8, ژانویه, 2012

مانیفست

دسته: یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

می‌گفت که تا جوان هستید و انرژی در بازو و هیجان در دل و برنامه در سر دارید، تا وقتی که جاه طلب و رویا پرداز هستید، تمام زندگی‌تان را بریزید توی یک کوله پشتی. بعد کوله‌پشتی را بیاندازید به پشت‌تان و بروید و ریسک کنید. یک روز این شهر باشید، یک روز یک شهر دیگر. اگر رشته‌‎ تحصیلی‌تان به نظرتان خسته‌کننده است، تحملش نکنید. عوضش کنید. پا شوید بروید کشورهای دیگر را ببینید. یک روز توی کوه باشید، یک روز توی جنگل، یک روز بین جوانان. یک روز بین پیران. مردم دیگر را ببینید. فرهنگ‌های دیگر را تجربه کنید. تا زندگی داغ است، طعم‌های متفاوتش را بچشید. کارهای مختلفی که دوست دارید را انجام دهید. سیاسی، غیرسیاسی، هنری، فرهنگی، آکادمیک و … به هر کدام دستی برسانید. خطر کنید. افسرده نشوید. خلاق باشید. مطلقاً در این دنیا چیزی نیست که مانع شما شود، جز ذهن ملول و نالانِ خودتان.

بعد که خوب همه‌ی اینها گذشت، یک روز می‌رسد که خودتان حس می‌کنید که “خوب! دیگر بس است. دیگر وقتش شده که یک جا ساکن شوم. یک جایی بنشینم و زندگی‌ خودم را تشکیل دهم. وقتش شده که مثل یک مرد/زن خوبِ معمولی، صبح‌ها بروم سر کار. عصرها برگردم خانه.” یک وقتی می‌رسد که فکر می‌کنید که حالا باید عادی باشم. یک وقتی می‌بینید که بزرگ‌ شده‌اید. دیگر سرتان درد نمی‌کند برای هر روز به کوه زدن. نه پایی دارید برای دویدن، نه دلی برای باختن. آن‌وقت وقتِ زندگیِ بی‌دغدغه‌ی یک آدم بزرگ‌سال است. آن زمان خودش می‌آید. آن وقت را بگذارید برای زمانش. الان برایش جوش نزنید. وقتش که برسد خودتان می‌فهمید.

الان، الان را دریابید. وقتی جوانید، جوانی کنید. وقتی بزرگ‌ شدید، خود به خود مجبور می‌شوید بزرگی کنید.


پ.ن:
گروس عبدالملکیان می‌گوید:

علفزار
با موهای سبز ژولیده در باد
کوه
با موهای قهوه ای یکدست
رودخانه
با گیره های سرخ ماهی
بر موهاش…

هیچ کدام را ندیده!
حق دارد نمی خواند این پرنده ی کوچک…

تهران
کلاه بزرگی است
که بر سر زمین گذاشته ایم.

مرتبط در کلمه:
سوالاتی برای زیستن (2)

تنهایی، اصالت، لذت، سعادت

30, نوامبر, 2011

تنهاترین سلیمان

دسته: مناجات, یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

خاطرات انگشترم را که کنار هم بگذارم برای خودش داستانی می‌شود، طولانی. اولین خاطره‌اش مال حدود سال‌های هشتاد و سه است، که با محمد که یکی از دوستان دوران کارشناسی‌ام بود، رفته‌ بودیم مشهد. انگشتری دیدیم که چشممان را گرفت و برای اینکه نشان برادری‌مان باشد، هر دو یک شکلش را خریدیم. انگشتری که رکابش معمولی بود. اما سنگ خاتمش، عقیقِ سرخ و بر خلاف معمولِ انگشترهای عقیق، مستطیل شکل بود؛ مثل یک کتیبه. جان می‌داد که بدهم رویش چیزی بنویسند. رفتیم طبقه‌ی دوم بازار رضا. آنجا کسانی هستند که روی طلا و خاتمِ عقیق، چیز می‌نویسند، با خط خوش. مرد میان‌سالی که پیش‌بند بلند پلاستیکی به تن داشت و پشت چند دستگاه نشسته بود پرسید «چی بنویسم؟» گفتم: «لطفاً بنویسید؛ السلام علی الشیب الخضیب!»

مهر ماه سال بعد بود گویا. اگر حافظه‌ام یاری کند. در کتابخانه‌ی دانشکده‌مان داشتم چیزی می‌خواندم که یکی از بچه‌های چپ آمد و یک تراکت را گذاشت کنار دستم. بیرون، توی حیاط، به روند معمول آن سال‌ها در دانشگاه علامه، هر دو سه هفته‌ای یک تحصن و اعتصاب و اعتراض داشتیم. مثل الانِ دانشگاه‌ها نبود که گَرد مرده پاشیده باشند بر رویشان و بچه‌هایش همه به یک گوشه‌ای خزیده باشند. در هر حال، تراکت، طرح قشنگی داشت. یک دست مشت کرده بود که بالایش با خط درشت نوشته بود: «دانشگاه زنده است.» نگاهش کردم و برگشتم سر کار. محمد آمد. این، یک محمد دیگر است. تازه یک دوربین دیجیتال حرفه‌ای خریده بود و ذوق داشت. آمد بالای سرم و قبل از سلام و علیک، گفت: «چه ترکیب قشنگی! تکون نخور بذار یه عکس بندازم.» عکسی انداخت که در کادرش، گوشه‎‌ی کتابم بود و آن تراکت. سطح میز چوبی کتابخانه هم در زمینه بود و دستِ راستم که علاه بر انگشتر، یک مداد تیز را هم نگه داشته بود. مدادم را در این مدت تراشیده بودم و اضافه‌های تراش را روی تراکت ریخته بودم. ترکیب دست و مداد و کتاب و شعار «دانشگاه زنده است» برای محمدِ عکاس‌باشی جالب بود. یادم هست که در وبلاگش در آن زمان منتشرش کرد. الان هر چه می‌گردم عکس را پیدا نمی‌کنم.

سال هشتاد و پنج بود که حج رفتم. روز آخر برای خداحافظی رفتم کنار کعبه. ظِل آفتاب همه را تارانده بود. برای همین دور کعبه خلوت بود. رفتم و پرده‌ی کعبه‌ را بوسیدم و صورت و دستانم را رویش گذاشتم. در حال دعا بودم که یکی از سلفی‌هایی که همیشه آنجا پلاس‌اند آمد و گفت: «بوسیدن کعبه، شرک است.» می‌خواست به رسم نگهبانان آنجا با شیعیان بحث کند. انگشتر را دستم دید. پرسید رویش چه نوشته. گفتم: «السلام علی الشیب الخضیب.» پرسید: «یعنی چی؟» گفتم: «منظور حسین علیه‌السلام است که محاسن سفیدش به خونش خضاب شد.» با حالت مودبانه‌تری گفت: «ابی‌عبدالله!» حس کردم یادآوری کرد که حسین صدایش نزنم. به رسم اعراب با احترام با کنیه بخوانمش. بعد از ثانیه‌ای که خیره مانده بود به انگشتر، باز برگشت سر خط و گفت: «این نوشته‌ی‌ روی انگشتر هم شرک است.» پرده‌ی کعبه را نشانش دادم گفتم دولت سعودی اینجا هم نوشته «الله | محمد (ص).» این هم شرک است؟ روی ستون‌های همین اطراف نوشته محمد، ابوبکر، عمر و … این هم شرک است؟ مثل کسی که جوابی نداشته باشد چشمانش را به اطراف چرخاند و گفت من با آن پرده کاری ندارم…

امسال بود که یکی از بچه‌های بریتانیایی که تازه دکترایش را گرفته، آمده بود توی دفترم. داشت با هم‌دفتری‌ام صحبت می‌کرد. دم غروب بود. آفتاب دم غروب “گردی زعفران رنگ” را به داخل اتاق می‌ریخت. من تهِ اتاق در نقطه‌ی مقابل پنجره، پشت میزم نشسته بودم. کتاب را دستم گرفته بودم. نگین انگشتر توی آفتاب می‌درخشید. شاید درخشان‌ترین شیئ داخل اتاق بود. دوستم گفت: «انگشترت قشنگه.» گفتم: «ممنون، نمونه‌ی کلاسیک انگشترهای شرقیه، نه؟» پرسید: «چی روش نوشته؟» گفتم: «ترجمه‌ش سخته. اشاره به داستان شهیدِ کربلا داره که چیزی شبیه ماجرای “جان دِ باپتیست” یا “یحیی تعمیددهنده” است. نوشته‌ سلام بر ریش به خون آغشته‌. اشاره به ریش سفید شهید کربلا داره که در ماجرای شهادتش به خونش آغشته شد.» کنجکاوانه نگاه می‌کرد. گفت: «اینترستینگ!»

بگذریم، این انگشتر، که چندین سال است همراه دارمش، من را یاد یکی از ابیات شاهکار محتشم کاشانی می‌اندازد: بودند دیو و دد، همه سیراب و می‌مکید | خاتم ز قحط آب، سلیمان کربلا

خدا می‌داند چند صنعت ادبی با ظرافت در کنار هم این بیت را ساخته‌اند. دیو و دد، اسیر و در خدمتِ سلیمان نبی بودند. مشهور است که سلیمان، انگشتری هم داشت که قدرتِ اعجاب‌انگیزی داشت. اما ابی‌عبدالله، سلیمانی بود که دیو و دد آب بر او بستند. سلیمان‌ِ تشنه‌ی کربلا، از تشنگی چند باری در روز عاشورا، خاتم انگشترش را مکید. انگشتری که به دستش نماند و عصرش از دست جدا شد و … لا حول و لا قوه الا بالله

مرتبط در کلمه: دین اصیل

12, اکتبر, 2011

دود، آرامش، تمایز، ورزش

دسته: حواشی دانشگاه, قصه های جزیره, یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني


حدود
ساعت ده شب بود که داشتم قدم زنان از کتابخانه‌ی دانشگاه به سمت خانه‌ام میرفتم که استاد راهنمایم را دیدم که دارد می‌دود و به سمت من می‌آید. سلامی کردم و جوابی داد و همینطور دوان دوان رد شد. مثل همیشه لباس ورزشی تنش بود و داشت سر شبی ورزش می‌کرد. ذهنم فلش‌بک زد به روز اولی که با او دیدار داشتم.

با لباس مرتب و یک کیف چرمی، آماده‌ی دیدار شده بودم. رأس ساعت جلوی در اتاقش روی مبل نشستم تا بیاید. البته از دیدنش غافلگیر نشدم! چون در ایران تعدادی از فیلم‌های سخنرانی‌اش را روی گوگلویدئو و یوتیوب دیده بودم. طرز رفتار و لباس پوشیدنش را کم و بیش می‌شناختم. در هر حال، شنیدم که از انتهای راهرو صدای جرینگ جرینگِ کلیدها در جیب کسی می‌آید که دارد به صورت رزمی می‌دود. وقتی به من رسید، گفت «تو باید مرتضی باشیمن سری تکان دادم و «نایس تو میت یو»یی حواله کردم.

کلاه بیس‌بالی به سر داشت. یک شلوار ورزشی مندرس که زانو انداخته بود و یک جلیقه‌ی بنفش هم تنش بود. به پهنای صورت عرق می‌ریخت. از آن روز به بعد، تا زماننا هذا من او را با لباس غیر ورزشی ندیده‌ام. مدام در حال دویدن از دانشگاه تا خانه و از خانه تا دانشگاه. می‌گفت ایده‌هایش را در حین دویدن پرورش می‌دهد.

وارد اتاقش شدم. با خنده گفت «همون طور که می‌بینی فقط یک صندلی هست که بشینیدر واقع انتهای اتاق را نمی‌شد دید بس که پر از کتاب بود. تمام سطح اتاق تا نیمه‌ی دیوار را کتاب پرکرده بود. حتی حدس می‌زنم که یک سری کامل مبل هم در زیر کتابها مدفون بود. وقتی که صحبت می‌کردیم، گاهی مجبور می‌شد که کتاب و مقاله‌ای را نشانم دهد. عجیب اینکه در آن غوغای شلوغی درست می‌رفت سروقت همان کتابی که می‌خواست. (دنباله…)

7, آگوست, 2011

خانه‌ی صداقت

دسته: یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

خیلی دوست داشتم بدانم آن حاجی آقایی که این روزها این خانه‌ی قجری منحصر به فرد در منیریه را خراب می‌کند، جایش چه می‌سازد.

مرتبط بیرون از کلمه: ظرفیت و ظرافت یک انسان

12, ژوئن, 2011

کارخانه‌ی زامبی‌سازی


زامبی بنیاناً اسطوره‌ای افریقایی است. زامبی در واقع مرده‌ی متحرک است که امروزه در فیلم‌های ژانر وحشت استفاده‌ی زیادی دارد. مرده‌ی متحرکی که هر کس را گاز بگیرد، او هم زامبی می‌شود. در این فیلم‌ها معمولاً یک لشکر زامبی را نشان می‌دهند که تلوتلوخوران، با دستانی آویزان، چشمانی از حدقه در آمده، دهانی خونین و پوست و لباسی که در برخی نقاط بافتش پوسیده و فروریخته در خیابان راه می‌روند و دنبال قربانی می‎‌گردند.

برای خودم دسته‌بندی می‌کنم که ما یک نوع رفتار داریم که بداخلاقی است. مثل اینکه  من ناسزایی را به کسی بگویم. یک نوع رفتار داریم که وقیح است؛ وقاحت یعنی اصرار بر بداخلاقی. یک نوع رفتار هم که امروزه خیلی شاهدش هستم رفتار زامبی‎‌‌وار است. یعنی بداخلاقی و وقاحت و توجیه وقاحت با همدیگر به علاوه‌ی فقدان هرنوع اصل و مرامی که بتوان به عنوان ترمز استفاده کرد. یک غده‌ی سرطانی در یک قسمت‌هایی از این جامعه شروع به تکثیر کرده و کم کم دارد روابط اجتماعی را به کل تخریب می‌کند.

اینها همه جنبه‌هایی از حیات افسرده‌ی امروز ما هستند. دقیقاً، زیست‌گاه ما به چنین موجود چندسر و آدم‌خواری تبدیل شده است. این موجود کم کم دارد ما را هم تبدیل به زامبی‌ می‌کند. این کارخانه‌ی زامبی‌سازی در سال‌های اخیر پرکارتر هم شده. فقط فضای گفتگوهای خیابانی قبل از انتخابات را با فضای امروز در اینترنت مقایسه بکنید. چقدر رادیکال‌تر شده‌ایم، همه‌مان! چقدر زامبی‌ شده‌ایم. (دنباله…)