5, می, 2010

دانشگاه واریک

دسته: حواشی دانشگاه, قصه های جزیره – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني – 9:00 ب.ظ

 

                  

اوایلی که به دنبال دانشگاهی خارج از کشور برای تحصیل بودم، سعی کردم که علایقم را تثبیت کنم و مطمئن شوم که می‌خواهم عمر دانشگاهی‌ام را در یک حوزه‌ی خاص صرف کنم یا حداقل بخش مهمی از جوانی‌ام را در این حوزه بگذرانم. از اواسط دوران کارشناسی ارشد، یقین پیدا کردم که چند حوزه در جامعه شناسی و فلسفه برایم مهم است. فهمیدم که حداقل شروع کارم باید از اینها باشد؛ مطالعات علم و جامعه شناسی معرفت!

هم به طور شخصی و هم برای پایان نامه مطالعاتم را گسترش دادم. چهره‎های شاخص این حوزه‌ها را شناسایی کردم و با بسیاری از آنها نامه‌نگاری کردم. مقالات مرتبط زیادی را خواندم. در آخر به این نتیجه رسیدم که سه استاد هستند که علایق پژوهشی‌شان با علایق مطالعاتی من سازگار است. از قضا هر سه‌ی آنها هم در انگلیس بودند؛ یک نفر در دانشگاه ادینبورو، یک نفر در دانشگاه کمبریج و یک نفر هم همین استاد فعلی‌ام در دانشگاه واریک.

با هر سه‌ی آنها نامه‌نگاری کردم و کارنامه‌ی پژوهشی و تحصیلی‌ام را برای‌شان فرستادم. استاد اول در ادینبورو، بازنشست شده بود. از قضا در نامه‌اش گفت که با توجه به علایقت فکر می‌کنم این دو استاد به درد کار تو بخورند و دو استاد دیگر در کمبریج و واریک را معرفی کرد – همان‌هایی که قبلاً شناسایی‌شان کرده بودم!

با استاد کمبریج مکاتبه کردم که استقبال کرد و گفت که به موضوع رساله‌ام علاقه دارد. اما گفت تابستان بعد به دانشگاه وین منتقل می‌شود! گفت آنجا به زبان انگلیسی تدریس می‌شود و مشکلی نیست. برای وین اقدام کردم که دانشگاه گفت که تحصیل به زبان انگلیسی است اما نیاز به یک مدرک زبان آلمانی دارید که بدانیم در زندگی اجتماعی با مشکل روبرو نمی‌شوید. به هر حال فرصت خواندن آلمانی را نداشتم. پس این گزینه هم رد شد.

از گزینه‌های ایده‌آلم تنها واریک مانده بود. اما چون وقتم محدود بود و نمی‌خواستم –اگر واریک پذیرش نداد- وقتم را در سربازی هدر بدهم، رفتم روی گزینه‌های درجه دوم مثل دانشگاه اکستر. استاد مربوطه در اکستر هم علایق مشابهی داشت، اما زیاد از حد جوان بود. برای دانشگاه ال اس ای هم اقدام کردم. استاد خوبی در آنجا پیدا نکردم اما شاید بدانید که گروه فلسفه‎ی علوم اجتماعی ال اس ای سال‌هاست که در رتبه‌ی اول دپارتمان های فلسفه‌ ارزیابی می‌شود. پس هم‌زمان برای سه دانشگاه اقدام کردم؛ واریک و اکستر و ال اس ای. الحمدلله، هر سه دانشگاه هم پذیرش دادند. اما طبیعتاً انتخابم، دانشگاه واریک بود.

دانشگاه واریک، دانشگاه بزرگ و معروفی است. افتخارش این است که از بدو تأسیس تا الان هیچ وقت از تاپ تِن دانشگاه‌های انگلیس پایین‌تر نیامده. در کل انگلستان در رتبه‌ی ششم و در منطقه‌ی میدل لندز در رتبه‌ی اول است. در رتبه‌بندی دانشگاه‌ها بر اساس دپارتمان هم، دپارتمان جامعه شناسی‌اش، در رتبه‌ی سوم است.

اساتید معروف گروه جامعه شناسی، یکی استیو فولر است، یکی چارلز ترنر و یکی هم مارگارت آرچر (که در ایران شناخته شده‌تر است). استیو فولر استاد راهنمای من است. قبل از این مقاله‌ای از او را ترجمه کرده بودم. استادی جوان، جنجالی، پرتالیفات و خلاق! بعد از این در مورد اولین دیدارم با استاد بیشتر خواهم نوشت. اگر در گوگل ویدئو یا یوتیوب نام Steve Fuller سرچ کنید، سخنرانی‌های زیادی از فولر را می‌توانید ببینید.                                          

دانشگاه واریک در حومه‌ی شهر کاونتری و در میان دشت و جنگل سرسبز قرار دارد. در داخل دانشگاه هم پر است از مرغابی و قو و خرگوش و سنجاب و اینها فقط گونه‌های جانوری است که من تا به حال دیده‌ام. پنجره‌ی اتاقم در خوابگاه رو به یک دریاچه باز می‌شود که در آن تعدادی قو و مرغابی شنا می‌کنند. غرض اینکه اگر شنیدید روزی آقای حیاتی آمد در خبر صدا و سیما و گفت: “یک عدد دانشجوی ایرانی در صحن دانشگاه واریک توسط شیر خورده شد!” به هر حال حلال کنید. یک سالنی چیزی هم در دانشگاه علامه یا تهران به نامم نامگذاری کنید بد نیست. : )

از دیگر امکانات دانشگاه یکی آرت سنتر است، یکی هم کتابخانه‌ی مجهزش! آرت سنتر در در دانشگاه واریک بزرگترین مجموعه‌ی هنری فرهنگی در خارج لندن است که هم فیلم‌های سینمایی و تأتر دارد و هم مرکزی برای سخنرانی‌ها و کنفرانس‎های علمی است. دانشگاه، کتابخانه‌ی بزرگی هم دارد که شامل آرشیو کتب و مجلات و فیلم‌های سینمایی و غیره است. پنج طبقه دارد که در هر طبقه حدود پانصد کامپیوتر آنلاین برای استفاده‌ی دانشجویان قرار داده شده.

                     

از عیب‌های اینجا هم بگویم که زیاد تصویر آرمانی‌ای نداشته باشید. از مهم‌ترین مشکلات اینجا این است که با نزدیک‌ترین کلان شهر، یعنی بیرمنگام، 24 مایل فاصله داریم. کاونتری هم شهر نسبتاً کوچکی است و برای زندگی یک نفر خارجی جای مناسبی نیست. شهر لمینگتون که کمی دورتر است، جای شیک و خوش‌نامی است که معمولاً دانشجویانی که نمی‌توانند خوابگاه بگیرند، به آنجا می‌روند. اما اگر مایل هستید که در یک کلان‌شهر مثل لندن زندگی کنید، اینجا را توصیه نمی‌کنم. طبیعتاً کسی که اینجا زندگی می‌کند از خیلی از مزایای حضور در کلان‌شهرها باز می‌ماند، گرچه از مزیت ارزانی نسبی [مخصوصاً مسکن] و محیط آرام بهره می‌برد.

پ.ن 1: برای دیدن عکس‌های بیشتری از دانشگاه واریک می‌توانید به وبلاگ دکتر احمدنیای گرامی، مراجعه کنید. در توصیف این دپارتمان جامعه شناسی اینجا همین بس که تا به حال دو جامعه شناس بزرگ (من و دکتر احمدنیا) را به جامعه‌ی ایران تقدیم کرده است!

پ.ن 2: برای دیدن عکس های بیشتر می‌توانید به دنباله‌ی مطلب مراجعه کنید.

                 

 

                   

 

                   

دپارتمان جامعه شناسی

 

                   

دانشکده‌های مطالعات اجتماعی (این مارپیچ‌های فلزی هنوز دزدیده نشده‌اند!)

 

               

نمازخانه‌ی دانشگاه

 

                   

در نزدیکی خوابگاه‌ها

                    

19 نظر »

  1. سلام آقای هاشمی عزیز
    توضیحات تون در انتخاب دانشگاه و استاد راهنما بسیار جالب بود.. همچنان در هوای واریک که نفس می کشید جای ما را هم خالی کنید. امیدوارم جای ما را در کتابخانه ی آنجا هم خالی کنید. از مسئولان مربوطه بپرسید یک رئیس کتابخانه ی اسبق مجرب نیاز ندارند که اتفاقاً سابق بر این همولایتی شان هم بوده است؟!
    __________________________
    نفرمایید! شما باید در وطن بمانید و تا دانشجوها از حضور شما بهره ببرند. اگر قرار بود بیایید هم در دپارتمان جامعه شناسی کنار اتاق “مگی” باید یک اتاق به شما بدهند. از خدایشان هم باشد -کما اینکه هست! : )

    نظر توسط از زندگی — 5, می, 2010 @ 11:03 ب.ظ

  2. سلام
    این عیب هایی که گفتین خیلی هم عیب نبود همون تصویر ارمانی تو ذهنمون شکل گرفت خیلی این عیب ها هم تاثیری در این تصویر نداشت .
    چقدر این دانشگاه واریکشبیه علامه ی خودمان است ؛وسیع ،سرسبز،با امکاناتی بسیار زیاد فکر نمیکنم به علامه ی خودمان هم برسد .
    اما با همه این ها علامه را دریابیم که علامه ی خودمان است.
    ______________________
    مخصوصاً از لحاظ گونه های متنوع جانوری که کاملاً شبیه علامه است! : )

    نظر توسط مشکات — 6, می, 2010 @ 3:11 ب.ظ

  3. سلام هم دانشکده ای سابق!
    منم واقعا به تشابهات دانشکده فعلی و سابق تون پی بردم.
    ______________________
    والا! : )

    نظر توسط ندا — 6, می, 2010 @ 9:15 ب.ظ

  4. سلام
    خوبه از اين چيزها بنويس بيشتر
    البته آخرش رو ديگه جلف نكن تو ديگه بزرگ شدي سيد!!!
    _______________________
    برو توی پارک وایسا در موردش صحبت می‌کنیم!

    نظر توسط اقبالی — 6, می, 2010 @ 10:10 ب.ظ

  5. سلام
    یادم می آید چیز های دوست داشتنی دانشکده ما را پایبند این فضای به ظاهر دلگیر و بی روح کرد، شما هم خوب بگردید و آنها را پیدا کنید تا این فضای به ظاهر زیبا و آرام، دلتنگ و بی قرارتان نسازد.
    __________________________
    شدیداً موافق!

    نظر توسط سال چهارمی — 7, می, 2010 @ 5:43 ق.ظ

  6. بله باید هم بچه های علامه رو مسخره کنی. یادت رفته روز اولی که اومدی دانشگاه با چه پزی میگفتی علامه قبول شدم؟! حالا دیگه بچه های علامه شدن حیوون؟! آره تو راست می گی. تو اصلا از همون اولش هم از خود باخته بودی
    ___________________
    کی به بچه های علامه تیکه انداخت؟! نبینم خط رو پیشونی بچه های علامه بیافته! شما چرا سریع وصلش کردی به بچه ها؟
    بابا شوخی کردم. ببخشید! : )

    نظر توسط .... — 8, می, 2010 @ 12:00 ب.ظ

  7. راستش ناامید شدم، برخلاف نوشته‌هاتون ترجمه‌تون اصلن تعریفی نداره! آدم هی لا به لای جمله‌ها گیر میکنه و انگار که با مغز میخواد پخش زمین شه! دست انداز داشت ! باید برای ترجمه و نشر همچین مقاله‌ی تخصصی‌ای بیشتر وقت گذاشت! و اصولن زبان‌دانی نباید توهم این حق رو برای آدم به وجود بیاره که ترجمه کار آسونیه و “من میتوانم”!
    اما اون پست و ترجمه باعث نمیشه یادم بره براتون آرزوی موفقیت کنم : )
    پ.ن: شاید یک روز بتوانید : )
    _________________________
    اولاً که متشکر بابت نقد! خودم هم از آن کار راضی نیستم. اما در نظر بگیرید که این متن از آقامون استیو فولر بود. آقامون، زیادی سخت نویسه! اصلاً به این مشهوره! یادم هست اولی که درباره‌اش سرچ می‌کردم یک کاریکاتور دیدم که بچه های واریک کشیده بودند که داشت سر کلاس درس می گفت “باید طوری حرف بزنید که کسی نفهمد چه می گویید”!
    شما اصل متن را نگاه کنید، ببینید اگر مویی به سرتان ماند بعد بیایید ببینید کار به متلاشی شدن مغز می رسد یا نه!
    البته الان ممکن است بپرسید که تو چرا متن سخت را ترجمه می کنی. آنوقت بحث امراض روانی و اینها مطرح می شود که در محیط عمومی در موردش صحبت نکنم بهتر است. : )
    در ضمن یک ترجمه ی روزنامه ای دیگرم که آنلاین هست را یک مروری بکنید، شاید کمی ناامیدیتان التیام پیدا کرد.

    نظر توسط بهار — 8, می, 2010 @ 8:58 ب.ظ

  8. سلام اقای هاشمی
    من کارشناس ارشد جامعه شناسی هستم و مایلم برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بیام لطفا راهنمایی کنید.لطف کنید به ادرس ایمیلم جواب بدید. بسیار ممنون از شما

    نظر توسط حسام فاضل — 9, می, 2010 @ 12:51 ق.ظ

  9. سلام سیدجان
    یک زمانی فوق لیسانس داشتی به ما از زیر عینک نگاه می کردی الان که داری اقا دکتر می شی یک ژست جدید ردیف کن که ما به قیافه گرفتنت هم راضیم.خیلی دلمون برا ت تنگ شده هر جا هستی موفق باشی.التماس دعا
    ______________________________
    من هم دلم برای دوستان تنگ شده حاج احمد!

    نظر توسط احمد — 9, می, 2010 @ 7:00 ب.ظ

  10. نمیدونم که تا چه حد به تاثیر محیط بر اندیشه و فرهنگ فردی جمعی اعتقاد داری اما من بی نهایت معتقدم.
    میتونم ادعا کنم که با گذرانده یه ترم توی این محیط تو فردی متفاوت خواهی بود . نه فقط در نوع اندیشگی بلکه حتی در نوع ارزشها و باورها.

    امیدوارم موفق باشی.
    ضمنا ما هم التماس دعا داریم.
    _________________________________
    صد در صد به این تاثیر معتقدم. اما نه اینکه کلاً آدم دیگری بسازد. انسان حاصل رفت و آمدی است بین جامعه و خود! من به یک سوال سید حسین نصر بسیار فکر می کنم و آن اینکه : “اگر تاریخ انسان ها را می نویسد، چه کسی تاریخ را می نویسد؟” حالا به جای تاریخ می توانید بگذارید “جامعه”.
    محتاجیم به دعا!

    نظر توسط arman — 9, می, 2010 @ 9:04 ب.ظ

  11. اون موقع هایی که هم دانشکده ای بودیم فکر نمی کردم این قدر غرق علم باشین

    خیلی موفق باشید : )
    ______________________
    غرق علم؟!
    سلامت باشید : )

    نظر توسط هفت آسمان — 9, می, 2010 @ 9:48 ب.ظ

  12. سلام آقا سید عزیز!
    واای شما چقدر اهل فضل و دانش هستید! آااه چقدر آرمانی است وقتی به تو می اندیشم تصورم را چرا آیا؟!!!

    نظر توسط اقبالی — 9, می, 2010 @ 11:11 ب.ظ

  13. سلام. چطوري مرتضي؟ اوضاع احوالت خوبه؟ بابا دلمون برات تنگ شده. لهجه شمالي رو كه اداشو در مياوردم يادته ( آقا مرتضااااا !!!!!) حيف كه الان نميتونم صداشو برات بذارم! يه سؤال به طور كلي چند تا دانسگاه گروه فلسفه علوم اجتماعي دارن اگه قبلا اطلاعاتي جمع كردي برام بفرست.اگه فقط انگلستان رو داري هم غنيمته. حالا كي مياي اينورا؟ پيششش ما بيا.
    _____________________
    آقا علی رضاااااا … خوبی ی ی ی ی؟! : )
    کاش می شد صدای اذانت را برایم بفرستی!
    برای گروه فلسفه علوم اجتماعی دنبال نگشتم. فقط ال اس ای (LSE) را که می دانستم پی گیری کردم. اما دانشگاه اکستر (Exeter) که ذکر خیرش رفت، گروهی دارد با عنوان فلسفه و جامعه شناسی. در واقع گروه فلسفه و جامعه شناسی اش یکی است، گویا!

    نظر توسط عليرضا — 10, می, 2010 @ 9:36 ق.ظ

  14. سلام سید با بزرگان می پری حال می ده یا نه
    _____________________
    : )
    کامنت قبلی‌ت رو پاک کردم. ببخشید!

    نظر توسط محجی — 10, می, 2010 @ 7:12 ب.ظ

  15. سلام. ممنون. فايل اذان هم حتما اگه يدونه ضبط شده دست بچه ها بود برات ميفرستم. آقا مرتضاااااا حالا كي مياي ايرااااان؟
    _______________
    آقا علی رضااااا! نیواسکول (New School) در امریکا را از قلم انداختم. دانشگاه مشهور و جریان سازی که اساتیدی مثل پیتر برگر را هم به خود دیده و در فلسفه ی علوم اجتماعی هم چند استاد برجسته دارد. این لینک هم به کارت می آید.
    حالا مانده تا برگردم. خدا می داند. : )

    نظر توسط عليرضا — 11, می, 2010 @ 12:42 ب.ظ

  16. به قول آقامون خرمشاهی ، و این ناامیدی ابدی … ؛ ) اون یکی ترجمه‌هه بارقه‌ی امیدی بود. یه اصلی هست که میگه اگه در فهم یه جمله دچار مشکل شدی و احساس کردی باید دوباره بخونیش یعنی ای مترجم کم حوصله! (اینم یه فوت کوزه گری!) حالا خواننده به اندازه‌ی کَرَمَش این کم حوصلگی مترجم و مترجم کم حوصله را بر سختی متن و فلسفی بودنش “میتواند”ببخشاید:دی
    متن اصلی هم جالب بود .با عرض پوزش همه‌ی موهام سرجاشه! لازمه‌اش برطرف کردن حشوها و پیچش های کلام نویسنده بود .تطابق کامل نکردم اما شاید اگر کل متن در اختیار خواننده قرار میگرفت در فهم و برطرف شدن دست اندازها و مکث‌ها کمک زیادی میکرد.(که کامل نبودنش هم حتمن دلیلی داشته).
    اون بحث امراض و اینها رو هم درک میکنم وگرنه پروژه‌ ترمم رو فلسفه برنمیداشتم!
    موفق باشید و امیدوارم یک روز بتوانید : )
    _______________________
    یعنی می شه یه روزی منم بتونم؟! [نگاه به افق های دور] : )
    در ضمن به آقاتون بگید با آقامون کل نندازه!

    نظر توسط بهار — 11, می, 2010 @ 6:24 ب.ظ

  17. وای خوشبحالتون که نماز خونه دارین!! مای بیچاره در فرانسه نه تنها نداریم - انجام مراسم مذهبی در امکان عمومی ممنوعه- که اگر هم بخوام در دفترم نماز بخونم هی باید دلم شور بزنه که نکنه کسی بیاد و بعد پنبه ام زده بشه. البته یه سری تابحال اومدند اما اتفاقی نیافتاده خوشبختانه! با ارزوی موفقیت!
    ____________________________
    می‌دانستم که برای حجاب در دانشگاه آنجا سخت می‌گیرند، اما واقعاً نمی دانستم نماز خواندن هم جرم است! واقعاً تعجب کردم!

    نظر توسط شادی — 29, می, 2010 @ 1:23 ق.ظ

  18. آره بابا قدر «اینگیلیس» رو بدونین! من لندن اومده بودم قشنگ حس می کردم که مردم نگاهم نمی کنند و حجابم خیلی عادی تر بود برای مردم انگلیس نسبت به مردم فرانسه. با یه پسری که از فرانسه اومده بود موقع گردش اشنا شدم و یه مقدار از مسیر راه رو با هم رفتیم و اون هم دقیقا همین رو گفت که حس نمی کنی مردم کمتر نگاهت می کنند؟! خیلی جالب بود برام که اون هم به این نتیجه رسیده بود. البته با همه این حرفها فرانسه عشق منه و با هیچ کشور دیگه ای عوضش نمی کنم : )
    ______________________
    دقیقاً این حس اهمیت پرایوسی در انگلیس را من هم به شدت دارم و به شدت از آن لذت می برم. مخصوصاً که از ایران هم آمده باشی که دقیقاً بالعکس همه چیز به همه ربط دارد. آن هم در این ماه های وانفسا! : )

    نظر توسط شادی — 29, می, 2010 @ 11:40 ق.ظ

  19. من هم دارم میرم واریک فوق لیسانس اقتصاد بگیرم
    _________________
    چه خوب! پس آمدید اینجا یک پیغامی بدهید، برویم اطراف را بگردیم.

    نظر توسط ناشناس — 30, ژوئن, 2010 @ 11:41 ق.ظ

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. | TrackBack URI

نظر بدهيد