دسامبر 24, 2008

دسته گلی تقدیم به آنکه با آفتاب گردان ها عکس یادگاری می گر فت.
چمران را به خاطر تخصص فیزیک نمی دانم چی چی اش -از نمی دانم کدام دانشگاه امریکا- دوست ندارم. چمران را برای ترک خانواده و ماندنش برای جهاد دوست ندارم. چمران را برای تاکتیک های بدیع جنگ چریکی اش دوست ندارم. حتی چمران را برای قلم قوی اش دوست ندارم. چمران را برای همان احساس عارفانه ای دوست دارم که باعث همه ی آن بالایی ها بود. چمران را برای دلشکستگی اش دوست دارم و شفافیتش. برای مناجات های به جا مانده دوست دارمش.
ارزش دارد این دل نوشته های انسان ها. دل نوشته ها را دست کم نگیرید. مجاهدی مثل “چمرانِ ما” هم از دل این دید عارفانه بیرون می آید نه اینکه فکر کنید یک دفعه آدم دل می کَنَد و از آن سر امریکا پا می شود و می رود در دل بیروت جنگ زده. مسأله همان “دل” است. هر چه هست از همین دل است و دل نوشته هم برای بازماندگان غنیمت.
دسته گلی تقدیم به مردم غزه. کسانی که هر چه می کشند از نامسلمانی ماست. چمران نشدیم که صهیونیست ها اینقدر گستاخ شدند. شدیم ملک عبدالله، شدیم آل نسیان ، شدیم مبارک، مبارکمان باشد!
سپتامبر 25, 2008

آخر سال تحصیلی قبل یک روز داخل نمازخانۀ کوچک دانشکده بودم. رفتم که کفش هایم را بپوشم. حاج آقا اکبری کنار در نمازخانه داشتند با یکی از بچه ها صحبت می کردند. یک دفعه به من نگاه کردند و گفتند : حاجی ، عمره می ری؟ مبهوت ماندم. گفتم : اگر می شد می رفتم. همینطوری جور شد که بروم عمره. همۀ داستان هم این بود که همۀ کسانی که ثبت نام کرده بودند انصراف داده بودند و دو روز هم بیشتر تا پایان وقت ثبت نام باقی نمانده بود. حاج آقا اکبری مسبب خیر شد و چه خیری!
از وقتی که وارد دانشکده شده ام هر سال مسئول نهاد دانشکده عوض شده است. حتی سه سال هم، هر ترم یک مسئول داشتیم. حاج آقا اکبری از معدود مسئولینی است که بیشتر از چهار ترم –به طور متوالی- مسئولیت نهاد رهبری دانشکده را داشتند و البته بهترین مسئولی بودند که دانشکده به خود دیده. کادر نهاد دانشکده در این دو سال سعی کرد این را بفهماند که کار مسئول نهاد رهبری دانشکده چیزی فرای پیش نماز شدن است. این مهر ماه با خبر عوض شدن محل خدمت حاج آقا شروع شد. این چند خط هم فقط برای سپاس از همۀ زحمات ایشان در این دو سال بود.
می 30, 2008
علی شریعتی برای من اسطوره ای تراژیک است. تراژدی یعنی ،غم . یعنی شکست قهرمان اما با سربلندی. یعنی نگاه پرتجربه اما بی حاصل پیرمرد به گذشته . شریعتی را به صداقتش دوست دارم. صداقت بی انتهای شریعتی حتی قدرت نقدش را از من می گیرد. با اینکه به دیدگاه منتقدان روشنفکری دینی نزدیک تر هستم ،اما واقعاً از نواحتن شریعتی به تیغ نقد گریزانم. آن روی دیگر سکه این است که هالۀ نوستالوژیک سیمایش نمی گذارد ،حتی منتقدانه به او نگاه کنم. نوستالوژی یعنی غم غربت. غم تنهایی . غم از دست دادن سادگی. تراژدی یعنی بی رحمی تقدیر. یعنی سرنوشتی که به صورتی پارادوکسیکال هم ما سازنده اش هستیم و هم قربانی اش.
تراژدی همین داستان “روز سوم” است که چند روز پیش تلویزیون پخش کرد. چیزی را می خواهی اما به آن نمی رسی ،چیزی را نمی خواهی اما آن می شود. بگذارید کمی دربارۀ داستان “روز سوم” سخن بگویم تا بعد برگردیم به داستان شریعتی ؛ روز سوم داستان زندگی که نه ، مرگ چند نفر است. داستان مرگ چند داستان. افرادی که خاک آلود و خون آلوده زندگی می کنند. فیلم “کفاره” را اگر ندیده اید حتماً ببینید. آنجا هم عرصۀ روایت داستان ،جنگ است. ویژگی موقعیت داستانی جنگی این است که زندگی را عریان می کند. جنگ –به نظر من- توانایی عجیبی دارد که هویت واقعی انسان ها را نمایان کند. چون واقعیت در آنجا پررنگ است. به زبان دیگری بگویم ؛زندگی ما از عناصری تشکیل شده. یکی از این عناصر که همیشه همراه آن است و چه بسا رویۀ دیگر آن، مرگ است. یکی هم هویت است. همینطور عشق . اما عنصر مهم “روزمرگی” است. روزمرگی همۀ آن ها را می پوشاند. نمی گذارد ما مرگ را ببینیم. هویت را درک کنیم. یا عشق را ارج نهیم. جنگ ،روزمره نیست. خاصیتی دارد که روزمرگی را می درد. سوت هر خمپاره و صدای ترکیدن بمب علاوه بر تخریب فیزیکی توانایی عجیبی در تخریب روزمرگی دارد. جنگ همان “موقعیت مرزی” در اندیشۀ اگزیستانس هایی مانند کرکگاراست. واقعیت های زندگی ما در جنگ عریان می شوند. اینجاست که مرد و نامرد ،عشق و شبه عشق و… نشان داده می شود.
نوستالوژی ،نه یکی از واقعیت های زندگی انسانی که “منطق” آن است. زاییده شدن انسان در این دنیای خاکی خود زائیده شدن نوستالوژی است.مردان و زن فیلم “روز سوم” درگیر مثلث عشق ،غیرت و مرگ هستند. همه می خواهند آنچه را که دارند حفظ کنند و به هدف برسند ، اما … اما حالتی متصور نیست که همه به خواستۀ خود برسند. مهره ها را نمی توان گونه چید که همه چیز درست شود و لاجرم باید عده ای حذف شوند و … و کاش می دانستم که کیست که منطق این بازی بدون برد را تعیین می کند؟
برگردیم به داستان شریعتی. شریعتی برای من بازیگر این زندگی واقعی است که حیاتش نمایانگر نوستالوژی اسارت انسان است. اسارت انسان در این دنیای خاکی. یا به قول خودش در این “چهار زندان” (یعنی چهار زندان ِ طبیعت ،تاریخ ،جامعه و خود).
آوریل 1, 2008
یا : اسماعیل؛ مردی که عصبانی نمی شود !

دلم می خواست یک روز مهم از اسماعیل بنویسم. مثلاً روز ازدواجش یا روز کسب یک افتخار علمی دیگر - علاوه بر آنها که اکنون دارد.اما بهتر دیدم که اولین پست امسالم را درباره اش بنویسم. سال گذشته اسماعیل ازدواج کرد. اسماعیل از جملۀ بهترین دوستانم است. از بچه های دبیرستان فرهنگ ! یک سال از من بالاتر بود ،در دانشگاه با هم آشنا شدیم و دوستی مان پایدار ماند. در هر حال ،ما در دانشکده چند رفیق نخبه داریم ،یکی شان اسماعیل –یکی دیگر هم امیرپویان خودمان (که او هم در سال 86 ازدواج کرد)! هم رتبۀ برتر کنکور بودند ،هم دست به ساختار شکنی (از آن مدلی که من عاشقش هستم !) زدند و آمدند به رشته هایی که بیشتر با فکر و علاقۀ خودشان ربط داشت تا منزلت اجتماعی و آیندۀ کاری . اسماعیل ارتباطات می خواند. از سال دوم لیسانس ،همزمان شروع کرد به خواندن زبان انگلیسی در دانشکدۀ ادبیات دانشگاه. برای کنکور کارشناسی ارشد هم درس نخواند ،ولی رتبه اش شد 15. در ارشد هم دانشجوی برتر است. گذشته از اینها ،تازگی ها کتابی هم ترجمه کرده است که به زودی وارد بازار می شود.
از این بگذریم که روابط انسانی مهم تر از افتخارات تحصیلی” آدم ها”ی مورد نظر ماست. یکی از فعالیت های مشترک اسماعیل ،علی ، امید ،صالح ،من و گاه چند رفیق دیگر ،کوهنوردی بود. در این بین بود که گاهی اوقات 9 ساعت راه پیمایی می کردیم و عین 9 ساعت به بحث می گذشت. اسماعیل همیشه ،در همه جا موضع اعتدال را دارد. گاهی آدم حوصله اش از این همه اعتدال و آرامش سر می رود! یک بار یکی از خواهران هم دانشکده ای ، آمد و پرسید فلانی چه جور آدمی است؟ گفتم جالب است الان که شما می پرسید من دقت کردم دیدم که تا به حال عصبانیت اسماعیل را ندیده ام. فکرش را بکنید. آدمی که عصبانی نمی شود ! (به قول فرنگی ها Wow) بماند که بعداً خبر رسید ایشان جهت استنطاق برای راپرت دادن به خانوادۀ عروس ،بنده را تخلیۀ اطلاعات کرده اند! گرچه اطلاعات لو داده شده هم “اطلاعات سوخته” بود.همه می شناختند این اخلاق های اسماعیل را.
یک روز که داشتم با او صحبت می کردم یک دستی زدم و گفتم که : شنیدم ازدواج کردی.گفت : بله اتفاقاً. اول باورم نشد ولی بعد دیدم که ،…نه قضیه جدی است. مبارک باشد!
مرتبط : آدم ها 1 : برای محمد
پ.ن :عکس: (از راست به چپ) علی اکرمی ،مجید شجاعی ، اینجانب و اسماعیل اسفندیاری.این عکس مربوط به حدود سال 84 است.( برای بهتر دیدن عکس روی آن کلیک کنید).