12, اکتبر, 2016

خونه

Category: حواشی دانشگاه,قصه های جزیره,یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

دو سال پیش هم مثل امروز سرما خورده بودم. درست مثل امروز هم بعد از بیش از شش ماه، یک روزِ کامل را در خانه ماندم. در این چهارساله‌ی اخیر هر روز بار و بندیل را بسته‌ام و رفته‌ام دانشگاه‌. چند وقت پیش کشف کردم که بعد از دو سال و سه ماه زندگی در این اتاقم هیچ وقت غروبِ خانه‌ام را ندیده‌ام. اتاقم پنجره‌ی بزرگی دارد که رو به حیاط است. امروز، بعد از دو سال، فهمیدم که غروب که می‌شود نور زعفرانی رنگِ خورشید می‌پاشد توی اتاقم. از طرف تخت خوابم حرکت می‌کند بعد می‌رود به سمت دیوار و کم کم محو می‌شود و تاریکی مطلق جایش را می‌گیرد.

بعد از سال‌ها یک چیزی هنوز من را به دانشگاه می‌کشاند که هنوز نمی‌دانم چیست. بعد از بیست و سه سال دانش‌آموزی و دانشجویی مداوم هنوز خسته‌ نشده‌ام. عین سه سال و خرده‌ای که اینجا بوده‌ام وقتی صبح از خواب بلند می‌شوم، خوشحالم که باید کیفم را جمع کنم و بروم دانشگاه. خانه‌ام یک در پشتی دارد که به یکی از زمین‌های فوتبال دانشگاه باز می‌شود. این در را یک جورهایی غیرقانونی ساخته‌اند تا دانشجویان دو سه خانه‌ی اطراف‌مان راه‌شان به دانشگاه نزدیک‌تر باشد. صبح‌ها با صدای بچه‌های دانشگاه که فوتبال امریکایی بازی‌ می‌کنند بیدار می‌شوم. حس خوبی‌ست. انگار که دارند من را صدا می‌زنند که خواب نمانم.
مثل صبح‌های مدرسه در دبستان که نیمه‌بیدار و نیمه‌خواب‌ در خیابان باباطاهر تهران راه می‌افتادم به سمت مدرسه‌ام. هیچ وقت از مدرسه و دانشگاه بدم نیامده. از زندگی در این حبابِ دانشگاه، جدای از دنیای واقعی با مردم عادی لذت می‌برم. یک جور طلسمی در تحصیل و تدریس و درس و کتاب هست که در هیچ جای دیگر نیست. به روزمرگی دچار نمی‌شوم. خسته نمی‌شوم. اصلاً علاقه‌ای ندارم بروم بیرون در یک شرکت یا موسسه کار کنم.
داشتم می‌گفتم که دو سال پیش هم سرما خورده بودم. اما این کجا و آن کجا؟ سرم گیج می‌رفت. نمی‌توانستم از تختم جدا شوم. وقتی فهمیدم که یخچال خالی‌ست، تقریباً اشکم درآمد. گشنه‌ام بود و اگرآنلاین خرید می‌کردم چند ساعتی طول می‌کشید تا خوراکی‌ها را برسانند. با دردسر بلند شدم و بیرون زدم. زمین‌ها یخ زده بود. آنقدر آرام راه می‌رفتم که پیرمردی کمر خم کمر خم از کنارم رد شد و رفت. جلوی من در مهِ دمِ غروب گم شد. صدایم در نمی‌آمد. برگشتنی با همان لباس، بدون اینکه چیزی بخورم روی تخت رها شدم.
فکر کنم نیم ساعتی طول کشید تا خودم را قانع کنم که اینطور نمی‌تواند ادامه پیدا کند و باید چیزی بخورم. اما در این نیم ساعت، سرگیجه و بی‌حسی یک تصویر مدام جلوی چشمم بود. آن هم تصویر عنکبوتی بود که دو روز پیشش در اتاقم پیدا کردم. این یکی حداقل سه برابر باقی عنکبوت‌ها بود. دمپایی را برداشتم که بزنمش. اما دیدم که جم نمی‌خورد. دیدم که پاهایش جمع شده و مرده. رسماً به ریش من خندیده بود. عمری پشت کمد پنهان شده بود و دفتر و دستک داشت. من اصلاً ندیده بودمش. موقع مرگش آمده بود بیرون از خانه، لابد از کهولت سن، مرده بود. درست جلوی چشم من. شاید می‌خواست به من بفهماند که “آخرش هم نفهمیدی هم اتاق بودیم.” تصویر جنازه‌ی عنکبوت، جلوی چشمم بود و درست مثل او پاهایم را جمع کرده بودم در سینه که آماده‌ی مرگ شوم.
خلاصه بگویم که آن روز نمردم. اما دلم خواست مثل آن عنکبوت در خانه بمیرم نه در دانشگاه. در خانه بمیرم وقتی که نور زعفرانی رنگِ خورشید افتاده روی من و بالشم و تختم.

23, دسامبر, 2012

من تدریس رو goddamn دوست دارم

Category: حواشی دانشگاه,قصه های جزیره – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

شاید بدانید که در سیستم آموزش عالی انگلیس کلاس‌های درس بچه‌های کارشناسی را به دو قسمت تقسیم می‌کنند. اول استاد لکچر می‌دهد یا سخنرانی می‌کند. در حین ارائه‎ی سخنرانی معمولاً کسی سوال نمی‌پرسد. این معمولاً پنجاه دقیقه تا یک ساعت طول می‌کشد. بعد سمینار همان سخنرانی ممکن است به دنبال سخنرانی استاد بیاید یا اینکه یک روز دیگر برگزار شود.

در سمینار دیگر فقط دانشجویان مشارکت دارند و در مورد موضوعات مطرح شده بحث می‌کنند و سوال می‌پرسند. برای همین هم معمولاً برای یک سخنرانی چند سمینار برگزار می‌شود تا تعداد شرکت‌کننده‌ها در هر سمینار کم باشد و همه بتوانند اظهار نظر کنند.

باز بسته به اینکه یک کلاس چه تعداد دانشجو داشته باشد تعداد سمینارها زیاد و کم میشود. اگر دانشجویان یک واحد زیاد باشند، مثلاً صد نفر باشند، دیگر طبعاً خودِ استاد نمی‌تواند تمام سمینارها را اداره کند. دانشگاه دانشجویان دکترا را استخدام می‌کند که سمینارها را اداره کنند.

یک بار استادم خواست که سمیناری را اداره کنم. درس جامعه‌شناسی رسانه بود که با توجه به تخصص استادم، به صورت بین رشته‌ای و نزدیک به جامعه‎شناسی علم تدریس می‌شد. در سمینار مربوطه هم استاد می‌خواست که در مورد علم و رسانه صحبت کند. مقاله‌ی مربوطه را خواندم و برای سمینار آماده شدم. اما چند ساعت قبل از برگزاری کلاس استادم ایمیل زد و گفت که در سخنرانی ترجیح داده مباحث گذشته را جمع‌بندی کند و طبق برنامه پیش نرفته. اما از من خواست که طبق برنامه پیش بروم با این تفاوت که دانشجویان متن مربوطه را نخوانده‌اند و باید سوالات مربوطه را بیشتر باز کنم و کمی هم در موردشان توضیح بدهم.

به عنوان اولین روز تدریس برای بچه‌های کارشناسی کمی کارم سخت‌تر شده بود. اما سعی کردم تمرکز کنم و در معدود دقایق باقی مانده مباحثی را انتخاب کنم که ثقیل و خسته کننده نباشد اما بچه‌ها را به چالش بکشد. دستم حالا بازتر بود و نمی‌بایست به سخنرانیِ ارائه شده اکتفا کنم.

راس ساعت از دفترم بیرون رفتم. کلاس در همان طبقه‌ی دپارتمان برگزار می‌شد. بچه‌ها بیرون کلاس منتظر بودند. پرسیدم “شما برای ج. رسانه اینجایید؟” گفتند “آره.” گفتم: “خوب بفرمایید داخل.” حدود بیست نفر بودند. پانزده نفری انگلیسی و پنج نفر هم چینی. مخاطبینت بسته به اینکه چطور نگاهت کنند چنددسته‌اند. کسانی که ساکتند و فعالانه می‌نویسند یا از نگاه‎شان متوجه می‌شوی که علاقه دارند. دو نفر از بچه‌ها که بسیار هم باهوش و اهل مطالعه بودند اینطور بودند. در حین صحبتم یادداشت بر می‌داشتند و با علاقه گوش می‌دادند. عده‌ای دیگر فقط نگاه می‌کردند و سخت بود که بفهمی که ارتباطی برقرار شده یا نه. اینها همینطور خاکستری می‌ماندند و این دیگر هنر معلم است که آنها را سمت فعال‌ها هل بدهد.

اما مشکل اصلی با دسته‌ی سوم بود که به من خیره نگاه می‌کردند. آدامس می‌جویدند. حتی قسم می‌خورم که یکی‌شان که یک بوت زمستانی به پا داشت، تقریباً پایش را گذاشته بود روی میز و با صندلی‌اش بازی می‌کرد. معلوم بود که با این عزیز دل‌انگیز مشکل خواهم داشت. بعد از ده دقیقه صحبت کردن سوالی پرسیدم و منتظر جواب بودم که یکی دو تا از همین دل‌انگیزهای دسته‎‌ سومی به هم لبخندی زدند. گرچه در ظاهرم چیزی معلوم نبود اما در باطن مدام از خودم می‌پرسیدم که به سر و وضعم تسخر زده‌اند؟ در آن زمان ریش بلندی داشتم. یا شاید به لهجه‌ام می‌خندد؟ شاید هم بحث را بد مطرح کرده ام؟

چون سکوت برقرار بود سوالم را بیشتر شرح دادم اما دفعه‌ی دوم حس کردم که باز هم جوابی دریافت نخواهم کرد. از استراتژی دیگری رفتم. تفرقه بیانداز و حکومت کن! خواستم که به سه دسته تقسیم بشوند و با هم بر سر دو سوالی که روی تخته نوشته‌ بودم بحث کنند. من هم به هر گروه ملحق می‌شدم و برای پانزده دقیقه، به قول انگلیسی‌ها، بحث را کییک آف می‌کردم (به بحث لگد می‌زدم یا بحث راه می‌انداختم.)

اول از همه رفتم سراغ گروهی که چگالی دانشجوهای ناآرام درش زیاد بود. از قضا دانشجویان فعال دسته‌ی اول هم در همان گروه بودند. اول با آنها بحث را شروع کردم و نظرشان را پرسیدم. جواب‌های خیلی خوبی دادند. چند مثال آوردم که دیدگاه‎‌شان را به چالش بکشم. از مثال‌هایی که آوردم یکی بنیاد اجتماعی ریاضیات بود. مثالی را زدم که ویتگنشتاین در یادداشت‌های پراکنده‌ای که از او به جا مانده می‌زند و با بیانی ریاضیاتی ادعا می‌کند که

2+2+2=4

طبعاً این مثال خیلی بحث برانگیز بود. اما استدلال وینگنشتاین محکم‌تر از این بود که بتوانند به سادگی به چالشش بکشند. بحث بالا گرفت. رو کردم به پسرِ ناآرام و خواستم که نظرش را بگوید. لبخند تلخی زد. مدام می‌گفت که نمی‌داند و نظری ندارد. تازه متوجه شدم که لبخندی که در ابتدای کلاس می‌زدند مربوط بود به لغات قلمبه سلمبه‌ای که در حین سخنم به کار می‌بردم و اینها برداشتی از آنها نداشتند، نه چیز دیگر. معلمانه، سوال را آسان‌تر کردم. نیمی از جواب را تحویلش دادم که نیم دیگر را بقاپد و جلوی بچه‌های دسته اولی کم نیاورد. قاپید و چیزکی گفت که بیشتر تشویقش کردم و حرفش را کامل کردم.

بعد از پانزده دقیقه به گروه دوم ملحق شدم و همین بحث را با مثالی دیگر با آنها دنبال کردم. آنجا هم بحث به صورت خاص با یکی از بچه‌ها داغ شد. به همین منوال به گروه سوم هم رسیدم.

پنج دقیقه مانده به پایان سمینار، رفتم پای تخته تا بحث را جمع بندی کنم. با چند جوک، باز به قول انگلیسی‌ها، سخن نهایی را اسپایس آپ (پیاز داغش را زیاد) کردم. بعد خیلی سریع جواب‌هایم را گفتم و تکه‌های بحث را به هم دوختم. چون وقت کم بود، خیلی تند صحبت می‌کردم. بحث هم داغ شده بود و همه به دقت گوش می‌دادند. در نهایت جمله‌ی جمع بندی را بلند گفتم و به سبک سخنرانی‌های داغ سیاسی گفتم “متشکرم.” و آمدم که وسایلم را جمع کنم. با تعجب دیدم که پسر ناآرام و باقی بچه‌ها برایم کف زدند. الانسان عبد الاحسان!

بعد از کلاس به استادم داستان را گفتم. گفت که تا به حال ندیده بود که بچه‌‌‌های کارشناسی معلم سمینار را تشویق کنند. بعد از این اولین تجربه‌ی تدریس مدام به خودم می‌گفتم “من تدریس رو –این‌دفعه به قول امریکایی‌ها- گاد دَم دوست دارم!”

30, ژوئن, 2012

معماری افسرده‌ی بعد از جنگ

Category: حواشی دانشگاه,سفرنامه,قصه های جزیره – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

شبیه طفل جسوری که رنج داده پدر را

معماری ساختمان‌های بزرگ پردیسِ مرکزی‌ِ دانشگاه لیدز (University of Leeds) بغض دارد. حدس زدم که مربوط به دوران جنگ جهانی یا سال های بعد از جنگ است. شب که رسیدم هتل در اینترنت جستجو کردم و دیدم درست است. برخی ساختمان‌های این دانشگاه در سال 2010 جزو میراث فرهنگی و لیستِ بناهای بعد از جنگ جهانی دوم ثبت شده‌اند.

دو چیز در معماری سال های بعد از جنگِ (جهانی دوم) بریتانیا مشهود است: یکی افسردگی و دیگری سودمحوری. شاخص‌های افسردگی مثلاً بی‌رنگی است و یا دیوارهای صاف و بلند و پهن و بی‌خط و بی‌ضلع؛ شاید مثل ذهن افسرده‌ی یک جنگ‌زده. مثل خاطراتی که بر باد رفته، مثل حس بیدار شدن از کابوس و ولو شدن برای چند ساعت روی تخت در حالی که به چیزی فکر نمی‌کنی یا زمانی که حتی یک رنگ روشن و یک قاب هم در خیالت هیاهو می‌کند و تکانه (impulse) می‌فرستد. برای همین از آن هم گریزانی تا در خیالت تنها باشی و به هیچ چیز فکر نکنی. به “هیچ” فکر بکنی. مثل کسی که سال ها در تاریکی بوده و به دیدن نور عادت ندارد. اگر یک دفعه به دنیای نورانی بیاوریدش جلوی چشمش را می‌گیرد تا در تاریکی آرام خود تنها باشد. تاریکی جنگ هم چنین تاثیری روی جنگ‌زده دارد.

شاخص دیگر افسردگی می‌تواند کوچه‌های باریک در میان ساختمان‌های بسیار بزرگ آجری باشد- در حالی که این کوچه‌ها در طراحی پردیس دانشگاه کاملاً قابل اجتناب بودند. کوچه‌هایی که بیشتر از دو نفر –آن هم به سختی- نمی توانند از آن عبور کنند. مسیر مستقیم است و راه با دیوار کوتاهی مشخص شده. برای همین اضطراب انتخاب مسیر وجود ندارد؛ همان اضطرابی که در میدان های بزرگ مرکز شهر‌های انگلیس حس می‌شود. همان میدان‌هایی که به روی ماشین‌ها بسته است و عابران پیاده در یک دایره -به شعاع میدان- بی‌نهایت مسیر، حق انتخاب دارند. در کوچه‌های باریک، پیاده، زحمت تصمیم گیری را به عهده‌ی دیگری (معمار) گذاشته که لابد جهت خیر و صحیح را می‌شناسد و می‌داند و تدبیر کرده است. پیاده‌ی افسرده‌ی کوچه‌های باریک، عطای آزادی پراضطرابش را به لقای اسارت آرام‌اش بخشیده.

دوم ویژگی مشهودِ بناهای پس از جنگ، سودمحوری و شباهت‌شان به کارخانه است. کارخانه جایی است که زیبایی و روح در قعر جدول معیارهای ساخت و ساز قرار دارند. ابتدا، کاربری و به صرفه بودن و در نهایت، سود است که تعیین می‌کند که بنا چطور ساخته شود. اگر سقف کارخانه بلند ساخته شود به خاطر این نیست که شبیه گنبد مسجد و کلیسا شود. برای این است که هدفی اقتصادی وجود دارد. مثلاً ساخت سوله ارزان‌تر است یا محصولی که در کارخانه ساخته می‌شود فضای بیشتری می‌گیرد و قس علی هذا. کسی سقف کارخانه را آیینه‌کاری نمی‌کند.

ذهنیتی می‌تواند حتی برای دانشگاه هم معماری شبه‌کارخانه‌ای بسازد که نمی‌تواند و یا نمی‌خواهد به “زیبایی” فکر کند. کسی که تنها به فکر “سازندگی” است. تنها به فکر جبران خطایی است. مانند طفلی که از دیدن شکسته شدن گلدانی یادگاری و ارزشمند برای پدرش، اشک در چشم دارد و مشغول چسباندن تکه‌های گلدان به هم است تا شاید گلدان دوباره مثل اول شود. او نمی‌خواهد به زیبایی از دست رفته فکر کند. به فکر “حتی بهتر از روز اول شدنِ” گلدان است؛ امیدی واهی. ذهنیتی پشت این معماری افسرده ا‌ست که بغض دارد. یعنی در عین حال می‌خواهد هم ثابت کند، هم جبران؛ می‌خواهد کارایی‌اش را، عُرضه‌اش را، سازندگی‌اش را ثابت کند، می‌خواهد بی‌عرضگی‌اش را، خرابکاری‌‎ خودش یا دیگری را، تجربه‌ی تلخش را جبران کند.

یک اقتدار و ایستادگیِ گریه‌داری در معماری بناهای بعد از جنگ هست. یک چیز متناقض‌نمایی مثل این مصرع حافظ: “استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم.” معماران افسرده‌ی از جنگ برگشته، دیوارها را بلند ساختند، بلند، بلند، خیلی بلند. یک طوری که هیبتش تو را بترساند.

در وسط دانشگاه لیدز دو دودکش مثل دودکش‌های کارخانه‌های خیلی بزرگ یا کوره‌های آجرپزیِ کوره‌پزخانه قرار دارند. نمی‌دانم آنجا چه می‌کنند. اما به جای اینکه بنایی مثل برج ساعت مشهور دانشگاه برمینگام نماد دانشگاه باشد، دو دودکش را می‌شود از مرکز شهر دید و جهت دانشگاه را تشخیص داد. برج ساعت برمینگام حسی انگلیسی دارد. مخصوصاً وقتی نیمِ برج در مه باشد. اما دودکش‌های دانشگاه لیدز حسِ کارخانه‌ای دارد که از قضای بد روزگارِ ما، در همه‌جای دنیا کم و بیش شبیه هم هستند و دلگیر.

صندلی‌ها و سالن‌های سخنرانی طوری چیده‌ شده‌اند که گویی هدف این بوده که مخاطب تکان نخورد. در کنترل باشد. آرام سر جایش بنشیند. گویی در کلاس‌های این دانشگاه حادثه‌ای غیرمترقبه حق ندارد برایت اتفاق بیافتد که نیاز پیدا کنی که از کلاس خارج شوی. در واقع هر کلاس دانشگاه دارای نیمکت‌هایی است به اندازه‌ی عرض کلاس که دیوار سمت چپ را به دیوار سمت راست چسبانده. بعد در انتهای هر نیمکت یک درِ کوچک قرار داده شده رو به بیرون از کلاس. پس هر کلاس، حدود بیست در کوچک دارد، در انتهای هر ردیفِ نیمکت! برای همین اگر کسی در میانه‌ی کلاس، عزم کند که محل را ترک کند، حداقل ده نفر باید بیاستند تا او از در خارج شود! خیلی غیرعقلانی‌ست، نیست؟

اصولاً در چیدمان نیمکت‌ها، فکری به حال آزادی مخاطب نشده. نه اینکه آزادی محدود شده باشد. اصولاً انکار شده. فرد دیده نشده. یکی برای همه، فدا شده است. “همه فدای یکی، یکی فدای همه” شعار “سه تفنگ‌دار” در رمانِ الکساندر دوما (Alexander Dumas) بود. قسمت دوم این شعار، شعارِ معماری پساجنگی‌ست. فردیتِ فرد در جنگ فراموش می‌شود. رنج از آنِ همگان است. همگان قربانیان‌اند. همگان یک بدن هستند. اما این یگانگیِ همگان، امر مثبتی نیست. همگان اعضای یک پیکرند. مانند پیکر و بدنی که گویی تکه‎‌ گوشتی است در دسترس تجاوز دشمن؛ تکه تکه می‌شود در بمباران، اسیر می‌شود یا مورد تجاوز قرار می‌گیرد. در شرایط جنگی، “فرد” دیده نمی‌شود. “فرد” فدای “جمع” می‌شود — که اصولاً غیر این هم نمی‌تواند باشد. برای همین آزادی فرد نه تنها لحاظ نمی‌شود که اصولاً انکار می‌‎شود.

هرگونه شباهتی بین توصیفِ بالا از معماریِ بعد از جنگ جهانی دوم و معماری دوران سازندگی خودمان در ایران، کاملاً عمدی‌ست. یکی از عناصر این معماری‌ مثلاً برجی است به بزرگیِ برج میلاد که فقط باید بلند باشد، بلندتر از هرچه ساختمان است در تهران.

نمای خانه‌های ساخت دهه‌ی هفتاد، سنگ‌ سفید بود؛ مثل قصاب‌خانه‌ها. نمای سنگ ساختمان‌ها، استواری را یادآوری می‌کند؛ استوار مثل سنگ، یا استاده‌ام چو سنگ! اما کیست که نداند که این سنگ تنها یک جداره‌ی باریک است.

دیوارهای ادارات و دانشگاه‌ها هم مثل آشپزخانه‌ها تا نیمه سنگ بود. توجیه این بود که دانشجوها خط می‌کشند روی دیوار. افراد باید کنترل شوند که مبادا دست از پا خطا کنند. معماری باید طوری باشد که اگر هم افراد خطا کنند، به زودی و سادگی خطایشان قابل رفع باشد. مثلاً اگر خطی بر دیوار کشیدند، به سادگی با یک دستمال کشیدن پاک شود. قابل جبران باشد. تحت کنترل باشد. قابل پیش بینی باشد. استواری، جبران، کنترل، پیش‌بینی، دقیقاً همان چیزهایی است که در جنگ از دست می‌رود.

کوتاه کلام، گوته (Goethe) معماری را به “موسیقیِ منجمد” تعریف کرده‌ بود. موسیقی‌ِ منجمد و مجسمِ بعد از جنگ مثل موسیقی و شعرِ “ممد نبودی ببینی” است بعد از فتح خرمشهرِ خودمان. حسی دوگانه دارد. هم شادی است از فتح، هم بغض دارد و از “فقدان” (نبودن) سخن می‌گوید. آن شادی، آن پرثمر خواندنِ پیروزی، آن فریاد ظفر با یک بیت تکمیل می‌شود: “آه و واویلا، کو جهان آرا!” این همه گفتم که به این سخنِ بدیهی برسم که موسیقی منجمدِ بعد از جنگ، موسیقیِ حزینی است.

پ.ن: مصرعی که در عنوان یادداشت آمده از این بیت است که البته در اصل در مدح امام رضا(ع)ست:

شبیه طفل جسوری که رنج داده پدر را

برای گریه‌اش اینک، به فکر شانه بیافتد

درست مثل جوانی، شرور و عاصی و سرکش

که وقت غصه و غربت به فکر خانه بیافتد

23, مارس, 2012

فینگ

Category: حواشی دانشگاه,قصه های جزیره – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

یکی از دوستانم در دپارتمان فلسفه، یک بار درباره‌‎ی لهجه‌اش به من می‌گفت که اهل شمال لندن است و در یک خانواده‌ی کارگری زاده شده. برای همین لهجه‌ی خاصی دارد که در برخی ترکیب‌ها بیشتر خودش را نشان می‌دهد. از جمله اینکه ترکیب حروف تی و اچ (th) -که مجموعاً چیزی می‌شود بین ت و ث- را به صورت ف تلفظ می‌کند.

بعد ایشان دو سالی هم در کلاس برای دانشجویان کارشناسی تدریس داشت. می‌گفت یک بار بعد از سه هفته که از ترم گذشته بود یکی از بچه‌های کلاس جرأت کرد و پرسید: «ببخشید، این “فینگ” که مدام بهش اشاره می‌کنید، اصطلاح کدوم یک از فلاسفه‎‌ست و چه معنایی داره؟» بعد از کلی فکر، به این نتیجه رسید که منظور از فینگ، تینگ (thing = چیز)  است.

دانشجوی مربوطه فکر می‌کرد که استادی که این‌قدر بر فلسفه‌های مختلف احاطه دارد و مدام از کانت و هگل و شوپنهاور نقل قول می‌آورد، الکی به “فینگ” اشاره نمی‌کند. لابد این هم اصطلاحی است در ردیف “روح مطلق” هگلی و “گایست” هایدگر یا “شباهت خانوادگی” ویتگنشتاین!

12, اکتبر, 2011

دود، آرامش، تمایز، ورزش

Category: حواشی دانشگاه,قصه های جزیره,یادداشت های شخصی – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني


حدود
ساعت ده شب بود که داشتم قدم زنان از کتابخانه‌ی دانشگاه به سمت خانه‌ام میرفتم که استاد راهنمایم را دیدم که دارد می‌دود و به سمت من می‌آید. سلامی کردم و جوابی داد و همینطور دوان دوان رد شد. مثل همیشه لباس ورزشی تنش بود و داشت سر شبی ورزش می‌کرد. ذهنم فلش‌بک زد به روز اولی که با او دیدار داشتم.

با لباس مرتب و یک کیف چرمی، آماده‌ی دیدار شده بودم. رأس ساعت جلوی در اتاقش روی مبل نشستم تا بیاید. البته از دیدنش غافلگیر نشدم! چون در ایران تعدادی از فیلم‌های سخنرانی‌اش را روی گوگلویدئو و یوتیوب دیده بودم. طرز رفتار و لباس پوشیدنش را کم و بیش می‌شناختم. در هر حال، شنیدم که از انتهای راهرو صدای جرینگ جرینگِ کلیدها در جیب کسی می‌آید که دارد به صورت رزمی می‌دود. وقتی به من رسید، گفت «تو باید مرتضی باشیمن سری تکان دادم و «نایس تو میت یو»یی حواله کردم.

کلاه بیس‌بالی به سر داشت. یک شلوار ورزشی مندرس که زانو انداخته بود و یک جلیقه‌ی بنفش هم تنش بود. به پهنای صورت عرق می‌ریخت. از آن روز به بعد، تا زماننا هذا من او را با لباس غیر ورزشی ندیده‌ام. مدام در حال دویدن از دانشگاه تا خانه و از خانه تا دانشگاه. می‌گفت ایده‌هایش را در حین دویدن پرورش می‌دهد.

وارد اتاقش شدم. با خنده گفت «همون طور که می‌بینی فقط یک صندلی هست که بشینیدر واقع انتهای اتاق را نمی‌شد دید بس که پر از کتاب بود. تمام سطح اتاق تا نیمه‌ی دیوار را کتاب پرکرده بود. حتی حدس می‌زنم که یک سری کامل مبل هم در زیر کتابها مدفون بود. وقتی که صحبت می‌کردیم، گاهی مجبور می‌شد که کتاب و مقاله‌ای را نشانم دهد. عجیب اینکه در آن غوغای شلوغی درست می‌رفت سروقت همان کتابی که می‌خواست. (ادامه…)