19, دسامبر, 2009

رویاهای سرزمین من

دسته: حواشی دانشگاه – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

فردا (یک شنبه / بیست و نهم آذر) همایشی با عنوان “علوم اجتماعی و انتخابات دهم” برگزار می شود. همایش دو روزه است و در روز اول یک پانل دانشجویی برگزار می شود که در آن درباره ی علوم اجتماعی و حوادث بعد از انتخابات اخیر بحث می شود. در این پانل سجاد صفار هرندی، حسین شهرستانی، بهاره آروین ، احمد طالبی و من صحبت می کنیم.

سعی کرده ام در متن صحبت هایم مطالبی را اضافه کنم که برای دوستانی که در کارگاه دانشگاه علامه شرکت کردند، تکراری نباشد. از جمله از مطالب مقاله ی جدیدم با عنوان “رویاهای سرزمین من” هم استفاده می کنم. این مقاله ادامه ی مطالب مطرح شده در مقاله ی “پایان روایت رسمی” است.  

پ.ن1: مکان: دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران، بزرگراه جلال آل احمد، پل نصر. ساعت دوازده و نیم.

پ.ن 2: لینک خبر همایش اینجا و اینجا.

بعد التحریر: گزارش ایسنا از جلسه (متن قسمتی از مناظره).

9, دسامبر, 2009

شما که سواد داری …!

دسته: حواشی دانشگاه – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

                  

                   

شما که سواد داری، لیسانس داری، روزنامه خونی

با بزرگا می شینی، حرف می زنی، همه چی می دونی

شما که کله ات پره، معلم مردم خوبی

واسه هر چی که می گن جواب داری، در نمی مونی

بگو از چیه که من دلم گرفته … ؟

راه میرم دلم گرفته

میشینم دلم گرفته

گریه میکنم، میخندم، پامیشم، دلم گرفته …

 

شاعر: محمد صالح علا

عکس: جشن فارغ التحصیلی نفرات اول تا سوم دانشگاه علامه طباطبائی (آذر 1388)

14, اکتبر, 2009

پایتخت جهان

دسته: حواشی دانشگاه – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

آدم ها 11: برای استاد توفیق

 

                       

 

پایان نامه را با هر وضعی که بود دفاع کردم و تمام شد. حس خوبی دارم. حس می کنم در پایان نامه ام کاری را کرده ام که می خواستم. نظری را گفتم که در جنبه هایی نظر خودم است، اگر چه نمی توان در یک پایان نامه تمام حرف ها را زد. اما فکر می کنم با یک دوره از زندگی ام خداحافظی کردم. مدتی در یک سنخ نظریات در جامعه شناسی و فلسفه ی علم کار می کردم و الان یک جمع بندی مختصر از دیدگاهم به این نوع نظریات ارائه کرده ام.

همه ی اینها را گفتم که بگویم در ابتدا دغدغه های زیادی داشتم. مهم ترینش این بود که باید استادی پیدا می کردم که زبانش را بفهمم. در طی مدتی که موضوعاتم یکی پس از دیگری رد می شد، به دکتر توفیق برخوردم. اتفاقی فهمیدم که ایشان به تازگی عضو هئیت علمی شده اند. کمی با ایشان صحبت کردم و ابتداً به نظرم آمد ایشان همان استادی است که می خواستم.

دکتر توفیق جلسه ای تشکیل می دادند و بچه هایی که با ایشان پایان نامه داشتند را دور هم جمع می کردند. هر جلسه یکی از بچه ها از کاری که تا به آنجا پیش برده بود، دفاع می کرد و باقی می بایست او را نقد کنند. کار جالبی بود. استفاده ای که هر کس از این جلسات می برد، بی نهایت بود. در جمع، همه اشتیاق پیدا می کردند که بیشتر در موضوع کنجکاوی کنند. هم استاد بیشتر با ابعاد پایان نامه ی دانشجویش آشنا می شد و هم دانشجو می توانست از دیدگاه های متفاوت به کارش نگاه کند. می توانست نکات جدیدی را متوجه شود که ممکن نبود در مصاحبه به صورت تک به تک با استادش به این نکات دست پیدا کند.

من در این جلسات و یک کلاسی که با استاد توفیق گذراندم متوجه یک نکته شدم و آن این است که ایشان ذهن جستجو گری دارند که مدام در حال سنجش صحت هر ادعای مطرح شده است. ذهن ایشان سیال است. ذهن متصلب و منجمد نمی گذارد که دیدگاه های جدید یا دیگرگونه را ببینیم. این ذهن، انسان را بزدل بار می آورد. ذهن متصلب برای حفظ هویتش مجبور است که رادیکال تر شود. مجبور است از دیدگاهش با چنگ و دندان محافظت کند، چون اگر نگاهش از هم بپاشد، آن ذهن نمی تواند به زودی به مأمنی برسد که آرامگاهش باشد. دقیقاً … آرامگاهش! ذهن متصلب برای خود قبری ساخته از نظریاتی که به آنها عادت کرده و می ترسد که هر لحظه آرامش مرگ بارش از هم بپاشد.

در برابر آن، ذهن خلاق، سیال است. ممکن است پایگاه محکمی در یک ایده داشته باشد. ابعاد آن را بشناسد و به ایده اش وفادار باشد، ولی از این وفاداری برای خود یک قبر درست نمی کند. برای خود آرامش دروغین نمی بافد که از دست دادن  آن برایش سهمگین باشد. برای همین اعتماد به نفس دارد. نمی ترسد. پس نمی ترساند. بارها در کلاس استاد توفیق کسی حرفی زده که کاملاً بی معنا بوده. استاد سعی می کرد از همان کلام بی معنا سخنی بیرون بکشد و آن فرد را با روند کلاس همراه کند. (دنباله…)

11, اکتبر, 2009

دفاعیه

دسته: حواشی دانشگاه – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

بالاخره بعد از جهد و تلاش چندین روزه مقرر شد که ما روز دوشنبه بیستم مهر ماه 1388، از پایان نامه مان دفاع کنیم و این نقطه ی پایانی باشد بر هفت سال زندگی در این دانشکده ی کوچک. هفت سالی که داشت به هشت می رسید. گرچه تصورم این است که جلسه ی دفاع “هیجان انگیزی” را تجربه کنم و حتی چند بار فکر کردم که کسی را دعوت نکنم تا این “هیجان” به آنها منتقل نشود. اما بعد فکر کردم که العزه لله جمیعاً! بگذار همه بدانند.

عنوان پایان نامه ام این است: “ساخت اجتماعی واقعیت تهیدستی” و بیشتر در حوزه ی جامعه شناسی معرفت و علم می گنجد. مسأله ی تحقیقم تهیدستی و فقر نیست و این تنها بهانه ای است برای بیان یک دیدگاه نظری. ایده ی ساخت گرایی (Constructionalism) را وارسی کرده ام و سیر تاریخی ای برای آن در نظر گرفته ام. در نهایت هم کار تجربی کوچکی ضمیمه ی کار شده. سوال اصلی این است که “ساخت اجتماعی واقعیت” به چه معناست؟

در هر حال، زمان و مکان برگزاری جلسه ی دفاعیه از این قرار است:

دوشنبه – بیستم مهر ماه 1388 ساعت 4 عصر – سالن ارشاد - دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبائی

پ.ن: اگر به احتمال کم سالن برگزاری عوض شد پشت در سالن ارشاد اعلامیه ی محل جدید را نصب می کنم.

8, سپتامبر, 2009

زیباست!

دسته: حواشی دانشگاه – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

چقدر ممکن است آدمی از صدای یک پرینتر HP خوشش بیاید؟ الان پایان نامه ام تمام شد و پرینتر دارد صد و شصت صفحه ای که ماه ها نوشتن شان طول کشید را یک به یک بیرون می دهد و من از صدای کشیده شدن کاغذ های A4 و تلق و تلوق های داخل دستگاه لذت می برم. از بوی کاغذهای A4 لذت می برم. از این چهل و نه هزار و هفتصد و پنجاه و پنج کلمه ای که با جوهر سیاه پرینتر روی کاغذ های سفید ریخته می شوند لذت می برم. یاد شعری از “پرنده ی پنهانِ” گروس عبدالملکیان افتادم:

هر نتی که از عشق بگوید …

زیباست!

حالا

سمفونی پنجم بتهون باشد

یا زنگ تلفنی که

در انتظار صدای توست …

1, سپتامبر, 2009

بهت بودا

دسته: آدم ها, حواشی دانشگاه – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

روزهای آخری است که روی پایان نامه ام کار می کنم. این تحقیق حدود نه ماه به طور کلی و پنج ماه به طور متمرکز وقتم را گرفت. این روزها دارم برای بخش نهایی پایان نامه تعدادی مصاحبه می گیرم. باید با تعدادی از حاشیه نشینان تهرانی مصاحبه کنم و نتایج را در تقابل با داده های ناشی از مصاحبه با متن نشینان قرار دهم. برای همین به لایه هایی از اجتماع سرک می کشم که تا به حال ندیده بودم. به عنوان یک شهر نشین طبقه ی متوسط می گویم که حاشیه نشینان حتی در دورترین خیالات من هم جایی نداشتند.

داستان این روزهایم مثل داستان بودا است که عمری را در قصر گذراند و بعد از مدتها که به بیرون از آنجا راه پیدا کرد از دیدن پیری و مریضی و مرگ متعجب شد. به نظر من در ایران امروز این شکاف بین طبقه ی متوسط و طبقات بسیار پایین تر به شکل آسیب زایی گسترده شده است. این با توجه به فربه شدن طبقه ی متوسط شهری در ایران امروز می تواند آسیب زا باشد.

در هر حال پایان نامه ام بهانه ای بود برای جهشی کوتاه از روی این شکاف متن و حاشیه و آشنایی با انسان هایی که به طرز تعجب آوری شبیه “ما” هستند. بنا به اقتضای تحقیق بسیاری از مصاحبه ها را با طبقات بسیار پایین و زیر خط فقر انجام دادم. پیدا کردن الگوی مشابه در جواب به سوالات کار سختی نبود. از یک جنبه شکاف عمیقی بین جواب های متن نشینان و حاشیه نشینان وجود داشت. از سوی دیگر اعضای هر یک از این دو بخش جامعه مان جواب های شبیه به هم بسیاری داشتند.

اینجاست که استثنائات به شدت جذاب می شوند. یکی از این استثنائات یک کارگر بیست و نه ساله ی کارخانه ای در نزدیکی اسلامشهر بود؛ آقا صادق. صادق می گفت شب ها نگهبانی می دهد و روز ها کارگری می کند. دو فرزند هم داشت. وقتی می پرسم “بزرگترین آرزوت چیه؟” می گوید: “خب، طبیعتاً بزرگترین آرزوهای پدر و مادر ها برای بچه هاشونه. بزرگترین آرزوی من اینه که بچه هام مثل بچه های خاله ام که رفتند و موفق شدند، برن و موفق بشن. مهم ترین هدف برای هر پدر و مادری همینه”.

اما با درد از کودکی اش می گوید که پدر و مادرش از هم طلاق گرفتند و او دچار مشکلات روحی شد. می گوید همین مشکلات روحی نگذاشت که من درس را ادامه بدهم. اگر نه وضعم این طور نبود. آنچه در جواب های صادق برایم جالب بود این بود که او با اینکه هیچ وقتی برای مطالعه ندارد، بسیار عمیق به مسائل فکر می کند و همیشه نظری برای خود دارد. نظری که با تواضع شرحش می دهد، اما سعی می کند در انتخاب لغات دقت به خرج دهد. یک به یک مفاهیم مورد استفاده اش را شرح می دهد. مفاهیم را با یک سری فرمول ها از هم جدا می کند. سعی می کند با تمام اینها انسجام دیدگاهش را حفظ کند و مدام به گفته های قبلی اش ارجاع می دهد تا شاهدی برای گفته ی فعلی اش بیاورد. با این کار تکه های پراکنده ی دیدگاهش به دنیا را به هم می دوزد. مثلاً ببینید که درباره ی معظله ی فقر در ایران چه می گوید: (دنباله…)

21, آگوست, 2009

رمضان ِ دانشکده

دسته: حواشی دانشگاه – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

                        

دانشجویان قدیمی تر دانشکده مان می دانند که حال و هوای دانشکده در طول ماه رمضان چطور بود. پیش از این، زمان افطار اگر کلاسی هم برقرار بود تعطیل می شد و همه داخل سلف جمع می شدند. تلویزیون های سلف را روشن می کردند و منتظر اذان می ماندند. افطاری رایگان، یک کاسه آش بود و نان و پنیر و خرما. بعضی اوقات زلوبیا و بامیه هم می دادند. اگر خوش شانس بودیم، شاید هر ماه رمضانی هم دو یا سه بار خانواده ی یکی از دانشجویان یا اساتید، یک دیگ شله زرد را هم نذر می کرد.

سنت حسنه ای که در دانشکده ی ما برقرار بود این بود که هر هفته ی ماه رمضان یکی از تشکل های دانشجویی مسئول تهیه و توزیع افطار بودند. چون ما معمولاً چهار تشکل فعال داشتیم: بسیج، جهاد، انجمن اسلامی و انجمن صنفی. بهترین خاطرات من در دوران دانشجویی مربوط به رمضان سال های هشتاد و دو و هشتاد و سه بود که در جهاد عضو بودم. یک ساعت قبل از افطار با دوستان خوبِ جهادی مان ساندویچ های نان و پنیر و خرما را درست می کردیم. بچه ها صف می کشیدند و ما کاسه های آش و پاکت های نان و پنیر را توزیع می کردیم. لذت بی پایان افطار با یک دانه خرما، چای و یک تکه نان و پنیر در جمع دوستان، عجیب بود. آن هم برای کسانی که فکر می کردند افطار باید یک غذای درست و حسابی باشد.

از امسال تا چند سال دیگر، رمضان مصادف با تابستان و تعطیلی دانشگاه هاست. گفتم یک چیزی را یادآوری کنم تا در تاریخ بماند برای دانشجویان بعدی دانشکده ی کوچک ما!

آقایان و خانم های دانشجوی ورودی امسال دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی! آقایان و خانم های دانشجوی ورودی سال های بعد از هزار و سیصد و هشتاد و هشت! یادتان باشد این سنت حسنه ی افطار در جمع دوستان هم کلاسی را از یاد نبرید تا دوباره رمضان با ترم تحصیلی همزمان شود.

آهای … اعضای آینده ی تشکل های دانشجویی دانشکده! یادتان باشد پاسدار سنت توزیع افطار توسط تشکل های دانشجویی باشید. یادتان باشد اگر مسئولین دانشکده یادشان رفت شما یادشان بیاورید. ما که رفتیم و خاطراتمان را سپردیم به شما.

27, می, 2009

من و بوراوی

دسته: حواشی دانشگاه, یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

ای عرش کبریایی…چیه پس تو سرت؟

 

رفتم سازمان نظام وظیفه تا اقدام کنم برای گذاشتن وثیقه ی پنج میلیونی برای خروج از کشور. مقاله ام در یک کنفرانس در لهستان و یک کنفرانس در اندونزی پذیرفته شده بود. دیدم چند هزار نفر در آن ساختمان کذایی ِ میدان سپاه جمع شده اند. کسانی که داشتند اعزام می شدند، کسانی که می خواستند معافی بگیرند، کسانی که می خواستند وثیقه بگذارند تا به سفر خارجی بروند و قس علی هذا. دستگاهی –که تازگی ها باب شده است- به مراجعین شماره می داد. دیدم سیصد نفر جلوی من هستند. بعد از بیست دقیقه منتظر شدن فهمیدم که این شماره ها بازی است. همه بعد از گرفتن شماره هجوم می برند و وارد سالن می شوند. جز تعدادی پیر مرد و پیر زن که فکر می کنند اینجا قانونی حاکم است(1).

در همان سالنی که کارهای وثیقه انجام می شد نزدیک ششصد نفر بودند. اما فکر می کنید که چند کارمند تشکیل پرونده می دادند؟ درست است: یک نفر. تازه آن آیینه ی دق –دستگاه شماره دهی- هم آنجا بود. تکنولوژی در کشور های شرقی، گاهی به خصمی بد تر از آن قفس آهنین غربی تبدیل می شود. چون این تکنولوژی با کولاژی از عقلانیت ابزاری و سنتی و غربی و شرقی آمیخته می شود(2). 

باید از آن کارمند، نامه می گرفتم و می آمدم بانک و بعد دوباره نامه را می بردم پیش او. در آخر هم به پلیس گذرنامه سر می زدم. جالب تر این بود که تمام اطلاعات از انجام این فرآیند را به صورت مشورتی با باقی افراد، در صف، به دست آوردم و هیچ کس برای پاسخ گویی به نحوه ی انجام این فرآیند وجود نداشت. آمدم بیرون، سوار ماشین شدم و برگشتم دانشکده. هر دو کنفرانس را از دست دادم.  در کنفرانس اول در پانل “انقلاب اسلامی بعد از سی سال” بودم. در کنفرانس اندونزی هم سخنران پانل بعد از سخنرانی “مایکل بوراوی” (به ضم “واو” دوم) بودم (3).

این سیاست های ضد تولید علمی و ضد دانشجویی و افسرده کننده و بی سامان است که بین دانشجو و عرصه های جهانی فاصله می اندازد، بین ایران و جهان، بین من و بوراوی!  آن وقت می گویند که چرا می گویی که “نامجو را می فهمم“. این همه بی سازمانی و بد سازمانی در کشورهای معروف به جهان سوم روح انسان را آزرده می کند. نه؟!

 

پ.ن 1: پیرمردها و پیرزن ها می آیند تا ضامن وثیقه شوند یا کارهای معافی بچه های معلول یا مصدومشان را انجام دهند.

پ.ن2: مورد دیگری که یادم هست در مورد ثبت نام برای گذراندن چنین مرحله ای در یک وزارت خانه بود. همه ی آن فرآیند وقت گیر، در بوروکراسی ِ پیچیده، سر جای خودش بود و حالا مرحله ی دیگری، به عنوان ثبت نام در سایت وزارت خانه هم به آن کارها اضافه شده بود! به جای اینکه اینترنت کارها را با سرعت انجام دهد خود باری بر دوش مراجعین می شود.

پ.ن 3: برنامه ی سخنرانی های کنفرانس را اینجا می توانید ببینید.

11, می, 2009

مخصوص ِ جشن ِ کتاب

دسته: حواشی دانشگاه, کتاب – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

                

 

1. تا نمایشگاه کتاب هست پیشنهاد می دهم که –اگر اهل شعر هستید- دفتر شعر سوم فاضل نظری با عنوان “آن ها” را بخرید. به نظرم می آید که از آن دو تای اولی پخته تر باشد. این کتاب را “سوره ی مهر” چاپ کرده (فاضل نظری، “آن ها”، انتشارات سوره ی مهر).

2. اگر اهل سیاست هستید هم پیشنهادم “شش گفتار ِ” میر حسین موسوی است که گویا، خوب هم در این نمایشگاه فروخته است. در ضمن در غرفه ی “انتشارات موسسه ی تحقیقات و توسعه ی علوم انسانی” هم این کتاب را می فروشند. میرحسین موسوی از بنیان گذاران این موسسه است (میرحسین موسوی، “شش گفتار”، نشر نی).

3. اگر اهل فلسفه هستید کتاب جدیدی را مصطفی ملکیان ترجمه کرده با عنوان “لودویگ ویتگنشتاین: ربط فلسفه ی او به باور دینی”. داغ داغ است. دقیقاً روز سوم نمایشگاه رسید. این کتاب نوشته ی ویلیام هادسون است (ویلیام هادسون، “لودویگ ویتگنشتاین: ربط فلسفه ی او به باور دینی”، ترجمه ی: مصطفی ملکیان، نشر نگاه معاصر).

4. پیشنهاد دیگر از شنیدنی ها –اگر اهل موسیقی هستید- آلبوم “قصه ی گیسو” اثر استاد سراج است. مخصوصاً دو قطعه ی اول آلبوم به نظر من شاهکار است (سید حسام الدین سراج، آهنگساز: رامین کاکاوند، “قصه ی گیسو”، ناشر: شرکت آوای نوین اصفهان).

 

دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود/ تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت/ باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت/ فتنه انگیز جهان، غمزه ی جادوی تو بود

21, آوریل, 2009

مارکو پولو در سه راه ضرابخانه

دسته: حواشی دانشگاه, یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

      

                 

امروز با دو تا از دوستان تصمیم گرفتیم یک محل گمنام، در اطراف دانشکده مان را کشف کنیم. با خودم می گفتم که هفت سال است که در دانشکده ی علوم اجتماعی هستم، دو سال هم مدرسه ی فرهنگ را اضافه کنید که آن هم از قضا نزدیک پل سید خندان است. تا به حال خیلی به اطراف سه راه ضرابخانه سرک کشیده ام؛ پارک های اطراف، کتاب فروشی های منطقه و مکان های دیدنی. اما به موزه ی رضا عباسی نرفته بودم. در واقع این موزه در خیابان شریعتی نرسیده به پارک اندیشه است.

 

 

امروز در حرکتی شجاعانه ندا دادیم که ما می رویم موزه هر کس می آید، بیاید که “محمدان” جواب مثبت دادند. “محمدان” شامل محمد نیازی و محمد خوش گفتار می شود. سه نفری اکتشاف را آغاز کردیم. موزه رضا عباسی در مجموع موزه ی کوچک و جمع و جوری است. سه طبقه دارد که کارمندان تاکید دارند از طبقه ی سوم شروع کنیم یعنی طبقه ی ایران ماقبل اسلام. طبقه ی دوم به دوره ی ایران اسلامی اختصاص دارد. طبقه ی اول هم مربوط به نقاشی و خطاطی است.

 

جالب بود که ما در این موقع هفته تنها بازدید کنندگان بودیم. کارمندان همان طور به ما نگاه می کردند که ما به اشیاء ماقبل تاریخ. برای همین بود که می توانستیم موقع دیدن تابلو ها اظهار نظر های فاضلانه هم بکنیم و به خودمان با صدای بلند بخندیم. در این ترم های آخر می خواهم که باقی محل های کشف نشده ی اطراف سه راه ضرابخانه را هم کشف کنم. به قول دوستی: “نه که اوقات فراغت زیاد دارم”.
این هم دو بیت از فردوسی که بر یک کاشی هشت گوش با خط نسخ نوشته بودند:

کنون خورد باید می خوشگوار / که می بوی مشک آید از جویبار

هوا پر خروش و زمین پر ز جوش/ خنک آنکه دل شاد دارد بنوش