19, می, 2010

تنهایی، اصالت، لذت، سعادت

Category: سوالاتی برای زیستن,فلسفه و عرفان – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني – 5:11 ق.ظ

 

پاسخی به “سوالاتی برای زیستن 2: تنهایی در برابر سعادت؟”

در تنهایی، چیزی به نام لذت وجود ندارد. غذایی که به تنهایی می‌خوریم، هیچ گاه لذیذ نیست. به تنهایی به دیدن یک بنای تاریخی رفتن، به تنهایی لباس خریدن، به تنهایی قدم زدن، به تنهایی زندگی کردن، “سعادت‌مندانه” نیست بلکه “اصیل” است.

در تنهایی، ما اصالت‌ها را تجربه می‌کنیم. احساسات عمیق و اصیل و بدویِ انسانی در تنهایی تجربه می‌شوند. ترس اصیل، ترسی است که در تنهایی تجربه شود. درد اصیل، درد در تنهایی است. گریه‌ی اصیل، گریه‌ در تنهایی است. دردها وقتی که به اشتراک گذاشته شوند، از کیفیت‌شان کاسته می‌شود. برای همین مصائب جمعی قابل تحمل‌تر هستند، چون “هم‌دل” و “هم‌درد” زیاد است. دردهای جمعی، دردهای اصیل نیستند. حتی عبادت اصیل، عبادت در تنهایی است.

اما در تنهایی، چیزی به نام لذت وجود ندارد. در تنهایی اگر، در بهترین خانه‌ها با بهترین مناظر و بهترین لباس‌ها باشید و بهترین غذاها را بخورید، باز هم لذت نمی‌برید. به عبارت دیگر، احساس سعادت نمی‌کنید. باید کسی باشد که این مناظر زیبا را با او تقسیم کنید. باید کسی باشد که لذتِ خوردنِ غذای دلچسب را با او شریک شوید. باید کسی باشد که با او بخندید. تا تنها هستید، سعادت‌مند نخواهید بود.

از سوی دیگر که به این قضیه نگاه کنیم، باید بگوییم کسی که سعادتمند است، حسرت اصالت دارد و بالعکس کسی که اصالت را دریابد در حسرت سعادت می‌ماند. یکی از جنبه‌های تراژدی زندگی همین حرکت پاندولی بین این دو است. زندگی متعادل، نوعی زندگی است که هیچ کدام را قربانی دیگری نکند. تعادل در همراهی با اجتماع و از یاد نبردن اصالت است!

شاید یکی از دلایلی که پیامبرانی مثل موسی (ع) و محمد (ص) مدتی از مردم غایب می‌شدند و در غار و کوهی به عبادت می‌پرداختند همین بود. وحی در تنهایی صادر می‌شود. دعای زکریا (ع) در تنهایی مستجاب می‌شود و برای مریم (س)، در تنهایی است که غذای بهشتی نازل می‌شود. اما هیچ وقت آنها به تنهایی عادت نمی‌کردند، بلکه با اجتماع بودند.

من با نتیجه‌گیری “کریس مَکَندلِس” موافقم اما به نظرم می‌رسد که این جمله دو جنبه دارد. جنبه‌ی دوم مخفی است و در این عبارت نیامده است. می‌شود آن را اینگونه تکمیل کرد: “سعادت تنها زمانی واقعی است که با کسی تقسیم شود” اما “اصالت در تنهایی به دست می‌آید“.

مرتبط در کلمه: طبیعت و تمدن و دین اصیل

26 نظر »

  1. منظورت از اصالت چیه؟
    _________________
    اصالت برای من یک معنای سلبی یا “پیرایشی” دارد. اینطور بگویم که ما در قراردادهای اجتماعی به دنیا می آییم و بزرگ می شویم اصولاً این قرارداد ها از ما آدم می سازند؛ آدم اجتماعی! یعنی قرارداد می کنیم که این نحوه لباس بپوشیم و فلان طور صحبت کنیم و … یا لباس پوشیدن “خوب” چیست و حرف زدند “مودبانه” چیست و غیره.
    این قراردادها در واقع چیزی بیشتر از نوعی “توهم” نیستند — یا اصالتی ندارند. زمان به زمان و مکان به مکان فرق می کنند. نمی شود نادیدشان گرفت چون تو را می سازند. به نظر من درافتادن با این توهمات هم حماقت است. چون نمی توانند نباشند. یعنی ما نمی توانیم مثل رابینسون کروزوئه زندگی کنیم. خب؟!
    حالا … اصالت یعنی آب خوردن از سرچشمه! یعنی بازگشتن به فطرت انسانی و طبیعت دست ساز خداوند. بازگشتن به یک مرحله ی خیلی ابتدایی و جنینی انسان. نکته ی مهم در اصالت، تجربه‌ی “زندگی” است. بار گران زندگی در جامعه فراموش می شود. یعنی ما فراموش می‌کنیم که تنها به دنیا می‌آییم، تنها هم می‌میریم.
    از تنهایی در رحم مادر تا تنهایی در قبر، شصت- هفتاد سال زندگی می کنیم. در یک حالت فرضی ما دو گزینه داریم. یا در این مدت کوتاه چند ساله در اصالت زندگی کنیم. یا اینکه در توهم همراه اجتماع باشیم و تنهایی‌مان را فراموش کنیم. یعنی “بار زندگی” را فراموش کنیم. اما خواه نا خواه شلاق اصالت روزی همه چیز را به یاد ما می آورد. اصالت همان احساس دهشتناکی است که موقع از دست دادن یک عزیز به ما دست می دهد؛ “حس فقدان”! فقدان چه؟ چه پرده ای کنار رفته؟ هیچ! زندگی کمی خودش را به ما نشان داده است. عزیزترین نزدیکان‌مان، که ما در توهم‌مان، همیشگی می‌پنداشتیمش و به او عادت کرده بودیم، جبراً تسلیم “تنهایی دم مرگ” شد و کاری از دست این توهمات و قراردادها ساخته نیست.
    خلاصه اینکه اصالت به نظر من همان طپش قلب زندگی است و قلب زندگی، “موقعیت دردناک انسانِ تنها در این دنیای خاکی” است که گاهی به نفع احساس سعادت، فراموش می‌شود. معنای سلبی دارد، یعنی که باید پرده های توهم را کنار زد تا دیده شود، اگر نه در شرایط معمول، توهمات ما، خود به خود، برطرف شدنی نیستند.
    تذکر مهم: شاید نگاهم به نگاه روسو شبیه باشد وقتی از “وحشی شرافتمند” سخن می گوید. اما دقیقاً نمی خواهم این را بگویم. کما اینکه در یادداشت “طبیعت و تمدن” گفتم که من به تمدن رای می دهم نه به طبیعت. اینجا دوگانه ی طبیعت/ تمدن، منطبق بر دوگانه‌ی اصالت/ سعادت نیست. گرچه روابطی دارد که بحث حاشیه ای است پس از خیرش می گذرم.
    به یادداشت “دین اصیل” که در متن ارجاع داده ام و همچنین به یادداشت “ترس و لرز” هم که مراجعه کنی، فکر می کنم منظور من را بیشتر متوجه بشوی- اگر مایل بودی!

    نظر توسط صالح — 19, می, 2010 @ 9:35 ق.ظ

  2. انسان بايد در اجتماع تنها زندگي كند
    و در بخشي از زندگي با اجتماع همراه شود
    اصالت در فهم من افكار جهان محوري داشتن است
    يك نفر هستي ولي چون اصالت داري به دنيا و حل مشكلات دنيا فكر مي كني،
    تنها هستي و لي براي همه هستي وبا همه.
    ______________
    اگر همان چیزی که در ذهن من است در ذهن شما هم باشد، فکر می کنم توافق داریم. اما هنوز من معنای “افکار جهان محور” را نمی فهمم.

    نظر توسط محمدي — 19, می, 2010 @ 9:46 ق.ظ

  3. این عبارت حرف زیادی است: “حتی عبادت اصیل، عبادت در تنهایی است”

    نظر توسط ؟؟ — 19, می, 2010 @ 1:41 ب.ظ

  4. من همون بالایی هستم

    شرمنده فکر نمی کردم پیام ها مستقیم روی سایت بیاید

    خواستم فقط نویسنده به طور خصوصی بخواند

    کلا خط دوم را ندیده بگیرید، هرچند به اون اعتقاد عمیقی دارم
    ________________
    دشمنت شرمنده! خط دوم را پاک کردم. اما نگفتید چرا فکر می کنید زیادی است؟!
    به نظر شما چرا پیامبران مدت ها برای چله نشینی به کوه می رفتند. چه چیز آنجا بود که در شهر نبود؟

    نظر توسط ؟؟ — 19, می, 2010 @ 1:44 ب.ظ

  5. سلام سید انسان زمانی که می فهمد تنها می شود و چه تنهای دلنشینی البته تعاریفها از فهمید متفاوت این یادمون باشه
    ________________________
    بله، همینطوره!

    نظر توسط م.م — 19, می, 2010 @ 6:53 ب.ظ

  6. درسته! یه چیزایی نوع اصیلش فقط تو تنهایی بدست میاد اما عشقو آرامشو هم دلی از فقط با دیگری بدست میاد. فکر کنم اینام یه جنبه ی خیلی مهم زندگی باشن. خاهشا صحبت از عشق الهی نکنید و ادعا نکنید که فقط تو تنهایی بدست میاد!
    ________________
    اتفاقاً می خواهم همین ادعا را بکنم! : )

    نظر توسط توت فرنگی — 20, می, 2010 @ 11:02 ق.ظ

  7. سلام. آپ هستیم با مطلب مدل تشکیلات در زمان قدرت. گفتاری از محسن حسام مظاهری. نظر دهید.
    یا علی

    نظر توسط باشگاه تشکیلات — 20, می, 2010 @ 12:49 ب.ظ

  8. سلام!
    ____________
    علیکم السلام و رحمه الله و برکاته!

    نظر توسط ندا — 20, می, 2010 @ 11:10 ب.ظ

  9. من هم از اصالت عبادت خوشم آمد.
    ______________
    خدا را شکر!

    نظر توسط ندا — 20, می, 2010 @ 11:12 ب.ظ

  10. سلام. کم کم داری مدرنیته رو عمیقا درک می کنی ها!!!
    می کشی مرا با این تحلیل هات سید خدا!
    راستی فردا شب چیکاره ای؟!
    ________________
    من دیگه خسته شدم از بس اومدم پارک کنگان، بی زحمت این دفعه تو بیا کنار مجسمه ی گادایوا، میدان اصلی کاونتری، ساعت ده شب می بینمت! : )
    تذکر مهم برای خوانندگان وبلاگ: برای کسانی که در جریان نیستند که این اخوی چی می‌گه باید عرض کنم که ما قبلاً چند باری ایشون رو در یک پارک در تهران می دیدیم. حالا که آمدم اینجا ایشون در غم فراق من دچار یک فشار روحی شده که به صورت اسکیزوفرنی حاد خودش رو نشون می ده. آقای اقبالی فکر می کنه که من هنوز تهرانم. مطمئنم اگر شب ها به پارک مذکور سر بزنید می بینید که داره با خودش حرف می زنه. اما در واقع فکر می کنه که داره با من حرف می زنه.
    حالا من در یک ابتکار ایشون رو دعوت کردم به کاونتری. نتایج این آزمایش برایم مهمه! می خوام ببینم چه اتفاقی می افته. پس حتماً ده شب می رم در میدان منتظرش می مانم! یعنی فکر می کنید بیاد؟ : )
    اسکیزوفرنی جرم نیست، بیماری است!

    نظر توسط اقبالی — 20, می, 2010 @ 11:21 ب.ظ

  11. سلام، از طريق يكي از دوستانتان با وبلاگ شما آشنا شدم، يكبار سر زدم و نمك گير شدم!
    ميتوانيد كمي درباب معناي اصالت توضيح دهيد؟و اگر قابل بدانيد و پاسخ بگوييد، چند سوال مختصر دارم :
    آيا معناي سعادت را بايد در پيوند با لذات فهميد يا اين سعادت يا شايد بهتر بگويم معناي سعادت است كه لذات را براي ما تعيين مي كند؟پاسخ به هر كدام از دو سوال بالا پيامدها و تبعات خاص خود را دارد . و باز به گمانم تنها در پاسخ به يكي از اين سوالات است كه دوگانه اصالت_سعادت موضوعيت پيدا مي كند؟
    _________________
    1. خوش آمدید! ان شا الله ماندگار شوید. به آن دوستمان هم سلام برسانید!
    2. درباره ی معنای اصالت در جواب کامنت اول چیزهایی نوشتم. چیز جدید دیگری به ذهنم نمی رسد. لطفاً به همان کامنت مراجعه کنید.
    3. تذکر لازم این است که در جمله ی نقل شده از کریس، واژه ی معادل سعادت، Happiness است. این کلمه را معمولاً به همان سعادت ترجمه می‌کنند. اما شاید یک مشکل وجود داشته باشد و آن این است که ما چیزهایی را بار کلمه‌ی “سعادت” می‌کنیم که شاید یک انگلیسی زبان برای Happiness صادق نداند. شاید بهتر باشد بگویم، “سعادت دنیوی”!
    حالا … سعادت دنیوی، به نظر من با “لذت”، آمیخته است. یعنی لذت، درون مایه‌ی سعادت است. لذت یعنی احساس سرخوشی؛ اشباع شدن و “نیاز” نداشتن! به نظر من، نیاز نداشتن و سرخوشی باعث سعادت دنیوی است. بنابراین سعادت، یک حس است که در نتیجه ی وفور لذات به انسان دست می‌دهد. برای همین لذت مقدمه‌ی آن است.
    اما در مورد اینکه شاید معنای سعادت است که لذت را برای ما تعریف می کند؛ آنچه به ذهن من می رسد این است که ممکن است یک نفر از زندگی تنها انتظار یک خانه‌ی کوچک را داشته باشد. پس سعادت را در داشتن آن خانه می‌بیند. پس وقتی به آن برسد، احساس سعادت کند. اما یک نفر یک خانه ی بزرگ‌تر را آرزو داشته باشد. پس برای او سعادت معنای دیگری دارد. همان طور که لذت هم برای آنها متفاوت است. یعنی تعریف اینکه لذت یا سعادت چیستند، کاملاً به برداشت و تعاریف و علایق ما باز می گردد.

    نظر توسط ا.محمدي فر — 21, می, 2010 @ 1:18 ق.ظ

  12. جالب بود فکر کنم منظورت تنهایی رو به صورت عریان دیدن است اگر اشتباه نکنم
    تو این شماره مهرنامه یک مطلب هست راجع به علم تنهایی که ترجمه مصاحبه ای است با دانشمندی به نام جان کاچیوپو که در دانشگاه شیکاگو روی این موضوع کار می کنه
    تو یک قسمتش می گه که:
    سرعت دیوانه وار زندگی در بسیاری جوامع معاصر که افراد با آن میان کار و وظایف خانوادگی و مسئولیت های اجتماعی، جا به جا می شوند، می تواند احساس تهی بودن زندگی از هر نوع تماس انسانی معنا دار را به شخص بدهد
    منظورش در کل این بود که وقتی داری تو جامعه هم زندگی می کنی ممکن این حس بی پناهی و عدم تعلق به سراغت بیاد همونطور که طبق تحقیقاتش نشون میداد که تعداد بسیار زیادی از آمریکایی ها با اینکه در اجتماع هستند اما به شدت احساس تنهایی می کنند
    می خواهم بگم لزوما جدایی از دیگران نمی تونه این حس رو به آدم بده بلکه برعکس آدم می تونه تنها باشه و خودش انقدر غنی باشه که احساس تنهایی نکنه و معنای زندگی رو هم درک کنه و از زندگیش لذت ببره
    ______________________
    همینطوره! این به دلیل فرآیند ذره ای شدن و فردیت گرایی در جوامع متجدد هست. ولی آیا این تنهایی همان تنهایی تعالی بخش است؟ نمی دانم!

    نظر توسط صالح — 21, می, 2010 @ 12:49 ب.ظ

  13. به گمانم تا حدودي پاسخم را گرفتم، اگر اين طور كه شما تعريف كرديد سعادت را سرخوشي و بي نيازي در نظر بگيريم،انساني كه كه دلبسته اصالت ها و شايد پابند “اصيل آباد” است و از طرفي به دلايلي كه من آنرا مقتضيات طبيعي و دنيايي مي نامم نمي تواند به مدت مديد در تنهايي كه اصالت را براي او به ارمغان مي آورد ،بماند ناگزير مي شود كه به حركتي آونگي يا به قول شما پاندولي رو بياورد ،تا به اعتدال برسد (مانند آن نمونه هايي كه به زعم شما از سيره انبياء الهي مي توان بر اين طريق پيدا كرد )، اما هدف من از طرح اين مبحث اين بود كه اگر صورت مسئله را طور ديگري تعريف كنيم كه سعادت و اصالت دو روي سكه محسوب شوند و هر سعادتي در گرو اصالتي باشد ديگر اين دوگانگي موضوعيت پيدا نمي كند، و اين طرح مسئله به عرفان اسلامي و طريقت آن نزديكتر باشد . و آن موقع است كه انساني كه در اجتماع و قرار داد هاي آن هم كه زندگي مي كند خود را اسير آن نمي بيند ،زيرا اين اصالت ها هستند كه او را به سعادت ها رهنمون مي كنند . مثلاًاگر فقر براي عارف اسلامي و از آن بالاتر براي رسول گرامي اسلام فخر است و مايه مباهات (وبه گمانم عامل سعادت بخش )به اين جهت است كه ايشان فقر را از آن جهت سعد مي گيرند كه انسان را به اصالت “وصل” مي رساند و در اين هنگامه طور رفتن موسي (ع)و حرا رفتن محمد صلوات اله عليه با قضاوت و سياست و تدبير و معامله آنان تفاوتي نمي كند (واز ديد عارف واصل ) هريك تجلي است از انوار قدس.
    به گمان من تنها در عالم مدرن و براي انسان مدرن يا درگير با مدرنيته است كه اين حركت پاندولي ضرورت مي يابد.
    زيرا در عالمي كه اودر آن زيست مي كند هيچ سعادت وخوشي نيست كه ريشه در اصالتي داشته باشد.
    _______________
    با بنیاد حرفتان به شدت هم‌دل هستم. از یک زاویه هم که به همین یادداشت نگاه کنید گفته‌ام که سکه‌ی زندگی متعادل دو رویه دارد؛ سعادت و اصالت!
    البته من به تفاوت بنیادین زندگی در دنیای سنت و زندگی در دنیای متجدد باور دارم. موافق هم هستم که در دنیای سنت سعادت و اصالت، قربانی هم نمی شوند. اما باز در همان دنیاست که اولیا به چله نشینی می روند. بنابراین می‌خواهم بگویم که به هر حال “تنهایی” یک نیاز انسانی است که از رهگذر آن ما به اصالت می رسیم. از جمله به اسفار اربعه‌ی عرفا می خواهم اشاره کنم. سفر اول؛ سفر از خلق است به حق، سفر دوم؛ سفر از حق است در حق (فنای فی الله) و سفر سوم؛ سفر از حق است به خلق (یعنی باز عارف بعد از جدایی از دنیای خاکی به میان مردم باز می‌گردد) و سفر چهارم؛ سفرُ مِن الخلق الی الحق مَع الخلق! که بنیان “عرفان سیاسی” عرفایی مثل امام خمینی هم همین است. عارف بعد از خودسازی در جدایی از اجتماع به جامعه بر می گردد تا جامعه را با خود به مسیر حق هدایت کند.
    در هر حال، فکر می کنم چه در دنیای سنت چه در دنیای متجدد، این “سفر در تنهایی” نیاز است. شاید صورت‌های حصول تنهایی فرق کند. نمی‌دانم!

    نظر توسط ا.محمدي فر — 21, می, 2010 @ 6:17 ب.ظ

  14. -افكار جهان محور-
    یک انسان انقلابی، از یک طرف، به شدّت به فکر خودش هست؛ آن خودِ متّصل به خدا. و از طرف دیگر، یک انسان انقلابی تمام وجودش، نه تنها وقف جامعه، بلکه وقف تاریخ است. ما نباید فقط به جامعه کنونی خودمان توجه داشته باشیم. اسلام ما را به گونه‌ای بار می‌آورد که هم به تاریخ گذشته و هم به تاریخ آینده تعلق داشته باشیم.
    شما در ارتباط با سیدالشهدا(ع) وظایفی به عهده‌ات می‌آید و در ارتباط با امام زمان(ع) و ظهورش هم وظایفی به عهده‌ات می‌آید، فقط جامعة کنونی خودت نیست. با این حساب، هر کس فقط به جامعة خودش فکر کند، و به جوامع گذشته و آینده فکر نکند، باز هم اشتباه کرده است. یک انسان انقلابی اینقدر جامعه‌گراست، حتی یک لحظه هم برای خودش فکر نمی‌کند.
    خوش به حال زوجی که انقلابی ازدواج می‌کنند، هر دو انقلابی هستند، بچه‌شان را سخت در آغوش محبّت گرفته‌اند، و شیرین‌ترین حرفشان در روزی که برای سالگرد ازدواجشان با هم به تفریح رفته‌اند، حرف‌هایی است که نقشه می‌کشند برای نجات جهان. نه نقشه می‌کشند برای شغل خودشان و فرزندشان.-به نقل از عليرضا پناهيان-
    _________________
    بسیار خوب!

    نظر توسط محمدي — 22, می, 2010 @ 9:24 ق.ظ

  15. چقدر هم این روزها پسران این مرز و بوم به دنبال عشق الهی هستند!
    ببینم چیزی بهتون میرسه با گفتنش!
    خوش بحالتون که انقد خواهان خدایی شدنه وجودتون هستید و اصلا هم دلایل دیگه ای برای این تنهایی ندارین!
    ____________________
    بنده نفیاً یا اثباتاً چیزی درباره‌ی خودم نگفتم. اینها چیزهایی بود که به ذهنم رسیده بود و لزوماً با کردار من یا دیگران یکی نیست، متاسفانه!

    نظر توسط ناشناس — 22, می, 2010 @ 9:54 ق.ظ

  16. نظر قبل رو بنده فرستادم. البته نام مهم نیس مهم نظر بود

    نظر توسط توت فرنگی — 22, می, 2010 @ 9:56 ق.ظ

  17. آخرین گالن 20 لیتری آب را که خواست بلند کند یک جفت دست که کفش حنایی بود مچ دستش را گرفت!

    نظر توسط ميرشمس الدين فلاح هاشمي — 24, می, 2010 @ 1:30 ب.ظ

  18. به قول یکی، هر انسانی نتونه با تنهاییش کنار بیاد محکوم به شکسته و من ایمان راسخ دارم به این موضوع، انگار اگه تنهایی نشی، البته فکر کنم منظور این دوستمون از تنها شدن شاید عمیق تر باشه و یه نوع تنهایی درونی مدنظره، به هر حال داشتم می گفتم اگه تنها نشه نمی تونه به یه سیر درونی بپردازه

    نظر توسط قاصدک — 24, می, 2010 @ 4:50 ب.ظ

  19. ممنون از پیغامتون، آرشیوتون رو خوندم ، یه جاهایی دغدغه هامون مشترکه./
    ___________________
    : )

    نظر توسط قاصدک — 24, می, 2010 @ 11:45 ب.ظ

  20. سلام. مرتضي اين چند وقت كه اونجايي از اثرات بحران اقتصادي تو سطح جامعه خودت چيزي رو از مردم اونجا شنيدي يا خودت لمس كردي؟ ميخوام ببينم اخباري كه از وضعيت تصميم گيري هاي دولت انگليس در مورد بحران اقتصادي اينجا ميشنويم چقدرش براي جلوگيري از مشكلات اقتصادي در آينده ست و چقدرش ناشي از بحراني كه همين الان اثرش تو زندگي مردم مشخصه؟ خلاصه ش ميخوام ببينم چقدر اوضاع خرابه؟ نظم رو به هم ريخته يا نه؟
    __________________________
    اتفاقاً از روزی که وارد شدم در مورد این مساله هم پرس و جو کردم و هم به فکرش بودم. می خواستم یک یادداشت در این زمینه بنویسم.
    برداشت اینکه اینجا مردم بدبخت شدند طبعاً یک جور تصویر صدا و سیمایی (= دروغ، بی‌معنا و ابلهانه) است. اینجا یک چیز برای من جالبه که اصولاً مشکل اصلی چاقی است. زندگی‎ها به شدت مصرفی و فروشگاه‌ها پر رونق است. سیستم سرمایه‌داری -بدواً به نظر من می رسد- آنقدر پیچیده و استوار است که اجازه‌ی انتقال بی‌واسطه‌ی تنش‌ها به مردم را نمی‌دهد.
    اما در مجموع که ببینید، از رونق اقتصادی کاسته شده. نمونه‌اش بیشتر در سرمایه گذاری‌های کلان نمود دارد، نه لزوماً و سریعاً در زندگی تک تک مردم. مثلاً دانشگاه ما طرح توسعه ای دارد که وسعت دانشگاه را به دو برابر وسعت فعلی افزایش می دهد. اما با ظهور بحران این طرح کلاً تعطیل شده. از میزان بورسیه‎ها مخصوصاً بورس دانشجویان خارجی در کل کاسته شده. این طبعاً تاثیراتی بر زندگی مردم شهرهای اطراف دارد. یا در شهرهای پر جمعیت‌ که قدم بزنیم، تابلوهای فروش یا اجاره‌ی خانه بیشتر شده، مخصوصاً در مورد خانه‌های گران قیمت‌تر.
    این تغییرات همان طور که خبر دارید، باعث گردش قدرت بعد از سیزده سال شد. یعنی سیزده سال بود که حزب کارگر نخست وزیری را در دست داشت. اما امسال برای اولین بار شاهد ائتلاف دو حزب محافظه‌کار و لیبرال دموکرات بودیم. دو عامل مهم -به نظر می رسد در این پیروزی نقش داشت- یکی پیروزی اوباما و جو سیاسی جدید دنیای پس از بوش و یکی بحران اقتصادی!

    نظر توسط عليرضا — 25, می, 2010 @ 11:01 ق.ظ

  21. در مورد مشاهداتت تو حوزه تحولات سیاسی و اقتصادی و فرهنگی انگلیس به خصوص فرهنگ عمومی خیلی خوبه و کارآمد برای ما. چون همه اونایی که میرن اونجا یا اندر کف تکنولوژی اند و میان فقط از همین چیزا تعریف میکنن ما هم که از فضای فرهنگ عمومی مردم انگلیس بی اطلاعیم. احتیاج به چشم داریم تو با یادداشتات اونجا چشم مایی!

    نظر توسط علیرضا — 26, می, 2010 @ 5:42 ب.ظ

  22. سلام
    یک سوال
    جامعه شناسی معرفت خیلی رشته تئوریکی است. شما به چه چیز این رشته علاقه دارید که حاضر شدید دکترا این را بخوانید؟
    __________________________
    به همان تئوریک بودنش به قول شما! البته برای علایق که لزوماً نمی شود استدلال آورد. اینها زیاد ربطی به هم ندارند. در زندگی ما به چیزهایی گرایش پیدا می کنیم. دلیل گرایش هم ملغمه‌ای از تربیت و جامعه پذیری و تاملات فردی و … است.
    اما اگر بخواهم بگویم چه چیز این گرایش برای من جالب بود باید بگویم همان نظری بودن و بنیانی بودنش برایم هیجان‌انگیز بود. هنوز که هنوز است من نمی توانم به گرایش‌های عملی‌تر یا عینی‌تری مثل جامعه شناسی پزشکی فکر کنم. یعنی به نظرم این گرایش‌ها زیاد با ذهن آدم بازی نمی‌کنند.
    جنبه‌ی ارادی‌تر این گزینش مربوط به این است که باید ببینیم چه حیطه‌ای برای ما مساله می‌شود. ناآرامی درونی ما معطوف به چه حوزه‌ای است. من حس کردم که “علم تجربی” و در کل “معرفت انسانی” برایم مساله است. نمی‌توانم بدون سوال از کنارش رد شوم.

    نظر توسط بنده خدا — 28, می, 2010 @ 9:09 ق.ظ

  23. این سوال به دلیل ملاحظه یک اختلال یا یک مشکل عینی بوده یا صرفا به دلیل ابهام یا نا آگاهی شما به این مساله ؟ منظورم این است که شما یک مشکلی را در این زمینه مشاهده کردید و ریشه یابی کردید و تصمیم گرفتید برای حل مشکلی این را بخوانید یا صرفا برای شناخت و کسب دانش در این زمینه، این رشته را می خوانید؟
    ________________________
    اصولاً کسی باید سراغ “مطالعات علم” برود که “علم” برایش مساله شده باشد. علم تجربی در کلیتش برای من مساله است. دکتر کچویان یک بار این را خیلی خوب تبیین کردند. برای کسی که به فرهنگ شرقی وفادار است و در این فرهنگ واقعاً زندگی می‌کند، برخورد با علم متجدد و به صورت خاص جامعه شناسی یک نقطه‌ی مساله انگیز است. چون گهگاه می‌بیند که جامعه شناسی دنیایش و عقایدش را تبیین نمی کند، بلکه تخریب می‌کند. حس می‌کند که این نظریات متعلق به جامعه‌ی او نیستند. من با این حس لیسانس را تمام کردم.
    بعد سوال مهم‌تری برایم پیش آمد و آن این است که اگر جامعه شناسی علمی جهان شمول است چرا ما در هیچ کجای جهان به غیر از اروپای غربی و امریکای شمالی تفکر جامعه شناختی نداریم؟ جامعه شناسی مصری، جامعه شناسی یونانی، جامعه شناسی روسی و … چرا وجود ندارد. شاید در رشته های فنی اینگونه نباشد اما باقی جهان حتی با تقلید هم نتوانستند در این “علم” مشارکت کنند. چرا اینطور است؟
    این صورتبندی ساده‌ی ماجرا بودم. اما ریزه کاری های زیادی در سیر ایجاد این سوالات وجود داشت که سخن به درازا می‌کشد.

    نظر توسط بنده خدا — 28, می, 2010 @ 10:59 ب.ظ

  24. سلام آقای مدنی
    خوب هستید ان شالله؟
    به سلامتی خوش می گذره؟
    بی خبر رفتید خارج؟!
    راستی امید خان سلامتون رو رسوند
    ان شاالله شما هم سلامت باشید
    در درس هاتون هم موفق باشید
    ____________
    خوشحالم که برگشتید! امیدوارم کارهای شما هم به خوبی پیش برود. ببخشید که برای خداحافظی تماس نگرفتم. یک دفعه همه چیز جور شد.

    نظر توسط امیرعلی تفرشی — 30, می, 2010 @ 11:34 ب.ظ

  25. البته من فکر میکنم این مسئله کمی هم به روانشناسی اجتماعی ما ایرانیان باز میگردد اصولا اقوامی که در اندیشه خود محوری پر رنگ به نام منجی دارند برای ما جنس اصالت رنگی دیگر دارد یگانگی و ابر مردی امیر المومنین ما را مسخ کرده تنهایی و پایمردی حسین(ع) این ولوله را به پا کرده ظهور مهدی موعود ما را شوریده کرده من به شخصه با عکس های یگانه و فردی شهدا همچون ان عکس معروف شهید همت مبهوت می شوم این است که ما ایرانیان حتی لذت چشیدن مزه عدالت و… را و در یک کلام سعادت را درگرو یگانه ای عادل می بینیم و کمتر دل در گرو مشارکت همگانی برا بهبود اوضاع می دهیم به قول ان متفکر عرب که میگفت دنیا و تاریخ تعبیر دو رویا بیش نیست سلطان عادل و شهروند حقوق مدار ما بیشک در گروه اولیم ای ابر مرد ای قلندر یاور نخل های بی سر مردی از قبیله عشق گل لاله گل پرپر… باقالی جان

    نظر توسط بی معرفت در جستجوی معرفت — 31, می, 2010 @ 2:05 ق.ظ

  26. سلام مرتضی نوشتت جالب بود با تو در زمینه یافتن اصالت در تنهایی موافقم چون تنهایی تنها عاملی ست که انسان می تواند در اون خودش رو بیابه یعنی تنهایی را میتوان عاملی برای شناخت تعریف کرد زمانی فرد میتواند به استعدادهای خودش پی ببرد که تنها باشد و بتواند در ترازوی عملکردها خودش رو بسنجه

    نظر توسط تیموری — 14, نوامبر, 2011 @ 1:39 ب.ظ

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. | TrackBack URI

نظر بدهيد