22, فوریه, 2010
میخواهم صادقانه احساسم را بگویم. به همه هم قول میدهم که با این سخنم قصد بهرهبرداری سیاسی یا غیر آن را ندارم. تنها صادقانه میخواهم احساسم را در قالب چند حرف و کلمه و جمله بگویم. نمیخواهم منافع کسی یا گروهی را به خطر بیاندازم و نمی خواهم که به نفع کسی یا گروهی هم تبلیغ کنم. امیدوارم این صحبتم را همانجایی قرار بدهید که باید! اگر خواستید بخوانید و بگذرید.
چند هفته پیش کسی آمده بود که آیفون خانهمان را درست کند. یک مقدار گچهای دیوار ریخت. برای همین قالیها را تا زدم تا خاکی نشوند. بعد که داشتم راه میرفتم سوزن منگنهی برچسب قالیشویی پایم را زخم کرد. در یک لحظه درد در تمام پایم پیچید و آمد بالا. تمام بدنم را گرفت. تقریباً می شود گفت که زمین خوردم.
تا اینجایش یک قضیهی معمولی است. اما چیزی که بعدش باعث شد بغض کنم، این بود که در همان لحظهای که پایم تیر کشید، در ثانیهای که داشتم به زمین میافتادم، کاملاً ناخودآگاه، به خودم گفتم: “ببین محسن روحالامینی چه دردی کشیده”! یعنی الان فکر میکنم که با خودم صحبت کردم. اما شاید کس دیگری این را به من الهام کرد. حالا نمیخواهم در این زمینه زیاد فکر بکنم.
بارها با خودم لحظات آخر محسن یا ندا یا امیر را مرور کردهام. حس بدی است، یا شاید حس خوبی است. نمی دانم! اما همینقدر می دانم که احساس گناه میکنم. از زیستن در این جامعه و در این لحظه، احساس شرمساری میکنم. از اینکه نفس میکشم حس بدی دارم. دقیقترش همین است که گفتم؛ احساس گناه میکنم.
این روزها با حروف و کلمات میگذرند؛ حروف و کلمات و مفاهیم بد، حروف و کلمات و مفاهیم خوب! بعد وقتی یک آقایی آمد در تلویزیون و گفت که شرایط کهریزک یک مقدار “سختگیرانه” بوده است. باز هم حس بدی به من دست داد. دیدم که چطور مفاهیم را غسل می دهند؛ “سختگیرانه”! هه! به همین معنا، فکر میکنم من هم دچار همین “سختگیری” شده ام. یک جور شاید “سخت” میگذرد.
پ.ن: … و ببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است، که این روضهی مکشوف لُهوف است (سید حمیدرضا برقعی).
مرتبط در کلمه: یک پایان منصفانه | بغضهای متراکم | Happy End
18, فوریه, 2010
برای اینکه زنده بمانی نیاز داری که بخوری و بخوابی و خانهای داشته باشی. همین کلمهی “نیاز”، کلمهی اصلی است. باید…باید غذا بخوری، باید بخوابی، باید بیمار نشوی، باید نفس بکشی! نیاز داشتن، آمیخته با سرشت انسانی است. باید هر طور که شده از قاعدهی لعنتی هرم مازلو بالاتر بیایی تا به نیاز های جدیتر برسی. نیازهای جدیتری مانند مطالعه کردن، فکر کردن، تخیل را به کار انداختن، رویاپردازی کردن، نوشتن، خلق اثر هنری و مانند اینها.
دو راه برای گریز از زندان قاعدهی هرم مازلو وجود دارد؛ اول این است که مانند افلاطون و ارسطو، در خانوادهای میلیاردر به دنیا بیایی! یا حداقل خودت به سطحی از رفاه برسی که دیگر این نیازها را به فراموشی بسپاری. آن وقت میتوانی با خیال راحت بنشینی و به معنای هستی فکر کنی.
فرصت داری که از پوچی دنیا دلت بگیرد و دو سه روزی جز خدمتکارانت کسی را نبینی. در باغ خانوادگیات قدم بزنی، سیگار برگت را آتش بزنی و افسوس بخوری به حال انسانهایی که در امور روزمره غرق هستند و این حقایق را نمیبینند. در این صورت وقت داری که از سر فرصت بنشینی و روزها وقت صرف خواندن داستایوسکی و کامو یا رسالهی عین القضات و مثنوی کنی.
راه دوم این است که به راحتی همهی این کارها را با گرسنگی انجام بدهی. به حداقلهایی برای زنده ماندن اکتفا کنی اما به محض فرا رفتن از این حداقلها، روحت را آزاد کنی. سیگار بهمن را در خانهی کوچکت در زیرزمینِ یک محلهی فقیرنشین آتش بزنی. غذایت همیشه مقداری برنج و ماست باشد. برای اینکه از بیویتامینی نمیری هم هر چند روزی یک سیب گاز بزنی یا پرتغالی را، اگر گیر آوردی، پوست بکنی. اعظم پولت را صرف خرید کتاب و شارژ اینترنت و اینها کنی و مابقی را بگذاری برای زنده ماندن.
هر دو راه امتیازاتی دارند اما مزیت راه دوم این است که با انتخاب این مسیر وقتی داری از دردهای بشری صحبت میکنی، می فهمی که داری از چه چیزی صحبت میکنی!
مرتبط در کلمه: بهت بودا
1, ژانویه, 2010

بعد از این مدت که به نسل قبلی مان نگاه می کنم، یک چیز هایی را می فهمم که قبلاً نمی فهمیدم. مثالم را، تنها، از نسل گذشته ی جامعه شناسان می زنم که از نزدیک بسیاری شان را می شناسم.
بسیاری از اساتید جامعه شناسی امروز ایران با یک موج وارد این رشته شده اند؛ موج شریعتی! موج انقلاب، موج مکاتب مارکسیستی و ضد امپریالیستی، موج اصطلاحات پر طمطراقی مثل ریویزیونیست، آپورچیونیست، کاپیتالیست و قس علی هذا. موجی که کف پیاده رو های جلوی سر در دانشگاه تهران شکل گرفت. موجی که در آن همه می خواستند دنیا را تغییر دهند. موج چه گوارا، موج انقلاب کارگری، موج رستگاریِ در دسترس، موجی که زمزمه می کرد “نه قفل و نه زنجیری/ در اوج خدا هستی”، موج بیانیه هایی که در هر سطرش یک بلوک قدرت نیست و نابود می شد. نسلی که فکر می کرد کم کم انقلاب های رنگارنگ جهان سومی دارد تمام دنیا را تغییر می دهد.
بعد الان این افراد برای خودشان میان سال یا پیرمرد شده اند و کم کم دارند از صحنه ی دپارتمان های جامعه شناسی ایران بیرون می روند. نسل های بعدی با آنها چندان هم زبانی ندارند. گاهی تنش هایی هم بین شان شکل می گیرد. چون زبان هم را نمی فهمند.
آنها متعلق به موجی هستند که دیگر مرده است. موجی که خیلی وقت است که مرده. برای آنها جامعه شناسی یک عشق جوانی بود و بسیاری از اوقات تنها یک شغل کسل کننده در میان سالی و پیری. در اتاق های کوچک شان می نشینند و پشت سر هم سیگار می کشند. اغلب افسرده اند. نه مقاله ای می نویسند نه ذوقی برای کتاب ها و ایده های جدید دارند. گاهی اوقات یک عکس کهنه ی شریعتی را هم می بینی که روبروی میزشان نصب کرده اند، به دیوار. از این عکس هایی که دیگر چاپ نمی شود و شریعتی خوش تیپ زمان جوانی شان، با یک کراوات آبی و سفید و صورت سه تیغه دارد به سمت راست تصویر نگاه می کند.
برای این نسل دنیا تمام شده. هیجان ها به سر رسیده و زندگی معنای کلانی ندارد. جامعه شناسی هم عشق زود گذری بود.
می خواهم بگویم گاهی به خودم تشر می زنم که این حوادثِ “تاریخ داغِ” امروز هم روزی سرد می شود. شاید راهی باشد که انتخاب های امروز ما به هیجان های موقتی محدود نشود. مبنای تصمیمات سرنوشت ساز ما تنها همین داغی نباشد. تاریخ را از زاویه ی دید هیجانات زودگذر تفسیر نکنیم.
مرتبط در کلمه: تاریخ داغ
30, دسامبر, 2009

یک عده از ما، نه همه مان! یک عده از ما که به هر دلیلی به طور ذهنی درگیر ماجراهای سیاسی شش ماهه ی اخیر بوده اند شاید با من موافق باشند که ما در این شش ماه و خرده ای، چند سالی بزرگ تر شده ایم. “منِ” قبل از این جریانات با “منِ” الانی، یکی نیست.
تنها یک عده از ما، می فهمند که چه می گویم. الان برایم قابل فهم است که چطور اول انقلاب و جنگ یک لشکر را می دادند دست یک فرمانده ی جوان که لباس نظامی برایش گشاد بود و پشت لبش هنوز سبز نشده بود. بعد این لشکر صد بار بهتر از سبیل کلفت های بعثی به نتیجه می رسید. این حماقت نبود که کار را به جوان ها سپرده بودند. آنها بزرگ تر از سن شان بودند. انقلاب پیرشان کرده بود.
گاهی اوقات تغییرات اجتماعی ما را پیر می کند، پخته می کند. اگر قرار بود بهار شود تا شکوفه کنیم و کم کم گل بدهیم و میوه شویم و اینها، حالا در عرض شش ماه رسیدیم به ته خط. طوری که می شود لشکر بسپرند دستمان برویم منطقه!
الان می فهمم چه حسی دارد که در کنار یک آرمان بزرگ، زندگی روزمره ات هم جریان داشته باشد. انگار که تمام متن ذهنت درگیر مسأله هایی است که مهم است، اما در کنارش حاشیه هایی هم هست که قدرش از متن کمتر نیست. بعد همین زندگی روزمره چه طعمی دارد! یک جوری انگار غنیمت است. خودمان در خلوت می دانیم که چه حالی دارد، همین آسودگی زندگی عادی. بعد قدر تک تک لحظات زندگی عادی را می دانیم. چون “خبر”ها مهم شده اند. یک خبر خوب یا بد می تواند همین زندگی روزمره مان را زیر و رو کند. برای همین، روزمرگی مان هم، روزمرگی معمولی نیست.
تنها یک عده ای از ما می فهمند چه می گویم.
مرتبط در کلمه: تاریخ سرد
10, دسامبر, 2009
فیلم “کتاب قانون” را دوست داشتم. می دانم ریتمش تند بود. می دانم شخصیت پردازی ها مشکل داشت. می دانم که نفهمیدیم آنقدر تکرار صحنه های نشست و برخاست هواپیما برای چه بود! نفهمیدیم که چه شد یک شبه یک مسیحی مسلمان شد! اما من باز دوستش داشتم. هر چقدر هم که برخی نقد ها وارد بود، نقد های ناسیونالیستی، بی معنا بودند. به تریج قبای ایرانی مان برنخورد. ما بیشتر از اینها به مشت و مال نیاز داریم.
کرش (Crash) را دیده اید؟ طنز نیست. یک درام اجتماعی و نقادانه درباره ی نژاد پرستی پنهان در لایه های مخفی زندگی روزمره ی امریکایی است. “بله آقای وزیر” را دیده اید؟ یک طنز سیاسی تند و تیز از سیاست بریتانیایی است. بولینگ برای کلمباین را دیده اید؟ یک مستند با رویکرد نقادانه به خشونت امریکایی است، آن هم با تیکه های سوزاننده و طنز مایکل مور. یک کم از بیرون به جامعه مان نگاه کنیم، بدک نیست.
قبل از این در مقاله ی پایان روایت رسمی، درباره ی یک تناقض در ذهن ایرانی ها نوشته بودم. تناقضی بین حرف و عمل که بسیار هم بنیادی است و همه ی ما کم و بیش دچارش هستیم. آنجا از بُعد رسانه ای آن را توضیح داده بودم، اما به نظرم “کتاب قانون” به خوبی این تناقض را با نگاهی از بیرون نشان داده است.
“ژولیت” یا “آمنه” را نباید نماد یک زن خارجی یا یک لبنانی بدانیم. در فیلمنامه به یک “فرشته” نیاز داشتیم، مثل شازده کوچولوی دو سنت اگزوپری! کسی که اولاً بتواند ما را از بیرون نقد کند. دوم اینکه خودش به این تناقضات دچار نباشد و با این فرهنگ کم ترین تماسی نداشته باشد تا بتواند بنیادی ترین روابط ما را به نقد بکشد و معصومانه از چرایی وجود این زنجیر های خود ساخته پرسش کند.
معلوم است که راحت تر هستیم اگر کسی زندگی فلاکت بارمان را به رخ مان نکشد. اول برای ما سخت است که کسی آیینه ای در برابرمان بگذارد؛ در برابر کنفرانس های نمایشی مان، در برابر مصرف بی قاعده و دیوانه وار بیت المال، در برابر رایج بودن غیبت، دروغ و زیر آب زنی. اما باید به این نقد ها عادت کنیم. همانطور که به غیبت و دروغ و زیرآب زنی عادت کرده ایم.
پ.ن: کتاب قانون، کارگردان: مازیار میری، نویسنده: محمد رحمانیان، بازیگران: پرویز پرستویی، دارین حمسه و …
16, نوامبر, 2009
می گویند که آرامش و ایمان مومن در صورتش هم جلوه می کند و ظاهرش هم برای مردم جذاب می شود. نقل خوش قیافه بودن نیست. نقل بینی باریک و چشم های درشت و ابروی کمون نیست. نقل به دل نشستن یک آدم است. سخن از دلخواه بودن یک نفر است؛ “تو دل برو” بودن، آرامش بخش بودن، متانت داشتن و از این جور چیزها.
حتماً شما که دارید این سطور را می خوانید در ذهن تان چند نفری ردیف می شوند که فکر می کنید همینطور هستند. آدم مدام فکر می کند که چه چیز این بشر به کیانو ریوز و تام کروز و نیکلاس کیج رفته، یا طرف فاصله ی قابل تأملی با آنجلا جولی و ژولیت بینوش دارد، اما باز بد جور به دل می نشیند. اسم این مقوله را می خواهم بگذارم مقوله ی “زیبایی پنهان” یا “زیبایی، با تأخیر”. یعنی اول که نگاه می کنی شاید دلت را نبرد اما بعد که کمی بگذرد از “ظاهر ابرو” به “اشارت های ابرو” می رسی. آنوقت انگار که چیزی را کشف کرده ای، دلت غنج می رود.
اینها یک جور زیبایی هایی است که آدم باید مثل مستشرقین و کاشفان اروپای قرن نوزدهم برود و با هزار زحمت پیدایشان کند. بعد که پیدایشان کرد، یک حس غروری به آدم دست می دهد. می گویند یک نفر قالیچه اش را داشت می تکاند. عارفی این را دید و از خود بی خود شد. این همه قالیچه را می تکانند ما هیچمان نمی شود. اما این عارف بود که زیبایی این اشارت را دید که بله! “کیست که دل را بتکاند؟ تا مثل قالیچه ی ایرانی باز لایق بهترین جای خانه باشد”.
می گویم آدم باید چشم زیبابین داشته باشد که ببیند این زیبایی های پنهان را. باید زحمت بکشد. ادبیات بخواند. شعر بفهمد. عارف باشد. در وادی عشق –اگر هم رهرو نیست- قدمی زده باشد، تا بفهمد که “اشارت” یعنی چه! بعد کسی که اهل اشارت است، می تواند بشارت بدهد. کسی که اشارت ها را می فهمد، می تواند در ادبیات ماندگار شود. می تواند اثر جاودان خلق کند. کسی که اشارت شناس است طبیعتاً صلاحیت آن را دارد که بعد به دیگران بشارت هم بدهد: آنکس است اهل بشارت که اشارت داند!
بگذریم! چه شد که یاد این مقوله ی “زیبایی پنهان” افتادم؟ این مصاحبه ی اخیرِ سیمین دانشور را می خواندم، به یک بخشی برخوردم که میخ کوبم کرد. همه اش خلاصه می شود در این پاراگراف و این پاراگراف هم خلاصه می شود در همان یک جمله ای که تیتر این یادداشتم شده است. دانشور می گوید:
نيما به موسی صدر حسودی اش شد. موسی صدر خيلی خوش تیپ بود. حالا لیبی [قذافی] يا گمش كرده يا كشتدش، نمیدونم. غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون يكی از زیباترين مردهای دنیا بود. چشم های خاكستری، درشت، زيبا. لباس آخوندیش هم شیك، از اين سینه كفتری ها. من در رو باز كردم. گفتم ببینم! شما امامی، پيغمبری! توحق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید. گفت: جلال هست. گفتم: آره، بيا تو. اومد تو.
نیمام كه هميشه اينجا بود. ديگه من نرسیدم چايی به نيما بدم. نيما تو خاطراتش نوشته كه: سيمين محو جلال امام موسی صدر شد و چايی ما رو خودش نداد و منم چایی نخوردم. موسی صدر سه چهار روز اينجا موند. نيما خيلی حسوديش شد. نيما خيلی وسواسی بود. بايد چایی رو خودم می ریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اينقدر خالی باشه. خودمم می دادم بهش. من محو جمال صدر شدم. خيلی زيبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتيم قم. او رئيس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربی ترجمه كرد.
مثلاً من الان می خواهم تشکر کنم از خانم دانشور نه بابت آن همه رمان و ترجمه و نقشی که در ادبیات معاصر داشته است، بلکه فقط برای همین یک جمله ای که خلق کرده است و گفته: “تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی”! می خواهم تشکر کنم که ما را یک دفعه پرتاب می کند به عالم زیبایی های پنهان.
5, اکتبر, 2009
داستان های “هَپی اِند” (Happy End) را دوست ندارم چون واقعی نیستند. واقعیت را دوست دارم چون هَپی اِند نیست. داستان های هَپی اِند واقعی نیستند چون دقیقاً در زمانی تمام می شوند که زندگی شروع می شود. زندگی واقعی است و معمولاً به خوشی تمام نمی شود. تپش قلب زندگی در داستان هپی اند حذف می شود و این درست همان خیانت آفریننده ی این داستان هاست.
داستان های این گونه ای ظاهراً زیبا هستند، چون دروغ می گویند. زندگی ظاهراً زیبا نیست، چون راست می گوید.
6, آگوست, 2009
تکه ای از خاطرات سفر حج (شعبان سال 1387)
امروز پنج شنبه بود. عرب ها مقیدند که دو شنبه ها و پنج شنبه ها روزه بگیرند. مخصوصاً که به ماه رمضان نزدیک می شویم. بعد از نماز مغرب داشتم در مسجد النبی راه می رفتم. عرب ها ،گعده ای دور هم جمع شده بودند و با خرما و چای افطار می کردند. صحنه ی جالبی بود. دلم خرما خواست!
قرآنم را بغل گرفته بودم و عین بچه های مادر گم کرده، بین عرب ها قدم می زدم. می خواستم بروم به “روضه ی مبارکه” (1) و آنجا نماز مغربم را بخوانم. دلم خرما خواست. قرآنم را چسباندم به قلبم.
سجاده ام را در صحن اصلی مسجد النبی انداختم. دور تا دورم را عرب ها با دشداشه ی سفید گرفته بودند. دستار عربی سفیدم را تا کردم و روی زمین گذاشتم. قرآن و عینکم را روی دستار گذاشتم. دنیا را بدون عینک دوست تر دارم. مات می شود. “همه” را نمی بینم. “هم-همه” را می بینم. در نماز مسجد النبی همیشه عینکم را برمی داشتم. بر خلاف توصیه ها ، چشمم را به مهرم نمی دوختم. به روبرو خیره می شدم؛ به همهمه ی مات!
می دانستید روایات معتبری هست که خانه ی امام زمانمان (عج) در مدینه است؟ با خودم فکرکردم …فکر که نه خیال کردم! خیال کردم که چه خوب می شد که تا سلام نماز را می دادم ،”آقای عرب” می آمد و روبرویم می نشست و می گفت “تقبل الله”! دلم خرما می خواست. آخه ما هم روزه بودیم (2).
فردا – نیمه ی شعبان- می رویم که مُحرِم شویم. تمام شد. مدینه ام تمام شد. امام زمان ندیده از مدینه رفتیم … خرما نخورده از مدینه رفتیم!
مرتبط در کلمه: امیدواری و مولای یا مولای
1.روضه ی مبارکه : ما بین خانه و منبر پیامبر (ص) که در حدیثی اشاره شده که قطعه ای از بهشت است و نماز خواندن در آن ثواب بسیاری دارد. برای همین همیشه شلوغ است و برای گیر آوردن جا باید چند دقیقه ای منتظر ماند.
2. مدینه خانه ی مومن است. مسافر در آنجا هم نمازش را کامل می خواند و هم می تواند سه روز روزه بگیرد.
18, جولای, 2009
با حمید یک هفته ای رفته بودم شمال. رفته بودیم کنار ساحل قدم بزنیم. دلیل دیگرمان هم این بود که پایان نامه مان را به جایی برسانیم. خیلی وقت بود شمال نرفته بودم. ویلایی دست و پا کرده بودم در دریاکنار. “دریاکنار” اسم منطقه ای ویلایی نزدیک “فریدون کنار” است.
معمولاً روز ها فقط می نوشتم و شب ها کنار ساحل قدم می زدم. یک شب کنار دریا یک عنکبوت دیدم که تار بزرگی برای خودش تنیده بود. حمید انگار که به تار لگد بزند، یکجا تمام بساط عنکبوت را به هم ریخت. با عصبانیت گفت: “شرم نمی کنه! جلوی من داره مورچه رو یک لقمه می کنه!” شرم تنها چیزی است که این اطراف پیدا نمی شود.
شب، شن های نرم ساحل دریا، پیاده روی با پای برهنه، سکوت انسان ها و صدای موج های دریا؛ اینها برای رفع دلتنگی خوب است. به قول حامد عسگری:
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم / گریه غرورمو به هم می زنه / مرد برای هضم دلتنگیاش/ گریه نمی کنه، قدم می زنه!
12, ژوئن, 2009
هیچ وقت تاب تحمل کلیشه های تلویزیونی را نداشته ام. مخصوصاً زمانی که در مناسبت هایی مانند انتخابات، خبرنگاران در شهر پراکنده می شوند و مدام از مردم می پرسند که چرا رأی می دهید؟ و جواب کلیشه ای بعد از آن ؛ “این وظیفه ی شرعی و ملی ماست”. هر وقت صدا و سیما این مصاحبه ها را پخش می کند می زنم کانال دیگر تا این تکرار بی انتهای کلیشه های ابلهانه را نبینم.
امروز رفتم حسینیه ی ارشاد تا رأی بدهم. سرم پپایین بود که کسی زد به شانه ام. اوجی خبرنگار صدا و سیما بود. تا برگشتم گفت: به نظر شما حضور پر شور مردم ….؟! دوربین را که جلوی خودم دیدم در فرصت یک دقیقه ای که او سوال را می پرسید، تنها به ذهنم زد که پخش زنده است. اگر نه قبلش اجازه ای می گرفت. اما رو دست خوردم، پخش زنده نبود. به سوالات کلیشه ای اش سعی کردم غیر کلیشه ای جواب دهم.
با خودم فکر می کنم؛ سوال: در یک دقیقه چگونه ذهن را می شود متمرکز کرد؟ جواب: نمی شود! سوال: چه کار باید کرد؟ جواب: به کلیشه ها بازگشت و موقعیت را ختم به خیر کرد. سوال: کلیشه ها؟ جواب: بعله!
به چهره ی خبرنگار نگاه می کردم. بی حوصله و خسته بود. موقعیت برای او کاملاً تکراری بود. کم ترین شوقی را به من منتقل نمی کرد. ولی حس می کردم کاملاً حرفه ای است. دارد به راحتی من را در موقعیتی قرار می دهد که کار را بنا به میل او پیش ببرم. من هم چاره ای نداشتم. وقتی به یک سوال جواب داده ام نمی شد ناگهان گفت : شرمنده من مصاحبه نمی کنم! در هر حال لازم می دانم از تمام “ملت همیشه در صحنه” بابت کمک به بازتولید این کلیشه های ابلهانه عذرخواهی می کنم.