21, آوریل, 2010

عظمت و عقلانیت

Category: دوبی,قصه های جزیره – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني

 

صبح روز یازده فروردین هشتاد و نه، باید به سمت انگلستان پرواز می‌کردم. بعد از پانزده روز اقامت در دوبی،خوشحال بودم که بالاخره ویزایم صادر شد. شب قبلش –مثل تمام شب‌هایی که صبحش عازم سفر هستم- نتوانستم بخوابم. چمدان‌هایم را می‌بستم. صبح زود حدود ساعت سه و نیم به منشی هندی و خوش اخلاق هتل گفتم که برایم تاکسی بگیرد.

دوبی سه فرودگاه بزرگ دارد که یکی تنها مخصوص پروازهای شرکت هواپیمایی امارات است. فرودگاه بزرگی با سقف بسیار بلند و تقریباً خالی از مسافر. چنین فرودگاه عظیمی -که بیشتر شبیه قصر بود تا فرودگاه- هر چقدر هم که پر از مسافر می‌شد باز به نظر خالی می‌آمد.

بلیط را گرفتم و رفتم طبقه‌ی دوم تا به گیت ورود به هواپیما برسم. هنوز ساعتی به پرواز مانده بود. طبقه‌ دوم پر بود از مغازه‌های بزرگ و مسافرینی که در راهرو و مغازه‌ها وول می‌خوردند. لیست پرواز‌ها را هر ده قدم بر روی سه مانیتور بزرگ نمایش می‌دادند.

از همه نوع نژاد و قومیتی پیدا می‌شد. دوبی بهشت روس‌هاست. آنها که سال تا ماه، آفتاب نمی‌بینند، دوبیِ لبریز از آفتاب و دریا و شن، برایشان سرزمین آرزوهاست. وقت رفتن پوست‌شان قرمز و تیره شده است، لابد بس که در ساحل جمیره زیر آفتاب خوابیده‌اند. در طبقه‌ی دوم فرودگاه، روس‌های چاق، هندی‌های لاغر و سیاه، پاکستانی‌های سبزه و چینی‌های چشم باریک هر کدام به سویی می‌رفتند.

به گیت شماره‌ی 112 رسیدم. پروازم به مقصد بیرمنگام بود. بیرمنگام، به شهر محل تحصیل من –یعنی کاونتری- نزدیک‌تر است تا لندن. گیت کناری شماره ی 113 بود. ایرانی‌ها را می‌دیدم که صف کشیده‌اند. نوشته بود: مقصد: تهران! سر دوراهی بیرمنگام-تهران بودم.

مسافران بیرمنگام قریب به اتفاق موبور و انگلیسی بودند. اما مثل همیشه، هر جا انگلیسی باشد، حتماً هندی‌ها هم هستند. به غیر از این‌ها ملیت دیگری را ندیدم. در یک ساعتی که معطل بودیم. ده-دوازده نفر از انگلیسی‌ها کتاب در دست داشتند. از هر فرصتی برای مطالعه استفاده می‌کردند (ر.ک: نون خواندن) . اکثراً، داستان‌ها و رمان‌های پرفروش و عامیانه را می‌خواندند.

وقتی که داشتم سوار هواپیما می‌شدم نگاهم به چهره‌های آشنای صف ایرانی‌ها افتاد. یک لحظه هوس کردم از روی میله‌ها بپرم و برگردم تهران! پیرزن کناردستی‌ام تعادلش به هم خورد و گفت “ساری”. نگاهم به سمت صف برگشت و بعد قاطی انگلیسی‌ها وارد هواپیما شدم. دیگر ایرانی‌ها را ندیدم. مانیتور روبرویم می‌گفت که شش ساعت پرواز در پیش داریم. به مقصد که رسیدم، نوشته بود که پنج هزار و پانصد و چهل و نه کیلومتر از خانه دور هستم. تا به حال اینقدر از خانه دور نشده بودم.

فرودگاه بین المللی بیرمنگام –برعکس فرودگاه امارات- یک فرودگاه کوچک دو طبقه بود که هرچه گشتم حتی یک کیوسک اطلاعات ندیدم. ساختمان شیک ولی به شدت معمولی و کاربردی‌ای داشت. در صف چک کردن گذرنامه، فکر می‌کردم از این معماری‌‌ها می‌توان حدس زد که پس و پشت ذهن یک غربی و یا حاکم دوبی چه می‌گذرد.

شیخ محمد می‌خواست که همه، انگشت به دهان بمانند. عظمت و پشرفته بودن کشورش را ببینند و ناخواسته تحسینش کنند. که موفق هم شده بود. حتی این میزان از تکنولوژی در فرودگاه امارات، غربی‌ها را مبهوت کرده بود. فقط ببینید که در دو بند اول همین یادداشت، چند بار از واژه‌ی “بزرگ” و “عظیم” و مشتقاتش استفاده کرده‌ام! اما یک انگلیسی فقط به کاربردی بودن فکر می‌کند. در بیرمنگام کارها منظم بود، لباس‎‌ها متحدالشکل بود و به عنوان یک مسافر خارجی به من هیچ بی‌احترامی نشد و کارم در اسرع وقت انجام گرفت.

در همان طبقه‌ی دوم مذکور در فرودگاه امارات، یک صرافی بود که بدون کارمزد پول‌ها را تبدیل می‌کرد. اما در فرودگاه بیرمنگام، یک صرافی بود که سردرش بزرگ نوشته بود که چند درصد کارمزد می‌گیرد. همه باید سخاوت حاکم دوبی را تحسین می‌کردند. اما برای یک انگلیسی این تحسین زیاد اهمیتی نداشت. عقلانیت سرمایه دارانه بر رفتار یک انگلیسی حاکم است. لازم به توضیح دوباره نیست که اینجا قصد دفاع از هیچ یک از دو سوی ماجرا را ندارم و تنها دارم آنچه در سرم می‌گذشت را روایت می‌کنم.

با یک قطار به سمت کاونتری راه افتادم. پانزده دقیقه‌ای در راه بودم و ظهر یک روز بارانی-مثل تمام روزهای بهار کاونتری- وارد این شهر شدم.

10, آوریل, 2010

یادداشت‌های دوبی: نونِ خواندن

Category: دوبی,کتاب – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني


باری … که زندگانی گویی فراهم آمدن است و فروپاشیدن.

محمود دولت آبادی

 

1.”نون نوشتن” اثر محمود دولت آبادی نه زندگی نامه است و نه یادداشت‌های فلسفی و نه نقد ادبی و نه مجموعه تأملات جامعه شناختی و نه هیچ چیز دیگر. در عین حال تمام آنهاست. “نون نوشتن”، زندگی نامه نیست. خودِ زندگی است در قلم بی‌نظیر نویسنده‌ای که تلخ است. خودش و قلمش و سرگذشتش به تمامه تلخ است؛ درست مثل خود زندگی!

کاملاً معلوم است که دولت آبادی در کلمه کلمه‌ی سطور کتاب، زندگی را دیده و تجربه کرده. اینگونه بگویم که فرض کنید می‌دانید-خدای ناکرده- تا چند دقیقه‌ی دیگر بیشتر زنده نیستید و دوست و آشنایی در کنار شماست. به او چه می‌گویید؟ در این لحظات کوتاه سعی آدمی بر این است که در کمترین کلمات، بیشترین معانی را بریزد. در هنگام نوشتن این کتاب، دولت آبادی در لبه‌ی چنین پرتگاهی است. آنجا که می‌گوید:

“… نهایتاً هر فرد مواجه است با کلیتی بی‌نهایت عظیم و پیچیده و قادر که باید بتواند خود را در برابر آن توجیه کند و از پسش بر آید. اما فشرده‌ی موضوع چیزی جز فراهم شدن و فروپاشیدن نیست، و این را من در این برش از عمر به عینه و تجربه می‌بینم. ” (ص 95)

2. “نون نوشتن” را در دوبی خواندم. چند روزی آنجا منتظر صدور ویزای انگلیس بودم و چقدر خوش اقبال بودم که از میان آن همه کتابِ ناخوانده، دستم به این یکی رفت و برداشتمش برای خواندن در مسافرت. می‌دانید به علت گرمی هوا، زندگی در دوبی از ساعت حدود پنج بعد از ظهر آغاز می‌شود. خیابانی که من در آن ساکن بودم (خیابان الرقه)، مرکز تجمع شبانه بود. سر تا سر خیابان پر بود از رستوران‌هایی که صندلی‌های خود را در پیاده‌روی عریض چیده‌اند و بهانه‌های خوبی برای شب‌گردی مردم هستند. در همین پیاده‌روهای عریض، مبلمان شهری مفصلی هم چیده شده تا محل خستگی در کردن و جمع شدن و گعده‌های مردم شود.

خنکای غروب در این خیابان قدم می‌زدم. در رستوران فانتاسی، چای سفارش می‌دادم و کتاب را باز می‌کردم. بعد زمانی می‌دیدم که نور کم شد. فروشگاه روبرو چراغش را خاموش کرده بود. سر از کتاب بلند می‌کردم. می‌فهمیدم که شش ساعت است که سر در کتاب دارم و از جهان بی‌خبرم. کشش عجیبی دارد قلم این پیرمرد. کلماتش پرخونند!

3. در این کلان شهرِ (گویا) متجدد، ندیدم که کسی در خیابان و پارک، روزنامه یا کتاب بخواند. گعده بود، سیگار بود، شب‌نشینی بود، خنده بود، خرید بود، خورد و خوراک بود اما روزنامه و کتاب نبود! اگر دو نفر کتابخوان دیگر همراهم بودند، حتماً از شیخ محمد –حاکم دوبی- (که عکسش را همه جا می‌توان ملاحظه کرد)، بودجه ای می‌گرفتیم؛ که همین چند نفر سرمایه‌ی فرهنگی دوبی را می توانستیم چند پله بالا ببریم!

پ.ن: نون نوشتن، اثر محمود دولت آبادی، نشر چشمه، 1388.