30, ژوئن, 2012

معماری افسرده‌ی بعد از جنگ

Category: حواشی دانشگاه,سفرنامه,قصه های جزیره – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

شبیه طفل جسوری که رنج داده پدر را

معماری ساختمان‌های بزرگ پردیسِ مرکزی‌ِ دانشگاه لیدز (University of Leeds) بغض دارد. حدس زدم که مربوط به دوران جنگ جهانی یا سال های بعد از جنگ است. شب که رسیدم هتل در اینترنت جستجو کردم و دیدم درست است. برخی ساختمان‌های این دانشگاه در سال 2010 جزو میراث فرهنگی و لیستِ بناهای بعد از جنگ جهانی دوم ثبت شده‌اند.

دو چیز در معماری سال های بعد از جنگِ (جهانی دوم) بریتانیا مشهود است: یکی افسردگی و دیگری سودمحوری. شاخص‌های افسردگی مثلاً بی‌رنگی است و یا دیوارهای صاف و بلند و پهن و بی‌خط و بی‌ضلع؛ شاید مثل ذهن افسرده‌ی یک جنگ‌زده. مثل خاطراتی که بر باد رفته، مثل حس بیدار شدن از کابوس و ولو شدن برای چند ساعت روی تخت در حالی که به چیزی فکر نمی‌کنی یا زمانی که حتی یک رنگ روشن و یک قاب هم در خیالت هیاهو می‌کند و تکانه (impulse) می‌فرستد. برای همین از آن هم گریزانی تا در خیالت تنها باشی و به هیچ چیز فکر نکنی. به “هیچ” فکر بکنی. مثل کسی که سال ها در تاریکی بوده و به دیدن نور عادت ندارد. اگر یک دفعه به دنیای نورانی بیاوریدش جلوی چشمش را می‌گیرد تا در تاریکی آرام خود تنها باشد. تاریکی جنگ هم چنین تاثیری روی جنگ‌زده دارد.

شاخص دیگر افسردگی می‌تواند کوچه‌های باریک در میان ساختمان‌های بسیار بزرگ آجری باشد- در حالی که این کوچه‌ها در طراحی پردیس دانشگاه کاملاً قابل اجتناب بودند. کوچه‌هایی که بیشتر از دو نفر –آن هم به سختی- نمی توانند از آن عبور کنند. مسیر مستقیم است و راه با دیوار کوتاهی مشخص شده. برای همین اضطراب انتخاب مسیر وجود ندارد؛ همان اضطرابی که در میدان های بزرگ مرکز شهر‌های انگلیس حس می‌شود. همان میدان‌هایی که به روی ماشین‌ها بسته است و عابران پیاده در یک دایره -به شعاع میدان- بی‌نهایت مسیر، حق انتخاب دارند. در کوچه‌های باریک، پیاده، زحمت تصمیم گیری را به عهده‌ی دیگری (معمار) گذاشته که لابد جهت خیر و صحیح را می‌شناسد و می‌داند و تدبیر کرده است. پیاده‌ی افسرده‌ی کوچه‌های باریک، عطای آزادی پراضطرابش را به لقای اسارت آرام‌اش بخشیده.

دوم ویژگی مشهودِ بناهای پس از جنگ، سودمحوری و شباهت‌شان به کارخانه است. کارخانه جایی است که زیبایی و روح در قعر جدول معیارهای ساخت و ساز قرار دارند. ابتدا، کاربری و به صرفه بودن و در نهایت، سود است که تعیین می‌کند که بنا چطور ساخته شود. اگر سقف کارخانه بلند ساخته شود به خاطر این نیست که شبیه گنبد مسجد و کلیسا شود. برای این است که هدفی اقتصادی وجود دارد. مثلاً ساخت سوله ارزان‌تر است یا محصولی که در کارخانه ساخته می‌شود فضای بیشتری می‌گیرد و قس علی هذا. کسی سقف کارخانه را آیینه‌کاری نمی‌کند.

ذهنیتی می‌تواند حتی برای دانشگاه هم معماری شبه‌کارخانه‌ای بسازد که نمی‌تواند و یا نمی‌خواهد به “زیبایی” فکر کند. کسی که تنها به فکر “سازندگی” است. تنها به فکر جبران خطایی است. مانند طفلی که از دیدن شکسته شدن گلدانی یادگاری و ارزشمند برای پدرش، اشک در چشم دارد و مشغول چسباندن تکه‌های گلدان به هم است تا شاید گلدان دوباره مثل اول شود. او نمی‌خواهد به زیبایی از دست رفته فکر کند. به فکر “حتی بهتر از روز اول شدنِ” گلدان است؛ امیدی واهی. ذهنیتی پشت این معماری افسرده ا‌ست که بغض دارد. یعنی در عین حال می‌خواهد هم ثابت کند، هم جبران؛ می‌خواهد کارایی‌اش را، عُرضه‌اش را، سازندگی‌اش را ثابت کند، می‌خواهد بی‌عرضگی‌اش را، خرابکاری‌‎ خودش یا دیگری را، تجربه‌ی تلخش را جبران کند.

یک اقتدار و ایستادگیِ گریه‌داری در معماری بناهای بعد از جنگ هست. یک چیز متناقض‌نمایی مثل این مصرع حافظ: “استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم.” معماران افسرده‌ی از جنگ برگشته، دیوارها را بلند ساختند، بلند، بلند، خیلی بلند. یک طوری که هیبتش تو را بترساند.

در وسط دانشگاه لیدز دو دودکش مثل دودکش‌های کارخانه‌های خیلی بزرگ یا کوره‌های آجرپزیِ کوره‌پزخانه قرار دارند. نمی‌دانم آنجا چه می‌کنند. اما به جای اینکه بنایی مثل برج ساعت مشهور دانشگاه برمینگام نماد دانشگاه باشد، دو دودکش را می‌شود از مرکز شهر دید و جهت دانشگاه را تشخیص داد. برج ساعت برمینگام حسی انگلیسی دارد. مخصوصاً وقتی نیمِ برج در مه باشد. اما دودکش‌های دانشگاه لیدز حسِ کارخانه‌ای دارد که از قضای بد روزگارِ ما، در همه‌جای دنیا کم و بیش شبیه هم هستند و دلگیر.

صندلی‌ها و سالن‌های سخنرانی طوری چیده‌ شده‌اند که گویی هدف این بوده که مخاطب تکان نخورد. در کنترل باشد. آرام سر جایش بنشیند. گویی در کلاس‌های این دانشگاه حادثه‌ای غیرمترقبه حق ندارد برایت اتفاق بیافتد که نیاز پیدا کنی که از کلاس خارج شوی. در واقع هر کلاس دانشگاه دارای نیمکت‌هایی است به اندازه‌ی عرض کلاس که دیوار سمت چپ را به دیوار سمت راست چسبانده. بعد در انتهای هر نیمکت یک درِ کوچک قرار داده شده رو به بیرون از کلاس. پس هر کلاس، حدود بیست در کوچک دارد، در انتهای هر ردیفِ نیمکت! برای همین اگر کسی در میانه‌ی کلاس، عزم کند که محل را ترک کند، حداقل ده نفر باید بیاستند تا او از در خارج شود! خیلی غیرعقلانی‌ست، نیست؟

اصولاً در چیدمان نیمکت‌ها، فکری به حال آزادی مخاطب نشده. نه اینکه آزادی محدود شده باشد. اصولاً انکار شده. فرد دیده نشده. یکی برای همه، فدا شده است. “همه فدای یکی، یکی فدای همه” شعار “سه تفنگ‌دار” در رمانِ الکساندر دوما (Alexander Dumas) بود. قسمت دوم این شعار، شعارِ معماری پساجنگی‌ست. فردیتِ فرد در جنگ فراموش می‌شود. رنج از آنِ همگان است. همگان قربانیان‌اند. همگان یک بدن هستند. اما این یگانگیِ همگان، امر مثبتی نیست. همگان اعضای یک پیکرند. مانند پیکر و بدنی که گویی تکه‎‌ گوشتی است در دسترس تجاوز دشمن؛ تکه تکه می‌شود در بمباران، اسیر می‌شود یا مورد تجاوز قرار می‌گیرد. در شرایط جنگی، “فرد” دیده نمی‌شود. “فرد” فدای “جمع” می‌شود — که اصولاً غیر این هم نمی‌تواند باشد. برای همین آزادی فرد نه تنها لحاظ نمی‌شود که اصولاً انکار می‌‎شود.

هرگونه شباهتی بین توصیفِ بالا از معماریِ بعد از جنگ جهانی دوم و معماری دوران سازندگی خودمان در ایران، کاملاً عمدی‌ست. یکی از عناصر این معماری‌ مثلاً برجی است به بزرگیِ برج میلاد که فقط باید بلند باشد، بلندتر از هرچه ساختمان است در تهران.

نمای خانه‌های ساخت دهه‌ی هفتاد، سنگ‌ سفید بود؛ مثل قصاب‌خانه‌ها. نمای سنگ ساختمان‌ها، استواری را یادآوری می‌کند؛ استوار مثل سنگ، یا استاده‌ام چو سنگ! اما کیست که نداند که این سنگ تنها یک جداره‌ی باریک است.

دیوارهای ادارات و دانشگاه‌ها هم مثل آشپزخانه‌ها تا نیمه سنگ بود. توجیه این بود که دانشجوها خط می‌کشند روی دیوار. افراد باید کنترل شوند که مبادا دست از پا خطا کنند. معماری باید طوری باشد که اگر هم افراد خطا کنند، به زودی و سادگی خطایشان قابل رفع باشد. مثلاً اگر خطی بر دیوار کشیدند، به سادگی با یک دستمال کشیدن پاک شود. قابل جبران باشد. تحت کنترل باشد. قابل پیش بینی باشد. استواری، جبران، کنترل، پیش‌بینی، دقیقاً همان چیزهایی است که در جنگ از دست می‌رود.

کوتاه کلام، گوته (Goethe) معماری را به “موسیقیِ منجمد” تعریف کرده‌ بود. موسیقی‌ِ منجمد و مجسمِ بعد از جنگ مثل موسیقی و شعرِ “ممد نبودی ببینی” است بعد از فتح خرمشهرِ خودمان. حسی دوگانه دارد. هم شادی است از فتح، هم بغض دارد و از “فقدان” (نبودن) سخن می‌گوید. آن شادی، آن پرثمر خواندنِ پیروزی، آن فریاد ظفر با یک بیت تکمیل می‌شود: “آه و واویلا، کو جهان آرا!” این همه گفتم که به این سخنِ بدیهی برسم که موسیقی منجمدِ بعد از جنگ، موسیقیِ حزینی است.

پ.ن: مصرعی که در عنوان یادداشت آمده از این بیت است که البته در اصل در مدح امام رضا(ع)ست:

شبیه طفل جسوری که رنج داده پدر را

برای گریه‌اش اینک، به فکر شانه بیافتد

درست مثل جوانی، شرور و عاصی و سرکش

که وقت غصه و غربت به فکر خانه بیافتد

14, آوریل, 2012

دهه‌ی شصتی‌ها در کوله‌پشتی‌شان سوال‌های بزرگ دارند نه جواب‌های بزرگ

Category: حواشی دانشگاه,سفرنامه,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

تأملی در تجربه‌ی زيست آكادميك در غرب

متن زیر گفتگوی سایت «باشگاه اندیشه» با سید مرتضی هاشمی مدنی است با موضوع “تجربه ی زیست آکادمیک در ایران و غرب”. این مصاحبه در تاریخ 12 اسفند 1390 منتشر شد.

با توجه به اينكه شما تا مقطع كارشناسي ارشد در ايران تحصيل كرده بوديد، و لذا به يك معنا غرق در فضاي آكادمي ايراني بوديد، اولين مواجهه شما با حضور در دانشگاه واريك و تجربه آكادمي غربي چه احساساتي را در شما برانگيخت؟ مقداري از تجربه شخصي تان در اين زمينه بگوييد.

ابتدا باید تحذیر بدهم که آنچه من می‌گویم همانطور که در عنوان بحث هم آمده تجربه‌ی زیسته‌ی “من” است نه چیزی بیش از این. این یک تجربه‌ی واحد و منحصر به یک نفر است. بدیهی است که صرف تحصیل در یک دانشگاه غربی به معنای آشنایی با همه‌ی جوانب دانشگاه غربی نیست.

اما در مورد برخورد ابتدایی‌ام با دانشگاه واریک باید بگویم که در هر حال، ما فرزندان سرزمین محدودیت هستیم. وقتی که وارد فضای آکادمیک اینجا شدم تا چند ماه در درک محدوده‌ی انتخابم گیج بودم. نمی‌دانستم که الان اگر فلان موضوع را برای تحقیق انتخاب کنم در گروه مورد پذیرش قرار خواهد گرفت یا نه. نمی‌دانستم که گروه و استاد راهنما و عرف دپارتمان تا چه میزان دانشجو را محدود خواهند کرد. این حس ابتدایی‌ام بود: مجموعه‌ای از ابهام و گیجی از چگونگی نظم امور در اینجا و اضطراب خفیف از آنچه که رخ خواهد داد.

اما بعد از مدتی با دیدن میزان آزادی در انتخاب موضوع تحقیق، انتخاب روش تحقیق و منابع و حوزه‌ها و سایر امور شگفت‌‎زده شدم. گویی همه دست به دست هم داده‌‌اند که کاری را بکنی که عمیقاً مایل هستی. این آزادی به نظر من برای یک محقق خیلی ضروری است.

خب، پس مرزهای جدیدی از آزادی برایتان ترسیم شد. این مرزها کجا بود؟ یعنی بالاخره دپارتمان کنترلی روی کار دانشجویان اعمال می‌کند؟

بله، به عنوان یک سازمان، دپارتمان هم طبعاً روی شما کنترل دارد. مهم‌ترین ابزار این کنترل هم در دو مقطع است. یکی تصویب طرح‌نامه‌ی تحقیق (که اینجا “Up-grade Document” می‌نامندش) پس از طی شدنِ سال اول. یکی هم داوری نهایی روی رساله‌ی نوشته شده که هر دو هم بسیار جدی است.

شما تمام سال اول را به مطالعه‌ی زمینه‌ای در مورد تحقیق‌تان سپری خواهید کرد و یک طرح‌نامه‌ی حدود پنج هزار کلمه‌ای باید بنویسید. بعد در پایان سال، می‌بایست در یک مصاحبه از این طرح دفاع کنید و اگر این مصاحبه موفقیت آمیز نباشد یک مدرک معادل کارشناسی ارشد می‌گیرید و تمام.

یک نکته را هم بگویم که در دپارتمان‌ ما استادی بود که جامعه‌شناس معروفی است با عنوان پیتر واگنر (صاحب کتاب مشهور “جامعه‌شناسی مدرنیته”) این فرد که استاد برجسته‌ای بود در اعتراض به تصویب این قوانینِ مربوط به کنترل طرح‌واره‌ی دانشجو استعفا داد و رفت به یک دانشگاه دیگر- فکر می‌کنم این در اواخر دهه‌ی نود بود. واگنر معتقد بود همین میزان نظارتِ حداقلی بر دانشجو هم روح‎‌کُش و ضد تحقیق است. (ادامه…)

23, مارس, 2012

فینگ

Category: حواشی دانشگاه,قصه های جزیره – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

یکی از دوستانم در دپارتمان فلسفه، یک بار درباره‌‎ی لهجه‌اش به من می‌گفت که اهل شمال لندن است و در یک خانواده‌ی کارگری زاده شده. برای همین لهجه‌ی خاصی دارد که در برخی ترکیب‌ها بیشتر خودش را نشان می‌دهد. از جمله اینکه ترکیب حروف تی و اچ (th) -که مجموعاً چیزی می‌شود بین ت و ث- را به صورت ف تلفظ می‌کند.

بعد ایشان دو سالی هم در کلاس برای دانشجویان کارشناسی تدریس داشت. می‌گفت یک بار بعد از سه هفته که از ترم گذشته بود یکی از بچه‌های کلاس جرأت کرد و پرسید: «ببخشید، این “فینگ” که مدام بهش اشاره می‌کنید، اصطلاح کدوم یک از فلاسفه‎‌ست و چه معنایی داره؟» بعد از کلی فکر، به این نتیجه رسید که منظور از فینگ، تینگ (thing = چیز)  است.

دانشجوی مربوطه فکر می‌کرد که استادی که این‌قدر بر فلسفه‌های مختلف احاطه دارد و مدام از کانت و هگل و شوپنهاور نقل قول می‌آورد، الکی به “فینگ” اشاره نمی‌کند. لابد این هم اصطلاحی است در ردیف “روح مطلق” هگلی و “گایست” هایدگر یا “شباهت خانوادگی” ویتگنشتاین!

24, ژانویه, 2012

از توریست به زائر: یا تاریخچه‌ی جامعه‌شناسی در ایران

Category: حواشی دانشگاه,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

استوارت هال در سال 1996کتابی با عنوان «سوالاتی از هویت فرهنگی» را تدوین کرده است (1). «زیگموند باومن» هم در این کتاب که مجموعه‌ی مقالات است، مقاله‌ی مختصری دارد با عنوان «از زائر به توریست- یا تاریخچه‌ی هویت.» در این مقاله، باومن، هویت متجددانه و پساتجددی را با هم مقایسه می‌کند. از نظر او کلید‌واژه‌ی درک هویتِ متجددانه، “زائر” و کلیدواژه‌ی هویتِ پساتجددی، “توریست” است.

در اینجا قصد بررسی آن مقاله و دیدگاه هیجان‌انگیز باومن را ندارم. برای من این دوگانه‌ی زائر/توریست‌ الهام‌بخش است. در اینجا نیز مایلم که درک خودم از سیر تاریخ کوتاه عملکردِ جامعه‌شناسانِ ایرانی را در قالب این دوگانه بیان کنم.

دوگانه‌ی زائر/توریست:

تفاوت زائر با توریست در چیست؟ معبد مشهور هندوان در «بنارس» را فرض کنید. یک هندوی زائر با دیدنِ این معبد چه حسی دارد؟ زائر تجربه‌ای درونی دارد. زائر برای زیارتش ابزار و تدارکات چندانی نیاز ندارد. ابزار زیارت به صورت ارگانیک در درون وجود زائر پدید می‌آیند؛ مانند اشک و ناله و فغان و دعا و راز و نیاز. او لازم ندارد که شعری را حفظ کند که برایِ حضور قلب در معبد بخواند. زائران در لحظه‌ی زیارت، خود، شاعر می‌شوند. شعر از درون‌شان می‌جوشد.

او با سفر به معبد، روح خود را جلا می‌دهد. تجربه‌ای عمیقاً درونی و لب‌مرزی دارد. او در محیطی تاریک و مبهم و در خط مُقدم، قدم برمی‌دارد. واسطه و مفاهیم چندانی برای توصیف حال او وجود ندارد. کسی (مانند تورگاید) نیست که دست او را بگیرد و رمز و راز ساختمان معبد را به او نشان بدهد. او تجربه‌ای بلاواسطه از معبد دارد. زائر، نقش و نگار معبد را می‌بیند، همان‌طور که توریست، اما نه به صورت عناصری مادی و جدا از هم. او معبد را، با مناره‌ها و نقش و نگار دیوارها و حوض‌هایش، به عنوان یک کل به هم پیوسته در درون خود حس می‌کند. زائر، ترتیب و آدابی نمی‌جوید. ترتیب و آداب از آنِ فقیهانِ عالِم است. زائرانِ شاعر جای دیگر نشینند.

باومن می‌گوید: “برای زائر، تنها خیابان‌ها معنادار هستند، نه خانه‌ها- خانه‌ها آدم را وسوسه می‌کنند که بیارامد و آسوده باشد، مقصد را فراموش کند.” برای زائر مقصدی وجود دارد و تقدیری. زندگی او هدف‌دار است. آن هم هدفی ثابت و معین؛ هرچند دست‌نایافتنی. هدف، یگانگی با مطلوب است. هدف او ادغام است نه پراکندگی. برای وجود همین مقصد است که او خیابان و مسیر رفتن را معنادار می‌داند. زائر در مسیر تعریف می‌شود. زائرِ خانه‌نشین، متناقض‌نماست. او هر لحظه در حال شدن است.

تصویر زائر هندوی ما را همین‌جا نگه دارید. کمی‌ آن‌طرف‌تر یک توریست اروپایی هم در همان معبد حضور دارد. تجربه‌ی او از این معبد چگونه است؟ توریست‌ها برای چیزی سفر می‌کنند که اروپاییان “اَدونچر” می‌نامند؛ ماجراجویی. ماجراجویی یعنی کسب هیجان و دیدنِ جاهای تازه. ماجراجویی یعنی کسب تجربه در حالتی آگاهانه، یعنی جهان‌دیده شدن.

توریست‌ها برای بیشینه کردن لذت، سفر می‌کنند. برای این امر هم به ابزارآلات زیادی نیاز دارند. امروزه توریسم، بدون دوربین عکاسی ناممکن است. صحنه‌هایی که توریست می‌بیند ممکن است که بعد از مدت کمی فراموش شوند. برای همین باید به صورت دیجیتال ذخیره شوند تا بعد از مدتی یادآور لذاتی باشند که توریست در گذشته برده. حتی شاید این عکس‌ها مایه‌ی فخرفروشی او به دوستان و آشنایان باشند.

زائران، با فلاش‌های پی در پی دوربین‌های توریست‌ها بیگانه‌اند. آنها از فلاش‌ها گریزانند. زائر، نمی‌خواهد صورتِ خیس از اشکش را دوربین‌ها ثبت کنند. زائران با خود، دوربین نمی‌برند. عکسِ معبد در قلب و جان آنان حک شده. برای آنان معبد، مکانی یگانه در روی زمین است. به دلیل همین‌ یگانگی است که امکان ندارد که آن را فراموش کنند. مگر ممکن است کسی صورتِ پدر و مادرش را فراموش کند؟ اما برای توریست، معبد بنارس چیزی است شبیه مسجد امام اصفهان و مسجد امام هم چیزی است شبیه برج ایفلِ پاریس و برج ایفل هم چیزی است شبیه کلیسای سنت پلِ لندن. توریست مقصدی ندارد. او در تمام این مکان‌ها یک رفتار دارد؛ عکس گرفتن، کنجکاوانه به عناصر پراکنده‌ی بنا نگاه کردن و کسب اطلاع از تاریخِ ساختِ فلان مناره و ترسیمِ فلان نقاشی. او ماجراجوست. ماجرا را در بیرون می‌جوید. زائر هم ماجراجوست، اما ماجرای او در درون است و به همین خاطر قابلیت ثبت دیجیتال ندارد!

هدف از مقایسه‌ی این دو در واقع بیان دو سنخ مجزای رفتار و شخصیت بود؛ رفتار و شخصیتِ زائرانه و رفتار و شخصیت توریست‌وار. این دو سنخ شخصیت دو سرِ طیفی از سنخ‌های رفتاری ما در اجتماع هستند. به همین ترتیب ما، نویسندگان و فلاسفه و جامعه‌شناسانی داریم که زائرانه یا توریست‌‌وار رفتار می‌کنند. آن حوزه‌ای که اکنون من می‌خواهم به آن بپردازم، حوزه‌ی نظریه‌ی اجتماعیِ ایرانی و یا تاریخ کوتاه شکل‌گیری جامعه‌شناسی به عنوان علمی متجددانه در ایران است. (ادامه…)

12, اکتبر, 2011

دود، آرامش، تمایز، ورزش

Category: حواشی دانشگاه,قصه های جزیره,یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني


حدود
ساعت ده شب بود که داشتم قدم زنان از کتابخانه‌ی دانشگاه به سمت خانه‌ام میرفتم که استاد راهنمایم را دیدم که دارد می‌دود و به سمت من می‌آید. سلامی کردم و جوابی داد و همینطور دوان دوان رد شد. مثل همیشه لباس ورزشی تنش بود و داشت سر شبی ورزش می‌کرد. ذهنم فلش‌بک زد به روز اولی که با او دیدار داشتم.

با لباس مرتب و یک کیف چرمی، آماده‌ی دیدار شده بودم. رأس ساعت جلوی در اتاقش روی مبل نشستم تا بیاید. البته از دیدنش غافلگیر نشدم! چون در ایران تعدادی از فیلم‌های سخنرانی‌اش را روی گوگلویدئو و یوتیوب دیده بودم. طرز رفتار و لباس پوشیدنش را کم و بیش می‌شناختم. در هر حال، شنیدم که از انتهای راهرو صدای جرینگ جرینگِ کلیدها در جیب کسی می‌آید که دارد به صورت رزمی می‌دود. وقتی به من رسید، گفت «تو باید مرتضی باشیمن سری تکان دادم و «نایس تو میت یو»یی حواله کردم.

کلاه بیس‌بالی به سر داشت. یک شلوار ورزشی مندرس که زانو انداخته بود و یک جلیقه‌ی بنفش هم تنش بود. به پهنای صورت عرق می‌ریخت. از آن روز به بعد، تا زماننا هذا من او را با لباس غیر ورزشی ندیده‌ام. مدام در حال دویدن از دانشگاه تا خانه و از خانه تا دانشگاه. می‌گفت ایده‌هایش را در حین دویدن پرورش می‌دهد.

وارد اتاقش شدم. با خنده گفت «همون طور که می‌بینی فقط یک صندلی هست که بشینیدر واقع انتهای اتاق را نمی‌شد دید بس که پر از کتاب بود. تمام سطح اتاق تا نیمه‌ی دیوار را کتاب پرکرده بود. حتی حدس می‌زنم که یک سری کامل مبل هم در زیر کتابها مدفون بود. وقتی که صحبت می‌کردیم، گاهی مجبور می‌شد که کتاب و مقاله‌ای را نشانم دهد. عجیب اینکه در آن غوغای شلوغی درست می‌رفت سروقت همان کتابی که می‌خواست. (ادامه…)