12, اکتبر, 2011

دود، آرامش، تمایز، ورزش

Category: حواشی دانشگاه,قصه های جزیره,یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني


حدود
ساعت ده شب بود که داشتم قدم زنان از کتابخانه‌ی دانشگاه به سمت خانه‌ام میرفتم که استاد راهنمایم را دیدم که دارد می‌دود و به سمت من می‌آید. سلامی کردم و جوابی داد و همینطور دوان دوان رد شد. مثل همیشه لباس ورزشی تنش بود و داشت سر شبی ورزش می‌کرد. ذهنم فلش‌بک زد به روز اولی که با او دیدار داشتم.

با لباس مرتب و یک کیف چرمی، آماده‌ی دیدار شده بودم. رأس ساعت جلوی در اتاقش روی مبل نشستم تا بیاید. البته از دیدنش غافلگیر نشدم! چون در ایران تعدادی از فیلم‌های سخنرانی‌اش را روی گوگلویدئو و یوتیوب دیده بودم. طرز رفتار و لباس پوشیدنش را کم و بیش می‌شناختم. در هر حال، شنیدم که از انتهای راهرو صدای جرینگ جرینگِ کلیدها در جیب کسی می‌آید که دارد به صورت رزمی می‌دود. وقتی به من رسید، گفت «تو باید مرتضی باشیمن سری تکان دادم و «نایس تو میت یو»یی حواله کردم.

کلاه بیس‌بالی به سر داشت. یک شلوار ورزشی مندرس که زانو انداخته بود و یک جلیقه‌ی بنفش هم تنش بود. به پهنای صورت عرق می‌ریخت. از آن روز به بعد، تا زماننا هذا من او را با لباس غیر ورزشی ندیده‌ام. مدام در حال دویدن از دانشگاه تا خانه و از خانه تا دانشگاه. می‌گفت ایده‌هایش را در حین دویدن پرورش می‌دهد.

وارد اتاقش شدم. با خنده گفت «همون طور که می‌بینی فقط یک صندلی هست که بشینیدر واقع انتهای اتاق را نمی‌شد دید بس که پر از کتاب بود. تمام سطح اتاق تا نیمه‌ی دیوار را کتاب پرکرده بود. حتی حدس می‌زنم که یک سری کامل مبل هم در زیر کتابها مدفون بود. وقتی که صحبت می‌کردیم، گاهی مجبور می‌شد که کتاب و مقاله‌ای را نشانم دهد. عجیب اینکه در آن غوغای شلوغی درست می‌رفت سروقت همان کتابی که می‌خواست. (ادامه…)

15, آگوست, 2011

روزگار بدی است برای برادر بزرگ‌تر بودن

Category: قصه های جزیره,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

درباب شورش‌های لندن

1. «لاتاری»، مالیات حماقت است. «لاتاری» یا مسابقه‌ی «بخت‌آزمایی» یعنی اینکه هر چند وقتی چند پوند خرج کنی تا در یک رقابت با میلیون‌ها انسان دیگر شانس خود را بیازمایی، به امید اینکه با برنده شدن، میلیاردر شوی. لاتاری خیالات تو را پرواز می‌دهد و به آینده‌ای می‌برد که همان‌قدر که شیرین است، ناممکن هم هست. ناممکن هم نباشد احتمالش بسیار کمتر از یک‌صدم درصد است. ماحصل پرواز خیالات تو، سرمایه‌ای خواهد بود در جیب چند نفر سرمایه‌دار؛ کسانی که منبع درآمدشان حماقت دیگران است.

لاتاری نمونه‌ی مینیاتوری آن بلایی است که سرمایه‌داری بر سر مردمان می‌آورد. دو بازوی عمده‌ی ماشین سرمایه‌داری غربی یکی دستگاه‌های عظیم تحمیق مردمان است و دیگر نظمی سیاسی-اقتصادی که واقعیت زندگی تو را می‌سازد و سرمایه‌ را از جیب‌های کوچک مردم به سمت جیب‌های بزرگ‌تر سرمایه‌داران هدایت می‌کند.http://www.hashemimadani.net/wp-includes/js/tinymce/plugins/wordpress/img/trans.gif

2. دستگاه عظیم رسانه‌ای «روپرت مرداک» (Rupert Murdoch) غربیان را غرق رویای شیرین آینده‌ای ناممکن می‌کند. رسانه‌های امپراطوری «روپرت مرداک» که تازه شمه‌ای از فسادش در چند ماه گذشته رو شده است، به قیمت زیر پا گذاشتن بدیهی‌ترین اصول اخلاقی و قانونی و شکستن حریم شخصی افراد، سعی در بازتولید ایده‌هایی دارند که افیون توده‌هاست؛ ایده‌هایی مثل این شعارهای احمقانه که “تو همانی هستی که می‌خوری”(در رستوران‌ها)، “تو همانی هستی که می‌پوشی”(در لباس فروشی‌ها) یا “عشق همان پوست توست”(برای تبلیغ کِرِم نرم‌کننده!)

اما هم‌زمان اتفاق دیگری هم در دنیای ما افتاده و آن ورود تکنولوژی‌های ارتباطی جدیدی است که به مردمان قدرت می‌دهد. آنها را در فضایی مجازی به هم متصل می‌کند. فضایی که کنترلش برای “برادر بزرگ‌تر” راحت نیست. این فضا تنها به فیس بوک و توئیتر و گوگل پلاس محدود نمی‌شود، همین مسنجر بلک‌بری (BBM) نمونه‌های موفقی از این تکنولوژی‌هاست. BBM یک شبکه‌ی داخلی بین دارندگان گوشی‌های بلکبری است که خارج از کنترل دستگاه‌های پلیس است.

نتایج ارتباط و اتصال مردم به هم در محیطی که هر فرد اخبار را به روایت خود با دیگران به اشتراک می‌گذارد، برای برادر بزرگ‌تر مصیبت‌بار خواهد بود. مثلاً چه چیز در مصر جدید اتفاق افتاده است؟ “عرصه‌ی عمومیِ مجازی”، اینترنت، مردم را به هم متصل کرده و باعث شده که مردم در «عرصه‌ی عمومیِ حقیقی»، میدان التحریر، نفرت از «حسنی مبارک» را با صدای بلند فریاد بزنند. اگر نه نفرت از حسنی مبارک چیز جدیدی نیست. نفرت از این دیکتاتور یکی از قدیمی‌ترین دارایی‌های هر مصری در کنج خانه‌اش بوده. آنچه جدید است امکان به اشتراک گذاشتن این فریاد در محیط مجازی و به تبع آن در محیط حقیقی است.

شان هور (Sean Hoare) خبرنگار انگلیسی‌ای که آن فساد عمده در دستگاه تبلیغاتی مرداک را به عرصه‌ی رسانه‌ای کشاند، آنقدر گناه‌کار بود که جسد بی‌جانش در خانه‌اش کشف شود. گناه او این بود که روزنه‌هایی در دیوار اعتبار دستگاه‌های رویاپردازی سرمایه‌داری ایجاد کرد. دستگاه‌های قضایی و پلیس هم آنقدر بی‌قدرت هستند که نفهمند قاتل کیست و به چه کسانی وابسته است. گناه ژولیان آسانژ (Julian Assange) هم همین بود که با پروژه‌ی «ویکی‌لیکس» ما را وارد عصری جدید کرد: عصر آرشیو‌های باز. عصری که قدرت‌مندان زیر ذره‌بین نگاه مردمی هستند که بیش از گذشته به قدرت خود پی‌برده‌اند.

3. بحران اقتصادی در جهان سرمایه‌داری در واقع همان بحران سرمایه‌داران است که باعثش اشتباهات و حرص و آز خودشان بود. مقصران اصلی این بحران هیچ‌گاه هزینه‌ی اشتباهاتشان را نمی‌پردازند. یکی از عوامل اصلی بحران اخیر اقتصادی، موسسه‌ی AIGدر امریکا بود. در سپتامبر سال 2008، دولت اوباما برای جلوگیری از ورشکستگی این موسسه مبلغ 85 میلیارد دلار –از جیب مالیات دهندگان امریکایی- به AIG کمک کرد. یک هفته بعد از این، سرمایه‌داران این موسسه حداقل 440 هزار دلار خرج یک سفر جمعی برای گلف و شکار و غیره کردند. چه کسی هزینه‌ی ریلکسِیشنِ سرمایه‌داران موسسه‌ی AIG را خواهد پرداخت؟ همان اکثریت فرودست و رویاپرداز؛ همان ساکنان عمدتاً رنگین پوستِ محله‌ی تاتنهامِ (Tottenham) لندن.

بحران اقتصادی شکاف دیگری بود بر دیوار رویاهای ساکنان تاتنهام‌های ‌شهر‌های مغرب زمین. اهالی تاتنهام کم‌کم دیدند که مالیات افزایش پیدا می‌کند، هزینه‌ی تحصیل دانشگاهی از سه هزار پوند به نه هزار پوند می‌رسد، از هزینه‌ی پروژه‌های عام‌المنفعه‌ کاسته می‌شود، تا جبران مافاتِ بحرانی شود که باعثش آنها نبودند. پس آنها مالیات حماقت سرمایه‌داران را هم باید بدهند. بحران اقتصادی کمی از چهره‌ی زشتِ همان واقعیت نابرابریِ سیاسی-اقتصادی را نشان مردمان فرودست داد. لندن، شهر فرصت‌ها، روی دیگری نیز دارد. روی دیگرِ لندنِ واقعی ، نشان‌دهنده‌ی نابرابرترین شهر در میان‌شهرهای کشورهای توسعه‌یافته است. در لندن ثروت بالاترین دهک مردم 273 برابرِ ثروت پایین‌ترین دهکِ ساکنین است و این بزرگ‌ترین شکاف درآمدی بعد از دوران برده‌داری است. در لندن یک سیاه‌پوست 26 بار بیش از دیگران در معرض ایست و بازرسی پلیس است.

4. غارت مغازه‌ها توسط شورشیان را هر انسان منصفی محکوم می‌کند. اما هر انسان منصفی توانایی دیدن پسِ ماجرا را ندارد. شعارهای اصلی تبلیغاتی در سیستم سرمایه‌داری این است که «تو همانی هستی که می‌خوری و می‌پوشی.» غارت مغازه‌ها راه دیگر پی‌گیری همان شعارهای تبلیغ شده توسط رسانه‌های مرداک است در زمانی که دیگر توان رویاپردازی نداری. وقتی که تمام بار بحران اقتصادی بر شانه‌های توست، تو دیگر نمی‌توانی همان انسان مطیع و رویاپرداز سابق باشی. واقعیت تلخ نابرابری را می‌بینی. غارت خیابانی نمونه‌ی مینیاتوری آن بلایی است که سرمایه‌داران غربی بر سر مالیات دهندگان می‌آورند.

5. این روزها که می‌گذرد، هر روز، روزنه‌ای و تَرَکی بر دیوارهایی ایجاد می‌شود که واقعیت شرایط نابرابر سیاسی-اقتصادی دنیای سرمایه‌داری را می‌پوشاندند. این شب‌ها دولت‌مردانِ دیکتاتورِ خاورمیانه و سرمایه‌داران حریص غربی خواب آرامی ندارند. عجیب نیست که با اوج‌گیری شورش در لندن، برمینگام و منچستر، دیوید کامرون آشفته از تعطیلات دوهفته‌ای‌اش در منطقه‌ی «توسکانیِ» ایتالیا باز می‌گردد و مانند کسی که از مصیبتی شوکه است به هذیان‌گویی می‌افتد. هزاران هزار دوربین مداربسته‌ی لندن برای کنترل مردم کافی نبودند که حال “برادر بزرگ‌تر” تهدید می‌کند که به دور از “بحث‌های حقوق بشریِ تصنعی” عکس چهر‌ه‌ی متهمان را منتشر می‌کند تا نوجوانان و جوانان خرابکار را به پای میز محاکمه بکشاند. حتی این نخست‌وزیرِ یکی از قدیمی‌ترین دموکراسی‌های دنیا، تهدید می‌کند که شبکه‌های اجتماعی را مسدود کند، کاری که تنها از عقبماندهترین دولتمردان دنیا برمی‌آید. در هر حال، روزگار بدی است برای برادر بزرگ‌تر بودن.

29, ژانویه, 2011

شهر، محمل خاطره‌هاست!

Category: قصه های جزیره,مطالعات اجتماعی و فرهنگی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

خواننده‌ی عزیز!

در این شب سرد زمستانی در خانه‌ام نشسته‌ام و هوای نوشتن از «شهر» به سرم زده. شهر، برای من، محمل خاطره‌هاست. محله‌ها و کافه‌ها و کتاب‌فروشی‌ها و دانشگاه‌ها و بقالی‌ها و پاساژها، محلِ تکوینِ هویت است. هویت چیست، جز خاطره؟ خاطره‌ها هویت را می‌سازند؛ چه هویت فردی، چه جمعی!

وقتی که بعد از سال‌ها به کافه‌ای بر می‌خوریم که دوستی را برای اولین بار آنجا دیده‌ایم، حس می‌کنیم که آن کافه از ماست. برای ماست. جزوی از ماست. ضمیمه‌ی خاطرات‌مان است. به هویت‌مان سنجاق شده! خاطره‌های جمعی، سرمایه‌ی اجتماع‌اند، چون هویت اجتماعی ما را می‌سازند. ما وقتی خود را به عنوان “ما” تعریف می‌کنیم که با هم باشیم، با هم خاطره داشته باشیم.

خاطرات هم در فضای انتزاعی شکل نمی‌گیرند، در این دنیای فیزیکی ساخته‌ می‌شوند. ما یک “جایی” با هم جمع می‌شویم تا “ما” شویم. تکوینِ یک “ما” به وجودِ یک “جا” نیاز دارد! برج میدان آزادی، تجسمِ خاطراتِ نسل‌هایی از ماست. در ما حضور دارد. حتی اگر تا به حال آن را از نزدیک ندیده باشیم و در روستایی دور زندگی کرده باشیم، آزادی را می‌شناسیم. این حجم فیزیکی برای ما مهم است. معنادار است.

اما در شهرِ من، خاطرات نسل‌ها متراکم نمی‌شوند. بر دوش هم نمی‌ایستند و آنقدر نمی‌پایند که حتی نسلی بگذرد. چون مکان‌ها دیری نمی‌پایند و تخریب می‌شوند. خاطراتی که متراکم نشوند، با صاحبش و با نسلش به زیر خاک می‌روند. در شهرِ من، فیزیک محلات و ساختمان‌ها دائماً در حال “نوسازی” است، در حال تغییر است.

کلنگ “نوسازی” که به جان‌مان افتاده، دو آبشخور دارد، از یک سو ایدئولوژیِ مهندسی و آرزوی پیشرفت و نزدیک شدن به “ممالک راقیه”، کورمان کرده – که در این زمینه زیاد نوشته‌اند و گفته‌اند. از سوی دیگر، اراده‌گراییِ دیکتاتور‌مأبانه در جایی از حافظه‌ی تاریخی‌مان به ما جسارت می‌بخشد؛ جسارتِ تخریب! تخریب شهرها و بناها و به همراهش خاطرات نسل‌ها، جهالت می‌خواهد. جهالت هم برای اینکه به عمل درآید، گستاخی می‌خواهد. گستاخی و جسارتِ نوسازی زمانی تقویت می‌شود که بر اساس اراده‌ای ویرانگر و افسارگسیخته بنا شده باشد. «چیزی که من اراده می‌کنم باید محقق شود». «دیگران همه اشتباه می‌کردند و من درست می‌گویم». «همه به خطا بودند و من یک تنه باید جور آنها را بکشم». این جملات احیاناً برای شما آشنا نیستند؟ تنها یک عنصر کوچک در این جملات معمولاً پوشانده می‌شود. آن هم کلمه‎‌ی “من” است. به جایش می‌گوییم: “ما” یا “مردم” یا “عزم ملی” یا “توده‌ها” و … . کلمه‌‎ی “من”، آشکارا، دیکتاتورمأبانه است. باید زهرش را گرفت. باید سر و وضع بهتری به توجیهات‌مان بدهیم.

همین جا بگویم که دیکتاتوری و دکوراتوری دو روی یک سکه‌اند. دیکتاتورها -که ما باشیم- همیشه به دنبال دکورهای خوب‌اند. دکورهایی که عفونتِ داخلی را بپوشانند. یک چیزی که فجایع را قشنگ نشان بدهد. سختی‌ها را “درد زایمان” جلوه بدهد. ایدئولوژی‌ و توهمی که دردها را با آرزوی فرزندی خجسته‌ طاق بزند. خیالات را پر و بال بدهد. بوی تعفن واقعیت را با توهمِ “نوسازی” عوض کند. دکوراتورها، تکنیسین‌های گندزدایی‌اند. دکوراتورها، تکنوکرات‌های دیکتاتورها هستند، تا به واقعیت، ظاهری زیبا دهند. دیکتاتورها، دکوراتورند. دکوراتورها، دیکتاتورند. هیتلر نام دیگرِ گوبلز است.

به داستان شهر بازگردیم. ما دیکتاتورها، شهرمان را خراب می‌کنیم. خیابان‌ها را مدام نوسازی می‌کنیم. بناهای بی‌ارزش را جایگزین بناهای بی‌ارزش‌تر می‌کنیم. با این کار مدام خاطرات نسل‌ها را خراب می‌کنیم. منی که این را می‌نویسم، اگر بخواهم برای نسل‎های بعدم از دوران تحصیلم در ایران بگویم. حداقل برای اشاره به دو دوره‌ی تحصیلی باید به مدارسی اشاره کنم که دیگر وجود ندارند. چند سال بعد به کل ویران شدند. خیابان‌های مدارسم هم عوض شدند. مبلمان شهری‌اش عوض شد. اما بهتر نیست به جای بیان خاطرات مبهمی که مابه‌ازای فیزیکی ندارند، اصلاً قیدِ خاطره‌ گفتن و نوستالوژی را بزنم؟!

خواننده‌ی گرامی!

در این شبِ سرد که پشت میزم نشسته‌ام و این خطوط را می‌نویسم، از سفری کوتاه به استراتفورد باز می‌گردم. استراتفورد شهر کوچکی است که خانه و محل تولدِ شکسپیر بوده است. یک خانه‌ی کوچک قدیمی که واقعاً فکر نمی‌کردم اینقدر جذاب باشد. فکرش را بکنید که سده‌هاست که مردم شهر و روشنفکران از این خانه محافظت کرده‌اند. کسانی، خوش‌نام و شهیر یا گمنام و ناشناخته که با جان و دل برای حفظ این بنای ساده کوشیده‌اند (مثلاً چارلز دیکنز یکی از کسانی بوده که برای حفظ این خانه‌ی قدیمی و به غایت ساده، تلاش کرده و در داخل بنا به نامش اشاره شده). از همه چیز و بناهای اطراف و خیابان و باغ‌ها و … مانند اشیاء مقدس نگهداری شده، که محمل حفظ هویت جمعی باشد. تا یک جوان انگلیسیِ امروز تا با سوال از «کیستی» مواجه می‌شود، به گذشته‌ی ناشناخته‌ی مبهم روبرو نشود. با بناها و شهری روبرو شود که نویسنده‌ای در آن زیسته و قرن‌هاست که پدرانش از آن با چنگ و دندان محافظت کرده‌اند. حداقلش یک خانه‌ی ساده، تو را به تمام گذشته‌ات وصل می‌کند.

در این نقطه‌ی کره‌ی زمین، اگر پدری بخواهد به فرزندش بگوید که چه دورانی را سپری کرده به کافه‌ای اشاره می‌کند که خودش و پدرش و پدرِ پدرش، هر روز صبح در آن چای می‌خوردند و روزنامه می‌خواندند. به روزنامه‌ای اشاره می‌کند که یک قرن است بدون وقفه منتشر شده. به کوچه‌ای اشاره می‌کند که سنگ فرشش از ده‌ها سال پیش دست نخورده. اینطور نبوده که یک روز صبح با صدای بلدوزرِ تکنوکرات‌ها از خواب بلند شود و ببیند که کافه‌ی آن طرف خیابان تبدیل به تلی از خاک شده چون در مسیر اتوبان قرار گرفته یا … .

اما داستانِ شهرِ من، داستان قسمت نهاییِ سریالِ «خانه‌ی سبز» است. خانه‌ی سبزی که محل خاطراتِ چندین نسل بوده، در مسیر اتوبان قرار می‌‎گیرد و هر لحظه در معرض فروپاشی است. شهر، محمل خاطره‌هاست. باید تاریخِ شهر را حفظ کنیم. باید برای نوسازی تعریف دیگری بیابیم که به خودویرانگری نیانجامد. باید بدانیم که انسانِ بی‌خاطره، انسانِ گستاخی است، انسانِ خطرناکی است.

مرتبط در کلمه: جامعه‌ای که تاریخش می‌جهید!

مرتبط بیرون از کلمه: آبی، رنگ برجستگان لندن

11, آگوست, 2010

باران نانجیب

Category: قصه های جزیره – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

       

باران، اینجا، عجیب نانجیب است. باران نجیب و عاشقانه‌ای که ما می‌شناسیم نیست. بارانی که ریز ریز و ملایم ببارد و بشود زیرش قدم زد و خیل خیال را رها کرد، نیست. باران، اینجا، با بادهای شدید و همیشگی همراه است. آن هم تقریباً هر روز –روزی چند ساعت- در پاییز و زمستان و بهار و حتی گاهی در تابستان!

اصلاً در بهار کاونتری نمی‌شود از چتر به صورت متمدنانه و شیک استفاده کرد؛ آنطور که چتر را بالای سرت بگیری و با وقار راه بروی! باید چتر را خلاف جهت وزش باد بگیری اگر نه می‌شکند. یعنی در طی مسیر مدام باید چتر را روبرویت نگه داری و پشتش پناه بگیری و همین‌که مسیر باد یا مسیر راه رفتنت عوض شد، جهت چتر را هم عوض کنی.

اینجا چتر به کار نمی‌آید. باید از این لباس‌هایی پوشید که کلاه دارند. به مدل معروفی از این لباس‌های کلاه‌دار، هودی (Hoody  یا  Hoodie) می‌گویند. مثل کاپشن ورزشی که جیب و سرپوش‌های بزرگ دارد. اکثر جوان‌ها معمولاً هودی به تن دارند. اوایل که چشمم به آنها می‌افتاد یک تصویر قدیمی برایم تداعی می‌شد. تصویر لباس‌هایی که بر تن راهبان در کارتونهای کودکی‌ام در دهه‌ی شصت دیده بودم؛ لباس‌هایی بلند با سرپوش‌های بزرگ در پشت گردن، مثل لباس کشیشِ کارتون رابین‌هود! نَسَب هودی هم به همان ردای راهبان قرون وسطی می‌رسد.

هودی، آدم‌ها را مشکوک و مرموز هم نشان می‌دهد. فکر بکنید در خیابانی قدم می‌زنید که مردم چهره‌هاشان را زیر کلاه‌ هودی پوشانده‌اند و دست‌هایشان را در جیب‌هایش فرو کرده‌اند. گاهی ترسناک هم می‌شوند. عجیب نیست که نماد اروپایی مرگ، مرد بلند قامتی است که کلاهِ قبای بلندِ راهبانه‌اش را بر سر گذاشته و صورتش پیدا نیست. همان که یک داس با دسته‌ای بلند دارد که مثل عصا در دست می‌گیرد.

یادم می‌آید که بعد از انفجارهای انتحاری سال 2005 لندن، عکس روی یک مجله، جوانی را نشان می‌داد که کلاه هودی‌اش را بر سر گذاشته و صورتش پیدا نیست. روی سینه‌اش هم جمله‌ای در مورد نسل جوان مسلمانان اروپایی نوشته بود. آن بمب‌گذاری‌ها توسط جوانانی انجام شده بود که در انگلستان به دنیا آمده بودند و از نسل مهاجرینی بودند که امروزه انگلیسی محسوب می‌شدند. همین برای انگلیسی‌ها شوک‌آور بود. این تصویر مجله هم از آن جهت مشهور شد که نشان‌دهنده‌ی همین معضل جدید بود. جوانان پاکستانی تباری که نسلی است در انگلیس زندگی می‌کنند اما به اسلامگرایان افراطی مرتبط می‌شوند. یعنی غولی که دولتمردان در بیرون مرزها می‌دیدند، اکنون ممکن است همین کسی باشد که سرپوشِ هودی‌اش را بر سر گذاشته و در خیابان بِیکِر استریت لندن از کنار تو می‌گذرد.

باران‌های مداوم و نانجیب، گذشته از اینکه جزیره‌ی سرسبزی را برای انگلیسی‌ها به ارمغان آورده، در شخصیت آنها هم مطمئناً اثر گذاشته؛ خونسرد، منزوی، مغرور، خسته‌کننده و کتاب‌خوان! وقتی سه فصل از سال به طور مداوم باران ببارد و همه در خانه‌هاشان زندانی باشند، باید طوری خود را سرگرم کنند، مثلاً با کتاب. شاید این به آن ربط داشته باشد… حتماً ربط دارد. حالا یا مستقیم یا غیرمستقیم!

این همه بی‌تغییری و نظم و فراهم بودن همه چیز، حوصله‌ی آدم را سر می‌برد. حتی تغییر فصول هم بیشتر با تقویم قابل فهم است تا با حس تغییر در محیط پیرامون. ناتالیا گینزبورگ در کتاب “فضیلت‌های ناچیز” می‌گوید:

“انگلستان کشوری است که هر کسی در آن قطعاً همانی که هست باقی می‌ماند. روح کمترین تغییری نمی‌کند. به همان حال باقی می‌ماند؛ بی‌حرکت؛ بی‌تغییر. تحت آب و هوایی دلپذیر؛ ملایم؛ مرطوب؛ بی‌ جهش‌های فصول. به همان‌سان که چمن سبز مراتع در هر فصل آن‌چنان بی‌تغییر می‌ماند که اندیشیدن به سبزتر از آن ناممکن است. که هیچ‌گاه نیش سرما نمی‌گزد و هرگز آفتاب نمی‌بلعد. روح به همان شیوه‌ی چمن در سبزینه‌ی تنهایی‌اش، سیراب بارانی ولرم، خود را در سکوت می‌رهاند”.

وقتی تابستان می‌شود، هوا بهتر است و کمی خورشید پیداست. انگلیسی‌ها در تابستان سر از پای نمی‌شناسند و بیرون می‌آیند و حمام آفتاب می‌گیرند. جشن می‌گیرند و این طرف و آن‌طرف می‌روند. یک روز “نیک” یکی از دانشجویان کارشناسی ارشد و مسئول ساختمان ما در خوابگاه، به من و یکی از دوستان افریقایی‌ام رسید و گفت که برنامه‌ای برای دیدار از قلعه‌ی واریک داریم. بعد با خوشحالی گفت: “بیایید برویم تا از خورشید در کنار قلعه‌ی واریک لذت ببریم”.

ذوق از چشمانش می‌بارید. من و دوست افریقایی‌ام به هم نگاهی انداختیم. ذوقش به نظر ما حماقت‌آمیز بود. دوستم برگشت و به او گفت: “هی مرد! ما فرزندان خورشیدیم”! حرفش را ادامه دادم “چیزی که در کشور ما زیاد است، خورشید است. ما آمدیم باران ببینیم”. هر سه خندیدیم.

 

مرتبط در کلمه: قصه‌های جزیره

21, آوریل, 2010

عظمت و عقلانیت

Category: دوبی,قصه های جزیره – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

صبح روز یازده فروردین هشتاد و نه، باید به سمت انگلستان پرواز می‌کردم. بعد از پانزده روز اقامت در دوبی،خوشحال بودم که بالاخره ویزایم صادر شد. شب قبلش –مثل تمام شب‌هایی که صبحش عازم سفر هستم- نتوانستم بخوابم. چمدان‌هایم را می‌بستم. صبح زود حدود ساعت سه و نیم به منشی هندی و خوش اخلاق هتل گفتم که برایم تاکسی بگیرد.

دوبی سه فرودگاه بزرگ دارد که یکی تنها مخصوص پروازهای شرکت هواپیمایی امارات است. فرودگاه بزرگی با سقف بسیار بلند و تقریباً خالی از مسافر. چنین فرودگاه عظیمی -که بیشتر شبیه قصر بود تا فرودگاه- هر چقدر هم که پر از مسافر می‌شد باز به نظر خالی می‌آمد.

بلیط را گرفتم و رفتم طبقه‌ی دوم تا به گیت ورود به هواپیما برسم. هنوز ساعتی به پرواز مانده بود. طبقه‌ دوم پر بود از مغازه‌های بزرگ و مسافرینی که در راهرو و مغازه‌ها وول می‌خوردند. لیست پرواز‌ها را هر ده قدم بر روی سه مانیتور بزرگ نمایش می‌دادند.

از همه نوع نژاد و قومیتی پیدا می‌شد. دوبی بهشت روس‌هاست. آنها که سال تا ماه، آفتاب نمی‌بینند، دوبیِ لبریز از آفتاب و دریا و شن، برایشان سرزمین آرزوهاست. وقت رفتن پوست‌شان قرمز و تیره شده است، لابد بس که در ساحل جمیره زیر آفتاب خوابیده‌اند. در طبقه‌ی دوم فرودگاه، روس‌های چاق، هندی‌های لاغر و سیاه، پاکستانی‌های سبزه و چینی‌های چشم باریک هر کدام به سویی می‌رفتند.

به گیت شماره‌ی 112 رسیدم. پروازم به مقصد بیرمنگام بود. بیرمنگام، به شهر محل تحصیل من –یعنی کاونتری- نزدیک‌تر است تا لندن. گیت کناری شماره ی 113 بود. ایرانی‌ها را می‌دیدم که صف کشیده‌اند. نوشته بود: مقصد: تهران! سر دوراهی بیرمنگام-تهران بودم.

مسافران بیرمنگام قریب به اتفاق موبور و انگلیسی بودند. اما مثل همیشه، هر جا انگلیسی باشد، حتماً هندی‌ها هم هستند. به غیر از این‌ها ملیت دیگری را ندیدم. در یک ساعتی که معطل بودیم. ده-دوازده نفر از انگلیسی‌ها کتاب در دست داشتند. از هر فرصتی برای مطالعه استفاده می‌کردند (ر.ک: نون خواندن) . اکثراً، داستان‌ها و رمان‌های پرفروش و عامیانه را می‌خواندند.

وقتی که داشتم سوار هواپیما می‌شدم نگاهم به چهره‌های آشنای صف ایرانی‌ها افتاد. یک لحظه هوس کردم از روی میله‌ها بپرم و برگردم تهران! پیرزن کناردستی‌ام تعادلش به هم خورد و گفت “ساری”. نگاهم به سمت صف برگشت و بعد قاطی انگلیسی‌ها وارد هواپیما شدم. دیگر ایرانی‌ها را ندیدم. مانیتور روبرویم می‌گفت که شش ساعت پرواز در پیش داریم. به مقصد که رسیدم، نوشته بود که پنج هزار و پانصد و چهل و نه کیلومتر از خانه دور هستم. تا به حال اینقدر از خانه دور نشده بودم.

فرودگاه بین المللی بیرمنگام –برعکس فرودگاه امارات- یک فرودگاه کوچک دو طبقه بود که هرچه گشتم حتی یک کیوسک اطلاعات ندیدم. ساختمان شیک ولی به شدت معمولی و کاربردی‌ای داشت. در صف چک کردن گذرنامه، فکر می‌کردم از این معماری‌‌ها می‌توان حدس زد که پس و پشت ذهن یک غربی و یا حاکم دوبی چه می‌گذرد.

شیخ محمد می‌خواست که همه، انگشت به دهان بمانند. عظمت و پشرفته بودن کشورش را ببینند و ناخواسته تحسینش کنند. که موفق هم شده بود. حتی این میزان از تکنولوژی در فرودگاه امارات، غربی‌ها را مبهوت کرده بود. فقط ببینید که در دو بند اول همین یادداشت، چند بار از واژه‌ی “بزرگ” و “عظیم” و مشتقاتش استفاده کرده‌ام! اما یک انگلیسی فقط به کاربردی بودن فکر می‌کند. در بیرمنگام کارها منظم بود، لباس‎‌ها متحدالشکل بود و به عنوان یک مسافر خارجی به من هیچ بی‌احترامی نشد و کارم در اسرع وقت انجام گرفت.

در همان طبقه‌ی دوم مذکور در فرودگاه امارات، یک صرافی بود که بدون کارمزد پول‌ها را تبدیل می‌کرد. اما در فرودگاه بیرمنگام، یک صرافی بود که سردرش بزرگ نوشته بود که چند درصد کارمزد می‌گیرد. همه باید سخاوت حاکم دوبی را تحسین می‌کردند. اما برای یک انگلیسی این تحسین زیاد اهمیتی نداشت. عقلانیت سرمایه دارانه بر رفتار یک انگلیسی حاکم است. لازم به توضیح دوباره نیست که اینجا قصد دفاع از هیچ یک از دو سوی ماجرا را ندارم و تنها دارم آنچه در سرم می‌گذشت را روایت می‌کنم.

با یک قطار به سمت کاونتری راه افتادم. پانزده دقیقه‌ای در راه بودم و ظهر یک روز بارانی-مثل تمام روزهای بهار کاونتری- وارد این شهر شدم.