکاری‌ای با “سایت خبری کلمه” دارم. که این مسأله را به کلی تکذیب می‌کنم و در نامه‌ای جداگانه مراتب اعتراضم را به مسئولین محترم سایت خبری مذکور اعلام کرده‌ام.

تا اینجای کار تنها اشتباه (یا شیطنت) “سایت خبری کلمه” منجر به این سوء تفاهم شده بود. اما وقتی تفسیر شما از یادداشتم را دیدم، حقیقتاً از عمق بدفهمی شوکه شدم. موارد بدفهمی را در زیر می‌آورم:

اول: این یادداشت با نام من در سایت مذکور بازنشر داده شده. درست است که سایت مذکور منسوب به آقای مهندس میرحسین موسوی است، اما تعجب می‌کنم که چرا از ایشان به عنوان نگارنده‌ی یادداشت نام برده‌اید؟

دوم: تیتر خبر روزنامه‌ی شما این بوده است: “میرزا کوچک خان اگر عقل داشت با انگلیس و رضاخان نمی‌جنگید!” کجای متن چنین چیزی گفته شده؟ در یادداشت مذکور به صراحت نوشته بودم: “این عمل [بسیاری از قیام‌های نخبگان در تاریخ ایران] عقلانی است؟ جواب من مثبت است. این عمل برای آنها کاملاً عقلانی است.” از کجای این یادداشت و با کدام قرائتی می‌شود برداشت کرد که بنده ضد این را گفته‌ام؟

سوم: نوشته‌اید که این نوعی “اهانت به مبارزات تاریخ ملت ایران” است. که البته باز در همان یادداشت نوشته بودم:

“با به کار بردن استعاره‌ی “دن‌کیشوت”، قصد توهین به این نخبگان جوانمرد و بی‌تاب اخلاق را ندارم. برعکس اگر قرار بر توهین باشد، این توهین به جامعهای برمی‌گردد که ظرفیت تحمل قیام اخلاقی را ندارد. دن‌کیشوت نماد انسانی است که در دنیای اشتباهی قدم گذاشته و قواعد این دنیای اشتباهی را نمی‌پذیرد یا درک نمی‌کند.

شاید شما به کار بردن اصطلاح “دن‌کیشوت” را به-جا ندانید و به آن نقد داشته باشید (و حتی شاید این نقد وارد هم باشد) اما این نحو وارونه نشان دادن هدف یادداشت، خلاف اخلاق است. در ادامه‌ی “خبر ویژه”ی خود هم به سبک مرسوم خود به طرح مطالب و اتهاماتی به سیاستمداران منتقد پرداخته‌اید که به یادداشت بنده مربوط نمی‌شود. در نهایت لازم می‌دانم به سه نکته اشاره کنم:

اول: بنده هیچ نوع همکاری‌ای با سایت محترم خبری کلمه ندارم و این یادداشت بدون اجازه‌ و اطلاع من منتشر شده است (گرچه بازنشر یادداشت‌ وبلاگی‌ام با ذکر منبع مجاز است).

دوم: هم‌نامی وبلاگ من و سایت خبری مذکور کاملاً تصادفی است و نشانه‌اش اینکه وبلاگ شخصی من، مدت‌ها پیش از تاسیس سایت مذکور  آغاز به کار کرده بود.

سوم: از تصمیم شما برای چاپ این نامه در روزنامه‌ی کیهان استقبال می‌کنم اما جداً درخواست می‌کنم که اگر تمام نامه را منتشر نکردید، برداشت و تفسیر خود از مطالب این نامه را هم در روزنامه درج نفرمایید.

 

متشکرم

سید مرتضی هاشمی مدنی

نویسنده‌ی وبلاگ کلمه

6 تیر 1389

11, ژوئن, 2010

وطن درد

دسته: یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

                

زیبایی امری نسبی است. هر جامعه‌، گروه و قومی، چیزی را زیبا می‌بیند و چیزی را نازیبا. به نظر من رسم زیبایی است اینجا در انگلیس که از تیرهای چراغ‌ خیابان‌ها گلدان پر از گل بنفشه آویزان می‌کنند. رسم زیبایی است که در خیابان‌ها مبلمان شهری هم می‌گذارند که مردم بنشینند و سیر، خیابان‌ها و دیگر مردمان غریب را نظاره کنند. رسم زیبایی است که اگر ساعت‌ها جایی در خیابان بنشینی کسی کاری ندارد که اینجا چه می‌کنی!

حالا می‌خواهم از شما بپرسم؛ این شعر سیاوش کسرایی برای شما هم همین‌قدر زیباست که برای من؟ سوز صدای همایون شجریان در تکرار کلمه‌ی “وطن” برای شما هم‌اینقدر درد دارد که برای من؟ یعنی می‌خواهم ببینم که وطن بودنِ وطن وقتی که دور باشی، بیشتر می‌شود؟ یا این‌که شرایط سیاسی- اجتماعی امروز ماست که باعث می‌شود ساعت‌ها کنار خیابان‌ گیبت هیل بنشینم و چشم به سبدهای آویزان بنفشه‌ها، این تصنیف را بارها گوش بدهم؟

این “وطن-درد” طبیعی است؟ از دردِ دوری است؟ این تصنیف را بشنوید و ببینید که ارزش صد و دوازده بار گوش دادن دارد یا نه؟

وطن

وطن! وطن!
نظر فکن به‌من که من
به هر کجا غریب‌وار
که زیر آسمان دیگری غنوده‌ام
همیشه با تو بوده‌ام، همیشه با تو بوده‌ام

اگر که حال پرسی‌ام
تو نیک می شناسی‌ام
من از درون قصّه‌ها و غصّه‌ها برآمدم

چه غمگنانه سال‌هاکه بال‌ها
زدم به روی بحر بی‌کناره‌ات
که در خروش آمدی
به جنب و جوش آمدی
به اوج رفت موج‌های تو
که یاد باد اوج‌های تو!

کنون اگر ز خنجری میان کتف خسته‌ام
اگر که ایستاده‌ام
و یا ز پا فتاده‌ام
برای تو، به راه تو شکسته‌ام

سپاه عشق در پی است
شرار و شور کارساز با وی است
دریچه‌های قلب باز کن
سرود شب شکاف آن، ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می رسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سروده‌ام

وطن! وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته پر گشوده‌ام!

شعر: سیاوش کسرایی | خواننده: همایون شجریان


مرتبط در کلمه: همچون بنفشه‌ها

2, می, 2010

از یک قبیله‌ایم

دسته: آدم ها, یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

اسطوره‌ها درباره‌ی موجودات فراطبیعی‌اند. موجوداتی که در ابتدای خلقت کارهایی را کرده‌اند که کسی نمی‌توانسته و نمی‌تواند بکند. اسطوره‌ها سرقفلی “اولین بار او بود که این کار را کرد” را دارند. آنها مثل غول‌هایی می‌مانند که چرخ‌های تاریخ را خود به تنهایی با تکیه بر یک اراده‌ی سهمگین، می‌گردانند.

هنوز اطلاعی از تشییع جنازه‌ی محمد بهمن‌بیگی ندارم، اما اگر بروید شرط می‌بندم که فرصت یگانه‌ای خواهید داشت که نسل‌های مختلف عشایر و مردم شیراز و خوزستان و لرستان و ترکمن و عرب و فارس و غیره را ببینید که همه برای یک نفر اشک خواهند ریخت. تشییع جنازه‌ی این مرد، فقط تشییع یک پیرمرد نیست. تشییع پیکر یک بازمانده از نسل غول‌هایی است که چرخ تاریخ را می‌چرخانند.

پ.ن 1: مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه “بخارای من، ایل من” اثر معروف محمد بهمن‌بیگی است. مخصوصاً داستان کوتاه “آل” در همان کتاب، شاهکار است. برشی واقعی است از زندگی یک نفر که در میان عشایر زندگی می‌کند.

پ.ن 2: یکی از فامیل‌های روزنامه‌نگار و کتاب‌خوان‌مان که برای اولین بار بهمن‌بیگی را به من معرفی کرد، مصاحبه‌ای هم با او کرده بود. آنجا، او از خاطراتش می‌گفت که چگونه برخی بزرگان اهل ادب را -که از دوستانش بودند- با خود به میان عشایر می‌برده و آنها در مسیر و بر پشت شتر‌ها با هم بر سر پراگماتیسم و آخرین برداشت های فلسفی یا نظریات نقد ادبی مباحثه می‌کردند. فقط چشمانتان را ببندید و بروید به سال‌های چهل و پنجاه و فکر کنید که بهمن بیگی پشت یک شتر نشسته و فریدون مشیری و استاد شفیعی کدکنی بر شترهای دیگری سوار شده‌اند. حرکت رقصان شترها در بیابان را تصور کنید و بحث جدی این سه نفر بر سر تأثیرپذیری نیما یوشیج از فرانسوی‌ها در تأسیس شعر نیمایی. حکماً در طول زندگی‌اش زیاد از این صحنه‌های سوررئال دیدهاست!

29, مارس, 2010

همچون بنفشه‌ها

دسته: یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست … ای‌كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست …

پ.ن: استاد شفيعي كدكني روزهايي مثل امروز جعبه هاي چوبي گل‌هاي بنفشه را در دست باغبان ها مي‌بيند و اين شعر را مي‌سرايد. خاك، وطن بنفشه‌هاست كه با خودشان به هر سو مي‌برندش:

در روزهای آخر اسفند،
کوچ بنفشه های مهاجر،
زیباست.

در نیمروز روشن اسفند،
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد،
در اطلس شمیم بهاران،
با خاک و ریشه
- میهن سیّارشان -
در جعبه های کوچک چوبی،
در گوشه ی خیابان، می آورند:
جوی هزار زمزمه در من،
می جوشد:
ای کاش…
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یک روز می توانست،
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست.
در روشنای باران، در آفتاب پاک!

اسفند 1345 

22, فوریه, 2010

تن تب‌دار حروف

دسته: شنبه‎ی پس از انتخابات, یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

می‌خواهم صادقانه احساسم را بگویم. به همه هم قول می‌دهم که با این سخنم قصد بهره‌برداری سیاسی یا غیر آن را ندارم. تنها صادقانه می‌خواهم احساسم را در قالب چند حرف و کلمه و جمله بگویم. نمی‌خواهم منافع کسی یا گروهی را به خطر بیاندازم و نمی خواهم که به نفع کسی یا گروهی هم تبلیغ کنم. امیدوارم این صحبتم را همان‌جایی قرار بدهید که باید! اگر خواستید بخوانید و بگذرید.

چند هفته پیش کسی آمده بود که آیفون خانه‌مان را درست کند. یک مقدار گچ‌های دیوار ریخت. برای همین قالی‌ها را تا زدم تا خاکی نشوند. بعد که داشتم راه می‌رفتم سوزن منگنه‌ی برچسب قالی‌شویی پایم را زخم کرد. در یک لحظه درد در تمام پایم پیچید و آمد بالا. تمام بدنم را گرفت. تقریباً می شود گفت که زمین خوردم.

تا اینجایش یک قضیه‌ی معمولی است. اما چیزی که بعدش باعث شد بغض کنم، این بود که در همان لحظه‌ای که پایم تیر کشید، در ثانیه‌ای که داشتم به زمین می‌افتادم، کاملاً ناخودآگاه، به خودم گفتم: “ببین محسن روح‌الامینی چه دردی کشیده”! یعنی الان فکر می‌کنم که با خودم صحبت کردم. اما شاید کس دیگری این را به من الهام کرد. حالا نمی‌خواهم در این زمینه زیاد فکر بکنم.

بارها با خودم لحظات آخر محسن یا ندا یا امیر را مرور کرده‌ام. حس بدی است، یا شاید حس خوبی است. نمی دانم! اما همین‌قدر می دانم که احساس گناه می‌کنم. از زیستن در این جامعه و در این لحظه، احساس شرمساری می‌کنم. از اینکه نفس می‌کشم حس بدی دارم. دقیق‌ترش همین است که گفتم؛ احساس گناه می‌کنم.

این روزها با حروف و کلمات می‌گذرند؛ حروف و کلمات و مفاهیم بد، حروف و کلمات و مفاهیم خوب! بعد وقتی یک آقایی آمد در تلویزیون و گفت که شرایط کهریزک یک مقدار “سخت‌گیرانه” بوده است. باز هم حس بدی به من دست داد. دیدم که چطور مفاهیم را غسل می دهند؛ “سخت‌گیرانه”! هه! به همین معنا، فکر می‌کنم من هم دچار همین “سخت‌گیری” شده ام. یک جور شاید “سخت” می‌گذرد.

پ.ن: … و ببخشید که این مخمل خون بر تن تب‌دار حروف است، که این روضه‌ی مکشوف لُهوف است (سید حمیدرضا برقعی).

مرتبط در کلمه: یک پایان منصفانه | بغض‌های متراکم | Happy End

18, فوریه, 2010

هرم لعنتی مازلو

دسته: یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

برای اینکه زنده بمانی نیاز داری که بخوری و بخوابی و خانه‌ای داشته باشی. همین کلمه‌ی “نیاز”، کلمه‌ی اصلی است. باید…باید غذا بخوری، باید بخوابی، باید بیمار نشوی، باید نفس بکشی! نیاز داشتن، آمیخته با سرشت انسانی است. باید هر طور که شده از قاعده‌ی لعنتی هرم مازلو بالاتر بیایی تا به نیاز های جدی‌تر برسی. نیازهای جدی‌تری مانند مطالعه کردن، فکر کردن، تخیل را به کار انداختن، رویاپردازی کردن، نوشتن، خلق اثر هنری و مانند این‌ها.

دو راه برای گریز از زندان قاعده‌ی هرم مازلو وجود دارد؛ اول این است که مانند افلاطون و ارسطو، در خانواده‌ای میلیاردر به دنیا بیایی! یا حداقل خودت به سطحی از رفاه برسی که دیگر این نیازها را به فراموشی بسپاری. آن وقت می‌توانی با خیال راحت بنشینی و به معنای هستی فکر کنی.

فرصت داری که از پوچی دنیا دلت بگیرد و دو سه روزی جز خدمتکارانت کسی را نبینی. در باغ خانوادگی‌ات قدم بزنی، سیگار برگت را آتش بزنی و افسوس بخوری به حال انسان‌هایی که در امور روزمره غرق هستند و این حقایق را نمی‌بینند. در این صورت وقت داری که از سر فرصت بنشینی و روزها وقت صرف خواندن داستایوسکی و کامو یا رساله‌ی عین القضات و مثنوی کنی.

راه دوم این است که به راحتی همه‌ی این کارها را با گرسنگی انجام بدهی. به حداقل‌هایی برای زنده ماندن اکتفا کنی اما به محض فرا‌ رفتن از این حداقل‌ها، روحت را آزاد کنی. سیگار بهمن را در خانه‌ی کوچکت در زیر‌زمینِ یک محله‌ی فقیر‌نشین آتش بزنی. غذایت همیشه مقداری برنج و ماست باشد. برای اینکه از بی‌ویتامینی نمیری هم هر چند روزی یک سیب گاز بزنی یا پرتغالی را، اگر گیر آوردی، پوست بکنی. اعظم پولت را صرف خرید کتاب و شارژ اینترنت و اینها کنی و مابقی را بگذاری برای زنده ماندن.

هر دو راه امتیازاتی دارند اما مزیت راه دوم این است که با انتخاب این مسیر وقتی داری از دردهای بشری صحبت می‌کنی، می فهمی که داری از چه چیزی صحبت می‌کنی!

مرتبط در کلمه: بهت بودا

1, ژانویه, 2010

تاریخ سرد

دسته: شنبه‎ی پس از انتخابات, یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

                       

بعد از این مدت که به نسل قبلی مان نگاه می کنم، یک چیز هایی را می فهمم که قبلاً نمی فهمیدم.  مثالم را، تنها، از نسل گذشته ی جامعه شناسان می زنم که از نزدیک بسیاری شان را می شناسم.

بسیاری از اساتید جامعه شناسی امروز ایران با یک موج وارد این رشته شده اند؛ موج شریعتی! موج انقلاب، موج مکاتب مارکسیستی و ضد امپریالیستی، موج اصطلاحات پر طمطراقی مثل ریویزیونیست، آپورچیونیست، کاپیتالیست و قس علی هذا. موجی که کف پیاده رو های جلوی سر در دانشگاه تهران شکل گرفت. موجی که در آن همه می خواستند دنیا را تغییر دهند. موج چه گوارا، موج انقلاب کارگری، موج رستگاریِ در دسترس، موجی که زمزمه می کرد “نه قفل و نه زنجیری/ در اوج خدا هستی”، موج بیانیه هایی که در هر سطرش یک بلوک قدرت نیست و نابود می شد. نسلی که فکر می کرد کم کم انقلاب های رنگارنگ جهان سومی دارد تمام دنیا را تغییر می دهد.

بعد الان این افراد برای خودشان میان سال یا پیرمرد شده اند و کم کم دارند از صحنه ی دپارتمان های جامعه شناسی ایران بیرون می روند. نسل های بعدی با آنها چندان هم زبانی ندارند. گاهی تنش هایی هم بین شان شکل می گیرد. چون زبان هم را نمی فهمند.

آنها متعلق به موجی هستند که دیگر مرده است. موجی که خیلی وقت است که مرده. برای آنها جامعه شناسی یک عشق جوانی بود و بسیاری از اوقات تنها یک شغل کسل کننده در میان سالی و پیری. در اتاق های کوچک شان می نشینند و پشت سر هم سیگار می کشند. اغلب افسرده اند. نه مقاله ای می نویسند نه ذوقی برای کتاب ها و ایده های جدید دارند. گاهی اوقات یک عکس کهنه ی شریعتی را هم می بینی که روبروی میزشان نصب کرده اند، به دیوار. از این عکس هایی که دیگر چاپ نمی شود و شریعتی خوش تیپ زمان جوانی شان، با یک کراوات آبی و سفید و صورت سه تیغه دارد به سمت راست تصویر نگاه می کند.

برای این نسل دنیا تمام شده. هیجان ها به سر رسیده و زندگی معنای کلانی ندارد. جامعه شناسی هم عشق زود گذری بود.

می خواهم بگویم گاهی به خودم تشر می زنم که این حوادثِ “تاریخ داغِ” امروز هم روزی سرد می شود. شاید راهی باشد که انتخاب های امروز ما به هیجان های موقتی محدود نشود. مبنای تصمیمات سرنوشت ساز ما تنها همین داغی نباشد. تاریخ را از زاویه ی دید هیجانات زودگذر تفسیر نکنیم.

مرتبط در کلمه: تاریخ داغ

30, دسامبر, 2009

تاریخ داغ

دسته: شنبه‎ی پس از انتخابات, یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

   

                        

یک عده از ما، نه همه مان! یک عده از ما که به هر دلیلی به طور ذهنی درگیر ماجراهای سیاسی شش ماهه ی اخیر بوده اند شاید با من موافق باشند که ما در این شش ماه و خرده ای، چند سالی بزرگ تر شده ایم. “منِ” قبل از این جریانات با “منِ” الانی، یکی نیست.

تنها یک عده از ما، می فهمند که چه می گویم. الان برایم قابل فهم است که چطور اول انقلاب و جنگ یک لشکر را می دادند دست یک فرمانده ی جوان که لباس نظامی برایش گشاد بود و پشت لبش هنوز سبز نشده بود. بعد این لشکر صد بار بهتر از سبیل کلفت های بعثی به نتیجه می رسید. این حماقت نبود که کار را به جوان ها سپرده بودند. آنها بزرگ تر از سن شان بودند. انقلاب پیرشان کرده بود.

گاهی اوقات تغییرات اجتماعی ما را پیر می کند، پخته می کند. اگر قرار بود بهار شود تا شکوفه کنیم و کم کم گل بدهیم و میوه شویم و اینها، حالا در عرض شش ماه رسیدیم به ته خط. طوری که می شود لشکر بسپرند دستمان برویم منطقه!

الان می فهمم چه حسی دارد که در کنار یک آرمان بزرگ، زندگی روزمره ات هم جریان داشته باشد. انگار که تمام متن ذهنت درگیر مسأله هایی است که مهم است، اما در کنارش حاشیه هایی هم هست که قدرش از متن کمتر نیست. بعد همین زندگی روزمره چه طعمی دارد! یک جوری انگار غنیمت است. خودمان در خلوت می دانیم که چه حالی دارد، همین آسودگی زندگی عادی. بعد قدر تک تک لحظات زندگی عادی را می دانیم. چون “خبر”ها مهم شده اند. یک خبر خوب یا بد می تواند همین زندگی روزمره مان را زیر و رو کند. برای همین، روزمرگی مان هم، روزمرگی معمولی نیست.

تنها یک عده ای از ما می فهمند چه می گویم.  

مرتبط در کلمه: تاریخ سرد

10, دسامبر, 2009

فلاکت و فرشته

دسته: یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

فیلم “کتاب قانون” را دوست داشتم. می دانم ریتمش تند بود. می دانم شخصیت پردازی ها مشکل داشت. می دانم که نفهمیدیم آنقدر تکرار صحنه های نشست و برخاست هواپیما برای چه بود! نفهمیدیم که چه شد یک شبه یک مسیحی مسلمان شد! اما من باز دوستش داشتم. هر چقدر هم که برخی نقد ها وارد بود، نقد های ناسیونالیستی، بی معنا بودند. به تریج قبای ایرانی مان برنخورد. ما بیشتر از اینها به مشت و مال نیاز داریم.

کرش (Crash) را دیده اید؟ طنز نیست. یک درام اجتماعی و نقادانه درباره ی نژاد پرستی پنهان در لایه های مخفی زندگی روزمره ی امریکایی است. “بله آقای وزیر” را دیده اید؟ یک طنز سیاسی تند و تیز از سیاست بریتانیایی است. بولینگ برای کلمباین را دیده اید؟ یک مستند با رویکرد نقادانه به خشونت امریکایی است، آن هم با تیکه های سوزاننده و طنز مایکل مور. یک کم از بیرون به جامعه مان نگاه کنیم، بدک نیست.

قبل از این در مقاله ی پایان روایت رسمی، درباره ی یک تناقض در ذهن ایرانی ها نوشته بودم. تناقضی بین حرف و عمل که بسیار هم بنیادی است و همه ی ما کم و بیش دچارش هستیم. آنجا از بُعد رسانه ای آن را توضیح داده بودم، اما به نظرم “کتاب قانون” به خوبی این تناقض را با نگاهی از بیرون نشان داده است.

“ژولیت” یا “آمنه” را نباید نماد یک زن خارجی یا یک لبنانی بدانیم. در فیلمنامه به یک “فرشته” نیاز داشتیم، مثل شازده کوچولوی دو سنت اگزوپری! کسی که اولاً بتواند ما را از بیرون نقد کند. دوم اینکه خودش به این تناقضات دچار نباشد و با این فرهنگ کم ترین تماسی نداشته باشد تا بتواند بنیادی ترین روابط ما را به نقد بکشد و معصومانه از چرایی وجود این زنجیر های خود ساخته پرسش کند.

معلوم است که راحت تر هستیم اگر کسی زندگی فلاکت بارمان را به رخ مان نکشد. اول برای ما سخت است که کسی آیینه ای در برابرمان بگذارد؛ در برابر کنفرانس های نمایشی مان، در برابر مصرف بی قاعده و دیوانه وار بیت المال، در برابر رایج بودن غیبت، دروغ و زیر آب زنی. اما باید به این نقد ها عادت کنیم. همانطور که به غیبت و دروغ و زیرآب زنی عادت کرده ایم.

پ.ن: کتاب قانون، کارگردان: مازیار میری، نویسنده: محمد رحمانیان، بازیگران: پرویز پرستویی، دارین حمسه و …