در باب اخلاق (1)
من میترسم واژهی “مسخ” را دربارهی مردمی که خود از آنم به کار برم؛ اما بهتر و رساناتر از آن را نمییابم؛ و نظرم [...] همین است که ما ملت مسخ شدهای هستیم.
محمود دولت آبادی [پ.ن 1]
این واژه، خلاصهای است از آنچه بر ملت ما رفته؛ مسخ! “مسخ” معنای تند و غلیظی دارد. اما نه به تندی و غلظت و دردناکی واقعیتی که در جامعهمان در جریان است. مسخ شدن یک نوع بیحسی است؛ بیحسی اخلاقی – انسانی! بیحسی نسبت به غیراخلاقی بودن اعمالمان؛ نوعی عادت به زشتیها و عمل مدام به آنها بدون احساس عذاب درونی یا مواخذهی بیرونی! اما این به معنای توحش نیست. بدتر است.
مسخ شدگی یک نوع بیحسی هوشیارانه نیست. بیحسی مستانه و متوهمانه است. در حالی که از نظر اخلاقی کاملاً به بیحسی جزاموار دچار شدهایم، یک حس تعالی دروغین داریم. یعنی فکر میکنیم این افعالمان، عین اخلاق است. مسخشدگی مستلزم همچنان توهمی است. در حالی به فعل غیر اخلاقی میپردازیم که در خیالاتمان در اوج هستیم، تصور میکنیم نحوهی زیست ما نه تنها اخلاقی است که اصولاً معیار اخلاق همین است!
بیرحمانه فعل خلاف اخلاقمان را تئوریزه میکنیم. مثالهایش فراوان است. مثالهایی میزنم که قطعاً عدهای میرنجند اما میخواهم خواهش کنم که تا آخر متن را بخوانید و ببینید که من خود و عزیزانم را هم در قلهای ورای این جامعه نمیبینم. طرح مسالهی من دقیقاً برای خود ماست. مصداق بارز این بیاخلاقیها بسیاری از روشنفکران امروز ما هستند.
اگر آقای دکتر سروش به “جامعهی اخلاقی” میاندیشد و آن را نیاز امروز ما میداند پس این نامهنگاریهای هر روزه برای این و آن و ملقب کردنشان به لقبهای متفاوت چیست؟ سید جواد طباطبائی که “با هگل در گل مانده”، محمود دولت آبادی که “از غار سوسیالیستیاش درآمده”، آقای فردید و آقای داوری اردکانی هم که “تئوریسین خشونت” هستند، فلان روحانی حامی حکومت هم که “رسماً خبط دماغ دارد” و … چه کسی میماند؟ جامعهی اخلاقی چه طور جامعهای است که خیرات این القاب در آن یک فضیلت است؟
در سوی دیگر همین جامعه، چند جوان که جامع المقدمات را هم نخواندهاند، راه میافتند دور قم و برای علما و مراجع خط و نشان میکشند و بیت دو- سه نفر را هم غارت میکنند. به این توحش هم رویهای دینی میپوشانند که گویی روز عاشورا است و این هم یک فتح الفتوح است که بدون مجوز وارد خانهی یک عالم شوی و در را بشکنی و اهل خانه را بیرون کنی. باز هزاران رحمت به آن طلبهی دیگری که وسط کارزار فریاد میزند که “در این خانه ناموس مردم است و این کار را نکنید”!
یا عدهای حین سخنرانی نوادهی امام هلهله میکنند و شعار میدهند، بعد این میشود “قیام مردمی” برای اقامهی عدالت؟ این مبارزه با مفاسد و فتنهها برای تحقق جامعهی عادلانه است؟ در کدام دینی این فضیلت اخلاقی بوده که نگذارند انسانی که برای عدهای محترم است سخنش را بگوید؟ گیرم که سخنران گناهکارترین فرد زمین باشد، گیرم که اصلاً در حین جنگ هم باشیم، این عمل اخلاقی است که جلوی سخنرانی رهبر دشمن را در حین جنگ بگیریم و او را تحقیر کنیم؟
الگوی کنش در میان روشنفکران اپزسیون و افراطیون دینمأب، سکولارها و -به ظاهر- دینداران و درسخواندهها و عوام یکی است. همه به یک توهم دچار هستیم اما با شدت و ضعف و رنگ و لعاب متفاوت.
با اینحال آنچه مهم است، وقوع این بیاخلاقیها نیست. مهم، اول گرایش تودهای و بعد توجیه و تئوریزه کردن این بیاخلاقیهاست. این دقیقاً همان ظهور اجتماعی مسخ شدگی است؛ بیحسی متوهمانه نسبت به اعمال غیر اخلاقی؛ ارتفاع پست! در تصورمان در اوج اخلاق و روشنفکری و عزت و عظمت و دینداری هستیم اما در واقع که ببینی روی هواپیمای کاغذی سوار شدهایم و تنها خیالاتمان اوج گرفته و میان ابرها سیر میکند.
پ.ن1: نون نوشتن، صفحهی 118
ادامه دارد …
سلام
فكر مي كردم رفتي غربت و ما را فراموش كردي، اما مثل هميشه خيلي شرمنده شديم…
حال و احوال شما خوبه؟
فقط يه تذكر: شما -به شوخي يا جدي- هميشه به من مي گي فاشيست! حتما فكر مي كني من اون روز تو حرم بودم ولي به خدا نبودم!
اي كاش اين جا بودي و از بحث هاتون حضوري استفاده مي كرديم… اين را واقعا از ته دل مي گم… امروز تو دفتر جات خالي بود!!!
يا علي
________________
قربانت! ما همیشه به فکر دوستان هستیم. : )
نظر توسط افرا جنگلي — 19, ژوئن, 2010 @ 7:32 ب.ظ
نمیدانم مصاحبه ی دکتر ملکیان با شرق را توانسته اید بخوانید یا خیر. در آن مصاحبه ایشان به نکته ی خوبی در مورد روشنفکران اشاره میکنند:
“روشنفکران به جای آنکه نقش “نمایندگی” مردم را داشته باشند می بایست “نقش منتقد” را داشته باشند: روشنفکری که نمایندگی مردم را بر عهده دارد نماینده ی ملتی است با انبوهی از کژی ها و خصوصیات خانمان برانداز که نتیجه ی آن را در اوضاع امروز جامعه ی ایرانی می بینیم. در حالی که روشنفکر و فعال سیاسی “نقاد” به دنبال چاره ای بر انبوه مشکلات و امراض 2532 ساله ی ایرانیان است و پروای خوشامد و بد آمدن مردمان را ندارد. ”
در ادامه نیز از لزوم همکاری و همفکری روشنفکران برای درمان امراض سخن میگویند. مانند شورای پزشکی…
خیلی زیبا این درد را به “ارتفاع پست” تعبیر کردید. درد بی اخلاقی در عیت توهم اخلاقی. شاید به همین دلیل باشد که با وجود مطالب بسیاری که از دکتر سروش آموخته ام، از طعنه هایی که در نامه هایش به کار میبرد به خودم میلرزم که اگر همه اینگونه سخن بگوییم چه میشود؟؟
تئوریزه کردن خشونت چه چیزی کم از تئوریزه کردن بی اخلاقی دارد؟ نتیجه ی این عیان تر است و آن یکی تنها کمی زمان میبرد تا عیان شود!
_____________________
نقل قول مرتبط و جالبی بود. متشکر!
من با ایشان موافقم. روشنفکر از مردم رای نمیخواهد، نباید دنبال مجیزه گویی مردم برود. عادت بدی است که هم سیاستداران ما و هم روشنفکران و غیره مدام برای مردم چک سفید امضا میکشند. بگذریم از اینکه حتی اگر در همین مجیزه گویی ها هم صادق بودند، به رای و نظر همین مردم احترام میگذاشتند!
نظر توسط پرده دار — 20, ژوئن, 2010 @ 10:12 ق.ظ
می پذیرم و عمیقا حس می کنم این توهم وحشتناک را ولی دردناک تر از این توهم-که این روزها مد شده و همه کسانی که می توانند قدری سرشان را از شلوغی های خفه کننده بالاتر بگیرند و بدون جو گیر شدن وضعیت کنونی مان را ببینند به آن اذعان دارند-این است که ما همه دیگران را دچار این مشکل می بینیم!نگاه ناقدانه به خودمان را فراموش کرده ایم.حتی اگر کسی را محکوم هم نکنیم ولی برای خودمان حق موعظه کردن قائلیم.بدیهای اطراف را به خوبی تشخیص می دهیم ولی نقش خودمان را در عادی شدن و عادی کردن این بدیها می بخشیم یا جدی نمی گیریم یا تمرکز بر نقش خودمان را وسواس فکری می دانیم که مانع از اظهار نظر می شود….ما همه مان محتاجیم که کتابهای سوم دبستانمان را باز کنیم و یک بار دیگر بخوانیم :آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم مپسند و این بار سعی کنیم در سکوت و با سر پایین به آن عمل کنیم.بیایید از خودمان شروع کنیم.بالاخره باید جایی این حرکت برای اصلاح شروع شود…
_____________________
همان طور که در متن نوشتم، من هم به این اعتقاد دارم و همه ی ما جزو این جامعه هستیم. اما یک چیز نباید فراموش شود و آن ارزش “گفتن” است. یعنی کسی که این فساد و توهم را به زبان می آورد، همزمان دارد از آن برائت میجوید. ارزش او دراین است که جهل مرکب خود را تبدیل به جهل بسیط کرده پس یک گام از جامعهای که برخی روشنفکران و دیندارانش، بی اخلاقی را تئوریزه هم میکنند، جلوتر است.
نظر توسط علمدار — 20, ژوئن, 2010 @ 11:32 ق.ظ
قصد شماتت شما را نداشتم.بی شک گفتن این مطالب باعث می شود جو موجود عادی نشود و عادت نکنیم به آن.فقط مهم است که این اعلام برائت های نظری در همین جا متوقف نشود…مرحله بعدی کی شروع می شود؟چه طور باید شروع شود؟
__________________________
بنده هم فکر نکردم که شما قصد شماتت دارید. نکاتی که به ذهنم می رسید را گفتم. اینکه مرحلهی بعد چطور شروع می شود را باید از زبان حکیم الهی شنید. کسی مانند آیت الله جوادی آملی!
نظر توسط علمدار — 20, ژوئن, 2010 @ 9:39 ب.ظ
سلام سيد خدا
چطوري؟
مطلب گذاشتي باز؟ چرا هماهنگ نكردي پس؟
امشب مياي پارك؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
منتظر ادامه مطلبتم سالار جاده هاي بي كسي!
نظر توسط ابوالفضل اقبالي — 21, ژوئن, 2010 @ 7:33 ق.ظ
سلام
مطالب زيباي شما را خواندم و استفاده كردم نمي دانم علاج ضعف اخلاق هم كرشمه ساقي است يا …
ارادتمند
نظر توسط سيد حسام الدين فاضلl — 21, ژوئن, 2010 @ 12:38 ب.ظ
نمی دانم آیا گنجی درست و منصفانه نقبی به تاریخ تشیع زده است آنجا که فرموده اند اساس اسلام فقاهتی این بوده است که اگر کسی را نپسندیدید لقمه و خون و شرافتش را زیر سوال ببرید و حرامزاده بنامیدش و….
آیا طرق درستی است که .همه را بد و بیراه گفته و بد بنامیم. یکی دیگری را ضد … و دیگری آنیکی را قاتل و….بنامند تا مهر بر دهان کسانی نهاده شود که می خواهند حرف بزنند.
همین سروش نه چندان عزیز را بارها گفته ام که :
((عظمت تو در این است که عذر بخواهی از عضویت در شورای انقلاب فرهنگی که چنین و چنان است نه به علت این که چنین و چنان کرده بل تنها به علت عضویتت و از آن بیشتر بخاطر این که دیگران هرچه میخواستند بنان انقلاب فرهنگی می کردند و تو مهر بر لب داشتی و امروز هم بدتر از گذشته می کنی و غول ادبیات ایران و نویسنده برترین و اولین رمان ترجمه شده ایرانی به آلمان را غارنشین می نامی. آیا قصد داری من هم در این تقاابل تورا با بدترین و رکیک ترین الفاظ بنامم. اگر من بگویم بد نیست اما وای بر تو که اینچنین بزرگمردی در ادبیات و ادبی و بهره ها از آیین مولانا برده ای اما از رسم اسلام فقاهتی بهره می بری))
_________________________
نظر من را بخواهید عرض می کنم نباید زیاد وقت صرف خواندن دیدگاه های امثال این آقا کرد.
نظر توسط آنارشیست — 21, ژوئن, 2010 @ 3:09 ب.ظ
[...] در کلمه: در باب اخلاق (1) : هواپیماهای [...]
پینگ توسط کلمه » تراکم قهرمان و تکثر دنکیشوت - — 24, ژوئن, 2010 @ 2:29 ق.ظ