10, آوریل, 2010

یادداشت‌های دوبی: نونِ خواندن

Category: دوبی,کتاب – Author: سيدمرتضي هاشمي مدني – 6:40 ب.ظ


باری … که زندگانی گویی فراهم آمدن است و فروپاشیدن.

محمود دولت آبادی

 

1.”نون نوشتن” اثر محمود دولت آبادی نه زندگی نامه است و نه یادداشت‌های فلسفی و نه نقد ادبی و نه مجموعه تأملات جامعه شناختی و نه هیچ چیز دیگر. در عین حال تمام آنهاست. “نون نوشتن”، زندگی نامه نیست. خودِ زندگی است در قلم بی‌نظیر نویسنده‌ای که تلخ است. خودش و قلمش و سرگذشتش به تمامه تلخ است؛ درست مثل خود زندگی!

کاملاً معلوم است که دولت آبادی در کلمه کلمه‌ی سطور کتاب، زندگی را دیده و تجربه کرده. اینگونه بگویم که فرض کنید می‌دانید-خدای ناکرده- تا چند دقیقه‌ی دیگر بیشتر زنده نیستید و دوست و آشنایی در کنار شماست. به او چه می‌گویید؟ در این لحظات کوتاه سعی آدمی بر این است که در کمترین کلمات، بیشترین معانی را بریزد. در هنگام نوشتن این کتاب، دولت آبادی در لبه‌ی چنین پرتگاهی است. آنجا که می‌گوید:

“… نهایتاً هر فرد مواجه است با کلیتی بی‌نهایت عظیم و پیچیده و قادر که باید بتواند خود را در برابر آن توجیه کند و از پسش بر آید. اما فشرده‌ی موضوع چیزی جز فراهم شدن و فروپاشیدن نیست، و این را من در این برش از عمر به عینه و تجربه می‌بینم. ” (ص 95)

2. “نون نوشتن” را در دوبی خواندم. چند روزی آنجا منتظر صدور ویزای انگلیس بودم و چقدر خوش اقبال بودم که از میان آن همه کتابِ ناخوانده، دستم به این یکی رفت و برداشتمش برای خواندن در مسافرت. می‌دانید به علت گرمی هوا، زندگی در دوبی از ساعت حدود پنج بعد از ظهر آغاز می‌شود. خیابانی که من در آن ساکن بودم (خیابان الرقه)، مرکز تجمع شبانه بود. سر تا سر خیابان پر بود از رستوران‌هایی که صندلی‌های خود را در پیاده‌روی عریض چیده‌اند و بهانه‌های خوبی برای شب‌گردی مردم هستند. در همین پیاده‌روهای عریض، مبلمان شهری مفصلی هم چیده شده تا محل خستگی در کردن و جمع شدن و گعده‌های مردم شود.

خنکای غروب در این خیابان قدم می‌زدم. در رستوران فانتاسی، چای سفارش می‌دادم و کتاب را باز می‌کردم. بعد زمانی می‌دیدم که نور کم شد. فروشگاه روبرو چراغش را خاموش کرده بود. سر از کتاب بلند می‌کردم. می‌فهمیدم که شش ساعت است که سر در کتاب دارم و از جهان بی‌خبرم. کشش عجیبی دارد قلم این پیرمرد. کلماتش پرخونند!

3. در این کلان شهرِ (گویا) متجدد، ندیدم که کسی در خیابان و پارک، روزنامه یا کتاب بخواند. گعده بود، سیگار بود، شب‌نشینی بود، خنده بود، خرید بود، خورد و خوراک بود اما روزنامه و کتاب نبود! اگر دو نفر کتابخوان دیگر همراهم بودند، حتماً از شیخ محمد –حاکم دوبی- (که عکسش را همه جا می‌توان ملاحظه کرد)، بودجه ای می‌گرفتیم؛ که همین چند نفر سرمایه‌ی فرهنگی دوبی را می توانستیم چند پله بالا ببریم!

پ.ن: نون نوشتن، اثر محمود دولت آبادی، نشر چشمه، 1388.

9 نظر »

  1. سيد جان سلام
    انشااله هر جا هستي سلامت باشي
    قارر بود به من براي يسر مطالعاتي در زمينه جامعه شناسي كمك كني (محمدي هستم) ايميل دادي كه در اولين فرصت چند كتاب براي من بي سواد در اين زمينه معرفي مي كني ولي…
    راستي اين كتاب همان كتاب ودعده‌ي ما است…

    نظر توسط محمدي — 11, آوریل, 2010 @ 9:55 ق.ظ

  2. سلام…
    امیدوارم خوب بخوانی و بخوانی و بخوانی و روزی که برمی گردی خودت خوب بجوشی…
    دلمون برات تنگ شده.
    ___________________
    : )

    نظر توسط راحله — 11, آوریل, 2010 @ 6:36 ب.ظ

  3. سلام سيد. كتاب خواندن در فضايي كه توصيف كردي، اگر جرم نباشد، حداقل يك عمل خلاف هنجارهاي معمول است. چنين هنجارشكناني، معمولاً يا در پي ژستي روشنفكرانه‌اند و يا در پي تغيير وضع موجود به نفع آرمان؛ كه اولي برآمده از آرزوها و توهمات فروخفته‌اي است به منظور ديده‌شدن، و دومي برآمده از شجاعتي است كه هرچه سختي و بلاست در راه آرمان زير پا مي‌گذارد و به پيش مي‌رود…
    إن‌شاءالله كه از دسته دوم هستي سيدجان…
    ياعلي‌مدد
    ____________________
    … و یا برای این است که می خواهد کتاب بخواند! : )

    نظر توسط بنده — 12, آوریل, 2010 @ 11:05 ب.ظ

  4. خوب البته حق با شماست. اين نيز يكي از دلايل اصلي و محكم است. يعني در واقع علت همين است، مگر اينكه خلافش ثابت شود…
    موفق باشي

    نظر توسط بنده — 12, آوریل, 2010 @ 11:25 ب.ظ

  5. Hi
    How are you?
    _____________
    Thanks! who are you?

    نظر توسط محمد — 13, آوریل, 2010 @ 10:40 ب.ظ

  6. hello my refigh
    h r u
    can u speak persian
    خب پس طناب رو بنداز پائين تا من بيام ببوسمت!!!
    خيلي بدقولي! تا ساعت 12 تو پارك كنگان وايسادم نيومدي خونه تون هم زنگ زدم بابات گفت رفته انگلستان درس بخونه! آخه ساعت 11 شب كسي ميره مدرسه خنگ خدا؟
    حالت چطوره دوست عزيز؟
    درست تموم نشده هنوز؟
    بابا زرنگ باش يه مدرك از اين دستفروش ها بخر باهاش بيا همينجا تدريس كن بعدش هم سر فرصت جنبش نرم افزاريت رو هم انجام ميدي! اصلا خودمم كمكت مي كنم!!!!
    ____________________
    : )

    نظر توسط اقبالی — 13, آوریل, 2010 @ 11:06 ب.ظ

  7. سلام
    من مدتهاست كه مطالبتون رو مي خونم .اينجا ساختار جالبي داره ازجامعه شناسي و عرفان و دل نوشته و تحليل سياسي تا خاتواده.اولين بار بود كه دلم خواست نظري بذارم چون احساس كردم شما به نظرات خوانندگان احترام مي گذاريد.براتون آرزوي موفقيت دارم و منتظر مطالب بعديتون هستم
    _____________________
    متشکر! منتظر کامنت‌های بعدی شما هستم. : )

    نظر توسط مهديه — 15, آوریل, 2010 @ 9:50 ق.ظ

  8. [...] داشتند. از هر فرصتی برای مطالعه استفاده می‌کردند (ر.ک: نون خواندن) . اکثراً، داستان‌ها و رمان‌های پرفروش و عامیانه را [...]

    پینگ توسط کلمه » عظمت و عقلانیت - — 21, آوریل, 2010 @ 2:13 ق.ظ

  9. سلام
    با توجه به اینکه نمایشگاه کتاب در تهران از دیروز باز شده، می خواستم خواهش کنم هر کتابی در هر زمینه ای که فکر می کنید خواندنشان مفید است را بگویید! من به آرشیو ” کتاب” آمدم تا ببینم از چه کتاب هایی صحبت کرده اید که نون نوشتن را دیدم و این را در لیست خریدم گذاشتم..اما باز هم اگر …
    سپاس
    _______________________
    اینطور معرفی کتاب به نظرم زیاد درست نیست. چون اولاً من شما را نمی شناسم که علایق‌تان چیست و چه می‌خوانید و چه می‌خواهید و … . ثانیاً اگر از هزار نفر این را بپرسید، هزار جواب می شنوید. چرا باید از من بپرسید؟!
    اما به احترام سوال‌تان دو کتاب عمومی که من معمولاً -با توجه به علایق خودم- به دوستانم یا هدیه می دهم یا توصیه می کنم اینها هستند:
    نون نوشتن“، محمود دولت آبادی، نشر چشمه و “در جستجوی امر قدسی“، مصاحبه ی رامین جهانبگلو با سید حسین نصر، نشر نی.

    نظر توسط رها — 6, می, 2010 @ 10:34 ب.ظ

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. | TrackBack URI

نظر بدهيد