29, اکتبر, 2013

برخی کفترباز هستند، برخی ماشین‌باز و برخی دیگر هم «کتاب‌باز»

Category: حواشی دانشگاه,کتاب – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

در اوایل دوره‌‌ی دکترا در کلاس‌های ارشدِ دانشگاه هم شرکت می‌کردم. از این میان یک کلاس برایم جذاب بود. کلاسی که استادی داشت که همه چیز‌ می‌دانست. همه چیز خوانده بود. از روانکاوی تا ادبیات و از تاریخ تا جامعه‌شناسی. در هر جلسه یک متن مهم را می‌خواندیم و از این طریق استاد از ابعاد مختلف به موضوعِ آن واحدِ درسی می‌پرداخت: یک بار روانکاوانه یک بار جامعه شناسانه و قس علی هذا. اما نکته‌ی جالب این بود که کار این استاد و آن دانشجویان هیچ وقت به مناظره نمی‌انجامید. بیشتر نظرات متفاوت‌‌ِ دیگر نویسندگان را نقل می‌کردند و با هم به اشتراک می‌گذاشتند.

هر روز که از ترم می‌گذشت کلاس بیشتر شبیه گالری نظرات متفاوتِ اندیشمندان می‌شد. شبیه گالری‌های هنرهای مدرن که هشتاد درصد مخاطبین می‌دانند که اتفاق مهمی در آن می‌افتد اما نمی‌دانند که آن اتفاق چیست. پس فقط سر تکان می‌دهند. دریغ از یک سوالِ بنیان‌بر‌انداز و چالشی. بیشترِ دانشجویانِ کلاس با نمایش این استاد همراه نبودند بلکه فقط حسرت نخوانده‌هایشان را می‌خوردند. مخصوصاً آنها که اعتماد به نفس کمتری داشتند و یا اینکه در کار دانشگاهی و تحقیقاتی دستی نداشتند و مدام فکر می‌کردند که از قافله عقب هستند.

نکته‌ی دیگر در مورد این استاد این است که با اینکه سه چهار کتاب را توسط انتشاراتی‌‌های مهم منتشر کرده اما در رشته‌اش فرد تاثیرگذاری نیست. خوانندگانِ ثابتی  ندارد. کسان زیادی به کارش ارجاع نمی‌دهند.چرا؟ ساده‌ است. چون کارهای او چندان مشارکت سازنده‌ای در فهمِ ما از دنیای پیرامون‌مان نداشته.

از همان زمان این فکر به ذهنم رسید که بسیاری از کسانی که در دانشگاه کار می‌کنند «سوال محور» نیستند، بلکه «جواب محورند.» به دنبال جواب‌های جذاب و متونِ مهم و نام‌های بزرگ می‌روند. همه را خوانده‌اند و می‌خوانند و لذت هم می‌برند. شاید تعجب هم می‌کنند که با این همه معلومات چرا نمی‌توانند اثر مهمی خلق کنند. اگر از من بپرسید می‌گویم اینها نوابغی هستند که سوال‌های مهم‌شان را زیر خروارها جوابِ هیجان‌انگیز دفن کرده‌اند. استعداد پرسشگری‌شان را از بین‌برده‌اند. هرچه دید وسیع دارند، عضلات دویدن‌شان ضعیف است. در دشتِ فراخِ اندیشه نمی‌توانند بدوند. هر چند که روی نقشه، همه‌ی نقاطِ دشت را کاویده‌اند.

بزرگ‌ترین نام‌های عرصه‌ی اندیشه کسانی نبودند که می‌خواستند برای خودشان «کسی شوند.» بلکه می‌خواستند «کاری کنند.» کسانی که زاهدانه تلاش محققانه‌شان را معطوف به سوالی‌ و دردی کردند، توانستند اثری جاودان هم خلق کنند (و به تبعِ آن برای خود کسی شوند). پیش از اینکه به دنبال مدهای روشنفکری و خواندن متونِ مهم باشیم، باید ابتدا به فکر سوال‌ و درد و تشنگی‌ باشیم. «آب کم جو، تشنگی آور به دست!»

به گمانِ من آن ‌کسی که سوالِ خود را پیدا کرده، در باغ اندیشه سلانه سلانه قدم نمی‌زند و از هر درختی میوه‌ای نمی‌چیند. بلکه مسیری کم و بیش منسجم را در پی‌ می‌گیرد و در آن مسیر آنقدر سعی و خطا می‌کند تا به جوابی‌ برسد که کم و بیش مرهمی‌ست بر دردش.

در همان کلاس این قیاسِ بی‌ادبانه به ذهنم رسید که برخی کفتربازند و برخی ماشین‌باز و برخی هم «کتاب‌باز». هرچند من بیشتر خوش دارم که کتاب‌بازها را ببینم که (در قیاسِ با دو گروه اول) در ایرانِ ما هم کمتر یافت می‌شوند. اما اصالت‌ِ کار دانشگاهی را در مأموریت‌ِ کسانی می‌جویم که سوال و درد دارند. آنهایی که در کلاسِ درس هم این درد را با دیگران به اشتراک می‌گذارد. تجربه‌ی بیست و سه سال دانش‌آموزی و دانشجویی (و اخیراً محققی و معلمی) به من نشان داده که اساتیدی که دردشان را به اشتراک می‌گذارند، قلب دانشجویان را نیز تسخیر می‌کنند و این خود مقدمه‌ی به کارگیری درست مغز است. اینها اساتیدی هستند که دانشجو را با نشان دادنِ بی‌سوادی‌اش تحقیر نمی‌کنند. به جای سفر آفاقی در افقِ تاریخ اندیشه، دانشجو را به سفری انفسی دعوت می‌کنند تا سوال را در درونِ خود بجوید.

24, سپتامبر, 2010

هنرهای قاب نشدنی؛ جلد کتاب فارسی

Category: مطالعات اجتماعی و فرهنگی,کتاب – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

مشهور است و بسیار شنیده‌ایم که ایرانیان –برعکس اروپاییان- با هنرشان زندگی می‌کردند و می‌کنند. هنر چیزی نبوده که قابش بکنید و به دیوار بزنید. محلی به نام موزه در فرهنگی شکل می‌گیرد که نیاز داشته باشد که هنر را جایی سازماندهی کند تا در زندگی روزمره‌ی مردم گم نشود. اما هنر شرقی نیاز به موزه نداشته. چون همیشه در زندگی مردمش در جریان بوده و هست.

بسیار گفته‌اند که هنر، همان قالی‌ای است که زیر پایت انداخته‌ای. اگر مانند من به یاد کودکی‌ات بیافتی، حتماً لحظات بسیاری را به یاد می‌آوری که گل‌های پیچ در پیچ قالی خانه را می‌شمردی. یا با دست پیچ‌های ساقه‌اش را پی می‌گرفتی، ببینی به کجا می‌رسد. یا روی لبه‎‌ی قاب قالی راه می‌رفتی طوری که انگار دو طرفت، پرتگاه است و باید پایت را، قرص، روی خطوط قاب دور قالی بگذاری. یا ریشه‌های قالی را می‌بافتی و یا، پنهان از مادر، می‌کندی تا نخ بادکنکت شوند!

این هنر، لبخند نامحسوس ژوکوند یا تن برهنه‌ی عیسی (ع) نیست که به دیوار لوور پاریس یا نشنال گالری لندن آویزان باشد و یکی دو باری شانس این را داشته باشی که با بچه‌های مدرسه به دیدنش بروی. این هنر در تمام خاطرات گذشته و زندگی آیندهات گره خورده.

اینها را زیاد شنیده‌ایم. اما آنچه کمتر شنیده‌ایم این است که هنوز هم که هنوز است، ما با هنرمان زندگی می‌کنیم. حتی در جایی که تصورش را نمی‌کنیم؛ جلد کتاب‌ها.

                              

در این سال‌های دانشجویی، طبعاً، با کتاب، زیاد سر و کار دارم. مخصوصاً از اواخر دوره‌ی کارشناسی که به صرافت افتادم تا کتاب انگلیسی بخوانم، بسیار شده که کتاب‌های فارسی و انگلیسی را با هم مقایسه کنم. کتاب فارسی چیزی دارد که تا به حال در تولیدات هیچ کدام از ناشرین انگلیسی زبان ندیده‌ام. طرح روی جلد کتاب‌های فارسی، خود قابی است از احساسات و تفکرات و برداشت‌های طراح. خودش اثری هنری است که می‌توان قابش کرد و به دیوار زد.

فقط نگاهی به عناوین کتب نشر “نگاه معاصر” بیاندازید. طرح‌های “باسم الرسام”، ستودنی است. اینها تنها روی جلد کتاب نیست. این‌ها هنری است که ما با آن زندگی می‌کنیم – و دقیقاً به همین دلیل بسیاری اوقات از آن غافلیم. نگاهی به طرح‌های “نشر نی” و نام مشهور “پرویز بیانی” بیاندازید! مشتاقم بدانم هیچ کجای دنیا، یک طراح جلد کتاب برای طرحش اینقدر وقت و فکر و احساس می‌گذارد؟

ناشران معروف انگلیسی زبان –در علوم اجتماعی- “روتلج”(مثلاً سری کلاسیک‌های روتلج ، “سیج” و “پالیتی” هستند. طرح جلد کتاب‌های‌شان معمولاً یا یک رنگ یک‌دست است، یا حداکثر یک عکس، که به اندازه‌ی روی جلد بزرگ شده. تمام هنر طراح جلد کتاب این است که عکس خوبی انتخاب کند. اسم این را می‌گذارم “رئالیسم آزار دهنده‌ی اروپایی”!

اما از سوی دیگر، جلد کتاب‌های فارسی، خلاقیت، هنر و احساس هنرمند و طراح را نمایش می‌دهد. این طرح‌ها، معمولاً، شامل نمادهای در هم پیچیده‌ای است که در قاب جلد کتاب فارسی، نمایشی از رقص همزمان نماد و معنا و زیبایی را نشان‌مان می‌دهد. درست مثل قالی‌های زیر پایمان. نمایشی هر روزی که کم‌تر به آن توجه می‌کنیم. چون با آن زندگی می‌کنیم. این هنر، گذشته و حال و آینده‌ی ماست. کودکی و جوانی و پیری ماست. نمی‌شود قابش کرد برای موزه!

10, آوریل, 2010

یادداشت‌های دوبی: نونِ خواندن

Category: دوبی,کتاب – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني


باری … که زندگانی گویی فراهم آمدن است و فروپاشیدن.

محمود دولت آبادی

 

1.”نون نوشتن” اثر محمود دولت آبادی نه زندگی نامه است و نه یادداشت‌های فلسفی و نه نقد ادبی و نه مجموعه تأملات جامعه شناختی و نه هیچ چیز دیگر. در عین حال تمام آنهاست. “نون نوشتن”، زندگی نامه نیست. خودِ زندگی است در قلم بی‌نظیر نویسنده‌ای که تلخ است. خودش و قلمش و سرگذشتش به تمامه تلخ است؛ درست مثل خود زندگی!

کاملاً معلوم است که دولت آبادی در کلمه کلمه‌ی سطور کتاب، زندگی را دیده و تجربه کرده. اینگونه بگویم که فرض کنید می‌دانید-خدای ناکرده- تا چند دقیقه‌ی دیگر بیشتر زنده نیستید و دوست و آشنایی در کنار شماست. به او چه می‌گویید؟ در این لحظات کوتاه سعی آدمی بر این است که در کمترین کلمات، بیشترین معانی را بریزد. در هنگام نوشتن این کتاب، دولت آبادی در لبه‌ی چنین پرتگاهی است. آنجا که می‌گوید:

“… نهایتاً هر فرد مواجه است با کلیتی بی‌نهایت عظیم و پیچیده و قادر که باید بتواند خود را در برابر آن توجیه کند و از پسش بر آید. اما فشرده‌ی موضوع چیزی جز فراهم شدن و فروپاشیدن نیست، و این را من در این برش از عمر به عینه و تجربه می‌بینم. ” (ص 95)

2. “نون نوشتن” را در دوبی خواندم. چند روزی آنجا منتظر صدور ویزای انگلیس بودم و چقدر خوش اقبال بودم که از میان آن همه کتابِ ناخوانده، دستم به این یکی رفت و برداشتمش برای خواندن در مسافرت. می‌دانید به علت گرمی هوا، زندگی در دوبی از ساعت حدود پنج بعد از ظهر آغاز می‌شود. خیابانی که من در آن ساکن بودم (خیابان الرقه)، مرکز تجمع شبانه بود. سر تا سر خیابان پر بود از رستوران‌هایی که صندلی‌های خود را در پیاده‌روی عریض چیده‌اند و بهانه‌های خوبی برای شب‌گردی مردم هستند. در همین پیاده‌روهای عریض، مبلمان شهری مفصلی هم چیده شده تا محل خستگی در کردن و جمع شدن و گعده‌های مردم شود.

خنکای غروب در این خیابان قدم می‌زدم. در رستوران فانتاسی، چای سفارش می‌دادم و کتاب را باز می‌کردم. بعد زمانی می‌دیدم که نور کم شد. فروشگاه روبرو چراغش را خاموش کرده بود. سر از کتاب بلند می‌کردم. می‌فهمیدم که شش ساعت است که سر در کتاب دارم و از جهان بی‌خبرم. کشش عجیبی دارد قلم این پیرمرد. کلماتش پرخونند!

3. در این کلان شهرِ (گویا) متجدد، ندیدم که کسی در خیابان و پارک، روزنامه یا کتاب بخواند. گعده بود، سیگار بود، شب‌نشینی بود، خنده بود، خرید بود، خورد و خوراک بود اما روزنامه و کتاب نبود! اگر دو نفر کتابخوان دیگر همراهم بودند، حتماً از شیخ محمد –حاکم دوبی- (که عکسش را همه جا می‌توان ملاحظه کرد)، بودجه ای می‌گرفتیم؛ که همین چند نفر سرمایه‌ی فرهنگی دوبی را می توانستیم چند پله بالا ببریم!

پ.ن: نون نوشتن، اثر محمود دولت آبادی، نشر چشمه، 1388.

8, فوریه, 2010

پراکنده خوانی ها در باغ مخفی

Category: کتاب – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

                                                  

                                           

چند روز پیش آقایی از یک روزنامه تماس گرفت برای سفارش یک یادداشت برای ویژه نامه ی عیدشان. وقتی صحبت مان گل انداخت، پرسیدم: “حالا تخصص شما چیه؟” گفت: “هیچی، کتاب می خونم. زیاد کتاب می خونم!” گفتم: “آها… کتابخوان حرفه ای!”

دیسیپلین و نظم مطالعاتی همیشه برای من مهم بوده. خیلی می گذرد از زمانی که حرفه ای کتاب می خواندم. یعنی خود کتاب خوانی برایم جالب بود، نه اینکه چه کتابی و با چه هدف و نتیجه ای. این دوره مربوط به دوران دبیرستان  و اوایل دانشگاه است. پراکنده خوانی ها، در این دوره، شبیه جهانگردی بود. جهانگرد هدف خاصی ندارد. هدف، دیدن جاهای بیشتر و کسب تجربیات یا لذات بیشتر است.

هر کتاب دنیای کشف نشده ای است. هر کتاب مرز جغرافیایی عجیب و ناشناخته ای است. کتاب ها برای جهانگردانِ پراکنده خوان، تونل هایی هستند برای نفوذ به تخیلات “دیگری”. همان “دیگری” ای که هر روز می بینی اش. هر روز در خیابان به تو تنه می زند و رد می شود و تو می دانی در فکری بود که هیچ گاه با تو نخواهد گفت. پراکنده خوانان با شیطنت می خواهند به این سرزمین ناشناخته و باغ مخفیِ ناگفته ها، سرک بکشند. آنها سیاحان باغ مخفی هستند.

اما زمانی که مطالعه ات جهت دار و تخصصی شود، دیگر باغ مخفی نداری. دزدانه به جایی سرک نمی کشی. همه ی سفرهایت با برنامه ریزی است. از دل مطالعاتت فقط تجربه و لذت کسب نمی کنی. سعی می کنی نتایج کتاب خوانی را انباشته کنی و در مقالات و پژوهش هایت به کار ببری.

من بنیاناً به نوع دوم کتاب خوانی تعلق دارم. بی برنامه دست نمی گذارم روی یک کتاب یا یک مقاله. اما باز فکر می کنم اینجا یک چیز را از دست داده ام که گاهی دلم برایش تنگ می شود. آن هم لذت این است که یک دوست صمیمی، یک کتاب را نشانت بدهد و بپرسد: این را خوانده ای؟ و تو بگویی نه! بعد کتاب را برانداز کنی و امانت بگیری و … . قدیم ها “کویر” شریعتی را همینطوری از یک نفر امانت گرفتم. شیرینی آن نوع کتاب خوانی را هنوز هم حس می کنم و این درست همان چیزی است که از دست داده ام.

30, نوامبر, 2009

غریبه ای در قفسه ی کتاب ها

Category: کتاب – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

                    

کتاب که تمام می شود. وقتی که نگاهی می اندازم به  ورق های کج شده و سفیدی های خط خطی شده ی کناره ی برگه ها، احساس خوبی پیدا می کنم. کتابی که برگه هایش مثل ورق های فلزی، صاف و محکم و منظم کنار هم چیده شده، خودی نیست. دنیای کشف نشده است. غریبه ای است در قفسه ی کتاب ها!

انگار کن که در خانه ات مهمانی بیاید که تو او را اصلاً نشناسی. حرف هم نزند. بیاید بنشیند روی مبل و بِر و بِر تو را نگاه کند. باید بروی و به حرفش بکشی. اگر نه یک روز نگاه هایش خسته ات می کند و محترمانه در خروجی را نشانش می دهی. حتماً این تجربه ی خجالت کشیدن از قفسه ی کتاب ها را داشته اید. عذاب وجدان از “نخوانده ها” را حتماً چشیده اید. این عذاب وجدان ناشی از همان نگاه غریبه وار کتاب های منظم و دست نخورده است.

من اصلاً آنهایی که در کتاب هایشان خطی نمی کشند را درک نمی کنم! شاید به فکر این هستند که این کتاب ها را به ارث بگذارند برای دیگری. اما برای من، کتاب، محل کار است، محل زندگی، محل قدم زدن. کتاب تخت امپراطوری من است. می خواهم نظرم را در مورد سطر سطر خطوط بنویسم، قسمت های مهم را های لایت کنم یا اصلاً شاید دلم خواست به سبک فیلم “انجمن شاعران مرده” برگه هایی را پاره کنم و بیاندازم دور. چرا که نه؟ دارم نسکافه می خورم که خواب از سرم بپرد، شاید یک قطره ای هم ریخت روی برگه ها! کسی مشکلی دارد؟

اصلاً می خواهم بعد از مرگم هیچ کس نتواند از کتاب هایم استفاده کند بس که خط خطی هستند. بس که من در هر سطرشان حضور دارم؛ یا نظرم را نوشته ام یا رفرنس داده ام به کتابی دیگر، یا های لایت کرده ام و … . می خواهم کتاب ها را جایی کنار قبرم، خاک کنند. کتاب های نخوانده را هم وصیت می کنم که ببخشند به یک کتابخانه ی عمومی. باشند برای دیگری. آنها از اول هم غریبه بودند.