24, ژانویه, 2012
استوارت هال در سال 1996کتابی با عنوان «سوالاتی از هویت فرهنگی» را تدوین کرده است (1). «زیگموند باومن» هم در این کتاب که مجموعهی مقالات است، مقالهی مختصری دارد با عنوان «از زائر به توریست- یا تاریخچهی هویت.» در این مقاله، باومن، هویت متجددانه و پساتجددی را با هم مقایسه میکند. از نظر او کلیدواژهی درک هویتِ متجددانه، “زائر” و کلیدواژهی هویتِ پساتجددی، “توریست” است.
در اینجا قصد بررسی آن مقاله و دیدگاه هیجانانگیز باومن را ندارم. برای من این دوگانهی زائر/توریست الهامبخش است. در اینجا نیز مایلم که درک خودم از سیر تاریخ کوتاه عملکردِ جامعهشناسانِ ایرانی را در قالب این دوگانه بیان کنم.
دوگانهی زائر/توریست:
تفاوت زائر با توریست در چیست؟ معبد مشهور هندوان در «بنارس» را فرض کنید. یک هندوی زائر با دیدنِ این معبد چه حسی دارد؟ زائر تجربهای درونی دارد. زائر برای زیارتش ابزار و تدارکات چندانی نیاز ندارد. ابزار زیارت به صورت ارگانیک در درون وجود زائر پدید میآیند؛ مانند اشک و ناله و فغان و دعا و راز و نیاز. او لازم ندارد که شعری را حفظ کند که برایِ حضور قلب در معبد بخواند. زائران در لحظهی زیارت، خود، شاعر میشوند. شعر از درونشان میجوشد.
او با سفر به معبد، روح خود را جلا میدهد. تجربهای عمیقاً درونی و لبمرزی دارد. او در محیطی تاریک و مبهم و در خط مُقدم، قدم برمیدارد. واسطه و مفاهیم چندانی برای توصیف حال او وجود ندارد. کسی (مانند تورگاید) نیست که دست او را بگیرد و رمز و راز ساختمان معبد را به او نشان بدهد. او تجربهای بلاواسطه از معبد دارد. زائر، نقش و نگار معبد را میبیند، همانطور که توریست، اما نه به صورت عناصری مادی و جدا از هم. او معبد را، با منارهها و نقش و نگار دیوارها و حوضهایش، به عنوان یک کل به هم پیوسته در درون خود حس میکند. زائر، ترتیب و آدابی نمیجوید. ترتیب و آداب از آنِ فقیهانِ عالِم است. زائرانِ شاعر جای دیگر نشینند.
باومن میگوید: “برای زائر، تنها خیابانها معنادار هستند، نه خانهها- خانهها آدم را وسوسه میکنند که بیارامد و آسوده باشد، مقصد را فراموش کند.” برای زائر مقصدی وجود دارد و تقدیری. زندگی او هدفدار است. آن هم هدفی ثابت و معین؛ هرچند دستنایافتنی. هدف، یگانگی با مطلوب است. هدف او ادغام است نه پراکندگی. برای وجود همین مقصد است که او خیابان و مسیر رفتن را معنادار میداند. زائر در مسیر تعریف میشود. زائرِ خانهنشین، متناقضنماست. او هر لحظه در حال شدن است.
تصویر زائر هندوی ما را همینجا نگه دارید. کمی آنطرفتر یک توریست اروپایی هم در همان معبد حضور دارد. تجربهی او از این معبد چگونه است؟ توریستها برای چیزی سفر میکنند که اروپاییان “اَدونچر” مینامند؛ ماجراجویی. ماجراجویی یعنی کسب هیجان و دیدنِ جاهای تازه. ماجراجویی یعنی کسب تجربه در حالتی آگاهانه، یعنی جهاندیده شدن.
توریستها برای بیشینه کردن لذت، سفر میکنند. برای این امر هم به ابزارآلات زیادی نیاز دارند. امروزه توریسم، بدون دوربین عکاسی ناممکن است. صحنههایی که توریست میبیند ممکن است که بعد از مدت کمی فراموش شوند. برای همین باید به صورت دیجیتال ذخیره شوند تا بعد از مدتی یادآور لذاتی باشند که توریست در گذشته برده. حتی شاید این عکسها مایهی فخرفروشی او به دوستان و آشنایان باشند.
زائران، با فلاشهای پی در پی دوربینهای توریستها بیگانهاند. آنها از فلاشها گریزانند. زائر، نمیخواهد صورتِ خیس از اشکش را دوربینها ثبت کنند. زائران با خود، دوربین نمیبرند. عکسِ معبد در قلب و جان آنان حک شده. برای آنان معبد، مکانی یگانه در روی زمین است. به دلیل همین یگانگی است که امکان ندارد که آن را فراموش کنند. مگر ممکن است کسی صورتِ پدر و مادرش را فراموش کند؟ اما برای توریست، معبد بنارس چیزی است شبیه مسجد امام اصفهان و مسجد امام هم چیزی است شبیه برج ایفلِ پاریس و برج ایفل هم چیزی است شبیه کلیسای سنت پلِ لندن. توریست مقصدی ندارد. او در تمام این مکانها یک رفتار دارد؛ عکس گرفتن، کنجکاوانه به عناصر پراکندهی بنا نگاه کردن و کسب اطلاع از تاریخِ ساختِ فلان مناره و ترسیمِ فلان نقاشی. او ماجراجوست. ماجرا را در بیرون میجوید. زائر هم ماجراجوست، اما ماجرای او در درون است و به همین خاطر قابلیت ثبت دیجیتال ندارد!
هدف از مقایسهی این دو در واقع بیان دو سنخ مجزای رفتار و شخصیت بود؛ رفتار و شخصیتِ زائرانه و رفتار و شخصیت توریستوار. این دو سنخ شخصیت دو سرِ طیفی از سنخهای رفتاری ما در اجتماع هستند. به همین ترتیب ما، نویسندگان و فلاسفه و جامعهشناسانی داریم که زائرانه یا توریستوار رفتار میکنند. آن حوزهای که اکنون من میخواهم به آن بپردازم، حوزهی نظریهی اجتماعیِ ایرانی و یا تاریخ کوتاه شکلگیری جامعهشناسی به عنوان علمی متجددانه در ایران است. (دنباله…)
12, اکتبر, 2011
حدود ساعت ده شب بود که داشتم قدم زنان از کتابخانهی دانشگاه به سمت خانهام میرفتم که استاد راهنمایم را دیدم که دارد میدود و به سمت من میآید. سلامی کردم و جوابی داد و همینطور دوان دوان رد شد. مثل همیشه لباس ورزشی تنش بود و داشت سر شبی ورزش میکرد. ذهنم فلشبک زد به روز اولی که با او دیدار داشتم.
با لباس مرتب و یک کیف چرمی، آمادهی دیدار شده بودم. رأس ساعت جلوی در اتاقش روی مبل نشستم تا بیاید. البته از دیدنش غافلگیر نشدم! چون در ایران تعدادی از فیلمهای سخنرانیاش را روی گوگلویدئو و یوتیوب دیده بودم. طرز رفتار و لباس پوشیدنش را کم و بیش میشناختم. در هر حال، شنیدم که از انتهای راهرو صدای جرینگ جرینگِ کلیدها در جیب کسی میآید که دارد به صورت رزمی میدود. وقتی به من رسید، گفت «تو باید مرتضی باشی!» من سری تکان دادم و «نایس تو میت یو»یی حواله کردم.
کلاه بیسبالی به سر داشت. یک شلوار ورزشی مندرس که زانو انداخته بود و یک جلیقهی بنفش هم تنش بود. به پهنای صورت عرق میریخت. از آن روز به بعد، تا زماننا هذا من او را با لباس غیر ورزشی ندیدهام. مدام در حال دویدن از دانشگاه تا خانه و از خانه تا دانشگاه. میگفت ایدههایش را در حین دویدن پرورش میدهد.
وارد اتاقش شدم. با خنده گفت «همون طور که میبینی فقط یک صندلی هست که بشینی.» در واقع انتهای اتاق را نمیشد دید بس که پر از کتاب بود. تمام سطح اتاق تا نیمهی دیوار را کتاب پرکرده بود. حتی حدس میزنم که یک سری کامل مبل هم در زیر کتابها مدفون بود. وقتی که صحبت میکردیم، گاهی مجبور میشد که کتاب و مقالهای را نشانم دهد. عجیب اینکه در آن غوغای شلوغی درست میرفت سروقت همان کتابی که میخواست. (دنباله…)
26, می, 2011

سُرنا را از سر گشادش زدن، همین است که پیش از همه چیز ابتدا به سراغ کتابهای درسی علوم انسانی برویم که اسلامیشان کنیم. کتاب درسی منطقاً باید آخرین حلقهی ورود یک سنخ نظریه یا ایدئولوژی در جامعه باشد. یعنی قبلش باید حداقل چند نظریهی قابل توجه در جهان خارج از کتاب درسی صادر شده باشد. سر این نظریات بحثهایی شده باشد. این بحثها که متراکم شد خواه ناخواه آنقدر پشت در آکادمی میماند و در میزند و سر و صدا میکند که دیگر در کتاب درسی سرریز میکند. اما اینکه اولِ بسم الله از نوشتن کتاب درسی شروع کنیم، نشان میدهد که مقامات بالا دستور دادهاند و مقامات پایین حالا یا مجبورند یا متملق. (دنباله…)
6, می, 2011

فرقی نمیکند که به دنبال تولید علم بومی باشید یا دینی و اسلامی یا تنها به علمی میاندیشید که به کار کشورتان بیاید. این نکاتی که میخواهم شرح بدهم شاید برای کسانی جالب باشد که مانند نگارنده از تکرار صرف سخن غربیها به عنوان اندیشهی ناب خسته شدهاند و به فکر طرحی برای برون رفت از این ساختار عقیم دانشگاهی هستند.
اول: امروزه بسیار بر سر این بحث میشود که برای تولید علم نیاز داریم که از روششناسی شروع کنیم. یعنی ابتدا باید بنیانهای روشی علم غربی را نقد کنیم. اما… روششناسی به مثابهی الگوی عملِ دانشمندان یک بلوف است.
چرا؟ ابتدا به این دلیل که این تصویری غیر تاریخی است و در تاریخ علم شواهد قابل توجهی برای این نحو تولید علم در دست نیست. آیزاک نیوتن و گالیلئو گالیله یا امیل دورکیم و ماکس وبر هیچ کدام ابتدا به یک روششناسی دقیق نرسیدند که بعد بر اساس آن وارد حیطهی کار عملی شوند. هیچ وقت در طول تاریخ دورهای نبوده است که دانشمندانی بر سرِ یک الگوی روشی به توافق برسند، بعد با نیم نگاهی به آن نقشهی راه، علم تولید کنند. روششناسی، تأملی پسینی بر روی وقایعی است که در حوزهی علم اتفاق افتاده. (دنباله…)
7, آوریل, 2011
بخش اول سخنم عمومیتر است:
حلقههای مطالعاتیِ دوستانه، گمشدهی دانشکدههای علوم انسانیِ ما هستند. عدهای از دوستان که دور هم جمع شوند و بدون ملاحظه و نیاز به تدارکات با هم مباحثه و مناظره کنند. این دقیقاً کاری است که ما الان نیاز داریم.
غولِ علم و فلسفه در غرب نه بر پایهی همایشهای بین المللی و بزرگ و معظم که اصولاً بر پایهی کارگروهها و حلقههای مطالعاتی کوچکِ پنج تا ده نفری و جلسات چند نفرهی کتابخوانی استوار است. در بسیاری از دانشگاههای غربی در کتابخانه و دپارتمانها، اتاقها و سالنهای متعددی با تخته و مبل و صندلی تدارک دیدهاند که فقط گروههای دانشجویان بنشینند و با هم بحث کنند یا درس بخوانند.
کار آکادمیک از نظر من در چهار حوزه تعریف میشود: سخنرانی، مطالعه، مباحثه و نوشتن.
در میانهی سخنرانیها و کلاسهای درس باید تنها به دنبال سرنخها بود. ایدههایی که جرقهی کارِ آکادمیک هستند، معمولاً از همین سخنرانیها آغاز میشوند. اما سخنی که از دهان خارج میشود، بادِ هواست. نه نیاز به منبع دارد، نه چندان دقیق «است» و نه «میتواند» دقت داشته باشد.
مطالعه و جستجوی فردی، در سالنهای ساکت کتابخانه و در میانِ قفسههای کتاب یا در خلوتِ اتاقِ خواب در میانهی شب، اصل است. جستجویی که اگر به موضوع علاقه داشته باشی، شیرین است. راهیافتن به ذهن دیگران، آشنا شدن با افقهای جدید و در یک کلام «دانستن»، لذت بخش است.
اما دو گام بعدی به نظر من نه تنها مهم هستند که از اصولاند. دربارهی «نوشتن» بعداً مینویسم. اینجا میخواهم از «مباحثه» بگویم. مباحثهی مداوم، مسائل را در ذهنِ آدمی استوار میکند. به عمق میکشاند. «اندیشیدن» و زیر و بمِ سخنی را سنجیدن، چیزی است جدای از مطالعه. مطالعه، مثل دیدن یک اثرِ زیباست و مباحثه، خلقِ پر مشقتِ یک اثر. هر چه هم که گالریدارِ خوبی باشی، نقاشی کردن چیز دیگری است. (دنباله…)