دسامبر 30, 2008

شمعی در آخرین کلاس دورۀ کارشناسی ارشد

دسته: حواشی دانشگاه, یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

ساعت هفت و سی دقیقۀ صبح است. تا بیست دقیقۀ دیگر آخرین کلاس از آخرین درس دورۀ کارشناسی ارشد شروع می شود. در خانه نشسته ام. حداقل نیم ساعت تا دانشکده راه است. با تاخیر به کلاس می رسم.

 الان اسرائیلی ها بمباران غزه را دوباره شروع کرده اند. دو- سه شبکۀ خبری این را می گویند. پخش زنده هم دارند. سی ان ان دارد برنامۀ طنز کریسمس را پخش می کند. مصر مرزهایش با غزه را بسته تا کمکی به آنها نرسد. پادشاه عربستان چند وقت قبل با صهیونیست ها دیدن کرده بود و پول هتل شان را هم حساب کرد تا سنگ تمام بگذارد. الجزیره ،بان کی مون را نشان می دهد که با لبخندی حماقت آمیز عاجزانه از اسرائیل می خواهد که بمب نریزد.

 

ساعت شد هفت و چهل و پنج. الان دیگر بعید است به کلاس برسم. چفیه عربی ام را روی میزم رها کرده ام. شک دارم که بیاندازم یا نه. قلبم را چیزی فشار می دهد. یاد دیروز می افتم. با استاد راهنمای پایان نامه ام –دکتر توفیق- جلسه داشتم. حتی درست نمی فهمیدم چه می گویم. همینطور چیزهایی را سر هم می کردم. می گفتم : من از این تجدد خیری ندیده ام که طرفدارش باشم. تجدد دارد به طور سیستماتیک ما را له می کند. در طول تاریخ همیشه سرکوب بوده است. اما هیچ زمانی سرکوب تا این حد سیستماتیک و حساب شده نبود. یاد صحبت یکی از دوستان ارشد می افتم. در پایان نامه اش می خواست که تاریخ فرودستان را بنویسد.چهارچوب نظری اش نظریات پسا استعماری بود. کاش تاریخ مستضعفین را می نوشتند.

همان الجزیره یک مقام اسرائیلی را نشان می دهد که می گوید به غیر از ایران تمام دنیا حماس را تروریست شناخته اند. بعد صحنه هایی را نشان می دهد که یک موشک قسام به یک باغچه در اسرائیل خورده است. می گویند یک نفر زخمی شده. چهره های گریان یک زن را نشان می دهند که احتمالاً با صدای موشک از خواب پریده است. به گمانم این موشک های قسام تنها در صورتی منجر به مرگ می شوند که مستقیم بخورند پس سر یک نفر.     

دیشب جلوی دفتر حافظ منافع مصر بودیم. علی بلیغ هم آمده بود. سرش را باند پیچی کرده بود.علی همانی است که با نام علیرضا در دو پست قبل کامنت گذاشته بود. در درگیری های جلوی دفتر سازمان ملل یکی از پلیس ها با باتوم زده بود به سرش. سرش هفت تا بخیه خورده بود. دیشب چهار- پنج تا شمع هم روشن کردم. هوا سرد بود. مدام روشن می کردیم مدام با یک نسیم خاموش می شدند. کارمان شده بود همین ور رفتن با شمع ها.

آخرش به کلاس آخر دکتر سرایی نرسیدم. آخرین کلاس دورۀ کارشناسی ارشد- البته اگر پاس شود. دلم می خواست شمع می بردم سر کلاس روشن می کردم. آخرین کلاس لابد حرمت دارد. آخرین کلاس رسمی بعد از هفت سال گذراندن جوانی در یک دانشکده کوچک.

مصطفی عقاد که داشت فیلم نامۀ محمد رسول الله (ص) را می نوشت ،داد که امام موسی صدر بخواندش. از نظرات او در فیلم استفاده هم کرد. بعداً شیفتۀ امام صدر می شود. می خواست که فیلم  امام علی (ع) را هم بسازد ، ولی به یک شرط. به شرطی که چهرۀ امام علی (ع) را نشان بدهد و امام موسی صدر بپذیرد که در نقش امام علی (ع) بازی کند. از نظر عقاد ،او نزدیک ترین شخصیت به امام علی (ع) است که در قید حیات است *. شبیه ترین فرد به امام علی (ع)!

باز به یاد آخرین پست قبل از یک سالگی این وب سایت می افتم. کاش من هم می توانستم دست در گردن آفتاب گردان ها عکس یادگاری بگیرم. یک روز هایی -که قبلاً گفته بودم برای ما کم هم نیستند- فکر می کنم که “کسی از عمق جاده های مه آلود مرا می خواند”.  ساعت هشت و هفده دقیقه است. عمراً به کلاس نمی رسم! این هم شد یک آرزوی برآورده نشدۀ دیگر : روشن کردن شمع در کلاس کارشناسی ارشد. آخرین کلاس رسمی دورۀ کارشناسی ارشد.

* . به نقل از : مستغاثی دات کام

دسامبر 18, 2008

عبور از خط

دسته: حواشی دانشگاه, کتاب – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

شنبۀ آینده (30 آذر 1387) در دانشکده مان نشست نقد آخرین کتاب دکتر حسین کچویان (نظریه های جهانی شدن : پیامد چالش های فرهنگ و دین) را برگزار می کنیم. این نشست با حضور نویسندۀ کتاب ، دکتر سلیمی از اساتید دانشگاه علامه طباطبائی و دکتر شجاعی زند از اساتید دانشگاه تربیت مدرس برگزار می شود.

بسیج ِ دانشکدۀ کوچک ما چند سالی است که این نشست ها را با عنوان “عبور از خط” برگزار می کند. در واقع این نام کتابی است از ارنست یونگر. درون مایۀ مشترک تمام این نشست ها نقد و بررسی کتاب هایی است که از موضعی به نقد تجدد می پردازند. تا به حال دو نشست برگزار شده است و یک سلسله جلسات تاریخ تمدن غرب با این عنوان داشتیم (لینک گزارش آن نشست ها را در زیر می بینید).

 

پ.ن 1: شنبه ساعت 1 الی 3  ،خیابان شریعتی ،سه راه ضرابخانه ،خیابان گل نبی، دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبائی، تالار شهید مطهری

 

 

پ.ن 2 : نشست اول : نقد کتاب “تجدد از نگاهی دیگر” اثر دیگری از دکتر حسین کچویان (قسمت اول قسمت دوم)

 

پ.ن 3 : نشست دوم : نقد کتاب “تکنوپولی” اثر نیل پست من (گزارش روزنامه ایران)

 

پ.ن 4 : چند روز است که آمار بازدید کنندگان سایتم از سی نفر در روز به سیصد نفر افزایش یافته! دلیلش هم ساده است ،حامیان دکتر میر حسین موسوی سایتی برپا کرده اند با عنوان “کلمه” و موتور جستجوی گوگل ملت را راست می آورد اینجا. پیشاپیش وجود هرگونه ارتباطی بین سایت پر مخاطب خود و سایت آقای میرحسین موسوی را رد می کنم! و از آحاد ملتِ (راه گم کرده) عذر می خواهم. : )  آدرس صحیح شما این است : “سایت کلمه“!   

 

پ.ن 5 : چون در این متن دو بار نام آقای میر حسین موسوی را آورده ام احتمالاً بازدید سایتم در هفتۀ پیش رو تا ششصد بار در روز افزایش می یابد (با این بار آخر شد سه بار!).  : )

دسامبر 8, 2008

تلخ

دسته: حواشی دانشگاه, فلسفه و عرفان – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

جامعۀ ما بنیاناً جامعه ای منحط است. وقتی می بینم که “استاد”ی به تنهایی در برابر موج تخریب ها  و بی اخلاقی ها و ناجوانمردی ها می ایستد و حتی در دانشگاه جز عدۀ معدودی متوجه این مظلومیت نیستند ، وقتی می بینم که “استاد” صبر می کند اما اعتقادات خود را زیر پا نمی گذارد و مقابله به مثل نمی کند ، وقتی می بینم که شکایت به انسانی و مرجعی نمی توان برد مگر که با لبخند ناشی از بلاهت روبرو شویم ، وقتی می بینم که با “استاد” نه تنها همکارانش بلکه دانشجویان و مثلاً روشنفکران هم برخورد می کنند تا او را به زور همرنگ جامعه کنند –که بیا مثل ما باش- ، و مهم تر از همه وقتی می بینم این نه هنجاری مخصوص این یا آن دانشگاه  که اساساً الگوی کنش مشترک جامعۀ ما است تازه می فهمم … .

 

تازه می فهمم که معنی نگاه های غم آلود و افسردۀ یک “استاد” در دانشکده مان و یک “استاد” در دانشگاه دیگر چیست. تازه می فهمم که جمالزاده چرا عمری را در غرب زیست و اصرار همگان برای بازگشتش کارساز نشد تا در غربت جان داد. تازه معنای گفتۀ یکی دیگر از اساتیدم را می فهمم که می گفت: “رفتار همکاران در دانشگاه خیلی پیچیده است. من از پیچیدگی خوشم می آید اما اینجا رفتار ها به طرز احمقانه ای پیچیده است!”

آدم های با اخلاقی که تسلیم جامعۀ امروز ما نمی شوند مانند جزایری در اقیانوس تنها می مانند. امکان طردشان از طرف اجتماع بسیار زیاد است. بعید است که تشویقی را از جامعه کسب کنند مگر به بهای کار ها و خدماتی که دیگر به راحتی نمی توان نادیده گرفتشان. پاداش های جامعۀ ما –مانند هر جامعۀ دیگری- برای کسانی است که از هنجار ها و راه های تثبیت شده بروند و راه های تثبیت شدۀ رفتار امروزین ما بنیاناً راه های فاسد و –نه غیر اخلاقی که اساساً- ضد اخلاقی است.

 

دو راه برای یک عضو جامعۀ ما وجود دارد: یا به قواعد تثبیت شده گردن بگذارد و بی اخلاق شود –حال با هر نوع ظاهر عابدانه ای که می خواهد باشد. یا مقاومت کند و شاید له شود. اما بر خلاف آن راه اول ،ظاهراً له می شود و باطناً ایستاده است و انسانیتش را به بهای ماندن در جامعۀ فاسد نفروخته است. اساساً عرفان از نظر من همین ماندن و ایستادن است. راه سلوک عرفانی همین مبارزه با فساد است ،حال به هر قیمتی. هر قیمتی می ارزد به اینکه گردن خم نکند چون بدترین آدم ها آنهایی هستند که روحشان را به شیطان می فروشند؛ فاوست!

راه دیگری هم هست : هجرت! هجرت رفتن از جامعه ای است که نمی توان تغییرش داد . فرار از مردابی که او را فرومی کِشد. فراری به نفع روح. زمانی که دیگر ناامید شده است از دیدن نوری در این زندان. گرچه باز از زندانی به زندان دیگر می رویم مگر با جدا شدن روح از بدن که “گلریزون میکنیم واسه کسی که آزاد میشه از این چاردیواری که همه ی دنیا چاردیواریه!“.

 هنوز قانع نشده است که باید هجرت کند. شاید فکر می کند هنوز روزنه ای وجود دارد. دنیای تلخی است برای او!

 

* امروز صبح دانشجویان نادان یک کلاس در دانشگاه تهران استادشان را باز به جزیره فرستادند تا تنهابماند. اما باز “استاد” ایستاد. اسم استاد و شرح ماجرا بماند، این روندی است همه روزه و همه جایی!

سپتامبر 11, 2008

داستان موج و صخره

دسته: حواشی دانشگاه, مطالعات اجتماعی /مطالعات فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

یا از خود بپرس سوالت چیست؟ 

این مطلب را برای ویژه نامۀ ورودی های جدید دانشگاه علامه نوشته ام:

این سخنش مشهور است که گفت :” اي‌ مرد خارجي‌! تو اين‌ لشكر را مي‌بيني‌، اين‌ ميدان‌ و تمام‌ اسباب‌ قدرت‌ ما را، با اين‌ حال‌ تصور مكن‌ كه‌ من‌ خوشحال‌ هستم‌. چگونه‌ مي‌توانم‌ خوشحال‌ باشم‌؟ مشابه‌ امواج‌ خشمگيني‌ كه‌ با برخورد با صخره‌هاي‌ بي‌حركت‌ شكسته‌ مي‌شوند، تمام‌ كوششهاي‌ شجاعانه‌ من‌ با برخورد با چماق‌ دستان‌ روسي‌ بي‌اثر مي‌ماند.”(1)
این سخن عباس میرزا است با نمایندۀ ناپلئون. پسر دوم فتحعلی شاه که جوانی است بیست ساله با قدی متوسط و “داراي‌ چشمان‌ درشت‌ و نگاهي‌ نافذ با چهره‌اي‌ گشاده‌، ابرواني‌ كماني‌. بيني‌ او قوسي‌ دارد كه‌ در تلألو دندانهاي‌ سپيد و محاسن‌ سياهش‌، شكوهي‌ خاص‌ به‌ سيماي‌ با هيبتش‌ مي‌بخشد”(2) .

(دنباله…)

ژوئن 30, 2008

تمثیل

دسته: حواشی دانشگاه – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

                                                           Burawoy 
در جواب سوال یکی از اساتید ،لیوان پلاستیکی روی میز را با دست راستش بلند کرد و گفت : “بدترین کار این است که دانشجو را مثل این لیوان در نظر بگیرید که خالی است و …” با آن یکی دستش پارچ را برداشت و لیوان را پر آب کرد. ادامه داد” و… تصور کنید که شما دارید معجون طلایی دانش را سرازیر ذهن او می کنید. باید به دیدگاه و تجربیات دانشجو احترام بگذارید. با او دیالوگ کنید.” سعی کنید به او بیاموزید که چگونه تصورات خامش را به صورت روشمند در قالبی سازمان یافته  ارائه کند. بدترین کار این است که خود را واجد علم و او را جویای آن بدانید.این لحظۀ کوتاهی از روزی بود که صرف دو سخنرانی مایکل بوراوی(Michael Burawoy) کردم که تازگی ها به ایران آمده بود. 
________________
 پ.ن 1:  این جور که به نظر می آید با ایشان اختلاف نظر زیادی دارم ولی نمی دانم چرا با چند تا جملۀ کوتاهش خیلی همدردی کردم. از آنها یکی همین جملۀ بالا!
پ.ن2 : چون موبایل ندارم ،موبایل دکتر احمدنیا را قرض گرفتم و چند تا عکس از سخنرانی گرفتم.متشکر از ایشان که عکس ها را فرستادند.

ژوئن 11, 2008

کار جامعه شناس - کار فیلسوف

آنهایی که پایان نامه گرفته اند می دانند که انتخاب موضوع چه دردسری است. من برای پایان نامه ام ، مدت زیادی بر سر موضوع شک داشتم. بیش از ده طرح نوشتم. بر روی هر کدام کلی فکر کردم. برای هر کدام نیاز به مطالعه هم داشتم. حدود سه ماه با این وضع گذشت تا اینکه به این نتیجه رسیدم که موضوعی مربوط به “رابطۀ فلسفه و جامعه شناسی” را بررسی کنم. می خواستم در این کار تمرکزم بر آراء پیتر وینچ باشد. با خوشحالی طرحم را نوشتم. از مدتها پیش با یکی از اساتید خوبم و تعدادی از دانشجویان از دانشگاه های مختلف کتاب “ایدۀ علم اجتماعی” (اثر مهم وینچ) را می خواندم، اما الان فرصتی بود تا مروری دقیق تر بر آن بیاندازم. از اینکه مطمئن شده بودم به یک موضوع علاقه دارم و می خواهم چند ماه از زندگی ام را صرف مطالعه بر سر آن بکنم خوشحال بودم. حتی مقاله ای هم نوشتم که در واقع خلاصۀ مقدمۀ پایان نامه بود.خلاصه ، وقتی طرح را برای تأیید به گروه دادم فکر می کردم استاد راهنمای پیشنهادی ام – که از خارج دانشگاه بود – رد شود اما اصلاً به ذهنم نمی رسید که اصل موضوع هم رد شود. وقتی دکتر انتظاری- رئیس تحصیلات تکمیلی گروه جامعه شناسی دانشکده مان – گفت که موضوع هم رد شده، شوکه شدم. در واقع خنده ام گرفت. آخر دو سال قبلش یکی از دانشجویانِ همین گرایش، موضوعی فلسفی تر از این را در مورد وینچ برداشته بود. گفتند دلیل اصلی این است که موضوعت فلسفی بود ،نه جامعه شناختی.
 اوایلی که وارد جامعه شناسی شده بودم فکر می کردم که مشکل گروه های جامعه شناسی دانشگاه های ما این است که اساتید، فلسفه نمی دانند و نمی خوانند. یعنی فلسفه را به رسمیت نمی شناسند و این با توجه به وابستگی فلسفه و جامعه شناسی مشکل ساز می شود. اما در دو سال اخیر با آشنایی بیشتری که با اساتید پیدا کردم ،فهمیدم که مشکل اصلی نخواندن فلسفه نیست- که دیدم بسیاری از اساتید ما اطلاعات خوب فلسفی داشتند. مشکل این است که جایگاه فلسفه را تقلیل می دهند. دید این است که جامعه شناسی  به عنوان رشته ای پژوهشی با بسیاری از حوزه ها در ارتباط است. از جمله با اقتصاد ،روان شناسی ،علوم سیاسی و “فلسفه”. یعنی در اینجا فلسفه هیچ وجه ممیزی ندارد. کار جامعه شناس و فیلسوف کاملاً از هم مجزاست و رابطه شان مانند رابطۀ جامعه شناسی با دیگر رشته های پیرامونی است.
یکی از مهم ترین کارهایی که وینچ می خواهد در کتابش انجام دهد همین است که این تصور را به چالش بکشد و بگوید که “بخشی از کار جامعه شناس ،کاری فلسفی است.” پس جامعه شناسی ،مانند علوم طبیعی ،از “دستان مرگ آور فلسفه (!)” رها نشده است.
حتی شاید برای توجه دادن به این مطلب در اینجا نیازی به استدلالات پیچیدۀ فلسفی هم نباشد ،کافی است که به تاریخ جامعه شناسی توجه کنیم. من از اساتیدم پرسیدم که چرا مارکس که رسماً فیلسوف بود ، جزو تاریخ جامعه شناسی  محسوب می شود؟ زیمل چطور؟ مگر بخش بسیاری از کار های وبر شأن فلسفی ندارد؟ چرا اینقدر عقب برویم ،هابرماس ،اصلاً، کتابی دارد که در آن کار تجربی کرده باشد؟ در حالی که عضو گروه جامعه شناسی است. اساتیدم جوابی نداشتند ،جز اینکه ؛”تو هم هابرماس شدی ،هر کار خواستی بکن!”

این که دانشگاه های ما نتوانند نیرو هایی را تربیت کنند که در سطح نظری تحقیق کنند مانع بزرگی است بر سر راه شکل گیری اندیشه و خلاقیت. اگر به دانشجو نیاموزند که در سطح نظری کار کند و بیاموزند که “اصالت” با کار تجربی است، نتیجه همین خواهد شد که دانشگاه های ما محل تکثیر “محققان درجه دوم” خواهد بود. محل تربیت کسانی که تنها بلدند در سطح عملی، دیدگاه های نظری “دیگران” را بررسی کنند. نه اینکه خود خلاقیت داشته باشند و نه اینکه  کسانی شوند که به “طرح های دیگر” فکر کنند.

آوریل 12, 2008

آگهی

دسته: حواشی دانشگاه – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

                                                                                 in251.jpg                         

“كانون انديشه جوان” در ادامه برگزاري سلسله همايش هاي “آنان كه مي انديشند” ،اين بار همایشی را پيرامون بررسي شخصيت، آراء، افكار و انديشه هاي سيدحسين نصر برگزار می کند. این همایش در روزهاي يكشنبه و دوشنبه 15 و 16 ارديبهشت ماه سال 1387 در تالار شهيد چمران دانشکدۀ فنی دانشگاه تهران برگزار مي شود. می توانید مقالات خود را در این موضوعات برای دبیرخانۀ همایش ارسال کنید؛ ”نصر و دنياي متجدد”، “نصر، علم سنتي و علم مقدس”، “نصر و كثرت گرايي ديني” ، “نصر، روشنفكري و روشنفكران ديني”،”نصر و شريعت”، “نصر و وحدت اديان”، “نصر و حكمت خالده” و “نصر، تصوف و عقلانيت”.
 پ.ن 1: علاقمندان به شركت در بخش مقالات حداكثر تا 30 فروردين ماه مهلت دارند آثار خود را مشتمل بر چكيده و اصل مقاله به همراه لوح فشرده حداكثر در 15 صفحه A4 به دبيرخانه همايش واقع در خيابان وصال شيرازي، كوچه بهنام، شماره 25 كانون انديشه جوان (دفتر انديشه شناسي) ارسال نمايند.

پ.ن 2: یعنی تا جمعۀ دیگه ، فکر می کنید برسید مقاله بدهید؟ : )

بعد التحریر : مهلت ارسال مقالات تمدید شد.

دسامبر 3, 2007

نشست تخصصی “چالش های مطالعات فرهنگی در ایران”

دسته: حواشی دانشگاه – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

نشست تخصصی “چالش های مطالعات فرهنگی در ایران”
یکشنبه ۱۸ /آذر /۱۳۸۶ .دانشگاه علامه طباطبائی .دانشکدۀ علوم اجتماعی.سالن ارشاد
ــــــــــــ
پ.ن ۱ :نشست مخصوص دانشجویان تحصیلات تکمیلی است.
پ.ن ۲: به پوستر دقت کنید! آن کسی که در پوستر می بینید بنده هستم : )
پ.ن ۳: طراح پوستر هم حمید جلیلی از هم کلاسی های من است.منتظر یک شمۀ دیگر هنرمندی ایشان باشید.به زودی پرده برداری می شود! : )