12, اکتبر, 2016

خونه

Category: حواشی دانشگاه,قصه های جزیره,یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

دو سال پیش هم مثل امروز سرما خورده بودم. درست مثل امروز هم بعد از بیش از شش ماه، یک روزِ کامل را در خانه ماندم. در این چهارساله‌ی اخیر هر روز بار و بندیل را بسته‌ام و رفته‌ام دانشگاه‌. چند وقت پیش کشف کردم که بعد از دو سال و سه ماه زندگی در این اتاقم هیچ وقت غروبِ خانه‌ام را ندیده‌ام. اتاقم پنجره‌ی بزرگی دارد که رو به حیاط است. امروز، بعد از دو سال، فهمیدم که غروب که می‌شود نور زعفرانی رنگِ خورشید می‌پاشد توی اتاقم. از طرف تخت خوابم حرکت می‌کند بعد می‌رود به سمت دیوار و کم کم محو می‌شود و تاریکی مطلق جایش را می‌گیرد.

بعد از سال‌ها یک چیزی هنوز من را به دانشگاه می‌کشاند که هنوز نمی‌دانم چیست. بعد از بیست و سه سال دانش‌آموزی و دانشجویی مداوم هنوز خسته‌ نشده‌ام. عین سه سال و خرده‌ای که اینجا بوده‌ام وقتی صبح از خواب بلند می‌شوم، خوشحالم که باید کیفم را جمع کنم و بروم دانشگاه. خانه‌ام یک در پشتی دارد که به یکی از زمین‌های فوتبال دانشگاه باز می‌شود. این در را یک جورهایی غیرقانونی ساخته‌اند تا دانشجویان دو سه خانه‌ی اطراف‌مان راه‌شان به دانشگاه نزدیک‌تر باشد. صبح‌ها با صدای بچه‌های دانشگاه که فوتبال امریکایی بازی‌ می‌کنند بیدار می‌شوم. حس خوبی‌ست. انگار که دارند من را صدا می‌زنند که خواب نمانم.
مثل صبح‌های مدرسه در دبستان که نیمه‌بیدار و نیمه‌خواب‌ در خیابان باباطاهر تهران راه می‌افتادم به سمت مدرسه‌ام. هیچ وقت از مدرسه و دانشگاه بدم نیامده. از زندگی در این حبابِ دانشگاه، جدای از دنیای واقعی با مردم عادی لذت می‌برم. یک جور طلسمی در تحصیل و تدریس و درس و کتاب هست که در هیچ جای دیگر نیست. به روزمرگی دچار نمی‌شوم. خسته نمی‌شوم. اصلاً علاقه‌ای ندارم بروم بیرون در یک شرکت یا موسسه کار کنم.
داشتم می‌گفتم که دو سال پیش هم سرما خورده بودم. اما این کجا و آن کجا؟ سرم گیج می‌رفت. نمی‌توانستم از تختم جدا شوم. وقتی فهمیدم که یخچال خالی‌ست، تقریباً اشکم درآمد. گشنه‌ام بود و اگرآنلاین خرید می‌کردم چند ساعتی طول می‌کشید تا خوراکی‌ها را برسانند. با دردسر بلند شدم و بیرون زدم. زمین‌ها یخ زده بود. آنقدر آرام راه می‌رفتم که پیرمردی کمر خم کمر خم از کنارم رد شد و رفت. جلوی من در مهِ دمِ غروب گم شد. صدایم در نمی‌آمد. برگشتنی با همان لباس، بدون اینکه چیزی بخورم روی تخت رها شدم.
فکر کنم نیم ساعتی طول کشید تا خودم را قانع کنم که اینطور نمی‌تواند ادامه پیدا کند و باید چیزی بخورم. اما در این نیم ساعت، سرگیجه و بی‌حسی یک تصویر مدام جلوی چشمم بود. آن هم تصویر عنکبوتی بود که دو روز پیشش در اتاقم پیدا کردم. این یکی حداقل سه برابر باقی عنکبوت‌ها بود. دمپایی را برداشتم که بزنمش. اما دیدم که جم نمی‌خورد. دیدم که پاهایش جمع شده و مرده. رسماً به ریش من خندیده بود. عمری پشت کمد پنهان شده بود و دفتر و دستک داشت. من اصلاً ندیده بودمش. موقع مرگش آمده بود بیرون از خانه، لابد از کهولت سن، مرده بود. درست جلوی چشم من. شاید می‌خواست به من بفهماند که “آخرش هم نفهمیدی هم اتاق بودیم.” تصویر جنازه‌ی عنکبوت، جلوی چشمم بود و درست مثل او پاهایم را جمع کرده بودم در سینه که آماده‌ی مرگ شوم.
خلاصه بگویم که آن روز نمردم. اما دلم خواست مثل آن عنکبوت در خانه بمیرم نه در دانشگاه. در خانه بمیرم وقتی که نور زعفرانی رنگِ خورشید افتاده روی من و بالشم و تختم.

15, ژوئن, 2015

برای فاند از دانشگاه فرنگی مفروش خویش ارزان که تو بس گران‌بهایی

11538999_10204267546952716_2708743710840555140_o

هر ماهی چند ایمیل دریافت می‌کنم از بهترین و باانگیزه‌ترین و امیدوارترین دانشجوهای داخل ایران که برای ادامه‌ی تحصیل در خارج از کشور راهنمایی می‌خواهند. با کمال میل هم هر کمکی از دستم بربیاید انجام می‌دهم. از بین این همه ایمیل حدوداً سالی تنها یکی دوتایشان آزاردهنده است. عمدتاً از کسانی که وقتی در جیب‌شان دست می‌کنند اولین چیزی که برای فدا کردن دارند کشورشان است. دوستانی هستند که ایمیل می‌زنند و می‌گویند که یک طرحواره‌ی سیاسی نوشته‌اند و می‌خواهند ببینند که به اندازه‌ی کافی از چشم اروپایی‌ها “ضدایرانی” هست که برایشان فاند و دکترایی را فراهم کند یا نه؟ البته نمی‌گویند “ضدایرانی” اما خودشان هم می‌دانند که توصیف درستش این است و با اشارات چشم و ابرو این را می‌رسانند. تحقیقات مرتبط با دموکراسی در خاورمیانه، وضعیت زنان ایران، حقوق اقلیت‌ها و غیره بازار خوبی در اروپا دارند. این دانشجوها هم می‌دانند که به عنوان یک فارسی‌زبان موقعیت یکتا و انحصاری دارند که به کارشان می‌آید و این انحصار برایشان کالایی‌ست که در بازار رقابت برای کسب صندلی در دانشگاه‌های برجسته کمک‌حالشان خواهد بود.
می‌فهمم و درک می‌کنم که همه‌ی ما دنبال پیشرفت در تحصیل و کار هستیم و آن مملکت خراب‌شده جای خوبی برای پیشرفت سالم و حرفه‌ای نیست. می‌دانم که به عنوان یک ایرانی نیمِ وقت‌مان صرف به دست آوردنِ حقوق ابتدایی‌مان می‌شود. می‌دانم که بهترین مغزهای این کشور باید وقتشان را صرف در افتادن با یک مشت آدم قدرتمند اما مغزفندقی و دگم کنند و انتظار کمترین میزان کرامت و احترام هم نباید داشته باشند.
اما باز به نظرم آخر آخرش یک رگه‌ای از شرافت و رفاقت و جوانمردی باید برای‌مان بماند. اگر ایرانی بودن برای من یک معنا داشته باشد همین است که ما بعد از له له شدن در کشاکش و دعوا با آن فلک‌زده‌های مغزفندقیِ هموطن باز همان‌ها را به چند هزار دلار و پوند فرنگی‌ها و لبخند رضایت موبورها نمی‌فروشیم.
در این چند سال زندگی در اروپا هم چند مورد تهوع‌آور از عمدتاً شبه-فمنیست‌های ایرانی دیده‌ام که سخنرانی‌شان فقط بیان مشقت و سیاهی زندگی زنان در ایران بود و بس. نه تحلیلی، نه راه حلی، نه امیدی، نه مشارکت آکادمیکی! نتیجه‌ی خالص خودکم‌بینی و همذات پنداری با فرد قدرتمند؛ شاید شعبه‌ای از سندرم استکهلم (یا همان همذات‌پنداری با شکنجه‌گر).
غم‌انگیزتر اینکه این ترفند در مجامع علمی حداقل اروپایی (تا آنجا که من تجربه کرده‌ام) لو رفته است. هیچ کس دانشجویی را که می‌خواهد در مورد مصائب ایران و خوبی دموکراسی غربی شطحیات کند به عنوان یک آکادمیسن جدی نمی‌گیرد. از چندین نفر از اساتید و دانشگاهیان برجسته غربی هم همین را شنیده‌ام که این افراد را فرصت‌طلب می‌دانند نه یک محقق جدی.
اما باز در آخر، یک پیشنهاد هم برای این دوستان دارم. اگر واقعاً می‌خواهید از دانشگاه‌های برجسته‌ی اروپایی پذیرش بگیرید، برعکس بیایید و روی صداهای شرقی کار کنید. اگر می‌خواهید در مقابل رقیبان بین‌المللی‌تان مزیتی داشته باشید، آن را در کار کردن روی ابن خلدون و شریعتی و بازخوانی آنها که کمتر دیده شده‌اند بیابید. اگر تا به حال یک بار برای چاپ مقاله در مورد چهره‌های اندیشمند شرقی تلاش کرده باشید، حتماً شوق و علاقه‌ی محققین جدی را دیده‌اید. فقط به عنوان یک نمونه شماره‌ی اکتبر آینده‌ی مجله‌ی سوسیولوژی/Sociology، انجمن جامعه‌شناسی بریتانیا، به معرفت‌شناسی‌های جنوب اختصاص دارد و آنطور که من از ادیتور مجله شنیدم از کارهای مرتبط با اندیشمندان مسلمان هم خیلی استقبال می‌کنند. به هر روی، به این دوستان بااستعداد می‌گویم که باز جیب‌تان را بگردید. چیزهای بهتری از مصائب هموطنانتان هست که می‌تواند سرمایه‌ی پیشرفت‌تان باشد و در ضمن وقتی که دکترای‌تان را گرفتید و ذوق و شوق تحصیلات عالیه از بین رفت، عرق شرم بر پیشانی‌تان نمی‌ماند که نه غربی شدید و نه شرقی ماندید. برعکس به خود افتخار می‌کنید که مشارکتی سازنده در مباحث جدی آکادمیک داشتید.

پ.ن: لابد لازم به گفتن نیست که هر کس که در مورد دموکراسی در ایران یا حقوق زنان کار می‌کند منظورم نیست. محقق باید آزاد باشد که موضوع تحقیقش را انتخاب کند و کسی حق ندارد از مشروعیت موضوع تحقیق دیگران سوال کند. اما تشخیص کار جدی تحقیقی از سیاه‌نمایی آپورچیونیستی حتی برای چشمان غیرمسلح چندان دشوار نیست.

29, اکتبر, 2013

برخی کفترباز هستند، برخی ماشین‌باز و برخی دیگر هم «کتاب‌باز»

Category: حواشی دانشگاه,کتاب – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

در اوایل دوره‌‌ی دکترا در کلاس‌های ارشدِ دانشگاه هم شرکت می‌کردم. از این میان یک کلاس برایم جذاب بود. کلاسی که استادی داشت که همه چیز‌ می‌دانست. همه چیز خوانده بود. از روانکاوی تا ادبیات و از تاریخ تا جامعه‌شناسی. در هر جلسه یک متن مهم را می‌خواندیم و از این طریق استاد از ابعاد مختلف به موضوعِ آن واحدِ درسی می‌پرداخت: یک بار روانکاوانه یک بار جامعه شناسانه و قس علی هذا. اما نکته‌ی جالب این بود که کار این استاد و آن دانشجویان هیچ وقت به مناظره نمی‌انجامید. بیشتر نظرات متفاوت‌‌ِ دیگر نویسندگان را نقل می‌کردند و با هم به اشتراک می‌گذاشتند.

هر روز که از ترم می‌گذشت کلاس بیشتر شبیه گالری نظرات متفاوتِ اندیشمندان می‌شد. شبیه گالری‌های هنرهای مدرن که هشتاد درصد مخاطبین می‌دانند که اتفاق مهمی در آن می‌افتد اما نمی‌دانند که آن اتفاق چیست. پس فقط سر تکان می‌دهند. دریغ از یک سوالِ بنیان‌بر‌انداز و چالشی. بیشترِ دانشجویانِ کلاس با نمایش این استاد همراه نبودند بلکه فقط حسرت نخوانده‌هایشان را می‌خوردند. مخصوصاً آنها که اعتماد به نفس کمتری داشتند و یا اینکه در کار دانشگاهی و تحقیقاتی دستی نداشتند و مدام فکر می‌کردند که از قافله عقب هستند.

نکته‌ی دیگر در مورد این استاد این است که با اینکه سه چهار کتاب را توسط انتشاراتی‌‌های مهم منتشر کرده اما در رشته‌اش فرد تاثیرگذاری نیست. خوانندگانِ ثابتی  ندارد. کسان زیادی به کارش ارجاع نمی‌دهند.چرا؟ ساده‌ است. چون کارهای او چندان مشارکت سازنده‌ای در فهمِ ما از دنیای پیرامون‌مان نداشته.

از همان زمان این فکر به ذهنم رسید که بسیاری از کسانی که در دانشگاه کار می‌کنند «سوال محور» نیستند، بلکه «جواب محورند.» به دنبال جواب‌های جذاب و متونِ مهم و نام‌های بزرگ می‌روند. همه را خوانده‌اند و می‌خوانند و لذت هم می‌برند. شاید تعجب هم می‌کنند که با این همه معلومات چرا نمی‌توانند اثر مهمی خلق کنند. اگر از من بپرسید می‌گویم اینها نوابغی هستند که سوال‌های مهم‌شان را زیر خروارها جوابِ هیجان‌انگیز دفن کرده‌اند. استعداد پرسشگری‌شان را از بین‌برده‌اند. هرچه دید وسیع دارند، عضلات دویدن‌شان ضعیف است. در دشتِ فراخِ اندیشه نمی‌توانند بدوند. هر چند که روی نقشه، همه‌ی نقاطِ دشت را کاویده‌اند.

بزرگ‌ترین نام‌های عرصه‌ی اندیشه کسانی نبودند که می‌خواستند برای خودشان «کسی شوند.» بلکه می‌خواستند «کاری کنند.» کسانی که زاهدانه تلاش محققانه‌شان را معطوف به سوالی‌ و دردی کردند، توانستند اثری جاودان هم خلق کنند (و به تبعِ آن برای خود کسی شوند). پیش از اینکه به دنبال مدهای روشنفکری و خواندن متونِ مهم باشیم، باید ابتدا به فکر سوال‌ و درد و تشنگی‌ باشیم. «آب کم جو، تشنگی آور به دست!»

به گمانِ من آن ‌کسی که سوالِ خود را پیدا کرده، در باغ اندیشه سلانه سلانه قدم نمی‌زند و از هر درختی میوه‌ای نمی‌چیند. بلکه مسیری کم و بیش منسجم را در پی‌ می‌گیرد و در آن مسیر آنقدر سعی و خطا می‌کند تا به جوابی‌ برسد که کم و بیش مرهمی‌ست بر دردش.

در همان کلاس این قیاسِ بی‌ادبانه به ذهنم رسید که برخی کفتربازند و برخی ماشین‌باز و برخی هم «کتاب‌باز». هرچند من بیشتر خوش دارم که کتاب‌بازها را ببینم که (در قیاسِ با دو گروه اول) در ایرانِ ما هم کمتر یافت می‌شوند. اما اصالت‌ِ کار دانشگاهی را در مأموریت‌ِ کسانی می‌جویم که سوال و درد دارند. آنهایی که در کلاسِ درس هم این درد را با دیگران به اشتراک می‌گذارد. تجربه‌ی بیست و سه سال دانش‌آموزی و دانشجویی (و اخیراً محققی و معلمی) به من نشان داده که اساتیدی که دردشان را به اشتراک می‌گذارند، قلب دانشجویان را نیز تسخیر می‌کنند و این خود مقدمه‌ی به کارگیری درست مغز است. اینها اساتیدی هستند که دانشجو را با نشان دادنِ بی‌سوادی‌اش تحقیر نمی‌کنند. به جای سفر آفاقی در افقِ تاریخ اندیشه، دانشجو را به سفری انفسی دعوت می‌کنند تا سوال را در درونِ خود بجوید.

23, دسامبر, 2012

من تدریس رو goddamn دوست دارم

Category: حواشی دانشگاه,قصه های جزیره – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

شاید بدانید که در سیستم آموزش عالی انگلیس کلاس‌های درس بچه‌های کارشناسی را به دو قسمت تقسیم می‌کنند. اول استاد لکچر می‌دهد یا سخنرانی می‌کند. در حین ارائه‎ی سخنرانی معمولاً کسی سوال نمی‌پرسد. این معمولاً پنجاه دقیقه تا یک ساعت طول می‌کشد. بعد سمینار همان سخنرانی ممکن است به دنبال سخنرانی استاد بیاید یا اینکه یک روز دیگر برگزار شود.

در سمینار دیگر فقط دانشجویان مشارکت دارند و در مورد موضوعات مطرح شده بحث می‌کنند و سوال می‌پرسند. برای همین هم معمولاً برای یک سخنرانی چند سمینار برگزار می‌شود تا تعداد شرکت‌کننده‌ها در هر سمینار کم باشد و همه بتوانند اظهار نظر کنند.

باز بسته به اینکه یک کلاس چه تعداد دانشجو داشته باشد تعداد سمینارها زیاد و کم میشود. اگر دانشجویان یک واحد زیاد باشند، مثلاً صد نفر باشند، دیگر طبعاً خودِ استاد نمی‌تواند تمام سمینارها را اداره کند. دانشگاه دانشجویان دکترا را استخدام می‌کند که سمینارها را اداره کنند.

یک بار استادم خواست که سمیناری را اداره کنم. درس جامعه‌شناسی رسانه بود که با توجه به تخصص استادم، به صورت بین رشته‌ای و نزدیک به جامعه‎شناسی علم تدریس می‌شد. در سمینار مربوطه هم استاد می‌خواست که در مورد علم و رسانه صحبت کند. مقاله‌ی مربوطه را خواندم و برای سمینار آماده شدم. اما چند ساعت قبل از برگزاری کلاس استادم ایمیل زد و گفت که در سخنرانی ترجیح داده مباحث گذشته را جمع‌بندی کند و طبق برنامه پیش نرفته. اما از من خواست که طبق برنامه پیش بروم با این تفاوت که دانشجویان متن مربوطه را نخوانده‌اند و باید سوالات مربوطه را بیشتر باز کنم و کمی هم در موردشان توضیح بدهم.

به عنوان اولین روز تدریس برای بچه‌های کارشناسی کمی کارم سخت‌تر شده بود. اما سعی کردم تمرکز کنم و در معدود دقایق باقی مانده مباحثی را انتخاب کنم که ثقیل و خسته کننده نباشد اما بچه‌ها را به چالش بکشد. دستم حالا بازتر بود و نمی‌بایست به سخنرانیِ ارائه شده اکتفا کنم.

راس ساعت از دفترم بیرون رفتم. کلاس در همان طبقه‌ی دپارتمان برگزار می‌شد. بچه‌ها بیرون کلاس منتظر بودند. پرسیدم “شما برای ج. رسانه اینجایید؟” گفتند “آره.” گفتم: “خوب بفرمایید داخل.” حدود بیست نفر بودند. پانزده نفری انگلیسی و پنج نفر هم چینی. مخاطبینت بسته به اینکه چطور نگاهت کنند چنددسته‌اند. کسانی که ساکتند و فعالانه می‌نویسند یا از نگاه‎شان متوجه می‌شوی که علاقه دارند. دو نفر از بچه‌ها که بسیار هم باهوش و اهل مطالعه بودند اینطور بودند. در حین صحبتم یادداشت بر می‌داشتند و با علاقه گوش می‌دادند. عده‌ای دیگر فقط نگاه می‌کردند و سخت بود که بفهمی که ارتباطی برقرار شده یا نه. اینها همینطور خاکستری می‌ماندند و این دیگر هنر معلم است که آنها را سمت فعال‌ها هل بدهد.

اما مشکل اصلی با دسته‌ی سوم بود که به من خیره نگاه می‌کردند. آدامس می‌جویدند. حتی قسم می‌خورم که یکی‌شان که یک بوت زمستانی به پا داشت، تقریباً پایش را گذاشته بود روی میز و با صندلی‌اش بازی می‌کرد. معلوم بود که با این عزیز دل‌انگیز مشکل خواهم داشت. بعد از ده دقیقه صحبت کردن سوالی پرسیدم و منتظر جواب بودم که یکی دو تا از همین دل‌انگیزهای دسته‎‌ سومی به هم لبخندی زدند. گرچه در ظاهرم چیزی معلوم نبود اما در باطن مدام از خودم می‌پرسیدم که به سر و وضعم تسخر زده‌اند؟ در آن زمان ریش بلندی داشتم. یا شاید به لهجه‌ام می‌خندد؟ شاید هم بحث را بد مطرح کرده ام؟

چون سکوت برقرار بود سوالم را بیشتر شرح دادم اما دفعه‌ی دوم حس کردم که باز هم جوابی دریافت نخواهم کرد. از استراتژی دیگری رفتم. تفرقه بیانداز و حکومت کن! خواستم که به سه دسته تقسیم بشوند و با هم بر سر دو سوالی که روی تخته نوشته‌ بودم بحث کنند. من هم به هر گروه ملحق می‌شدم و برای پانزده دقیقه، به قول انگلیسی‌ها، بحث را کییک آف می‌کردم (به بحث لگد می‌زدم یا بحث راه می‌انداختم.)

اول از همه رفتم سراغ گروهی که چگالی دانشجوهای ناآرام درش زیاد بود. از قضا دانشجویان فعال دسته‌ی اول هم در همان گروه بودند. اول با آنها بحث را شروع کردم و نظرشان را پرسیدم. جواب‌های خیلی خوبی دادند. چند مثال آوردم که دیدگاه‎‌شان را به چالش بکشم. از مثال‌هایی که آوردم یکی بنیاد اجتماعی ریاضیات بود. مثالی را زدم که ویتگنشتاین در یادداشت‌های پراکنده‌ای که از او به جا مانده می‌زند و با بیانی ریاضیاتی ادعا می‌کند که

2+2+2=4

طبعاً این مثال خیلی بحث برانگیز بود. اما استدلال وینگنشتاین محکم‌تر از این بود که بتوانند به سادگی به چالشش بکشند. بحث بالا گرفت. رو کردم به پسرِ ناآرام و خواستم که نظرش را بگوید. لبخند تلخی زد. مدام می‌گفت که نمی‌داند و نظری ندارد. تازه متوجه شدم که لبخندی که در ابتدای کلاس می‌زدند مربوط بود به لغات قلمبه سلمبه‌ای که در حین سخنم به کار می‌بردم و اینها برداشتی از آنها نداشتند، نه چیز دیگر. معلمانه، سوال را آسان‌تر کردم. نیمی از جواب را تحویلش دادم که نیم دیگر را بقاپد و جلوی بچه‌های دسته اولی کم نیاورد. قاپید و چیزکی گفت که بیشتر تشویقش کردم و حرفش را کامل کردم.

بعد از پانزده دقیقه به گروه دوم ملحق شدم و همین بحث را با مثالی دیگر با آنها دنبال کردم. آنجا هم بحث به صورت خاص با یکی از بچه‌ها داغ شد. به همین منوال به گروه سوم هم رسیدم.

پنج دقیقه مانده به پایان سمینار، رفتم پای تخته تا بحث را جمع بندی کنم. با چند جوک، باز به قول انگلیسی‌ها، سخن نهایی را اسپایس آپ (پیاز داغش را زیاد) کردم. بعد خیلی سریع جواب‌هایم را گفتم و تکه‌های بحث را به هم دوختم. چون وقت کم بود، خیلی تند صحبت می‌کردم. بحث هم داغ شده بود و همه به دقت گوش می‌دادند. در نهایت جمله‌ی جمع بندی را بلند گفتم و به سبک سخنرانی‌های داغ سیاسی گفتم “متشکرم.” و آمدم که وسایلم را جمع کنم. با تعجب دیدم که پسر ناآرام و باقی بچه‌ها برایم کف زدند. الانسان عبد الاحسان!

بعد از کلاس به استادم داستان را گفتم. گفت که تا به حال ندیده بود که بچه‌‌‌های کارشناسی معلم سمینار را تشویق کنند. بعد از این اولین تجربه‌ی تدریس مدام به خودم می‌گفتم “من تدریس رو –این‌دفعه به قول امریکایی‌ها- گاد دَم دوست دارم!”

7, اکتبر, 2012

آلفرسکو در معبرهایی که فقط معبر نیستند.

Category: ایتالیا,حواشی دانشگاه,سفرنامه – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

سفرنامه‌ی ایتالیا (1)

الان دارم فایل‌های عکس‌های سفرم به ایتالیا را مرتب می‌کنم: سه هزار عکس. در این سفر سه هزار عکس گرفتم. دقیقاً چهار بار کارت حافظه‌ی دوربینم پر و خالی شد. بگذارید از پیش از سفر شروع کنم.

اوایل بهار بود شاید که استاد راهنمایم ایمیل زد و خواست که اگر مایل هستم برای سفر به ایتالیا و شرکت در یک کارگاه چهار روزه اسمم را بدهد. کارگاه در مورد نگارش، تنظیم و چاپ مقاله‌ی آکادمیک بود. اسمم در لیست متقاضیان ثبت شد. بعد از یکی دو ماه یک روز «باب» که یک استاد میان‌سال دپارتمان است من را در اتاق استراحت دپارتمان دید و گفت “مرتضی تو جزو سه نفری هستی که برنده‌ی گرانت (بودجه پژوهشی یا پژوهانه‌ی) سفر به ایتالیا شده‌ای.” خودِ باب به عنوان استاد، من و دو نفر دیگر از بچه‌های دکترا به عنوان تیم واریک در این کارگاه شرکت می‌کردیم. خوشحال شدم و به فکر فرو رفتم.

از برمینگام تا فلورانس

به فکر فرو رفتم که ویزا را چه کنم؟ باب که انگلیسی است و برای ورود به اروپای قاره‌ای به ویزا نیازی نداشت. یکی دیگر از بچه‌های دکترا همسری انگلیسی داشت و طبعاً او هم همینطور. من و یکی دیگر از دوستانم که بنگلادشی بود به ویزا نیاز داشتیم. در جلسه‌ی توجیهی باب گفت “متاسفانه باید بگویم که اگر در گرفتن ویزا موفق نشوید، چون کس دیگری را نمی‌توانیم جایگزین کنیم، بر طبق قوانین دپارتمان باید تمام هزینه‌ی بلیط هواپیما و رزرو هتل را بدهید (چیزی حدود ششصد پوند).” بعد پرسید که چه می‌کنیم. دوست بنگلادشی‌ام گفت که مطمئن نیست که در این فرصت کوتاه بتواند ویزا بگیرد. برای همین انصراف داد. یکی از دوستان انگلیسی جای او را گرفت.

باب رو به من کرد و پرسید تو چه می‌کنی؟ بدون تأمل گفتم: “ریسک می‌کنم.” ما خاورمیانه‌ای‌ها به ریسک کردن عادت داریم. اگر ریسک نکنیم شکست می‌خوریم. اگر ریسک نکنیم و با اراده نباشیم فقط این نیست که شکست می‌خوریم بلکه می‌شکنیم. مثلاً وقتی در مسیر سوار شدن به هواپیما تمام تیم واریک به سمت راست می‌رود و تو باید در صفی جدا بروی تا گذرنامه‌ات چک شود. یا زمانی که مأمور گذرنامه با لبخند فرمی را لای گذرنامه‌ات می‌گذارد و از تو می‌خواهد که پرش کنی، اگر با اراده نباشی می‌شکنی. باید استوار باشی و لبخند بزنی. بگذریم. ریسک کردم و دقیقاً دو روز قبل از پرواز، ویزا را دریافت کردم.

پروازمان مستقیم نبود. از برمینگام رفتیم به زوریخ و آنجا هواپیما را عوض کردیم برای فلورانس ایتالیا. از هواپیما که پیاده شدیم بعد از چندین ماه، آفتاب تابستانی را دیدم. در نیمه‌ی اول تابستان امسالِ انگلیس فقط دو-سه روزِ آفتابی داشتیم و تمام! دیگر تا آخر تابستان آفتاب را ندیدیم.

از فرودگاه رفتیم به سمت ایستگاه قطار. شهری که ما قرار بود در آن مستقر شویم شهری بود کوچک در نزدیکی فلورانس به نام “پراتو” که این هر دو در منطقه‌ی زیبای توسکانی هستند. با قطار حدود پانزده دقیقه تا پراتو راه بود. همه‌مان شور و شوق داشتیم و باب از همه‌مان بیشتر. در همان بدو ورود توجه‌مان را به معماری ایستگاه جلب کرد. گفت: “ببینید چه معماری بزرگ و زمخت و استواری دارد این ایستگاه قطار. ستون‌های بزرگ از “بتونِ لخت” را ببینید. این ایستگاه را در زمان موسیلینی ساخته‌اند. تمام معماری‌های عمده‌ی آن دوران به همین صلابت‌اند. بعد این معماری را با معماری‌ خانه‌های تاریخی‌ای که در روزهای آینده خواهید دید مقایسه کنید.” معماری ایستگاه قطار من را به یاد ایستگاه قطار میدان راه‌آهن تهران انداخت که از قضا آن را هم، در دوره‌ی فاشیسم، آلمان‌ها ساخته بودند.

پیش از اینکه جلوتر بروم بگذارید از چند پیش‎فرضی بگویم که در مورد خوب و بد ایتالیا و ایتالیایی‌ها شنیده بودم و در این مسافرت به محک گذاشتم. یکی اینکه آنها غذا‌های خوشمزه‌ای دارند. دوم اینکه بهترین بستنی‌های دنیا را دارند. سوم اینکه خوش تیپ هستند. چهارم، خوش‌لباسند و به مد اهمیت می‌دهند. پنجم گرمند با غریبه‌ها مهربان، اما در قبال برخی نژادها بسیار نژادپرستانه رفتار می‌‌کنند. ششم مذهبی و کاتولیک هستند.

پیتزا یا بربری؟!

بعد از استقرار و مختصری استراحت در هتل‌مان در پراتو قرار گذاشتیم که در لابی هتل جمع شویم و برای خوردن شام بیرون برویم و بعد هم قدمی بزنیم. به رستورانی در نزدیکی هتل رفتیم و برای اولین بار پیتزای اصل ایتالیایی سفارش دادم. در یک هفته‌ای که آنجا بودم غذاهای خوشمزه‌ای خوردم. پس فرضیه‌ی اول در کل تایید شد. اما در مورد خود پیتزا اگر از من بپرسید پیتزا خاتونِ جلوی حسینیه‌ی ارشاد را (اگر هنوز برقرار باشد) بیست برابر بیشتر می‌پسندم. آن چیزی که من در ایتالیا دیدم (و دو سه بار در فلورانس و رم و پراتو امتحان کردم) چندان به پیتزا به روایت ایرانی شباهت نداشت. چیزی بود شبیه نان قطور بربری که با لایه‌ی نازکی از پنیر و مثلاً گوجه یا فلفل دلمه‌ای پوشانده شده. گرچه بد نبود اما چیزی نبود که من حسرتش را داشته باشم.

داشتم می‌گفتم که تیم واریک دور میز نشستند و پیتزا خوردند. همه سر در منو داشتند و گزینه‌های منو هم به زبان ایتالیایی بودند. جالب اینکه همه در سکوتی مرگبار به گزینه‌های منو خیره شده بودند. بعد از دو سه دقیقه پرسیدم: “شما واقعاً می‌توانید منو را بخوانید یا وانمود می‌کنید که می‌خوانید!” تا این را گفتم همه خندیدند و منوها را روی میز گذاشتند. باب گفت: “من می‌توانم بخوانم ولی نمی‌توانم بفهمم!”

یکی از بچه‌ها مکزیکی بود (همان که بالاتر گفتم که همسرش انگلیسی‎ست). در طول سفر فهمیدم که زبان اسپانیایی و ایتالیایی به قدری شبیه هم هستند که این دوستم به سادگی‌ می‌تواند ایتالیایی صحبت کند. در هر حال او راهنمایی کرد و غذا را سفارش دادیم: پیتزا به کیفیتی که ذکر خیرش در بالا رفت.

رستوران‌هایی که من در این روزها دیدم بیشتر به سبک سنتی اروپا بودند و نه امریکایی. میز و صندلی‌ها چوبی بودند. رویشان یک سفره‌ی پارچه‌ای (معمولاً با طرح چهارخانه‌ایِ قرمز رنگ)‌ انداخته بودند اما نایلون یا شیشه‌ای روی سفره قرار نداده بودند. به علاوه اینکه اصولاً خبری از دستمال کاغذی نبود. نپکین (دستمال سفره‌ی پارچه‌ای) بود که باید روی پا می‌انداختیم. بیشتر دیوارها را هم با نمای چوب و یا با کاغذ دیواری‌های پرنقش و نگار تزئین کرده بودند. مکانی که در وسائلش چوب به کار رفته باشد حس امنیت و راحتی را به آدمی منتقل می‌کند. برعکسِ آهن، که زمخت و خشن و سنگین است؛ مانند مک‌دونالدهای سراسر جهان. یا پلاستیک که سخیف و کیچ است؛ مثل ساندویچی‌های فری‌کثیف! القصه رستوران‌ها، با نپکین، با سفره‌های پارچه‌ای و با مبلمانِ چوبی حسی تماماً اروپایی داشتند.

بعد از شام برای اولین بار در شهری ایتالیایی قدم زدیم. از کوچه‌ی پشت هتل حرکت کردیم. پنجره‌ها عمدتاً دو لایه در داشتند. یکی پنجره‌ی شیشه‌ای و دیگر دری چوبی و سبز رنگ که دو لنگه داشت و رو به بیرون باز می‌شد. تقریباً تمام خانه‌های شهر هم همین‌گونه بودند. خانه‌های چهارطبقه‌ با چراغ‌هایی شبیه چراغ‌های نفتی قدیمی و انگلیسی.

باب را دیدم که به پنجره‌ها و در و دیوار شهر با شور و شوق نگاه می‌کرد درست مانند منی که تازه به اروپا گام گذاشته بودم. بعد از کمی از او پرسیدم: “چرا اینقدر مانند من هیجان زده‌ای؟ تا جایی که می‌دانم چندین سال است که همین کارگاه را همین‌جا برگزار می‌کنی.” گفت “دو هفته‌ی دیگر هم باز باید بیایم ایتالیا!” پرسیدم: “مثل پیتر وسوسه‌ی اقامت همیشگی در ایتالیا را داری؟” نگاهی کرد و چشمانش برقی زد.

پیتر واگنر یکی از اساتید برجسته‌ی جامعه‌شناسی و صاحب یک کرسی در دپارتمان ما بود که چندین سال قبل از دپارتمان رفت و در شهر فلورانس در یک دانشگاه مشغول به کار شد. گفتم نمی‌دانم این چه وسوسه‌ای‌ست در میان اساتید دپارتمان ما که همه در ایام بازنشستگی به اروپا  می‌آیند و اساتید دیگری را نام بردم که به ژنو و بارسلونا رفته بودند. باب جواب صریحی نداد که قصدش را دارد یا نه. شروع کرد از پیتر گفتن. اما معلوم بود که این وسوسه را دارد.

آلفرسکو در میدان شهر

به میدان مرکزی که رسیدیم یک کلیسا را دیدیم که در یک ضلعش چیزی شبیه یک جایگاه تعبیه شده بود. جایگاهی که از پیکره‌ی خود کلیسا جدا نبود و با نقش و نگار و مجسمه‌هایی پوشانده شده بود. در وسط میدان حوض آب کوچکی بود و مجسمه‌ای در بالای آن. در اطراف هم تا چشم کار می‌کرد مردمان در رستوران‌ها و بستنی فروشی‌های دور میدان “آلفرسکو” داشتند.

آلفرسکو عبارتی ایتالیایی است به معنای بیرون نشستن و غذا خوردن؛ همان که رستوران‌ها میز و صندلی‌شان را در میدان و خیابان بگذارند و مردم در معابر بنشینند. آلفرسکو، که در تمام دنیای خارج از ایران که من دیده‌ام شایع است، فضای شهر را خودمانی می‌کند. معبر تنها محل عبور نیست. می‌توانی بنشینی و با دیگران صحبت کنی و خوش بگذرانی. می‌توانی در معابر بنشینی و به بهانه‌ی سفارش بستنی یا چای ساعت‌ها با دوستانت در میدان اصلی شهر و زیر سایه‌ی چترهای رستوران صحبت کنی و خوش بگذرانی.

داشتم از آلفرسکو می‌گفتم بگذارید چیز دیگری بگویم. روز سومی که در پراتو بودیم، بعد از کارگاه قدم زنان در شهر دیدیدیم که این شهر کوچک بی‌نهایت شلوغ شده. در خیابان‌ها نمی‌شد از ازدحام جمعیت به راحتی قدم زد. با دوستانی از دانشگاه «گلاسکو» و «واریک» قدم زنان رفتیم تا همان میدان اصلی. دیدیم که روبروی کلیسا و در محوطه‌ی میدان و در کنار مجسمه‌ی بزرگی که در گوشه‌ای از میدان بود، یک سن بزرگ زده‎‌اند. بالای سن هم دو پرده‌ی نمایش‌ برای پروجکتور نصب شده بود. دوست انگلیسی‌ام تا سن را دید که کم‌عرض و طولانی است، گفت: “حتماً برای “کت‌واک” است.” من باور نکردم. گفتم “کت‌واک؟ در وسط میدان شهر برای همه‌ی مردم؟” من چنین چیزی را در انگلیس ندیده‌ام.

اما زود بود که فرضیه‌ی او تایید شد. Catwalk یا “گربه‌رو” سن نمایشی است برای مانکن‌ها که روی آن گربه‌وار قدم بزنند و در انتهای سن بایستند در حالی که به افق نگاه می‌کنند. بعد با یک گردش به عقب بازگردند تا همگان لباس‌های تن او را ببینند.

در میدان شهر دیگر جای سوزن انداختن نبود. زنان و مردان جمع شده بودند تا نمایشگاه فشنِ سرباز را ببینند آن هم نمایشی که در ساعت یازده شب شروع و نیمه شب تمام می‌شد. دوربین‌هایی از سرتاسر میدان فلش می‌زد و مرد و زن کاغذ به دست در حال یادداشت مشخصات و شماره‌های لباس‌ها بودند. تا جایی که فهمیدم شهرداری با کمک تولیدکنندگان عمده‌ی لباس هر از چند گاهی این نمایش را برای مردم ترتیب می‌دهند. اما این خود نشان از درخواست بالای مردم برای لباس‌های جدید دارد و عجیب نیست که ایتالیا در کل و میلان به صورت خاص ام‌القرای تولید مد‌های پوشش است.

با مشاهدات من از نحوه‌ی لباس پوشیدن ایتالیایی‌ها باید اضافه کنم که فرضیه‌ی چهارم هم تایید شد. ایتالیایی‌ها هم به لباس اهمیت می‌دهند و هم به مد.

پراتو شهری توریستی نیست. شهری دانشجویی و کارگری‌ست. پس بسیاری از مردمی که شب‌ها از ساعت هشت تا نیمه‌های شب بیرون بودند و در ضیافت همگانیِ خرید و آلفرسکو و نمایش‌های خیابانی شرکت می‌کردند، تنها مردم محلی بودند. این جو دوستانه و شاد برای من مایه‌ی تعجب بود. تمام شهر مثل نمایشگاهی بود که مردم محلی هر شب در آن قدم می‌زنند و شادی می‌کنند. به دوستم گفتم که گویی این مردم به غیر شادی و خوش‌گذرانی کار دیگری ندارند.

پرشن‌ها و رومن‌ها یا ایرانیان و رومیان

صبح روز دوم، تیم واریک به سمت پردیس دانشگاه موناش حرکت کرد. پنج دقیقه بیشتر راه نبود. پردیس دانشگاه یک ساختمان قرن هفدهمی بود. چهار طبقه داشت. سالنی که ما در آن بودیم لوستر بسیار بزرگی داشت که از سقف بلندش آویزان بود. گچ‌بری شکیل و شاهانه‌ای هم داشت. میزها به صورت دایره‌ای چیده شده بودند. حدود سی نفر دانشجو و چهار استاد از چهار دانشگاه دور هم جمع شده‌ بودند. این کارگاه در واقع یک بخش از همکاری‌های بین دانشگاهی بود بین دانشگاه واریک و موناش و برخی دیگر از دانشگاه‌ها. موناش که در استرالیاست، پردیسی در پراتو دارد. واریک هم پردیسی در ونیز دارد اما اقامت در ونیز برای دانشجوها بیشتر از آن چیزی می‌شد که دپارتمان می‌خواست هزینه کند. در هر حال، از دانشگاه‌های دیگر هم «کنت» بود و «گلاسکو.»

در آن هوای گرم و آفتابی آنطور که در اروپای غربی رسم است همه، حتی اساتید – یا شاید باید بگویم مخصوصاً اساتید—با لباس غیر رسمی در کارگاه شرکت داشتند. اساتید، تی‌شرت‌هایی به تن داشتند با رنگ‌های روشن آبی و قرمز و با نقش و نگار ماهی و نخل و صدف دریایی! البته برای من تازگی نداشت و قابل پیش‌بینی بود که این طور لباس پوشیدن را در انگلیس در معدود روزهای آفتابی سال می‌دیدم.

ابتدا آنگونه که در این نوع نشست‌ها رسم است همه‌مان خودمان را معرفی کردیم. من هم در حین معرفی به جای اینکه بگویم “ایرانی هستم”، محض تفرج، گفتم “پرشن هستم.” در میانه‌ی سفرنامه‌ی ایتالیا بگذارید یک خاطره‌ی خلاصه‌ای از این تجربه‌ی بازی با لغات و “پرشن‌بازی” بگویم. وقتی در خارج از ایران بگویید ایرانی هستم، آن هم در این شرایط تنش، اولین چیزی که به ذهن همه می‌آید مسائل سیاسی و بلااستثنا مسأله‌ی اتمی است. گاه کسانی می‌پرسند که تجربه‌ی زندگی در ایران چگونه است یا اوضاع سیاسی چطور است و غیره. اما اگر بگویی “پرشن هستم” یکی کمی ماجرا فرق می‌کند. یک بار سال گذشته در نشستی که در کتابخانه داشتیم به دوستی انگلیسی گفتم که من پرشن هستم. یک دفعه چشمانش برقی زد. با اشتیاق به من نگاه می‌کرد و برای مدت دو دقیقه فقط می‌گفت: “اوه! کول! ایتس وری کول! من تا حالا یک پرشن ندیده بودم.” مخصوصاً وقتی این جمله‌ی آخر را گفت، حدسی زدم و گفتم “ولی فیلم سی‌صد را دیدی نه؟” سرش را تند و تند تکان داد و گفت “آره، آره دیدم.” معلوم بود! یک لحظه خودم را با پادشاه غول پیکر ایرانیِ فیلم «سی‌صد» مقایسه کردم. از آن بدتر اینکه از این مقایسه بدم نیامد، هیچ، کمی احساس اقتدار هم کردم. به قول ناصرالدین شاه: “خیالات فرمودیم!”

در کارگاه شهر پراتو هم خودم را پرشن معرفی کردم و عنوان رساله‌ام را گفتم. کارگاه با دو صحبت کوتاه چهل و پنج دقیقه‌ای درباره‌ی نکته‌‌هایی در مورد انتشار مقاله شروع شد. بعد یک ساعتی فرصت دادند تا روی مقالات‌مان کار کنیم و برای فردا آماده‌اش کنیم. (ادامه…)