17, آوریل, 2013

سمیه دخترِ خیاط و مصعب پسر عمیر

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی,مناجات,یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

آن اسلامی که اولین شهیدش یک (1) زنِ (2) سالخورده‌ی (3) برده، باشد؛ یعنی سمیه بنت خیاط. اسلامی‌ست که برای کسی از میانِ آخرین لایه‌های قاعده‌ی هرمِ قدرت در اجتماع، رهایی‌بخش است. آن اسلامی که جمعیت زیادی را در یک شهر جذب کند، اما نه به زور و نه حتی با خطبه و خطابه، که با قرائتِ ساده‌ی قرآن توسط یک (1) مردِ (2) جوانِ (3) پولدارِ نازپرورده که تازه ایمان آورده و هر روز در مسیر ورودیِ مدینه می‌نشیند و از بر قرآن می‌خواند؛ یعنی مصعب بن عمیر. این آن اسلامی‌ست که یک فردِ خوش آتیه (که نفعش در بازتولیدِ نظم موجود و تضمین امنیتش در راسِ هرم قدرت است) را آنچنان منقلب و انقلابی می‌کند، که در جنگ احد می‌جنگد و جان پیامبر را نجات می‌دهد و شهید می‌شود. این آن اسلامی‌ست که سوارِ موجِ بغض‌های طبقاتی موجود در جامعه‌ی نابرابر نمی‌شود که پیامش را برساند. بلکه پیروان را به فراروی از دیدِ طبقاتی و در عین حال چالشِ هرم نابرابر قدرت دعوت می‌کند. با بازتولیدِ بغض به جنگِ نابرابری نمی‌رود. به فراروی از بغض دعوت می‌کند… و این آن اسلامی‌ست که امروز متروک شده.

23, ژانویه, 2011

کورمال کورمال

Category: مناجات – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

      

 

دست مرا بگیر خدایا!

دستی که کورمال به هر سوی

در جستجوی توست

وز هیچ مخزن کتب اینجا

یک پنجره به سوی تو نگشود

اوراق هر کتاب

چون برگهای زرد خزانی

در لحظه تلاطم طوفان

تنها

بر دامن تحیرم افزود

دست مرا بگیر!

 

محمدرضا شفیعی کدکنی

 

تفسیر شما از این عکس چیست؟

پ.ن: عکس از کتابخانه دانشگاه واریک، زمستان 2010

20, اکتبر, 2010

خیال کن که غزالم!

Category: مناجات – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

 

شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیافتد
 
جدا ز دامن مادر، به دام دانه بیافتد

 
ز نازکی ز ندامت، ز بیم صبح قیامت
 
بدان نشان که شنیدی، سری به شانه بیافتد

 
به کار آنکه برون از بهشت گشته عجب نیست
 
که در جهنم غربت، به یاد خانه بیافتد

 
نشان گرفته دلم را، کمان ابروی ماهی
 
خدای را که مبادا، دل از نشانه بیافتد

 
دلم به کشتی کربت، به طوف لجّه غربت
 
چو از کرانه‌ی تربت، به بیکرانه بیافتد

شوم چو ابر بهاران، ز جوش اشک چو باران
 
که دانه دانه برآید، که دانه دانه بیافتد

 
جهان دل است و تو جانی، نه بلکه جان جهانی
 
کم سکندر و دارا، کزین فسانه بیافتد

 
خیال کن که غزالم، بیا و ضامن من شو
 
بیا که آتش صیاد، از زبانه بیافتد

 
الا غریب خراسان، رضا مشو که بمیرد
 
اگر که مرغک زاری از آشیانه بیافتد

خواننده: محمد اصفهانی (نسخه‌ی صوتی، نسخه‌ی تصویری)

پ.ن: هر چه گشتم شاعر این شعر را پیدا نکردم. اگر می‌شناسید، لطفاً، معرفی کنید.

5, جولای, 2010

وقار

Category: مناجات – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

سجاده نشین باوقاری بودم

بازیچه‌ی کودکان کویم کردی


یک داستان کوتاه در یک بیت! داستانی با آغازی در مصرع اول و فرجامی در مصرع دوم و در سفیدی بین دو مصرع، سوز و گداز و داستانی به وسعت یک عمر و به قیمت یک جان. به لحاظ فرمی سهل ممتنع و به لحاظ محتوایی “از هر زبان که می شنوم نامکرر است.”

26, دسامبر, 2009

دین اصیل

Category: فلسفه و عرفان,مناجات – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

اگر طالب بودید در میانه ی شور و احساس عاشورایی کمی هم از ربط عاشورا با سنت های جاودان الهی بدانید، توصیه می کنم به این یادداشت کوتاه از حضرت آیت الله آقا سید مصطفی محقق داماد مراجعه کنید. یادداشت کوتاه و در عین حال عمیقی است.

این یادداشت در واقع تفسیری است از آیه ی هشتاد و دوم سوره ی اسراء که می فرماید: “و ما قرآن را که برای مومنان مایه ی شفا و رحمت است فرو می فرستیم، و ستمکاران را چیزی جز زیان نمی افزاید”.

همیشه با خواندن این آیه و آیات مشابه فکر می کردم؛ یعنی چه که قرآنی که مایه ی شفا و رحمت است، برای ستمکاران مایه ی زیان می شود؟ مگر نیست که می گویند پیامبر “رحمت للعالمین” بود؟ دقت دارید؟ “رحمت للعالمین” نه “رحمت للمومنین”! پس چگونه است که قرآنی که سخن خداوند است، مایه ی زیان عده ای می شود؟ مگر می شود که “قرآن ناطق”، رحمت للعالمین باشد و “قرآن صامت”، برای مومنان رحمت باشد و نه برای دیگران؟

سخن استاد محقق داماد این است که دین شمشیری دو لبه است. اگر در آزادی و با معرفت برگزیده شود، در قلب انسان نفوذ کند و انسان با یک تصمیم و اراده ی درونی انتخابش کند، بین خواست خدا و خواست انسان، هماهنگی ایجاد می شود. پس این دین، اصیل است. اما اگر دین تنها به واسطه ی زور یا وراثت و فرهنگ به فردی برسد، بدتر موجب نوعی اعتماد به نفس کاذب می شود. ممکن است نوعی “ابزار توجیه” زشتی ها شود. این دین، کاذب و جعلی است. هر چند پر طمطراق و با تشریفات باشد.

تفسیر استاد اینگونه است که امام حسین (ع)، روز تاسوعا را از دشمن مهلت خواست تا در آن زمان به یارانش فرصت دهد که این انتخاب را انجام دهند. یعنی فضای باز و آزادی به وجود آورد که اصالت دین هر فرد مشخص شود. گفتند “هر که می خواهد برود” و کسانی که شک کردند، رفتند. این شک مربوط به یک لحظه نبود. آنها در دل ایمان نیاورده بودند، پس در محیطی که انتخاب به خودشان واگذار شد و دیگر سنت ها و فرهنگ و اجتماع شان راه مطمئنی در برابرشان قرار نمی داد، نشان دادند که دین قلبی شان، لاغرتر است از آنچه که لغلغه ی زبان شان است.

آن دینی که تنها در بیرون است، آن دینی که با معرفت باطنی عمیق انتخاب نشده است، بدتر باعث گمراهی می شود. کما اینکه اصحاب جمل و بسیاری از لشکریان عمر سعد در راه بهشت شمشیر می زدند. برای همین حتی از کشته شدن هم ترسی نداشتند.

همین درک، کلید فهم رفتار اسلامگرایان رادیکال دنیای ما مانند وهابیون است. آنها که خود را به راحتی منفجر می کنند تا به بهشتِ وعده داده شده برسند. ایمان کاذبی دارند، که درونی نیست. تنها کافی است که آنها را لحظه ای در برابر یک فضای فارغ از فرهنگ و سنت هایشان قرار داد. یک نوع خلاء تئوریک کافی است که در همه چیز شک کنند. باید یک بار، تصمیم را به خودشان واگذار کرد، تا مرجعیت سنتی برایشان تصمیم نگیرد. آن وقت توخالی بودن ایمانشان را بهتر درک می کنند. این درک، گاهی برای ما دردناک هم هست.

گویا یکی از راه های امتحان خداوند اینگونه است که چنین فضای خلائی را برای ایمان های کم عمق ما فراهم می کند. امام آنگونه ،–با بحل کردن همه و خاموش کردن چراغ- در شب عاشورا چنین فضایی را برای یارانش ایجاد کرد و همین گونه ابراهیم نبی (ع) با خوابی که دید آزمایش شد. حتی امام حسین خود هم همین گونه آزمایش شد، آنوقت که علی اکبر و علی اصغرش را در جلوی دیدگانش شهید کردند و تفاوت ابراهیم و حسین در این است که آزمون حسین دشوارتر بود.

لا حول و لا قوه الا بالله

پ.ن: تازگی ها دارم به “اصالت” فکر می کنم. درباره اش بیشتر می نویسم.

مرتبط در کلمه: علیه تردید | تضاد تراژیک اسطوره